« September 2007 | Main | November 2007 »



October 2007 Archives





دوشنبه، ۹ مهر ۱۳۸۶

10

چشم و ابروی مشکیِ جنوبی‌ش تو قاب مقنعه‌ي سیاه عزادارتر نشون‌ش می‌ده، بیست و شش ساله است، روی نیمکت‌های فلزیِ دور عرشه‌ی دانش‌کده نشسته‌ایم منتظر تموم شدنِ جلسه‌ی شورای استادان و امضاگرفتن از مدیرگروه. از پارسال که مادر و خواهرش توی تصادف مردند دیگه خنده‌های کودکانه و همیشه رهاش رو ندیدم، انگار بزرگ شده و ناغافل دنیای ساده‌ش رو ازش گرفتن، از نامزدش می‌گه، که این روزها عوض شده و انگار کم‌تر درک‌ش می‌کنه، از فک و فامیلِ پدرش که بعد از مرگ مادر مدام پلاسن تو خونه‌شون و واسه همه چی می‌خوان تصمیم بگیرن، از خواهرزاده‌اش که می‌تونست به خاطر کفالتِ مادر از سربازی معاف بشه ولی حالا که مادره مرده دیگه نمی‌تونه، بی‌خود از دوبی برگشت حالا دیگه نمی‌تونه بره، از پدرش که الان که تنها شده دل‌ش می‌خواد بره اهواز زندگی کنه و فقط به خاطر اون مونده این‌جا... یکی از پشتِ سر بغل‌م می‌کنه: وااااای دلم برات تنگ شد بود،
تازه از فرانسه و عروسیِ خواهرش برگشته، بیست و دو ساله است، معمولن جایزه‌ی به‌ترین نمره‌ی ساز رو می‌گیره، می‌پرسم: خوش گذشت؟ لابد ترکوندی دیگه؟ می‌گه: ای، آره، نه، نمی‌دونم! دلم برای پیسرم تنگ شده بود همه‌اش گریه می‌کردم، آخه فقط هم این نبود ها! حالا بذار سر فرصت برات تعریف می‌کنم، الان باید برم... از دور صدام می‌کنه و دست تکون می‌ده،
مثل همیشه کوچولو با یه کوله‌ی گنده، بیست و یک ساله است، پر از فانتزی‌های "مانولیتو-نیکولا"یی، برخلافِ همیشه گوشه‌های لب‌ش آویزونن. می‌گه: مارالِ دیوونه ازدواج کرد رفت هند، با پسرخاله‌اش، ‌سال‌ها عاشق هم بودن، پسره خیلی بچه است،‌ هم‌سن و سالِ خودمون. از اوضاع مزخرف‌مون شاکی‌ه و این‌که داره کلاسِ زبان می‌ره که اگه بتونه سال دیگه برای ادامه‌ی تحصیل بره آلمان... شورا تموم می‌شه، امضا می‌گیرم، برمی‌گردم خونه، کلید ندارم، در رو برام باز می‌کنه،
موهاش رو کوتاه کرده و ابروهاش کمونی‌تر شدن، چهل و چند ساله است،
دخترش اون‌طرف‌تر نشسته "دین و زندگی" می‌خونه برای کنکور، همین‌طور که آروم آروم ظرفِ کریستال رو پاک می‌کنه و هر از گاهی پکی از سیگارش می‌گیره، از بگو-مگویی که با نسترن داشته می‌گه، می‌گه: آخه چرا یه کاری می‌کنه که من دل‌چرکین از خونه‌ش برم، کلفتِ دست به سینه‌ش که نیستم، کار خودمو می‌کنم مزدم هم می‌گیرم. بغض داره، از فریادهای که سرش کشیده می‌گه، از بی‌انصافی‌ش، باز یاد دورانِ سختِ زندانی بودنِ شوهر نامردش می‌افته و بچه‌های قد و نیم‌قدش و بی‌کس و کاری و ... تلفن زنگ می‌زنه،
از صدای کش‌دار و سکوت‌های طولانی‌ش می‌شناسم‌ش، نباید بیش‌تر از بیست و هفت-هشت سال داشته باشه، یادم نمی‌آد، از پارسال که گروه کُر از هم پاشید ندیده‌ام‌ش، از کنکور می‌گه، می‌گه: امسال می‌خوام خوب درس بخونم، با خواهرم. می‌خنده می‌گه: کتاب‌هایی که ازت گرفتم رو به خواهرم ندادم! می‌گه: دخترِ این حاج‌آقاهه رو که توی سریال هرشب می‌بینم یاد تو می‌افتم، دلم خیلی برات تنگ شده... صدای اس‌ام‌اس، از ترانه: لذتِ داشتنِ یه دوستِ خوب توی دنیای بد مثل خوردنِ یه فنجون شکلاتِ داغ زیر برفه، درسته که هوا رو گرم نمی‌کنه اما تو رو گرم می‌کنه. جواب می‌دم: یه فنجون شکلات داغ می‌خوام!

کامنت‌های این مطلب

jasmin:
vaghti khoondam nemidoonam chera boghzam gereft! in hame farghe adama ba ham dige va ye chizi moshtarak vase to!hame barat migan.nis kheyli sange saboori adam maraze goftanesh gol mikone.delam barat tang shode mese hamishe,dooset daram ,bishtar az hamishe!!!!!!




10

چشم‌های "مانولیتا" برق می‌زنه: راس می‌گی؟ یعنی اتاق تک نفره هم می‌دن تو خواب‌گاه؟ لیلا می‌گه: آره از وقتی بچه‌های فرش هم رفتن تهران، خواب‌گاه‌مون خیلی خلوت شده، برو با مسؤول‌ش صحبت کن حتمن قبول می‌کنه، اسم‌ش خانوم "بارانی‌"ه!!

10

آروم خوابیده، نگاه‌ش می‌کنم. نیم‌رخ ِ راست‌ش روی بالشه، نیم‌رخ ِ چپ‌ش رو می‌بینم، تاره. چشم چپ‌م رو می‌بندم واضح می‌شه، باز می‌کنم تار می‌شه. چشم راست‌م رو می‌بندم یه طره موی تاب‌دار نیم‌رخ‌ش رو می‌پوشونه، باز می‌کنم نیم‌رخ‌ش از زیرِ طره سُر می‌خوره به راست، می‌خندم. چشم راست‌م رو می‌بندم، باز می‌کنم، می‌بندم...

10

شده عینِ این خواهر-برادری‌های فیلم‌های ایرانی، که تمامِ هنرِ بازی‌گری‌شون رو به خرج می‌دن تا به‌جای بوس و بغل و محبتِ معمول همه‌ی حس‌شون رو توی نگاه و حرکت و وسایلِ صحنه خلاصه کنن. سخته. وقتی دستت به‌ش نمی‌رسه و خیلی دوره، ته‌تغاری و دردونه هم هست، به‌جای این‌که خودت رو پرت کنی تو بغل‌ش، محکم به خودت بچسبونی‌ش، هرچی دلت خواست ببوسی‌ش و نگاه‌ش کنی، بدون کلمه‌ای، مجبوری همه‌ی دل‌تنگی‌هات رو تو نامه و تلفن و چت خلاصه کنی، همه‌ی هنرت رو بریزی تو کلمه و آیکون و نشونه، با خودت تو دلِ شب قهقهه‌ای بزنی یا زیرلبی قربون-صدقه‌ای بری.

چهارشنبه، ۱۱ مهر ۱۳۸۶

روزمره می‌خواستی؟

حالا که از یه دنیای دیگه اومدم زیر پرچم آق سانسوری‌مون (پرچمِ آق سانسوری جای خاصی‌اش نیست، همین "دنیای خودمون" ه. ای بابا!) که بعد از کلی زحمتِ ساخت و ساز هنوز درگیرِ مبل‌مان و  کاغذدیواری و مخلفات‌شه، مجبورم قبل از این‌که سر هرمس مارانا طبل رسوایی‌م رو توی بارگاه‌ش بزنه  و سورپرایزش رو بشه، خودمو رو کنم. رو شدم الان یعنی؟! (نگران نباش هرمس! مطمئن باش کاسه-کوزه‌ی تو  به‌هم نریخته.)

***

بیا! اگه دندان‌پزشک شده بودی، یونیت هم خریده بودی، الان با داییِ عزیز و بقیه‌ي دندان‌پزشکان محترم دعوت شده بودی کیش! لابد احیا می‌گیرن اون‌جا سرِ مهمونی‌های ناهارشون خب! گمونم انجمنِ دندان‌پزشکان هم داره آرشیو ِ سر هرمس رو می‌خونه و الان رسیده به بخش نافرمانی‌های مدنی.

***

شام و تراس و عقشولانه که دیشب نشد. ولی صبح  یکی از اون صبحانه‌های مفصل و آیینیِ مشهور داشتیم با "Let it Be" و "Parisienne Moonlight" و بقیه‌ي بروبچزِ بیتلز و آناثما و کوهن و سلین و غیره. لابد می‌شه کله‌ی صبح هم با این‌ها رقصید، تانگو! یا درحالِ بستنِ پیش‌بندِ آش‌پزخونه واسه شوهر خان...cause I'm Your Lady' خوند.

پ.ن.  همه می‌دونن ویرگولِ مکین بعد از "آش‌پزخونه" است، دل‌تون اگه خنک می‌شه بذارین‌ش بعد از "شوهر خان"، خود دانید!

پنجشنبه، ۱۲ مهر ۱۳۸۶

کاغذِ بی‌خط

یادت هست؟ یکی یه کاغذ A4، نوشتنِ شونزده تا کلمه‌ی اتفاقی در دو طولِ کاغذ، ارتباطِ هر دو تا کلمه و تداعیِ یه کلمه‌ي دیگه به ذهن و ... . شماها رو یادم نیست ولی خوب یادمه که آخرین کلمه‌ای که من به‌ش رسیدم "نوشتن" بود. یادت نیست اون کلمه‌هه چه نقشی داشت؟

***

این خیلی هیجان‌انگیزه که ماهیت ِ نامه و چت و تلفن و اس‌ام‌اس و پیغام و رو-در-رو حرف زدن باهم فرق می‌کنه و هرکدوم ادبیات و اصلن فرهنگِ خاص خودش رو داره، نمی‌تونن جای‌گزینِ هم باشن. ولی سید (نه سیدِ ورنوش اینا ها) می‌گه: "چه کاریه چت‌کردن؟ خب تلفن بزن!" شاید هم راست می‌گه، شاید برای من انقد پدیده‌ان که با هیجان پی‌اِم می‌فرستم: "بسه دیگه، گشنمه. پاشو شام بخوریم". شاید من تو هرکدوم یه گوشه از شخصیتم رو نشون می‌دم، مقدمه‌چینی‌های یه گپِ تلفنی، چطوری باز شدنِ یخ‌های یه دیدار حضوری، چه‌جوری توی چت پریدن، چه پیغامی گذاشتن. نه!  آخه اگه به سید باشه می‌گه: "چه کاریه تئاتر؟ یه چیزی رو بیست بار بازی می‌کنن! خب فیلم بازی کن!"  یا: "چه کاریه پرتره کشیدن؟ خب عکس بگیر!". این بشر دوست‌داشتنی هست ولی خب معصوم که نیست!

***

اشکالی نداره ها، فقط نمی‌دونم الان باید به هری بیش‌تر حسودی کنم یا به ویدا یا نی یا مترو یا چی که پاشده ساعت یازده با مترو رفته نشر نی، جلد دومِ هری‌پاتر و یادگارانِ مرگ، ترجمه‌ی ویدا اسلامیه رو خریده ساعت سه و نیم برگشته، حالا هم ولو شده رو تخت داره می‌خونه!

کامنت‌های این مطلب

ئه سرین:
ای جان! آخ جون آهان سلام حالا بذار برم یک کم فضولی کنم بچرخم تا بیام باز
پس مکینستان اینجاست.
واي مكين! نميدوني چقدر ذوق كردم ديدم واسه خودت مينويسي!!! مباركه!
:) به به! شما هم بلاگدار شديد! تبريك و به قول كامنت اولي، من برم يك چرخي بزنم
بدینوسیله مراتب تبریک خود را از تبدیل لینک در گوگل به آواز در باران و اعلام استقلال نویسندگی‌تان را از کامنت‌دانی به متن ابلاغ می‌نماییم. قلم‌فرسایی‌تان مستدام باد.
مهمترین نکته نظم عجیب ساعتهای ارسال پستهاست.
مبارکه، لذت بردیم و می بریم :)
ای وای چه خوب !




يكشنبه، ۲۲ مهر ۱۳۸۶

ندید بَدید یه خر خرید...

نا-مکینی ه اگه این هیجان و ذوق کودکانه از این همه مورد توجه مجازی قرارگرفتن رو قایم کنم و دست‌هامو بکنم تو جیبم و سر به آسمون سوت بزنم! این آقای سانسورشده هم که هرچی ما رو به تخت بست، فرستاد مرکز بازپروری، با مخابراتِ محل ریخت رو هم چهار روز تلفن رو قطع کرد، ترک‌مون نشد این دنیای مجازی. حالا هم که تازه اون‌جوری‌شو کشف کردیم.

*

با زبونِ شیرینِ تازه بازشده‌اش صدایم می‌کنه: مامان! مامان! مامان... نگاه‌ش می‌کنم، یه‌هو انگار یادش می‌افته که داره اشتباه می‌کنه می‌گه: نعنا! نعنا! نعناااا... دوباره وقتی بی‌جواب می‌مونه و با قهقهه و نگاهِ  پرسش‌گر‌ِ من رو-به-رو می‌شه، با خجالت و عشوه‌ می‌خنده و بالاخره می‌گه: سسسسَئَر! عاشقِ آلزایمر این خواهرزاده‌هه‌ام!

*

افتاده‌ایم توی یک لوپِ تلافی! کی کِی کوتا می‌آد؟

*

چُنان‌ات دوست می‌دارم

که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من

صبر از تو نتوانم

*

هرمس! یه عددِ هرمس-مکین‌انه کشف کردم، 666، عددِ شیطان! دست به دامنِ زئوس شو چون نه با فسفر ِخدایی سوزوندن می‌تونی کشفِ رمز کنی نه با مراجعه به دفترِ کارآگاهیِ ئه‌سرین-پوآرو!

کامنت‌های این مطلب

ئه سرین:
قبول نیست، من ویار بچه کرده بودم یا تو؟ ها ها ها؟ آقا، نه خانوم، هی ما بچه نوزاد می بینیم تو خیابون هی غش و ضعف می ریم ها! تو یه چیزی به من گفته بودیا! یادته که؟ من منتظرم=)) آخ آخ! منم خراب این یه تیکه ام! دیدی چه معرکه است اینو که می خونه؟ اونجا که می گه "تو صبر از من توانی کرد و من از تو صبر نتوانم" اینقدر کیف می کنم که از هیجان چشام برق می زنه ها(اولاش می خواستم سرمو بکوفم تو دیوار از لذت ها، مازوخیستی اینا) چیزه، می گم 666 که خب معلومه چیه و اینا، یعنی آقا مارانا الآن باید نبال رابطه اش بگرده؟ اصلا آقا مارانا غصه نخوریها، خودمون کشفش می کنیم! بعله! دونقطه دی
ما این وسط دکتر واتسونی ، هیستینگی ، چیزی هستیم. خودتان فسفرهای مربوطه را دو نفری بسوزانید و خبرش را به ما اس ام اس کنید لابد.ـ
ئه سرین:
آی مُردم از خنده با این کامنت آقا مارانا=))




دوشنبه، ۲۳ مهر ۱۳۸۶

.

گاهی وقت‌ها، به‌قول مادربزرگم، زَنی‌یَت‌ام گل می‌کند. آن وقت است که همه‌ی پیازها خُرد و سرخ و فریز می‌شوند برای روزهای بی‌وقتی و بی‌حوصله‌گی،  "چی بپزم؟" خودش را به در و دیوار ذهنم نمی‌کوبد، آن وقت است که سیب‌زمینی‌ها هم پوست-نازک و تُرد و سبُک و شیرین‌اند و با تخم‌مرغ و پیاز و شیر و بکینگ‌پودر و نمک و فلفل چنان پرورده می‌شوند که چسبیدن به تهِ ماهی‌تابه و متلاشی شدن در روغن داغ از یادشان می‌رود، مایه و روغن انقدر قدِ هم‌اند که در سه دور جلز-ولز هردو باهم ته‌می‌کشند و دوازده تا کوکوی گِرد و طلایی و خوش‌بو تحویل‌می‌دهند، هر دور چهارتا، کلم‌های بلاتکلیفِ یخچال روی تخته رشته‌رشته می‌شوند، یک مشت‌شان با روغن زیتون و ماست و آلبالو-ترشی و سرکه‌ی مامان-پز و دَرال، می‌شوند سالاد، بقیه هم با شوقِ کلم‌پلوی فردا به یخچال برمی‌گردند، نان سنگک‌ها داغ و برشته می‌شوند، نمی‌سوزند، و بوی خشخاش‌شان بوی ول‌شده در اتاقِ سیر-ترشی‌ها را می‌بلعد، آن وقت است که انگشتان‌ش را هم می‌خورد!

آن وقت است که انگشتانم چابک‌تر روی ساز می‌دوند و هارمونی‌ها روان‌تر بر کاغذ می‌ریزند، دست‌هایم لطف ِ بیش‌تری برای نوازش دارند و خوابیدن‌اش تنهاماندن‌ام را برنمی‌آشوبد و دوست‌دارم بنویسم،

آن وقت است که نگرانِ نتوانستن و عقب ماندن از دیگران و دیر شروع کردن و دیر رسیدن نیستم،

آن وقت است که زنیّت‌ام گل می‌کند...

کامنت‌های این مطلب

لازم است توضیح بدهم که از خواندن اینجا لذت می برم و قصد کنایه زدن نداشته ام؟
یعني بر عکسش نمیشه؟ نمیشه اینکارا رو بکنید بعد زنیت تون گل کنه؟ اگه فقط زنیت تون گل کنه بعد اینجوری یشه که طفلی آقا همسر! :p
ئه سرین:
خداییش دستور آشپزی به این نامحسوسی تو متن خوشگل ادبی نخونده بودم
آخی. چقدر شکل خودتی. ها ؟ یعنی میگم شکل همون تصویری هستی که بود ازت. یکم ملموس تر, یکم پر رنگ تر, و خب یکم بیشتر. حالا دیگه خیال آدم راحته. به هر حال کامنت دونی ها انگار یکم لق بزنن , اونجورین. اینجا انگار محکم تره...
و من اگر از اول تا آخرش پشت آن میز آشپزخانه نشسته‌باشم، باز هم نمی‌فهمم داری چی درست می‌کنی :D
من گاهی فکر می کردم این زنی اتی که می گویی بالا رفتن اعتماد به نفس است. حالا که فکر می کنم می بینم همان زنی ات است. تا به حال هم توی مواد کوکو شیر اضافه نکرده بودم که این بار می کنم!
چقدر زیبا بود.
عجب دختر-خانوم ِشيطون-موقرِ ِپرحرف-كم گوي ِبي قرار -با ثباتِ ادونچرر-ساكن ي مينويسه اينجا.هميشه فكر ميكردم چه نيرويي جلوتو ميگيره كه وبلاگ ننويسي !حالا كلي خوشحال شدم كه نوشته هات فقط تو كامنت دوني نيستن:)
راستش من بدجوری درگیر شده ام با سیب زمینی و شیر و بیکن پودر اولین باری که زنی تم گل کرد ( چون مثل شما گاهی گل می کند ) امتحانش می کنم ...
زیبا بود ...
نقطه:
سلام به مکین خانم گل که از هر دستش یه هنری می ریزه.مبارک باشه خانومی وبلاگت!
براوو روايت
ئه سرین:
سلام وبلاگت رو دیدم خیلی خوشگل می نویسی به منم سر بزن، آپم بوس بوس دونقطه دی
med:
پس من همیشه وقتهایی اونجا بودم که اینجوری بودی مادر. و سهم من هم شکسته شدن رژیم غذایی بوده و گپ های کوتاه قبل از خواب همبشه زود هنگامم ......




جمعه، ۲۷ مهر ۱۳۸۶

امضا: روی دیگر

خشم، وقتی از تهِ دل‌ت می‌جوشد، اگر نخواهی‌اش، لج می‌کند، می‌تواند خودش را هوارِ دست و لیفِ کفی‌ات کند و روی پاها بِساباندشان، تحویل‌اش نگیری کتف‌ت را به شیرِ آب بکوبد، روی زمینِ خیس و لیز ول‌ت کند و خودش ریش‌خندزنان آویزان بر اشکِ درد راه‌ش را بکشد و برود. تو می‌مانی و فحشی که نمی‌دانی نثارِ کی کنی.

*

ای میل‌ش کوتاه است و شر و شورِ نامه‌های قبل را ندارد:

...می‌بینی؟ ساقی قهرمان هم حرف منو می‌زنه، گیرم یه‌کم خشن‌تر، اگه قبلن خودم برات نگفته بودم که مجبور به وفادار بودن، به‌خاطر عشق، می‌تونه پایانِ یک زن باشه، فکر می‌کردی الان من هم جوگیرِ ساقی شدم، ... هیچ خوب نیستم این روزها...

نمی‌دانم چه جوابی برای‌ش بنویسم. اگر بخواهم از خیانت بنویسم خون‌م حلال می‌شود و حکم‌م سنگ‌سار! یادِ آن نگاهِ نیکول کیدمنِ آیز-واید-شات به خودش در آیینه، در آن سکانسِ عشق‌بازی‌شان بعد از مهمانی، می‌افتم.

*

تا صبح عروسی‌های بدونِ داماد، آخری‌ش خودم بودم. سالن عروسی، سالنِ سینما بود، خانم‌ها طبقه‌ی بالا! خرامان از ته راه‌روی بین صندلی‌ها به سمتِ جلو  پایین می‌آمدم، همه‌ي نگاه‌ها تحسین‌آمیز بود، و چقدر زیاد و ناآشنا بودند این نگاه‌ها. مدام دل‌هُره داشتم که چه شکلی شده‌ام، متعجب بودم که پس چرا آن‌همه وقت در آرایش‌گاه بودم خودم را در آیینه ندیدم، وقتی روی صندلیِ ویژه‌ي عروسِ بدون داماد نشستم سعی می‌کردم بدونِ این‌که جلبِ توجه کنم خودم را در تکه‌ی کوچکِ صیقلیِ روی دیواره‌ی میز رو-به-رو‌م که مثل تریبون بود ببینم، با لب‌خندِ ملیح. اولین چیزی که ملاحت را از لب‌خندم پراند زیر-ابروهای تیز و پراکنده بود، ولی فاجعه در کسری از ثانیه بعدتر خودش را نشان داد، صورت‌م که لابد قرار بود برنزه شده باشد، با دوده‌ای چرب سیاه شده بود، سیاهیِ دوده کرک‌های زیاد و کم‌رنگِ پشتِ لب‌م را ضخیم و سیاه کرده بود، ناخودآگاه دست‌م را پشتِ لب‌م کشیدم، ردی سفید باقی گذاشت، با وحشت به مامان‌م که داشت خندان به سمتِ من می‌آمد نگاه کردم...

کامنت‌های این مطلب

مجبور به وفادار بودن، به‌خاطر عشق، می‌تونه پایانِ یک زن باشه
چقدر این جمله می ترسوندم ...
پس خشم شما هم تراي اگين ميكرد هي!!
ئه سرين:
اون بند اولت معركه بودها! اين بخش آخر هم،‌با يك كمي ها؟




شنبه، ۲۸ مهر ۱۳۸۶

پی‌نوشت

این خواب‌های من دیوانه‌ان به حرزتِ عباس! گمونم باید برم تو وبلاگ عنکبوتوی آقای بال‌افشان بنویسم، اون از عروسی‌های پری‌شب، این هم از دی‌شب، خواب این آقای نامجو تون رو می‌دیدم، عجیب بود، نمی‌گم هم چی تا تو خماری‌ش بمونین! فقط بگم که برگشته بود از خارجه، یَک کیفیتی هم داشت، آینه. حواس‌تون باشه ها همیشه هم خوابِ زن چپ نیست ( گاهی هم البته کلاغا زیاد می‌آن دمِ پنجره و خبر-چینی می‌کنن ها!).

آخ که این عکس رو هم از دست ندین، اگه هوس نمی‌کنین و مثل بعضی‌ها در بی‌امکاناتی به ‌سر نمی‌برین!

آهان! لینک آقای بال‌افشان هم نداریم، از بلاگ‌رولینگِ هرمس‌مون ببینین بی‌زحمت، اگه هنوز موجود باشه.

کامنت‌های این مطلب

ئه سرین:
من دوست دارم قد یک دنیا! ااا! نگفتم؟ اتفاقا یکی دو هفته پیش منم خواب می دیدم! بعد همچین باحال بود، کلی برام آهنگ خوند گفت واسه شما!!!! به جون بچه ام اگه دروغ بگم!
ئه سرین:
واقعا که! واقعا که! دوتایی تون را باید ببریم امکان! اوشون به خاطر عکس گذاشتن، شما به خاطر ترویجش! می گم ول یچه خوشگل بود! (ئه سرین در حال سوت زدن!) اون بعضی ها با کی بودی یعنی آیا؟ بعد منظورت از امکانات اون فضای باز و چمنشه دیگه نه؟ دونقطه دی
آره خب! چمن و هوا و آسمون و ...
کفش هم مهمه این وسط!
همممم. خب نمیشه که. میشه ؟ دو نقطه ا_س . راستی من هم خواب این آقای نامجو رو دیدما . چجوریاس؟ یه چیزی تو مایه های خواب ئه سرین
ماندانا:
مکین جونم سلام؛ من خوب خوبم، یه ذره خوب نبودم، اما بعدش دیگه سرم به شدت با امتحان و درس شلوغ بود وگرنه خوبم مهربون جونها... دو روز خونه نبودیم و اومده بودیم دوستامون رو ببینیم، فردا برمی گردیم، بعد برات مفصل خواهم نوشت... به داش منصور گل ما خیلی سلام برسون. قربونت برم و از همه مهمتر: تولد عید وبلاگت خیلی خیلی مبارک خانوم جان!
فرانکلین:
سحرررررررررررررررررررررررررررررر. باشه. اینجوریاس دیگه.حالا دیگه وبلاگ دار شدی به ما نمیگی؟؟؟ از کامنتدونی دوستان باید به اینجا برسم؟؟؟؟ حتمن دوست نداشته بودی من اینجا رو بخونم.
با دیدن اون عکس بالای وبلاگ، یاد عکسی افتادم که هرمس تعریف آقای کوندرا را در موردش نوشته بود. انگار یک برش از آن عکس باشد. همانقدر خوشحال و همانقدر رها. بی آنکه در میان باشد هیچ ارتباطی حتا.
تازه علیبی جان، این مکین هنوز غوره نشده، وبلاگ ش کلی شبیه خودش است. از کامنت پیدایی اش بگیر تا همان صندل های لنگ در هوای آفتابی لاک قرمزدار. بعد هم خب این فایرفاکس نیم فاصله ندارد. فرهنگ ش را دارد، شعورش را ندارد.
هرمس خان، پایه ای اینجارو بترکونیم؟؟؟؟
Ali:
اِ، کامنتدونی این جا هم که هرمسی شد! والا تولد که هنوز زوده، اون جمله هم چون خوشم آمد نوشتم. مال یه بنده خدای ِ معروفیه که من اسمش رو فراموش کردم. حالا حتماً باید این بنده خداهای ِ معروف پای نوشته رو امضا کند تا بهش توجه بشه؟ :دی
این‌جا را زئوس آل‌ردی ترکانده دخترم، ما و شما بهانه‌ایم. علی‌ایحال، هستیم.
راستی اگر با تبادل لینک موافقید پس چرا لینک‌دانی ندارید دخترم؟ داشتیم فکر می‌کردیم لینک‌دانی مکین هم چیزی بشود برای خودش ها. لطفن از آن لینک‌دانی‌های داینامیک هم این کنارمنارها بگذارید. وبلاگ سبزی هم دارید: سبزیِ آش.
من گفتم موافقم سر هرمس؟! راستی؟ از اون بالا سبز دیده می‌شه؟ آق سانسوری عوض نمی‌کنه رنگ‌شو!




سه شنبه، ۱ آبان ۱۳۸۶

رفیقِ جدید سانسورشده...

شیک و باکلاسه. تریپ‌ش همچین مردونه است. خوشم میاد ازش.

کامنت‌های این مطلب

لباس‌ نو مبارک(; این رنگ روشن خیلی دلنشین‌تر از قبلی‌است .
ببینم رفیق جدیدش حتمن یه نوتی جدیده. همون هوو و این حرفها؟؟؟
وبلاگ زییائی دارید. با تبادل لینک موافقید؟؟؟ خوشحال می شوم به خانه منهم سر بزنید. وا ی ی ی ی ی به سانسوری بگو اینجا از اون شکلکها بذاره واااااا خاک به گورم پس اینجا چرا هیچ لینکی وجود نداره؟؟؟ باز هم به سانسوری بگو اول بره ویندوز یاد بگیره بعد بیاد برای تو وبلاگ بسازه. والله بخدا
لباسی جز عریانی روای این تن خاکی نمباشد که در صبح سلامت بی تو تنم شولای ویرانی است
ماندانا:
خوب من امروز فرصت کردم و از اول شروع کردم وبلاگت رو و تا آخر اومدم! با زاویه ی نگاهت و عشقولانه های ِ بدون قیل و قالت خیلی حال می کنم... دمت گرم. مرسی که ما رو به خلوتت راه می دی.
منم مثل بقیه بسی خوشحال شدم که تو می نویسی. از دیروز هم که از وبلاک سر هرمس پیدا کردم اینجا رو همین طور ذره ذره دارم می خونم که زود هم تموم نشه!
بابا فرانکلین، می‌ذاشتی یه‌کم بیش‌تر تفریح کنم، امان از شباهتِ این دو تا مردِ شریفی! نه، نوت‌بوک نه! گوشیِ جدیده.
ئه سرین:
هاها! به جون بچه ام حدس زدم یکی از این اسباب های تکنلرژی دوست جدیده ها! بعد هم البته ما نمی دونستیم ایشون شریفی تشریف دارن، آما تایید می کنیم همه شون، نه فقط دوتاشون! شبیه همند!!! دونقطه دی این یک لینک است به اون پست آق سانسوری که حجب و حیا باعث می شه بهش نلینکیم و سانسور شیم، حتی اینجا و اونجا و هرجا هم!! بازم دونقطه دی
در مورد لینک، بله . منظور همان بود که حدس زدید. ببخشید که دیر جواب دادم.
There's something beautiful here, Iwas missing something here !!
نهههه، اون جا خونه ویلایی مه, آخر هفته ها می رم بهش سر می زنم ;)
ئه سرین:
مکین! همه ی موارد صحیح است
مکین جان چه فرقی می کنه عزیزم. حالا نوتی نباشه، دوربین، دوربین نباشه گوشی جدید، دی وی دی پلیر، پلی استیشن. وای ی ی ی امان از این دو تا که آخر سر مارو پیر می کنن. راستی ما دیروز و پریروز خودمون اونورا بودیم. بنابراین اگر میومدین پشت درهای بسته می موندین.
ها...؛ مبارکه ؛
می گوییم این پست آخرت هم در راستای همان هزارتوی خیانت و این هاست این جا مکین؟
خب چیه مگه هرمس؟! به هزارتو مزارتو هم ربطی نداره.
گلابتون:
چرا آپ نمیکنی؟ حتمن باید تهدیدت کنن؟




يكشنبه، ۶ آبان ۱۳۸۶

دوئت

این روزها یک رخوت پاییزیِ چسب‌ناک چنبره زده دورِ تنم. نه دست‌هایم را می‌توانم تکان بدهم نه شاخک‌هایم را. گوش‌هایم فقط شب‌ها وقتِ خواب می‌شنوند. "ت تیک ت تاک، ت تیک ت تاک..."، ساعتِ رومیزی و ساعتِ دیواری یونیسون نیستند. "تیکِ" ساعتِ رومیزی می‌پرد وسطِ "تیکِ" ساعتِ دیواری، "تاک" ش هم همین‌طور. تقصیر از ساعتِ رومیزی است، چون شب‌های قبل‌تر کم‌تر عجله داشت، می‌شنیدم: " تی تیک تا تاک، تی تیک تا تاک...". شاید هم تقصیرِ ساعتِ دیواری باشد، از ساعتِ رومیزی عقب می‌ماند، تا "تیک"ش بخواهد بجنبد رومیزی به "تاک"ش رسیده، دیشب می‌شنیدم: "تیک ت تاک ت، تیک ت تاک ت..." . ساعتِ دیواری شب‌های قبل‌تر اقلن زرنگ‌تر بود: "تیک تی تاک تا، تیک تی تاک تا..." . شاید هم کلن این ساعتِ دیواری است که می‌پرد وسطِ تیک‌تاک‌های ساعتِ رومیزی، یا ساعتِ رومیزی است که از ساعتِ دیواری جامی‌ماند ها؟ امشب بیش‌تر دقت می‌کنم اگر به هم نرسیده باشند.

کامنت‌های این مطلب

ئه سرین:
ساعتهاتون زدن تو کار تلفیق
این واقعاً زیبا بود.
خوب وقتي قشنگه چي ميشه گفت. متن قشنگي بود. قبلا يک متن ديگه ديده بودم. اما براي شما کوتاه و زيبا بود. اين هم جهت سرگرمي.
من همیشه فکر می کردم این تیک تاک ها یه روزی با هم هماهنگ می شن. همیشه هم منتظر اون لحظه بودم. اما همیشه از دستش دادم. چون هیچ وقت به هم رسیدنشون رو ندیدم. آخرش اون یکی جلو می زنه باز. پ.ن: یه دوستی دارم که هرجا می ره، شب موقع خواب، باتری همه ساعت های صابخونه رو در می آره! از یادآوری خوبتون هم ممنون و مچکر!
مکین تو واقعن می تونی با تیک تاک ساعت بخوابی؟؟؟؟
:)))) عالی بود ...
اصلن فکر نمی کردم راجع به یه تیک تاک ساده بشه این همه مطلب نوشت و این همه زیبا!
مانولیتا:
ما یه ساعتی داشتیم از این قدیمیا که سر هر ساعت به تعداد دلنگ دولونگ می کنه . اگه اونو دیده بودی حتما شهرت جهانی پیدا می کردی چون می تونستی یه کتاب درباره اش بنویسی ! خدا بیامرز این اواخر دیگه داشت خونوادمونو از هم می پاشید و منو به خودکشی سوق می داد . اخه هیچ کس از دستش خواب نداشت غیر از مامانم که هنوزم نفهمیدم چطوری باهاش ارامش پیدا می کرد ... حالا چی شد که این داستان بی ربطو گفتم نمی دونم!!!
مانولیتا:
اینقدر حرف زدم یادم رفت بگم : تو شاهکاری !!!
انتخاب موضوع و پردازش متن قشنگ بود ، ولی من‌هم مثل بانو فرانکلین!!
آمدیم بگوییم چه همه میرزایی بود این قضیه ی تیک تاک های ات. دیدیم خودش زودتر رسیده. این میرزایی بود خب هم یعنی خیلی خوب بود! (پورسانت اش می رسد میرزا جان؟) بعد هم مکین حال داری می کنی چهار خط می نویسی ، شونصد تا کامنت می گیری ها!
والله، احتمالن نه دیگه، خوابم نمی‌بره!
باور بفرمائيد از جست و جوي تيک تاک به اين بازي ها نرسيدم! شرابه رو سر كشيدم پاشنه رو ور كشيدم زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم دويدم و دويدم بالاى كوه رسيدم اون ور كوه ساز مى زدن، هم پاى آواز مى زدن: «ـ دلنگ دلنگ! شاد شديم از ستم آزاد شديم خورشيد خانم آفتاب كرد كلّى برنج تو آب كرد: خورشيد خانوم! بفرمائين! از اون بالا بياين پائين! ما ظلمو نفله كرديم آزادى رو قبله كرديم.
(:
:))) ها... آره به گمانم این طوریه که می گی ؛ البته از قدیم هم گفتن ها ... کامنت که از سر ِ یک گذشت چه یک وجب !روغن روش ! چه صد دانه یاقوت دسته به دسته ! . . . حیف که الان باید برم ، وگرنه بیشتر برات توضیح می دادم :D




سه شنبه، ۸ آبان ۱۳۸۶

زیاده‌گویی

از شما چه پنهون چون به این پرچمِ "دات آس" مون قسم خوردم، باید فعلن‌ها به‌ش وفادار بمونم (نخیر، خیانتی درکار نیست هرمس!) مثلن این‌که خیلی نمی‌تونم تغییر دکوراسیون بدم و چون قالب‌ش طراحی نشده و انتخاب شده، رنگِ پس‌زمینه‌ی صفحه رو نمی‌تونم عوض کنم (من که نه البته، آقای سانسورشده). یا این‌که لینک‌دونی داشتن دنگ و فنگ داره چه برسه به رولینگ شدن‌ش و داینامیک بودن‌ش سِر جان! یا شاید هم فعلن دارم حال می‌کنم با این خَر و خلوتیِ این کنار و دوس ندارم شلوغش کنم یا هم اصن فکر می‌کنم چون از نبیره‌های نسل وبلاگ‌نویسام لینک‌دونی‌م چیزِ قابل توجه‌ی نخواهدشد. هیچ می‌دونین تاحالا فضولی نکردم ببینم آمار وبلاگم چی به چیه؟! کی، کِی از کجا؟! نه که نشه ها! عجالتن دلم خوش‌ه به همین کامنت‌های ذوق‌آورِ دوستان و چار تا تعریفِ زیرپوستی و روپوستیِ آقای سانسور شده و تشویق-تحسین‌های پدرِ وبلاگی‌ (بالاخره نوشتن یاد می‌گیرم خب، یه روز می‌نویسم‌ت!). اصن این همه نتایجی که شما سابقه‌دارترها درمورد رسانه‌ی وبلاگ به‌شون رسیدین و بحثِ سر هرمس و ئه‌سرین (لینک به تارعنکبوت) بر سرِ محقق شدن یا نشدنِ آرمان‌شهرِ وبلاگستان به‌کنار، من، که هنوز ذوق‌زده‌ام و بی‌جنبه، به این نتیجه رسیدم که وبلاگ نوشتن یک انگیزه‌ی جدید برای زندگی‌ه! با انتظارِ مدامی که توش موج می‌زنه، انتظار کشیدن‌های نویسنده و خواننده‌ها. اصن باعثِ رشدِ شخصیت‌ه حتا تو این سن! از ما گفتن بود. راستی هیچ دقت کردین که خانوم‌ها برخلافِ حضورِ نسبتن کم‌رنگ‌شون در دنیای واقعی و درطولِ تاریخ، که مایه‌ی فخرفروشیِ آقایونه، وبلاگستان رو چه خوب قُرُق کردن؟

*

می‌دونم چنبره زدن چه‌جوریه ها ولی دوس دارم رخوته چنبره بزنه دورِ تنم نه این‌که بپیچه، یا مثلن خشمه کتفم رو به شیر آب بکوبد نه بکوباند! وفاداری به دستورزبان یا حال‌دادن به احساسِ خودم؟ (بازم خیانت ها!)

*

به جونِ خودم این ولنتاین بازی‌های ماهِ بهمن هم‌چین جدید هم نیست ها! فقط نسلِ قبلی به‌جای شکلات قلب-قلبی و خرس قلب-قلبی و فلان، به هم "حال" کادو می‌دادن، گواه‌ش هم این جمـــــــاعتِ متولدِ آبان! حالا خوبه که ما جفت‌مون از ارثی که به‌مون رسیده و هم‌نشینیِ یک‌دهه‌ای باهم، عاشقِ خریدکردن برای بقیه‌ایم. علیمَرمَر! نمی‌شد شما دوتا هم یه دو تا کتابِ نخونده باقی می‌ذاشتین که برای شما هم مثلِ نجوا و مهتا و شیدا و آیلین کتاب بخریم و این وظیفه‌ی ارتقا دادنِ فرهنگِ ملت تمام و کمال انجام بشه؟ مرتضا و ترانه! شما هم لطف کنین خودتون بگین چی می‌خواین گرچه که این‌جا رو نمی‌خونین. نگین و مانیا و سهام شما هم صبر داشته باشین. تا اردی‌بهشت و متولدین‌ش هم حالاها راه داریم. یه بررسی هم باید رو مامان-باباهای اونا انجام بشه و شرایطِ نه ماه قبلِ تولدشون.

*

مانولیتا می‌گه اگه از من بیش‌تر بنویسی خواننده‌هات بیش‌تر می‌شن ها! می‌گه این‌جا رو که می‌خونم انگار اومدم خونه‌ت شام به‌م نون و پنیر و هندونه دادی! باید شعرها و کاریکلماتورهای شاه‌کاری رو که با نجوای خودش می‌نویسه بخونین.

*

این باهم در خودمون بودن‌هامون رو دوست دارم، بدونِ حضورِ فردوسی‌پور! او پای کامپیوتر، من توی کتاب. او پای کامپیوتر، من درگیرِ سودوکو. او پای کامپیوتر، من لابه‌لای کلیدهای ساز. نخِ تسبیحِ این دونه‌های تنهایی هم موسیقیِ پخش تو فضای چاردیواریِ دنج اتاقه و گاهی چایی/شکلات و تک‌مضراب‌های من از اخبارِ روز.

*

آهان راستی، ما هم به جماعتِ مرفهِ بی‌دردِ اِی‌دی‌اِس‌اِل-دار پیوستیم، نمی‌دونم خدا به دادِ کی باید برسه!

*

ممم... به نظرِ شما هم اگه من ها با ما و اَم ها با ایم جای‌گزین بشه تأثیراتِ لحنِ مارانایی خیلی تابلوتر می‌شه نه؟ آقای علیبی فقط اسکلتِ نوشته‌ی دیگران رو می‌شه دزدید یا لحن هم قبوله؟

کامنت‌های این مطلب

بنده می‌نویسم زیرشم امضا می‌کنم که بدون هیچ شکی به‌ترین وبلاگ‌نویس‌های وبلاگستان خانوما هستن.
حالا که داری لیست مینویسی و هدیه تهیه میکنی ، قربونت من رو هم بزار تو لیست ِ فروردینی هات !!؟ بهمن-ی نیستم ها ، فروردینی ام فقط حس ششم ام قوی ِ و هوش ام زیاد البته یه کم که دقت میکنم میبینم خوش ذوق و خوش....(چی بود اون یکی؟) حالا هر چی دو تا هم خوش هستم تازه خوش یه چیزه دیگه هم هستم باید از نزدیک ببینی :دی
این "باهم در خودمون بودن‌ها" ت رو خیلی دوست داشتم. از اون حس های نابه که یا خیلی درک نمی شه یا خیلی بیان نمی شه.
قبول دارم این دنیای مجازی وبلاگنویسی افتاده دست خانومها.
سولماز76:
کلا این سر هرمس شما ملت رو بیچاره کرده.لحنش انقدرنافذه که آدم مجبوره کلی تلاش کنه که شبیه اش ننویسه.در ضمن خوب نیست آدم به ملت نون وپنیر وهنونه بده.پس هوای وبلاگت رو داشته باش.منتها سعی کن ملت رو پررو هم نکنی.
ما که یعنی خیلی سال است که در این وادی هستیم هم هنوز که هنوزه هی در کف عواقب و آثار و مناصب این پدیده ی وبلاگ هستیم و هی در پیرامون اش غور یا قور یا قورقور یا غرغر می کنیم. تو که جوجه ای بابا! بعد هم خب همین است دیگر که وبلاگستان این جوری لطیف شده و ما هی می گوییم یک جورهایی همان یوتوپیا است. تازه داریم یک تاملاتی در باب ارتباط اجنه و وبلاگستان می کنیم که صدایش چند روز دیگر، گاس هم هشت روز!، در می آید. گفتیم این جا یک آنونسی داده باشیم.
بعد هم عدد بزن بابا. این یکی دیگر بعید است کپی رایت اش مال ما باشد. چیه این ستاره متاره ها! نمی شود درست لینک داد به شان مکین!
اصولن خوش مان می آید هرجا می رویم، حالا تقریبن هر جا، ما را می شناسند. لازم نیست هی اسم و آدرس و ایمیل و این ها تایپ کنیم در کامنت دانی! مثل این است که بروی هندوانه بخری، طرف تا وارد شدی بگوید: خوش آمدید سرهرمس! چی بدهم به تان؟! به قول این جوان، پالپ فیکشن، ژانر: توهم حاد
آیا کامنت دانی مکین از شدت انوار معرفتِ ما دارد در آستانه ی انفجار قرار می گیرد؟ آیا مکین در اولین دیدار بعدی مان، اردنگی نثار سر هرمس می کند؟ آیا سر هرمس جای به تری برای نمک ریختن سراغ ندارد؟ آیا این کامنت دانی جایی کنتور می اندازد؟
تو که حالاهـــــــا لابد جا داری هرمس که پشتک-واروهای من توی بارگاهت رو تلافی کنی، ولی آمممممما، ئه‌سرین برمی‌گرده دوباره یه‌روزی، گلابتون که هست اصولن، مکین هم که بوده و بوده و بوده... حرفی داشتین قربان؟!!!
مانولیتا:
دیدی گفتم از من بیشتر بنویس ؟ اصلا نوشته هات ... بذار بگم ...با روح مانولیتائی ابیاری میشن :D ببین من بی جنبه ام . باور کن اینم مثل زائده ی استخوانی کتفم(هیچ نشونت دادم؟) مادرزادیه . با یوگا و دانشگاه و ارتقای فرهنگ هم درست نمی شه! شرمنده
همممم... این انتظار مدامی که میگی تو وبلاگ نوشتن موج می زنه بعضی موقع ها هم اشک در می آره ها! ... بعد هم... این تریپ بی لینکی اینجا رو من هم دوست دارم کلی . به هر حال اینجا شکل خودته ... باید هم( اگه, یه روزی, مثلن) شکل مکین لینک دار بشه. هم؟
ای مرفهین بی درد! خیانت من دیر شد دیگر. نرسید.
می دانید دخترم! صحبت بر سر "امکان" نیست. مساله اساسن "الزام" است. نه تنها اسکلت، بلکه لحن و از آن بالاتر ایده را هم - نه که می توان، باید، دزدید. می نویسیم که دزدیده شود. اگر قرار نبود بدزدیم یاد نمی گرفتیم. وقتی به قصد دزدیدن می خوانیم، دقیقتر و موشکافانه تر و معمولن مفید تر می خوانیم. قرار است بدزدیم که استفاده کنیم دیگر. اجزاء اسکلت را و لحن را و اصطلاحات را و زیر و بم ایده را می دزدیم. این وسط تنها کاری که می کنیم، این باید باشد که با چراغ بیاییم. نع؟
چرا نمیگیری کامنت مرا؟
ئه سرین:
ها مکین! ما نرفتیم که برگردیم که! اصا آرمان شهر یا نه شوما بنویس که نوشتنت رو عشق است! خداییش بعدش هم این آقا مارانا خوب شناگری بوده ها، می ترکونه شخصا! مکین تو وقت ندا بده ما در رکابتیم!دونقطه دی