« کاغذِ بی‌خط | Main | . »

یکشنبه ۲۲ مهر ماه ۱۳۸۶

ندید بَدید یه خر خرید...

نا-مکینی ه اگه این هیجان و ذوق کودکانه از این همه مورد توجه مجازی قرارگرفتن رو قایم کنم و دست‌هامو بکنم تو جیبم و سر به آسمون سوت بزنم! این آقای سانسورشده هم که هرچی ما رو به تخت بست، فرستاد مرکز بازپروری، با مخابراتِ محل ریخت رو هم چهار روز تلفن رو قطع کرد، ترک‌مون نشد این دنیای مجازی. حالا هم که تازه اون‌جوری‌شو کشف کردیم.

*

با زبونِ شیرینِ تازه بازشده‌اش صدایم می‌کنه: مامان! مامان! مامان... نگاه‌ش می‌کنم، یه‌هو انگار یادش می‌افته که داره اشتباه می‌کنه می‌گه: نعنا! نعنا! نعناااا... دوباره وقتی بی‌جواب می‌مونه و با قهقهه و نگاهِ  پرسش‌گر‌ِ من رو-به-رو می‌شه، با خجالت و عشوه‌ می‌خنده و بالاخره می‌گه: سسسسَئَر! عاشقِ آلزایمر این خواهرزاده‌هه‌ام!

*

افتاده‌ایم توی یک لوپِ تلافی! کی کِی کوتا می‌آد؟

*

چُنان‌ات دوست می‌دارم

که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من

صبر از تو نتوانم

*

هرمس! یه عددِ هرمس-مکین‌انه کشف کردم، 666، عددِ شیطان! دست به دامنِ زئوس شو چون نه با فسفر ِخدایی سوزوندن می‌تونی کشفِ رمز کنی نه با مراجعه به دفترِ کارآگاهیِ ئه‌سرین-پوآرو!

Comments (3)

ئه سرین:
قبول نیست، من ویار بچه کرده بودم یا تو؟ ها ها ها؟ آقا، نه خانوم، هی ما بچه نوزاد می بینیم تو خیابون هی غش و ضعف می ریم ها! تو یه چیزی به من گفته بودیا! یادته که؟ من منتظرم=)) آخ آخ! منم خراب این یه تیکه ام! دیدی چه معرکه است اینو که می خونه؟ اونجا که می گه "تو صبر از من توانی کرد و من از تو صبر نتوانم" اینقدر کیف می کنم که از هیجان چشام برق می زنه ها(اولاش می خواستم سرمو بکوفم تو دیوار از لذت ها، مازوخیستی اینا) چیزه، می گم 666 که خب معلومه چیه و اینا، یعنی آقا مارانا الآن باید نبال رابطه اش بگرده؟ اصلا آقا مارانا غصه نخوریها، خودمون کشفش می کنیم! بعله! دونقطه دی
ما این وسط دکتر واتسونی ، هیستینگی ، چیزی هستیم. خودتان فسفرهای مربوطه را دو نفری بسوزانید و خبرش را به ما اس ام اس کنید لابد.ـ
ئه سرین:
آی مُردم از خنده با این کامنت آقا مارانا=))