روی مبل رو-به-روی تلویزیون نشسته بود، لپتاپ روی پایش. صدای فردوسیپور بلند شد "... تک به تک با دروازهبان ”... نگاهش را از مونیتور به تلویزیون انداخت، نگاهم را به مونیتور دوختم، عکسهای سفر. "باشـــــــــــــــه! تهنایی عکس ببین "!بلافاصله لوس شد، چشمهایش را رو به من تنگ کرد، اخم کرد، لبهایش را غنچه کرد و مونیتور را از نگاهم دزدید! چند تا چشمِ قابگرفته دیده بودم. هاه! دوزاریم افتاد "سوژهی پست بعدیته! ایول، خلاقِ باهوشِ من!" لو رفته بود، فرصتطلبانه روی مبل کناریاش نشستم. با حوصله عکسها را انتخاب میکرد، چشمها را قاب میگرفت، چقدر آدمها عوض میشدند، حتا بعضی چشمهای خودم را هم میتوانستم دوست داشته باشم. گوشهی مبل جمع شدم توی خودم، دستهایم را روی دستهی مبل بالش ِ سرم کردم، زل زدم به چشمهایی که انگار به من خیره شده بودند، به هوش و خلاقیتاش حسودیم شد، همیشه آدم دنبالهرویی بودهام، کمتر جرأت و ذکاوتِ کارهای جدید را داشتهام. چشمها را توی یک صفحه کنار هم میچید، جا-به-جایشان میکرد. خب این خیلی خوب بوده همیشه که مسوولیتِ تصمیمهای سخت را به او سپردهام، آخر کار که در شیش-و-بش ِ پریدن یا بیخیال شدن ماندهام هُلم داده! دستش روی ماوس ثابت ماند، خندهی فردوسیپور “... من خودم شنیده بودم، گفته بودی چون دستکش ندارم عکس نمیگیرم...” چشمهای براقِ معصوم و خندان نگاهام میکنند “ ای جونم! قربونت برم” حتا این تصمیمِ سخت و بزرگ که بچه نداشته باشیم. درست است که بعضی از نیازهایِ زنانهی من را برآورده نمیکند، خیلیوقتها تصمیمگیریهایش عصبانیام میکند، شبیه ِ من نیست ولی فقط او میتوانسته و میتواند نیمهی ناقص من را کامل کند، جرأتِ شیطنت، رهایی از بندهای کهنه، شهامتِ خودم بودن، حتا لذت ِ راه پیداکردن برای جبران ِ کمبودها! گرمای انگشتاناش را بر پشتم حس میکنم “عسلم! پاشو برو سر جات بخواب قربونت برم" .چشمهای روی مونیتور بدرقهام میکنند. خنکیِ بالش چشمهایم را گرم میکند، میآید بالای سرم و میبوسدم، شیرین. عوضاش گاهی هم مردهای دیگر به او حسودی میکنند! با خودم لبخند میزنم.

Comments (1)
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز دوشنبه، ۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۲:۵۷ بعدازظهر