سابرینا چقدر خودِ سابرینا است! یا من فقط با او همذاتپنداری داشتم و بس. از آن فیلمهای شخصی ِ من بود که جدایِ از هرچه که دربارهشان گفته میشود، دوستاش داشتم.
با سابرینا در شور ِ عشق نوجوانیاش به دیوید همراه میشوم، با دودلی و در لحظهي دلکندن که انگار نمیخواهی حرفت نگفته بماند (اصلن عاشق همین روراستیاش با خودش هستم و عذاب ندادنِ خودش در راهِ عشق!) و میدانی که شاید راه ِ برگشتی برایت نماند، خودم را لو میدهم، از تمام سختیها و تنهاییها در غربتِ پاریس فقط زیباییهایش را میچسبم و بدون ِ اینکه تلاش ِ عجیبی کنم، هم یاد ِ دیوید را نگه میدارم ،با عکساش بر دیوار، و هم نه، با چسباندن ِ کاغذهای مهم ِ (؟!) دیگر روی عکس او، و در این میان قدر ِ یک دوستی ِ قشنگ و بهموقع را هم میدانم و از دستش نمیدهم! در لحظهای که باید از ناراحتی دستِکم گریه کنم، با خبر نامزدی ِ دیوید، برمیگردم، خودم هم واقعن نمیدانم چرا، و با کمترین تغییر- کوتاه کردن ِ موها و برداشتن عینک- انقدر اعتماد به نفس پیدامیکنم که وقتی اولین کسی که در لحظهی رسیدن میبینم دیوید است، با این موضوع که من را نشناخته کلی تفریح میکنم! به آرزوهای کوچکی که زمانی برای خودم تصویرش کرده بودم میرسم (و چقدر این به یاد ماندنِ تصویرهای کوچک در ذهن، حتا اگر خاطرهي خودِ تو نباشند را میفهمم)، بهسادگی لاینوس را دوست دارم و لذتی که میبرم این است که خوب میدانم این اوست که شدیدن تحت تأثیر ِ من است و حرفهایم برایش تازه و زیبا هستند و به سادگی هم باورمیکنم که دروغ گفته، و… آن پدر ِ فوقالعاده.
شاید هم همین باشد، همه چیز از دیدِ سابرینا، وقتی خودش با دیوید میرقصد اول از جایِ قبلی ِخودش، بالای درخت، و بعدتر از دیدِ دیگران- ی که چندان مهم نیستند!- میبینیماش. گذشت ِ زمان را متوجه نمیشویم، سن و سالی از آدمها نمیدانیم هرکه بخواهد میتواند سابرینا باشد (یا من سن و سالم را فراموش کردهام؟!)، آدمهای فیلم هر تغییر و تحولی داشته باشند باورمیکنیم، سالهاست که آنها را میشناسیم و واکنشهایشان را میدانیم، و به همه حق میدهیم.
یک عاشقانهي ساده که نمیدانم چرا مرا به یادِ کازابلانکا میاندازد!
پ.ن. بعدتر فهمیدم که بیلی وایلدر هم یک سابرینا دارد. من از سابرینای سیدنی پولاک نوشتم. لابد آن دیگری دیدنیتر و نوشتنیتر است!
