هفتِ شب. گفت: چی کار کنیم؟ گفتم: نمیدونم، چی کار کنیم؟ گفت: هیچی، همینجوری رخوت! گفتم: میخوای بازی کنیم؟ گفت: نه. گفتم: بریم بیرون؟ گفت: نه. گفتم: میخوای حرف بزنیم؟ گفت: حرف بزنی. دراز کشید. گفتم: خب من که همه چی رو برات گفتم، گفتم صبح که منتظر تاکسی بودم آقا رضا رو دیدم منو تا دمِ درِ دانشکده رسوند، گفت ما یادمون نرفته چقد به شماها زحمت دادیم، گفتم سایت خیلی شولوغ بود، انتخاب واحدِ اینترنتی مسخرهبازی بود، آهااان صب کن، یادم اومد، این قسمتش تصویریه! رفتم موبایل را آوردم که عکسهایی را که از نمایشگاهِ یکی از بچههای مجسمهسازی گرفته بودم نشان بدهم. آدمکهایی گلی و تقریبن چهل سانتی. گفتم: ببین چه باحالن! چشمهاشونو ببین چقد حس داره! همهشون هم یا یه پرنده رو سر و کلهشون بود یا یه بچه بهشون آویزوون بود! گفتم. از شیدا و کسرا و مهتا گفتم. از مانتوی آزاده که رویش پر از کلیدِ سُل بود. از بچهها گفتم که با پسوندهای "جون" و "خانوم" ازم کمک میخواستند. از روزهخواریِ آشکار در سایت و بیسکوییت و بطریهای آب که به هم پاس داده میشد. از پسرها که با یاالله گفتنِ مسخره واردِ سایتِ مثلن جداشدهی دخترها میشدند.
هفت و نیمِ شب. تلویزیون را از بیصدایی درآورد. گفت: اصن بیا سریال مزخرف ببینیم! دراز کشیدیم زیرِ تلویزیون سریال دیدیم و نگاههای معنیدار به هم کردیم و سرهای معنیدار تکان دادیم.
هشتِ شب. گفتم: چیکار کنیم؟ گفت: بیا بریم بستنی بخوریم. گفتم: نه. رخوت. همینجوری بخوابیم. گفت: نه پاشو حاضر شو. گفتم: نمیشه تو بری بستنی بخری بیاری؟! گفت: باشـــــه! تنهایی. لباس پوشیدیم و رفتیم قدمزنان با زمزمهی زلف... . چهار رنگ بستنی. اول از همهاش چشیدم. یک نوک هم از طعم آناناسِ او. برگشتیم قدمزنان. از طعمِ بستنیها گفتیم. فکر میکردم، به نوشتن. چه دارند آن نوشتهها که تا تهِ قلبم نفوذ میکنند و میلرزانندش؟ که انقدر راحت همهي آدمهایش را باور میکنم، میشناسمشان و دوستشان دارم؟ میدانم چرا. یا هم همان، از دل برآمدن و بر دل نشستن... . کدام طعم بماند برای آخر؟ ملسِ شاتوت یا تلخ و شیرینِ شکلات؟ شکلات و شاتوت قاطی شدند. گفتم: خب بگو، چی میخواستی بگی که اومدیم قدم زدن؟ گفت: هیچی فقط میخواستم بستنی بخورم. تو خودتو چسبوندی به من! لوس شدم و چند قدمی راهم را عوض کردم. خندید و به راهش ادامه داد. ماه نگاه کرد، روشن بود و بلاتکلیف، به چارده نرسیده. رسیدیم. یک ربع به نهِ شب.

Comments (2)
- کامنت نوشته شده توسط سر هرمس مارانا در روز چهارشنبه، ۱۱ مهرماه ۱۳۸۶، ۱:۲۷ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز چهارشنبه، ۱۱ مهرماه ۱۳۸۶، ۱:۲۹ صبح