« 9 | Main | 10 »

دوشنبه ۹ مهر ماه ۱۳۸۶

10

چشم و ابروی مشکیِ جنوبی‌ش تو قاب مقنعه‌ي سیاه عزادارتر نشون‌ش می‌ده، بیست و شش ساله است، روی نیمکت‌های فلزیِ دور عرشه‌ی دانش‌کده نشسته‌ایم منتظر تموم شدنِ جلسه‌ی شورای استادان و امضاگرفتن از مدیرگروه. از پارسال که مادر و خواهرش توی تصادف مردند دیگه خنده‌های کودکانه و همیشه رهاش رو ندیدم، انگار بزرگ شده و ناغافل دنیای ساده‌ش رو ازش گرفتن، از نامزدش می‌گه، که این روزها عوض شده و انگار کم‌تر درک‌ش می‌کنه، از فک و فامیلِ پدرش که بعد از مرگ مادر مدام پلاسن تو خونه‌شون و واسه همه چی می‌خوان تصمیم بگیرن، از خواهرزاده‌اش که می‌تونست به خاطر کفالتِ مادر از سربازی معاف بشه ولی حالا که مادره مرده دیگه نمی‌تونه، بی‌خود از دوبی برگشت حالا دیگه نمی‌تونه بره، از پدرش که الان که تنها شده دل‌ش می‌خواد بره اهواز زندگی کنه و فقط به خاطر اون مونده این‌جا... یکی از پشتِ سر بغل‌م می‌کنه: وااااای دلم برات تنگ شد بود،
تازه از فرانسه و عروسیِ خواهرش برگشته، بیست و دو ساله است، معمولن جایزه‌ی به‌ترین نمره‌ی ساز رو می‌گیره، می‌پرسم: خوش گذشت؟ لابد ترکوندی دیگه؟ می‌گه: ای، آره، نه، نمی‌دونم! دلم برای پیسرم تنگ شده بود همه‌اش گریه می‌کردم، آخه فقط هم این نبود ها! حالا بذار سر فرصت برات تعریف می‌کنم، الان باید برم... از دور صدام می‌کنه و دست تکون می‌ده،
مثل همیشه کوچولو با یه کوله‌ی گنده، بیست و یک ساله است، پر از فانتزی‌های "مانولیتو-نیکولا"یی، برخلافِ همیشه گوشه‌های لب‌ش آویزونن. می‌گه: مارالِ دیوونه ازدواج کرد رفت هند، با پسرخاله‌اش، ‌سال‌ها عاشق هم بودن، پسره خیلی بچه است،‌ هم‌سن و سالِ خودمون. از اوضاع مزخرف‌مون شاکی‌ه و این‌که داره کلاسِ زبان می‌ره که اگه بتونه سال دیگه برای ادامه‌ی تحصیل بره آلمان... شورا تموم می‌شه، امضا می‌گیرم، برمی‌گردم خونه، کلید ندارم، در رو برام باز می‌کنه،
موهاش رو کوتاه کرده و ابروهاش کمونی‌تر شدن، چهل و چند ساله است،
دخترش اون‌طرف‌تر نشسته "دین و زندگی" می‌خونه برای کنکور، همین‌طور که آروم آروم ظرفِ کریستال رو پاک می‌کنه و هر از گاهی پکی از سیگارش می‌گیره، از بگو-مگویی که با نسترن داشته می‌گه، می‌گه: آخه چرا یه کاری می‌کنه که من دل‌چرکین از خونه‌ش برم، کلفتِ دست به سینه‌ش که نیستم، کار خودمو می‌کنم مزدم هم می‌گیرم. بغض داره، از فریادهای که سرش کشیده می‌گه، از بی‌انصافی‌ش، باز یاد دورانِ سختِ زندانی بودنِ شوهر نامردش می‌افته و بچه‌های قد و نیم‌قدش و بی‌کس و کاری و ... تلفن زنگ می‌زنه،
از صدای کش‌دار و سکوت‌های طولانی‌ش می‌شناسم‌ش، نباید بیش‌تر از بیست و هفت-هشت سال داشته باشه، یادم نمی‌آد، از پارسال که گروه کُر از هم پاشید ندیده‌ام‌ش، از کنکور می‌گه، می‌گه: امسال می‌خوام خوب درس بخونم، با خواهرم. می‌خنده می‌گه: کتاب‌هایی که ازت گرفتم رو به خواهرم ندادم! می‌گه: دخترِ این حاج‌آقاهه رو که توی سریال هرشب می‌بینم یاد تو می‌افتم، دلم خیلی برات تنگ شده... صدای اس‌ام‌اس، از ترانه: لذتِ داشتنِ یه دوستِ خوب توی دنیای بد مثل خوردنِ یه فنجون شکلاتِ داغ زیر برفه، درسته که هوا رو گرم نمی‌کنه اما تو رو گرم می‌کنه. جواب می‌دم: یه فنجون شکلات داغ می‌خوام!

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.worldof.us/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1778

Comments (1)

jasmin:
vaghti khoondam nemidoonam chera boghzam gereft! in hame farghe adama ba ham dige va ye chizi moshtarak vase to!hame barat migan.nis kheyli sange saboori adam maraze goftanesh gol mikone.delam barat tang shode mese hamishe,dooset daram ,bishtar az hamishe!!!!!!