همه چیز مهیای یک شبِ دلگیر بود، سالگردِ امیررضا، غروب جمعه، هورمونهای بداخلاق ِ منتظر ِ تغییر، آخر هفتهی ملالانگیز، چند روز ندیدن مامان و کابوس ِ سرصبحی که با چشمان نیمهبسته و هنوز خوابآلوده نوشته بودماش، مرام گذاشته بودند اشکها که وقتی تلفنی با مامان صحبتمیکردم، بغضم رو لو نداده بودند. اگر نبود آن جوجهکبابِ دونفره و عاشقانهی دیشب، مستی ِ او و همـفریادیِ من با ترنج و شطّ شراب، حتمن الان اشکها هم مرام نمیشناختند. با بداخلاقی شروع به حرف زدن کردم، غرهای بیمزه. حالِ مامان بدتر بود، با محمد صحبتکرده بود، وکیلاش گفته بود که تا دو سال دیگر هم کارش درست نمیشود، بهخاطر اسماش. گریه میکرد، میگفت “بچهم شانس نداره” میگفت “چشمش زدن”. دلش تنگ بود خیلی، نمیخواستم وادارش کنم آرام بگیرد، گفتم “خب حق داری، نمیشه که به خودت دروغ بگی، دلت تنگه”. تشویقاش کردم که به جای هی غصهخوردن یک بار هم که شده سعی کند خودش برود. خواسته بود، از داییام خواسته بود برایش دعوتنامه بفرستد، بهانهای شد تا کمی سر به سرش بگذارم، تا لا به لای آههایی که میکشید نیمخندی هم بزند.
اشکها تاریکی ِ اتاق را بهانه کردند و ریختند. یادِ خوابم افتادم، چه خوب بود که او بود که برایش همه را با گریه بگویم، که بگویم وقتی مامان نمیتواند من ِ سی و دو ساله را بگذارد و برود، وقتی بارها خواب میبینم که با مامان دعوا میکنم، وقتی یادم میافتد که اگر ما سه تا قد و نیمقد نبودیم شاید او هم سرنوشتِ دیگری پیدامیکرد، احساسمیکنم هنوز در وضعیت اول ماندهام: “شما خوب هستید، من بد هستم”.
دیدناش و بغلکردناش خوب بود، شاماش خوشمزه بود، حرف زدن با داییام آرامتر از دیشباش کرده بود، گفته بود “بابا یارو یه زرِ مفتی زده، محمد هم حرفشو بد فهمیده، خب همه از یه سال تا پنج سال کار دارن، محمد هم که چار ساله اینجاس”. مهم نبود داییام راست گفته یا نه، مامان باور کرده بود، حالا مثل همیشهاش بود.
