يكشنبه، ۴ بهمن ۱۳۸۸

Eyes Wide Shut

هم‌فیلم‌بینی ِ چهارم.

اولین بار که فیلمو دیدم، همون ده سال پیش‌ها، و درجا برگشتم از اول و دوباره دیدم (باور کنین که انگار همون روزها سه‌باره هم دیدمش) تا بلکه از بهت دربیام؛ یه‌جایی‌ش بیش‌تر از همه گیر کردم، و دارم اغراق هم می‌کنم شاید که حتا بیش‌تر از سکانس اعتراف آلیس. سکانس عشق‌بازی ِ بعد از مهمونی‌شون. دقیق‌تر، نگاه‌های آلیس توی آینه به خودش/شون. همون یکی دو دقیقه و Baby did a bad bad Things … همون نگاهی که فرداش گره می‌خوره به اعتراف‌های آلیس و اون everything محکمی که ته ِ همه‌ی حرف‌هاش می‌گه. اوری‌ثینگی که یک‌سال تمام دغدغه‌ش بوده/هست؟ و حاضر بوده/هست؟ که به خاطر یک شب به بادشون بده. و اون خنده، بعد از این‌که بیل می‌گه به تو اطمینان دارم، خنده‌ی حاکی از اگه می‌دونستی…
همین دو سه سال پیش هم به یه بهونه‌ای از این نگاهه نوشتم همین‌ورا، کوتاه، از نکند اجبار به وفادار بودن به خاطر عشق (ازدواج هم؟). چند هفته پیش باز هم یه چیزی دور و بر همین نگاه، درفت‌شده داشتم که نمی‌دونستم چه بلایی سرش بیارم. حالا هم بعد از چهارمین بار دیدن فیلم جز همین پراکنده‌گویی‌ها چیزی بیش‌تر نمی‌تونم.

 

خیانت برای من، مثل عشق، تعریف‌نشده است. تعریف‌شده نیست. هنوز که هنوزه نتونستم یه شابلون بذارم رو همه‌ی رابطه‌ها بگم این‌جاش عشقه این یکی جاش خیانت. تعریفش برام شخصی‌تر از این حرف‌هاست و قضاوت نسبت به‌ش بسته به هر آدم و موقعیت و شرایطش فرق داره.

 

می‌تونم یه شکل متقارن از تو فیلم دربیارم؟ (حالا بلکم هم از بی‌سوادیمه که این‌جوری توجهمو جلب کرده و هر فیلم‌نامه‌ی کلاسیکی هم ممکنه همین ساختار متقارن شروع و اوج و پایان رو داشته باشه) یه ساختاری که انگار اون مهمونی مدل فراماسونری مرکز ماجراست و بقیه‌ی سکانس‌های مهم‌تر نسبت به این مرکز تقارن هندسی دارن باهم. این‌طوری:

یک. شروع‌فیلم، آرامش، خونواده، مقدمات مهمونی (با یه‌کم اغماض، نماهای جریان زندگی، آلیس و هلن خونه/بیل مطب)
   دو. مهمونی کریسمس خونه‌ی ویکتور
          سه. اعترافات آلیس
اتفاقات اون «خونه»
          سه. خواب آلیس
   دو. گره‌هایی که ویکتور برای بیل باز می‌کنه، باز هم خونه‌ی ویکتور
یک. فروش‌گاه و خرید کریسمس و سعی در برگردوندن آرامش به خونواده

نمی‌دونم چرا. که این سه شب طولانی و عذاب‌های طولانی رو بی‌خودی خلاصه و هم‌قرینه کنم؟ که ساده بشه، بشکنه؟ که سرنوشتی بوده که چاره‌ای جز اون نبوده و خلاص؟

 

از اون مراسم عجیب، اونیفورم، اونیسون، که هم با تعریف‌های ویکتور ساده و نمایشی به‌نظر می‌رسه و هم انقدر آیینی و اصول‌منده که رعب و وحشتش ولت نمی‌کنه با اون تک‌نت‌های پیانو، که تو هم رسوا می‌شی همراه با بیل و بی‌نقابی‌ش، بی‌حجابی‌ش، نمی‌تونم بنویسم.
اصلن چرا من آدمِ طولانی نوشتن، زیاد حرف زدن، نمی‌شم؟ خوبه اقلن الان، تو این فیلم، قابل توجیه‌ام.

 

تکلیف آلیس چه معلوم‌تره، با خودش با فانتزیش با زندگیش با عشق بی‌شکش به بیل(حتا اگر بنا بشه به وسوسه تن بده). حتا در دلبری‌های مستانه و رقصش با مرد مجار(حتا اگر بهونه‌ی رفتنش متأهل/متعهد بودنش باشه نه لزومن عشق) و چه یهو بیل رو، بیل غرق-شده در ثبات زندگی رو، که انگار همین‌جوری هم قابلیت سرگردون شدن داره، می‌ندازه تو سرگردونی.
همینه که هربار، هر دوشب، این بیله که شکسته و نابود خودشو می‌کشونه خونه و می‌رسه به آلیسی که - ظاهرن - آروم خوابیده، و دست نوازش‌های آلیس. گیرم که اصلن این خود آلیسه که نیاز به بغل‌شدن و آرامش‌گرفتن و ترمیم داره. اما می‌تونه هنوز هم آرام‌بخش باشه.

 

دیده‌این هیچ‌جای فیلم با این تم شاهکار والس شوستاکوویچ که تیتراژ شروع و پایانیه، کسی والس نمی‌رقصه؟ عوضش تمِ تمام صحنه‌های زندگی کاری بیل و کات خوردن‌هاش به روزمره‌ی آلیس و هلنه. توی مهمونی اول، ملت با when I fall in Love می‌رقصن. تو اون مراسم نمایشی با Strangers in The Night که بی‌ربط نیستن قطعن به شرایط و صحنه‌ها و آدم‌ها. لابد شنیدین هم یه تیکه از رکوئیم موتسارت رو روی اون نمایی که بیل از دست اون تعقیب‌کننده‌هه فرار کرده به کافه‌ای و داره می‌ره که خبر مرگ مَندی رو تو روزنامه بخونه که البته باز هم می‌رسه به همون تک‌نت‌های خوفناک پیانو.

 

آلیس تشنه‌ی توجهِ بیله؟ می‌خواد حسادتش رو برانگیزه؟ بیل واقعن کم‌توجه‌تر از قبله؟ پای وسوسه و هوس درمیونه؟ آلیس با محاکمه کردن بیل دنبال بهونه می‌گرده؟ دنبال شریک جرم؟ رویا و فانتزی رو با واقعیت تلافی می‌کنن؟ و برعکس؟

 

منِ عاشقِ حواشی و جزئیات و بازی با بعضی دیالوگ‌ها و لهجه‌ها و بادی‌لنگوئج‌ها. کلافه کنی بسکه دیالوگ‌ها رو بگی.
خوش‌مستی/‌‌خوش‌نشئگی‌گویی‌های نیکول کیدمن
آهنگ اسم نیک نایتینگل، با اون N هایی که انگار تو هوا ول می‌شن
اون مسوول رسپشن هتل ِ نیک، کلن

 

چه معلومه که طفره می‌رم. ای کاش هم‌فیلم‌بینی-نویسی‌هامون، گاهی که انقد بی‌رحمانه فیلم‌های به این سختی رو انتخاب می‌کنین، فیلمی که یکی از قطعی‌ترین‌های لیست ده‌تایی منه (حالشو ببرین یه دونه‌شو لو دادم)، می‌شد بشه هم‌فیلم‌بینی-گویی. اون‌وخ شاید راحت‌تر از ریز-ریزش حرف زده می‌شد. از چیزایی که تو کلمه‌های نوشتنی - دستِ‌کم کلمه‌های محدود من- نمی‌گنجه. که توی نوشتن اصن نمی‌دونم از کجا شروع کنم. چیو بگم چه‌جوری بگم که اطناب نشه و ایجاز هم خیلی نباشه. انقدر الکن نباشم (کوتا بیا ننویس خب!). اصلن ای کاش بعضی فیلم‌ها رو انتخاب نکنیم که ازش حرف بزنیم و بنویسیم. بذاریم برای خودمون بمونن. فیلم یه عمرمون.

ماندانا:
سوء استفاده از فرصت، جهت اینکه، پنداری اینجوری بهترم هست، اگر در گودر بود، وقت نبود این نوشته ت رو بخوونم اصلن. حالا ولی هست و خووندم. سلام عطا. و هم فیلم بینی رو باز کردم کنار کارهام نرم نرم بخوونم. آدم باید خودش جنبه داشته باشه، ولی وقتی نداره... مجبوره.
وقتي که زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه که درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه. www.return2heaven.net
وقتي که زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه که درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه. www.return2heaven.net




پنجشنبه، ۱۰ دي ۱۳۸۸

بفیلمیم

خب البته پیش‌فرض من اینه که می‌دونین که گودر و وبلاگم جدا از هم نیستند ولی اگر اصولن در جریان گودر نیستین یا حالشو ندارین ولی هم‌فیلم‌بینی/نویسی دوست دارین، هوای وبلاگ‌شو داشته باشین پس.

اصن من پیشنهاد می‌کنم کلن همه‌ی اخبار و احوال رو هم همین‌جا بنویسین (طبعن منظورم مدیران وبلاگه). فیلم بعدی چیه و کی شروع کنیم ازش نوشتن و ال و بل.

فرزانهکولی:
مکین باره چندمه میگم دلم میخواد ببینمت؟امتحانات تمو م شد بگو من بیام ببینمت
سلام به صورت کاملا تصادفی در گودر با وبلاگ شما آشنا شدم و با شیر هایتان حد اقل میتوانم بگویم که مطالب زیبایی میخوانید کاش مختصری از خودتان هم مینوشتید منتظرم
کولی:
مکین gmail ت چیه؟بگو بهم.من گوگل ریدر دارم.هه هه




چهارشنبه، ۱۶ دي ۱۳۸۸

تا شب بی‌جنبش بی‌حوصلگی پشت این پنجره‌ی خالی قابم نکنه

خوشم میاد غصه‌هه وقت نمی‌شناسه، ادب نداره اقلن درزده بیاد، دلیل ملیل هم سرش نمی‌شه (خودمونیم شاید هم بسکه زیادی حافظه‌ش قویه، همیشه یادشه اون زیرمیرا چه خبره گول نمی‌خوره). می‌تونه یه‌وقتی سر و کله‌ش پیدا شه که تو سرحال رسیدی دانشکده و درو که بازکردی صدای نی و تنبک ریخته تو صورتت. دونوازی همون وسط هم‌کف.
گفته‌م شاید قبلن که چقدر این هم‌کف دانشکده رو دوست دارم که یه‌جور سالن اجراست با اون پیانویی که همیشه اون وسطه. و نیمکت‌های فلزی که دور تا دور توی دیوار کوبیده شده، دور تا دور طبقه‌ی اول هم همین‌طور، مثل یه بالکن می‌مونه که ازش می‌تونی کل اون پایینو ببینی. به طبقه‌ی دوم و سوم که می‌رسه این نیمکت‌ها پخش و پلاتر می‌شن و از اون وسط دورتر، ولی تو هرکجای راهروهای دانشکده که باشی می‌تونی بشنوی اون پایین چه خبره- ایستگاه مترویی که هرکسی می‌تونه بیاد توش وایسه، سازشو دربیاره و هرچی دوست داشت اجرا کنه (سلام آقای لطفی) و البته که هیچ‌وقت به همین بی‌برنامه‌ای نبوده واقعن- یا هم می‌تونی بری بشینی و رسمن قاطی فضای تماشاچیای کنسرت بشی. با یه سازه‌ی فلزی مینی‌مال و باحال از یه سری نوازنده‌ی سنتی.
همون‌جا دم پله‌ها وایسادم به گوش دادن تا تموم شد. حزن نی نشست تو جونم. رفتم بالا، به همین‌جور ذره‌ذره خوندنِ اعلان‌های تابلوهای اعلانات، تاریخ‌های تغییرکرده‌ی امتحان‌ها، ‌اطلاعیه‌های کلاس‌های جبرانی به تلافی اون هفته‌ی اعتصاب، تاریخ‌های گذشته‌ی مسترکلاس‌ها و اجراهای تو دانشکده، پوسترهای بعضی کنسرت‌ها و نمایش‌ها و کتاب‌ها و جزوه‌های جدید. گه‌گداری هم اون وسطا دو تا سلام به بچه‌ها. تا به راه‌پله‌ی طبقه‌ی دوم برسم صدای سنتور پیچید. چه خوب می‌زد. نوازنده‌شو نمی‌شناختم، درد موذی و خزنده‌ی ترم‌های آخر درس و مدرسه. می‌مونم. سنگینی کوله‌مو می‌ندازم رو نرده و وایمیسم به تماشا. رقص تند مضراب‌ها می‌برتم. منم از خدا خواسته می‌رم که می‌رم که می‌رم…

یادم باشه این‌جور وقت‌هام، تو رخوت اتوبوسانه‌ایِ برگشت به خونه، دیگه اقلن بیژن نجدی نخونم.

انجل:
کم پیدایی کلا مکین جونم حواست هست؟؟ به قول شاعر هستی و غایب زنظر؟ دلمون تنگیده بود برات نافرم :*
مکین:
من که تو گودر پهنم که :ي :*




چهارشنبه، ۹ دي ۱۳۸۸

اعصاب ندارم از اخبار و بیسدوسی و فیلان ها!

یکی بیاد به من بگه تصویرهای با هلی‌کوپتر گرفته‌شون هم قابل فتوشاپینگ و چه می‌دونم ژانگولر ِ آدم زیاد کردنه. بیاد بگه بیشتر این آدم‌ها بچه‌مدرسه‌ای‌ها و سربازها و کارمندهای به‌زور برده شده بودن. بگه صدای شعاردادن‌ها به تعداد آدم‌ها نمیومد. بیاد بگه اگه به ما هم اجازه‌ی راهپیمایی بی‌ترس و بی‌قلع و قمع بدن، یا اصن بذارن این بی‌شماری که هستیم و بودیم دو ساعت جمع‌شیم، بی‌شمارتریم. بگه انگِ محارب و منافق و معاند و اعدام و مرگ بر به این راحتیا هم نیست. بگه این تهِ تهِ شون بود. همین بود.

اسماعیل:
نه! ایم خروش از امت حزب الله بود . بر گردید به دامان ملت :) امروز جمعیت بسیار زیاد بود. باور کنید این دروغ نیست
نکته ظریف در اینجاست که افرادی که تا به حال حضور معترضین رو ندیدند و نبودند توشون، دارند حضور دیروز رو با حضور ندیده و شنیده ای مقایسه می کنند. من باور می کنم که حضور دیروز در حد حامیانشون بود. دامن ملت رو دادن بالا به کجاش برگردیم؟
می دانید چیست؟برای من که دیگر تعداد و کم و زیاد آنها خیلی مهم نیست.نباید درگیرش باشیم،چه یک نفر برود چه یک میلیون نفر.ما که به خودمان ایمان داریم،ما که می دانیم کشتن و دروغ و دربند کردن راه به جایی نمی برد... چشمهایی که بسته اند را می شود به زور باز کرد؟




پنجشنبه، ۳ دي ۱۳۸۸

هگل/بتهوون یا ما؟

دانش‌گاه سوت و کوره. نمی‌دونم بچه‌ها امروز از صبح جمع شده‌ن کاربردی به اعتراض و تحصن یا قرار به همون یک و دوی بعدازظهره، همین‌هایی هم که هستیم یا رفته‌یم برای تمرین قطعات آنسامبل و هم‌نوازی‌مون باهم، یا توجیه کردن استادها که خب همون یکی دو روز اول دست‌شون اومد همه‌چی. و البته که همه‌شون هم زیر بار نرفتن و لجوجانه کلاس‌هاشون رو با احتمالن یک‌سوم دانش‌جوهای کلاس برگزار کردن (نخ‌سوزن همون استادهای گروه معارف که هفته‌ی پیش‌تر واس خاطر دل سوخته‌شون از پاره شدن، همه چیو تعطیل کرده بودن و رفته بودن خیابون!)
دلم برای سه تا پیرمرد می‌سوزه- سه تفنگ‌دار ِسازهای بادی- همین‌جوری تو روزهای عادی هم همه‌شون شاکی‌ان از راه طولانی تا کرج، الان ولی به‌نظر خوش‌حال هم میان! واسه خودشون توی یه خط نشسته‌ن دور عرشه‌ی طبقه‌ی اول گپ می‌زنن. گه‌گداری هم اگه یکی از شاگرداشونو ببینن فقط مطمئن می‌شن ازش که فلانی نمیای کلاس دیگه! مثل یه مامان به این اتحاد بچه‌ها (اتحادمون حتا خب!) مفتخرم.

هه! هفته‌ی پژوهشه. (چه پارسال شلوغ بود و بچه‌ها پرجنب‌وجوش بودن، کلی اجراهای خوب راه انداختن تو دانش‌کده. امسال ولی…) دکتر ارد.لان سخنرانی داره. هرگز نمی‌شه ازش گذشت. همون چهل-پنجاه تا پخش و پلایی که هستیم به عشقش جمع می‌شیم آمفی‌تئاتر. اول از همه تی‌شرت سبزش چشم‌مونو می‌گیره. وسط حرفاش- با یه ته‌لهجه‌ی شیرین کردی- باربط و بی‌ربط، یه ارجاع هم به اوضاع-احوال این روزا می‌ده. یه‌وقتا وجدان استادی‌ش می‌چربه که باباجان چرا هی واسه خودتون همه چی رو تعطیل می‌کنین، بشینین موسیقی بنویسین، ‌سازتونو بزنین، انقد نریزین تو خیابون (بعد برای محکم‌کاری بیشتر، سیبلیوس و شوپن و آثار تأثیر گذار انقلابی‌شون رو مثال می‌زنه) پنج ثانیه بعدش، آروم‌تر، بی‌توجه به دوربین آرشیو، می‌گه حالا نه که اصلن نرین. ده روز بریزین خیابون ده روز بشینین ساز بزنین! عاشق‌ترش می‌شم.

mim:
منم که نمی شناسمش عاشق ترش شدم
میرجونور:
خوش به سعادتون ننه مکین!
Rah:
من تو فکر این بودم بیام بگم چقده کم می نیمسی:دی دیگه نرسید،واسه دور بعد حالا




شنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۸

*

تمام ِ ناتمام ِ من،
با تو تمـ…

چه کاریه خب اصلن، بذار هی تمام نشود!

sepp:
چه دوست داشتم این نوشتت رو...




شنبه، ۹ آبان ۱۳۸۸

My Bluberry Nights

یک دیر-پست در راستای این پست آقای اولدفشن و این پیشنهاد سر هرمس:

برای من قصه‌ی فیلم بیش‌تر از اون‌که قصه‌ی الیزابث باشه، یا سو لین/آرنی یا لزلی/پدرش، که هرکدوم حرف و حدیث‌های خودشونو دارن، قصه‌ی جِرمی‌ه. از همه هم بی‌ادعاتر و بی‌هیاهوتر و شکیباتره. تو کل فیلم هم راوی الیزابثه (گیرم که خطاب به جرمی) و فقط یه جاست که جرمی از رفتنِ الیزابث می‌گه. آدم‌های فیلم مثل خودش همه تنهان و در اولین فرصتی که بتونن ول می‌کنن و می‌ذارن می‌رن، ولی جرمی مدت‌هاست که با همون کافه‌ش مونده، دوست هم داره لابد خودش. آدم‌ها بی‌رحمانه میان تو کافه‌ش - زندگیش- و کلیدهاشون رو پیشش جا می‌ذارن، و می‌رن بدون این‌که بفهمن که ردشون رو هم جا گذاشتن. جرمی حواسش هست. قصه‌ی همه‌ی آدم‌هاش رو با کلیدهاشون می‌دونه. مشتری‌هاش رو با اسم که نه با غذایی که همیشه سفارش می‌دن می‌شناسه. قصه‌ی آدم‌هایی که مستقیمن تو زندگیش نیستن هم با نامه‌های کارت‌پستالی الیزابث وصل می‌شه به‌ش. حتا دوربین کافه‌ش عمرن اگه برای دزد گرفتن باشه، خودش که می‌گه یه‌جور دفتر خاطراته براش، می‌گه هم که انقدرا هم دیگه دیوونه نیستم که همه‌ی فیلم‌هاش رو نگه دارم و فقط بعضی مهم‌هاشو نگه می‌دارم، ولی بی‌خود می‌گه! همیشه یه سیگار اضافی خودپیچیده دم دست‌ترین جا، پشت گوشش، داره انگار خوب فهمیده که همیشه سر و کله‌ی یه آدمی مثل الیزابث پیدا می‌شه یا مثل کاتیا دوباره پیدا می‌شه، که سیگاره رو بخواد و به بهونه‌ش دمی رو سپری و درددل کنه.
مدت‌هاست انگار، از همون بچگی، که داره فکر می‌کنه سرنوشت خودش هم مثل بلوبری پای‌هاش می‌مونه، هیچ مشکلی ندارن حتا خوش‌مزه هم هستن طفلیا ولی هیچ‌کس نمی‌خوادشون. صحنه‌های فیلم، که بیش‌تر از همه قصه‌ی جرمی‌ئه، پره از نگاه‌های جرمی. نگاه‌های مستقیم و بی‌پرده و جورواجورش. فقط ما می‌دونیم و می‌فهمیم نگاه و نیم‌چه اخم/نیم‌چه بغضِ جرمی و نیم‌خورده موندن غذاش رو، شبی که بعد از کلی انتظار، الیزابث میاد و به جای این‌که بمونه مثل هرشب بلوبری پای بخوره، کلیدهاش رو می‌بره. ما می‌مونیم و نگاه و پک به سیگارش بعد از دوباره اومدن و رفتن کاتیا. لبخندی که دوباره انگار داره یادآوری می‌کنه به خودش که همینه دیگه سرنوشتم. من‌ی که هستم و آدم‌هایی که میان و می‌رن.
(حالا که دارم فکر می‌کنم فیلم کلن کلوزآپ آدم‌هاست، خلاصه‌شون کرده تو صورت و نگاه‌هاشون. فوقش دوربین ناقلایی که خودش می‌ره می‌شینه اونور شیشه، پشت پیش‌خون و دیوار، جای دوربین کافه، گل‌های آرنی و سرک می‌کشه، دید می‌زنه آدم‌ها رو از یه‌هوا دورتر.)
جرمی - بر خلافِ آرنی- گیر نمی‌ده. دل‌تنگی‌ها و انتظارکشیدن‌هاش رو تو چشم طرف نمی‌کنه ولی معلومه که اون کارد و چنگال و لیوان روی میز چقدر منتظر مونده‌ن، و یه دسته گل سفید خوشگل از کی و برای چی نشسته‌ن توی تُنگ بلوری جای همه‌ی اون کلید‌ها، و آدم‌ها. گیر نمی‌ده اما یکی هم که این وسط خودش پیداشده که داره ماجرا رو ادامه می‌ده، الیزابث، نمی‌تونه پیداش کنه. خود الیزابث نمی‌خواد انگاری. دوست داره با طعم همون شب‌های بلوبری‌خورون تو کافه فقط براش حرف بزنه پشت این کارت‌پستال‌ها و نشونی نذاره که جوابی بگیره که نکنه بی‌خود بند شه براش و برش گردونه. لابد همینه که هرجا یه‌جوره و هرجا یه اسم، یه بخش از اسمش رو، داره. جرمی هم که سرجاشه، همیشه آماده، همیشه منتظر، روز/فاصله‌شمارهای فیلم هم روزشمار جرمیه، از لحظه‌ای که لیزی رفت، از شبی که به اعتراف خودش انقدر شب قشنگی بوده که فیلمش، فیلم دوربین کافه‌ش، مخدوش شده بسکه دیدتش (از الکی می‌گه ها بقرران، می‌دونه که لیزی بوسیدنِ خوش‌مزه‌ی اون آخرین شب رو فهمیده، ‌نمی‌خواد نشونش بده ولی). همینه که لیزی رو برمی‌گردونه سراغ پای‌هایی که از وقتی رفته بوده، دیگه فقط درست می‌شده‌ن برای این‌که نکنه یه شب ناغافل از راه برسه.

شب‌های بلوبری ِ من لطیفه، ساده است، قصه‌ی آدم‌هاش تکراری و دغدغه‌ی همیشگی هست اما خوش‌مزه تعریف شده. یه دسره، بلوبری(یعنی همون زغال‌اخته؟) پای، با طعم جرمی/جودلاو!

مسعوده:
دقیقن مک که به نظر من این فیلم اصن جرمی‌محوره! خیلی جرمیه فیلمش بس که می‌گنجه لامصب. بعد خوشم میاد که ما اصن ناگفته انقد نگاهمون مثه همه!
میرجونور:
تفسیر کردن هر چیزی ،هر چیز جدید و قدیمی و بی مزه و با مزه از طرف آدم های مختلف شنیدنیه هر چند من این فیلم رو خیلی وقت پیش دیده بودم ولی باز تعریف کردنش خوشمزه بود حتی خوشمزه تر از خود فیلم واسه من!
سلام دِ بياين پيش ما...پس چيكار مي كنيد...نكنه باز ترافيك شده....اعصايم از دست اين ترافيك حورده...يا ما توشيم يا مهمونامون...هر وقت رسيدين يه كامنت بذارين بيايم تبادل لينك منتظرم
سلام من شما رو زودتر لينك كردم شما هم اينكار رو بكني خوشحال مي شم ممنون
nima:
درود بر پاکان و پاک زادگانی چون شما که از رسم نسیان شده ی عشق نشانی دارید. من نیز بسان باران زدگان شهر پرتلاطم عشق امده ام تا بر قلب های زنگار بسته خیلی از ان کم ها یادگاری بنویسیم و بخوانیم و بدانیم که هنوز هم در میان شهر هستند کسانی که از درد بودن می گریند از درد با انها بودن. به امید روز باران به امیدش...... همچنین پیشنهاد می کنم که کتاب خانم سهیلا قربانیان (متخلص به باران) را با نور چشمانتان جلا دهید نیما دلربایی (نویسنده کتاب درویش کوچگان عشق)(دانشجوی مهندسی برق فردسی مشهدE.mail:yasin_sornax( به امید روز وصال ................
farzaneh:
salam.man taze blog zadam.khoshhal misham ye sari be bloge man bezanid. http://khastanhayeman.blogspot.com




پنجشنبه، ۱۴ آبان ۱۳۸۸

دانه‌کشی ِ زیادی می‌کنی؟

مورچه‌های عزیز!

چرا؟ نه آخه واقعن چرا وقتی من این همه باهاتون مهربونم، هواتونو دارم، ‌نمی‌کُشم‌تون، چه بسا نمی‌کِشم‌تون، کفِ آشپز‌خونه‌مو باهاتون تقسیم می‌کنم باز هم انقدر بی‌چشم و رویین؟ ها؟ چرا چشم طمع می‌دوزین به کمد آدم؟ راه مخفی می‌سازین؟! کدوم سپیده‌تون اومده بود نشسته بود هری‌پاتر دیده بود با ما، یا قبلن خونده بود، جوگیر شده بود که از کمد به کمد راه مخفی بسازه؟ به‌ش می‌گفتین د آخه سپیده لامصصصب! نه از آشپزخونه به کمد.

این‌ها رو دارم به اون یه‌دونه مورچه‌ای که زنده مونده بود و من بالاسرش وایسادم و با بی‌رحمی داد زدم که نمی‌کشمت تا سرگردون بشی از خونه-زندگی ِ آوار شده‌ت و اصلن بری به بقیه هم بگی می‌نویسم که تو تاریخ‌تون بنویسه بلکم بعدی‌هاتون درس گرفتین. که آدم، آدمیزاد، اگه به‌تون رحم می‌کنه که خب آقا اصن از اول ما اومدیم تجاوز کردیم به حریم طبیعت و زندگی اینا و اصن زنده‌باد زندگی مسالمت‌آمیز ِ از سر ناچاری با شماها و حالا چی کارشون داری دو تا دونه مورچه رو، خودشون اون یه ریزه‌هه که تموم شد می‌رن پی کارشون و نابودشون نمی‌کنه، یهو کار به قتل عام می‌رسه و یه نسل‌تون باهم نابود می‌شه!

حالا هم می‌دونم خیلی هم کاری نداشتین و سر همون یکی دو تا پسته جمع ‌می‌شدین انقد ریزه‌ریزه می‌بردین تو لونه‌تون تا تموم شه، ولی آخه اون لشگر سیاه‌تون کف کمد ترسناکه دیگه! تجاوز کردین قبول کنین!

از ما گفتن بود، همه هم عین من نیستن، خود دانید!

 

با سپاس
مک

 

پ.ن. چی؟ نخیر! اصصصنش هم توجیه‌نامه نبود!
پ.ن.تر. رسولی نکنه بشینی در مدح مورچه هم بنویسی ها! فقط سوسک :ي

sepp:
آقا دیگه این جور تحقیر اسممون رو ندیده بودیم تا حالا. اینم از صدقه سری آقای فرهادیه؟؟؟
مکین:
:))))) الاااهی! آره به خدا تقصیر اصغر آقه :ي ولی بابا به جون خودم تحقیر نیست سپ! اصن مورچه که نازه که
کنج:
میگن طرف آزارش به مورچه هم نمی‌رسه اینجاست؟
araam:
babaaaaaaaaaaaaaaaaaa,to ke bazam aali minevisi saa iraane man:) migam ye chand vaght chek nakarde boodam, webloge makintashe khoonam umade bood paiin,akheyshshshs,alan khoob shodam :)
مانی:
ببین مکین! مورچه داری هم راه و روش داره شما اگه در مسیری که دوس داری حرکت کنن براشون غذا بزاری اینطور به کاهدون نمی زنن. خب این بدبختا هم حیونن نمی فهمن که ... بعدشم من مورجه خیلی دوس دارم هم اخلاق خوبی داره سخت کوشه و سرش به کار خودشه و تازه به خاطر اسیدی که داره خیلی هم موجود تمیز و نظیفی هست. بعله