« . | Main | پی‌نوشت »

جمعه ۲۷ مهر ماه ۱۳۸۶

امضا: روی دیگر

خشم، وقتی از تهِ دل‌ت می‌جوشد، اگر نخواهی‌اش، لج می‌کند، می‌تواند خودش را هوارِ دست و لیفِ کفی‌ات کند و روی پاها بِساباندشان، تحویل‌اش نگیری کتف‌ت را به شیرِ آب بکوبد، روی زمینِ خیس و لیز ول‌ت کند و خودش ریش‌خندزنان آویزان بر اشکِ درد راه‌ش را بکشد و برود. تو می‌مانی و فحشی که نمی‌دانی نثارِ کی کنی.

*

ای میل‌ش کوتاه است و شر و شورِ نامه‌های قبل را ندارد:

...می‌بینی؟ ساقی قهرمان هم حرف منو می‌زنه، گیرم یه‌کم خشن‌تر، اگه قبلن خودم برات نگفته بودم که مجبور به وفادار بودن، به‌خاطر عشق، می‌تونه پایانِ یک زن باشه، فکر می‌کردی الان من هم جوگیرِ ساقی شدم، ... هیچ خوب نیستم این روزها...

نمی‌دانم چه جوابی برای‌ش بنویسم. اگر بخواهم از خیانت بنویسم خون‌م حلال می‌شود و حکم‌م سنگ‌سار! یادِ آن نگاهِ نیکول کیدمنِ آیز-واید-شات به خودش در آیینه، در آن سکانسِ عشق‌بازی‌شان بعد از مهمانی، می‌افتم.

*

تا صبح عروسی‌های بدونِ داماد، آخری‌ش خودم بودم. سالن عروسی، سالنِ سینما بود، خانم‌ها طبقه‌ی بالا! خرامان از ته راه‌روی بین صندلی‌ها به سمتِ جلو  پایین می‌آمدم، همه‌ي نگاه‌ها تحسین‌آمیز بود، و چقدر زیاد و ناآشنا بودند این نگاه‌ها. مدام دل‌هُره داشتم که چه شکلی شده‌ام، متعجب بودم که پس چرا آن‌همه وقت در آرایش‌گاه بودم خودم را در آیینه ندیدم، وقتی روی صندلیِ ویژه‌ي عروسِ بدون داماد نشستم سعی می‌کردم بدونِ این‌که جلبِ توجه کنم خودم را در تکه‌ی کوچکِ صیقلیِ روی دیواره‌ی میز رو-به-رو‌م که مثل تریبون بود ببینم، با لب‌خندِ ملیح. اولین چیزی که ملاحت را از لب‌خندم پراند زیر-ابروهای تیز و پراکنده بود، ولی فاجعه در کسری از ثانیه بعدتر خودش را نشان داد، صورت‌م که لابد قرار بود برنزه شده باشد، با دوده‌ای چرب سیاه شده بود، سیاهیِ دوده کرک‌های زیاد و کم‌رنگِ پشتِ لب‌م را ضخیم و سیاه کرده بود، ناخودآگاه دست‌م را پشتِ لب‌م کشیدم، ردی سفید باقی گذاشت، با وحشت به مامان‌م که داشت خندان به سمتِ من می‌آمد نگاه کردم...

Comments (4)

مجبور به وفادار بودن، به‌خاطر عشق، می‌تونه پایانِ یک زن باشه
چقدر این جمله می ترسوندم ...
پس خشم شما هم تراي اگين ميكرد هي!!
ئه سرين:
اون بند اولت معركه بودها! اين بخش آخر هم،‌با يك كمي ها؟