« October 2007 | Main | December 2007 »



November 2007 Archives





جمعه، ۱۱ آبان ۱۳۸۶

مـَـــ

       ستی از ما رودست خورده مَـــــــس‌تی ی ی ی ما از مَستی.

کامنت‌های این مطلب

ما هی می گوییم به این جوجه، عرق مردافکن ندهید ها! این هم نتیجه اش! تازه امروز صبح داشتیم غصه می خوریم که چه زود می گذرد این جور وقت ها مکین.
ئه سرین:
اینو می خواستم تو وبلاگ خودم بذارم ولی اینجا جاش بهتره: من بنده ی آن دمم که ساقی گوید یک کام دگر بگیر و من نتوانم! به من چه اگه ربط نداشت!!
خوب بوده ها!
نوش
به به ... ؛ می ماند به یادگار ... ؛
ما را به مستي افسانه كردند شيــــخان جـــــاهل پيران گــمراه
یک شراب خانه هایی دارد اینجا, شراب دستی می اندازد توپپپپپپ . بعد ما خب بودیم, شراب سفید خانه گی محصول وین هم بود. خب همه چیز مهیا بود. خب سر از اینجا در آوردیم خبببببب !!!!!!! هم. خب می فهممت خب !




يكشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۶

فوری، فوتی

دفتر مشقِ مانولیتا.

کامنت‌های این مطلب

موسیقی آب گرم:
یه چی تو مایه های بریکینگ نیوز بی بی سی!
مرسی واسه معرفی این دفتر مشق.
pouneh:
jigareto gaz gaz!
ماندانا:
نه باباجون, اون سه نقطه ناشی از بی حوصلگی نیست. اتفاقا دوباره خوب و سرحالم و همه چیز خوب داره پیش می ره. ماجرا این بود که من بعضی وقت ها من به عادت ایرانی خودمون زیادی شکسته نفسی می کنم، اینجا خیلی ها جنبه اش رو ندارن، دست کم می گیرن... اونجا می خواستم به یکی بگم اوه، عمو جان، حالا گیریم که کلاس نمی گذارم، اما دارم کارم رو حرفه ای انجام می دم، اینم نمونه هاش.
jaleb boood...!!!
خسته نباشی عزیزم.
مانولیتا:
خیلی مچِِّکرَ َ َ َ َم:D
اگه يحتمل متنش رو يافتي ممنون ميشم بگي به آقاي سانسور شده هم ارادت داريم خاص! :)
آپ نکنیا ! باشه؟




يكشنبه، ۲۰ آبان ۱۳۸۶

تازه عنوان مُـنوان هم نمی‌خوام بذارم!

صبح، با جویدنِ اولین تکه‌های گردوی لقمه‌م، به ساعت‌هایی فکرکردم که حتمن در حریمِ تنهایی‌هایش، آش‌پزخانه‌اش، با رویاها و غوغای درون‌‌ش نشسته بوده و باحوصله، گردوهای درشت را می‌شکسته و مغزشان را، فقط آن سفید سفیدها را، از وسط دو نیم می‌کرده و همه را از روی صاف‌شان در ظرف می‌چیده، کوه که شده، تر و تمیز بسته‌بندی کرده و کنارِ بسته‌ی شورها یک‌طرف بی‌نمک‌ها طرفِ دیگرِ بادام‌های مغزشده و قندهای یک‌دست شکسته‌شده گذاشته، رویاها را برای روزهای بعد همان‌جا، در آش‌پزخانه‌اش، رهاکرده و به لحظه‌ی رسیدن به کیلومترها بعدتر و ذوق و شادی عروس و پسرش فکرکرده و جمعِ گرمِ یک‌هفته‌ای خانواده. حالا این من و این خلوت‌هایم که برای دوباره داشتن‌شان این همه دل‌دل می‌کردم. عذاب‌وجدان را با لقمه‌م فرومی‌دهم.

*

این‌که تنهایی‌هام رو دوست دارم، رنگِ آکاردئون دارن برام (یه چیز تو مایه‌های تمِ والسِ همون آملی، نازلی) و پر از فانتزی و رویا هستن فرانکلین! از حس‌های ناتمومی‌ه که هنوز تو وجودم دارم و جوونی‌هایی که فکر می‌کنم نکرده‌ام، نه البته به این معنی که احساسِ خوش‌بختی نمی‌کنم ها، حرف واسه‌مون نسازین، و لابد همینه که انقد هی همه چی رو شروع می‌کنم بدونِ این‌که نگرانِ کی تموم شدن‌ش باشم یا انقد با دهه‌ شصتی‌ها بُرخوردم و می‌تونم باهاشون بپرم ولی دغدغه‌م مثلِ مالِ اون‌ها نیست. البته منظوری ندارم ها آقای سیزیف، من هم به حسابِ اون پستِ شما از همون نسلِ سوخته‌ی انقلاب و جنگ‌م که هیچی نشدم، نری دوباره از زندگی سیر بشی! و البته همه‌ی این‌ها نه به این معنی که خودم را دیگه واجد شرایط فراخوانِ شما نمی‌دونم و مشتاق‌ش نیستم خانومِ آیدا (لینک به غارِ انجمنِ شاعرانِ مرده).

*

هرمس گیر نده دیگه! نمی‌خوام شماره‌دار بنویسم، نمی‌خوام هم هر یه تیکه رو تو یه پستِ جدا بنویسم، با این ستاره‌ها متاره‌ها هم حال می‌کنم، گیر دادم دیگه!

*

خدا که به منِ تنبلِ از آرایش‌گاه و بیگودی و سشوار فراری، موی زودآماده‌شو داده، لباسه هم اگه شعورش برسه و به‌موقع خودش رو از لابه‌لای لباس‌های دیگه نشونم بده یا از قبل تو ذهنم جا خوش کرده باشه، یک ساعت وقت می‌خوام تا برای رفتن به جشن، حاضرِ معقول و مقبول باشم، (مثلِ همون وقت‌هایی که می‌دونی چی می‌خوای بپزی و همه چی‌ش رو هم تو خونه داری!) اون‌وقت تو عروسی‌های تالاری، که کم‌تر انگیزه‌ی رقصیدن داری و بیش‌تر وقتِ دیدزدن، یواشکی نگاهم رو سُر می‌دم به سرِ آرنج‌ها و قوزک و پاشنه‌ی پاهایی که از پروسه‌ی رسیدگی جا موندن و تضاد عجیبی با موهای خیلی شینیون کرده و خط چشم‌های سه‌شاخه دارن. هیچ هم این بند پا توی کفشِ آقای ازموسیس نبود ها چون گاهی هم احساسِ بلاهت می‌کنم بس که نگاهم محوِ اون چیزایی می‌شه که خودم ندارم، قدِبلند چشمِ لوند! و بس‌که فکر می‌کنم آخی همه چه ناز و خوشگل شدن!

*

کامنتِ زیر برای خانومِ انانیموس‌ه، کامنت‌دونی‌ش از آدرس ایمیل من خوشش نیومد، بدونِ آدرس هم که راه‌م نمی‌داد، خودتون چشاتون رو درپیش کنین و نخونین، خودش هم نخونه بامداد به‌ش می‌رسونه لابد!

این عکس‌ت که عکسِ فیلم‌نامه‌ي بامداده که! ;)
بی‌ربط و صد سال گذشته از ذوق‌کردن‌هات کامنتیدم تا دوباره ذوق کنی! اصلن هم این ذوق‌کر‌دن‌ها بی‌جنبه‌گی نیست، موفق‌تر باشی!

*

گاهی این بی‌ماشینی‌ه می‌چسبه، فقط گاهی، که غروبِ پنج‌شنبه است، شام تهران مهمونیم و مترو از کرج به تهران و البته کلن خیلی خلوته، دو ساعتِ پِرتِ بی‌دغدغه که جون می‌ده برای گپ‌زدن‌های دونفره، غیبت و درددل و اعتراف! یادبگیر ف جان! چیه فرانکلینِ طفلی رو فیزیک‌زده کردی! فقط یادم باشه که دیگه شرط نبندم که اگه تمامِ راه، تو تمامِ قطارها بتونیم بشینیم یک شبانه‌روز هرچی بگی گوش می‌کنم! تو که یادت رفته عجالتن، یادت هم بیاد وقتت تمومه چون تو هم یادت نبود که گول نخوری و اون یک شبانه‌روز رو از "هروقت دلم خواست" تغییرندی به "جمعه"، ها ها!

*

کشفِ پوزیسیون‌های جدید تو گوشه‌موشه‌های خونه لذت‌بخشه! وقتی اون کنج، تو راه‌روی باریکِ بینِ دیوار و میز ناهارخوری، رو تیکه زمینِ کوچیکِ بینِ میز تلفن و رادیاتور، نشسته، به دیوار تکیه داده و پیغام‌های انسرینگ رو گوش‌می‌ده چایی بخوریم یا مثلن وقتی چارزانو رو کانتر نشسته‌ام، روبه‌روم وایسه که بتونم بدونِ پابلندی ببوسم‌ش، وقتی روی میز... ای‌بابا! کوتاه بیام دیگه هان؟!

*

می‌گم سولماز می‌شه همین‌جوری ادامه بدین؟ شووَرت فیلم ببینه انگیزه بشه برای پست گذاشتن‌های تو، پست‌های تو انگیزه بشه برای پست‌های بی‌وقتِ ایشون، ما هم حال کنیم، ها؟

مانولیتا تو هم طوفانی شروع کردی ها!

دیدی باز هم تهدیداتِ تو گلابتون؟!!

*

چقدر معاشرت کردم تو این پست!

کامنت‌های این مطلب

این پست ات آخر ِ سوشالایز بودا!؟ به نصف ِ وبلاگستان حال دادی اما من نفهمیدم ،روی میز...چی میشه؟:دی این ستاره دار نوشتن ات هم دوس میدارم راستی تو واقعن یک ساعته آماده میشی؟من برای دانشگاه رفتن یک ساعته آماده میشم؟البته من خیلی کند هستما ، همه اش هم وسط ِ آرایش کردن و مو درست کردن دوست دارم بلند شم قدم بزنم ، چیز بخورم و با این حساب برای عروسی آماده شدنم حداقل 2 ساعت و نیم ، حداقل طول میکشه! خوب عزیزم حالا که مهمونات رفتن و تنها شدی ، زود به زود تر پست مینویسی دیگه ، اره؟ ;-)
ee چه خوب شد تا فونتش گنده بود ، من خوندم!!؟
مزه ی بد اون گردوئه رو منم چشیدم. اما فکر کن. اینطوری اگر فکر کنیم دق می کنیم می میریم از بس که این مادر ها یاد گرفتن واسه خوشحال کردن بچه ها ( راه دوراشون دیگه وحشتناکه) از خودشون مایه بگذارند.
خراب شده اینجات؟
فرانکلین:
آی آی مچتون رو گرفتم. پس بدون ماشین تهران هم میائین؟؟؟ حداقل بیا اون ظرفهای در صورتیت رو ازم بگیر. شوخی کردم. تو مترو آقا سانسوری از چی برات حرف میزنه؟؟؟ ولی میبینی تو مترو چقدر آدم بهم نزدیک میشه؟؟؟؟
اي بابا مي فرمودين لينك مي دين به وبلاگمون يه گوسفندي چيزي مي كشتيم.
ئه سرین:
مکین من اومدم یه چی بگم، بعد این کامنت فرانکلین رو دیدم خواستم تاییدش کنم! درضمن با اون کشفتون هم وحدت می کنیم به قول میرزا! یه خلوتهای تکی خوبی هم می شه گیر آورد مثلا زیر میز، که رومیزی بلند داره، میوه تنقلات ببری دراز بکشی اون زیر بعد کتاب بخونی، هی هم صدات کنن جواب ندی!
بسي خوشمان شد كه بعد مدتي نوشتيد بانو مكين جان! آخه بابا تو كه تازه شروع كردي و ذوق داري و اينا، اين‌جوري ملت رو سركار بذاري،،، پس بقيه‌ش كو؟!؟ ضمناً "اين‌كه تنهايي‌هام رو دوست دارم، رنگ آكاردئون دارن برام..." من مي‌ميرم واسه اين‌جور تشبيهات كه از دل خود حس ناب‌ش اومدن...
مکین یادت باشه اون جک ِ گل ِ قالی ِ آقای علیبی رو تا از فضولی نمردم برام تعریف کنی
فقط مي تونم در مورد بند بي ماشيني بگم که اوهوم. شايد آدم لحظه شماري کنه براي اونوقت مترو و قطار خلوت تا کلي خودش رو خالي کنه! لحظاتي که شايد اصلا جزو عمر آدم نباشه!
Osmosis:
سلمونی‌ها وقتی بیکار می‌شن سر همدیگه رو می‌تراشن و ازموسیس‌ها وقتی بیکار می‌شن سولاخسمبه‌ها رو می‌گردن که ببینن کجا اسمی ازشون برده شده، که نیک و بدش هم مهم نیست. به هر حال ما کفشمون کجا بود؟ این کفشدرد مشترک همه‌ی ماست.
ئه سرين:
نخيرم خانوم معلم!‌اين بغل دستيمم الكي بتون گفته من زير ميز بودم،‌ تازشم مدادم كه افتاده بود نرفتم بيارمش! مامانم گفته زير ميز نبايد بري بده،‌خوب نيست پاي خانوم معلمت ديده مي شه!
مانولیتا:
عذاب وجدانت رو کاملا حس کردم.بهت گفتم من وجدانم تو آستینمه؟ ببین،آدرس خونتونو میدی بهم؟یه روز باید پشت مبلتون قایم شم تا اون جمله ی ناتمومتو کامل کنم و عده ی زیادی رو از کنجکاوی داستان میز خلاص کنم ، اولیش هم خودمو:D
ئه سرين:
اه! كي اينجارو درست كرد كار و بار مارو كساد كرد؟ داشتيم اغفال گرون مي كرديماااااا!




چهارشنبه، ۲۳ آبان ۱۳۸۶

یه‌کم بیش‌تر از بریکینگ نیوز

دیروز نشد که پُزِِ این دو سه تا پستِ آخر آقای سانسورشده رو بدم، حالا می‌دم، پُز.

یعنی هیچ‌وقت، هیچ‌وقت، وقتی نشستین رو صندلیِ چرخانِ پشتِ کامپیوتر جفت پاهاتون رو نذارین رو میزِ کی‌بورد! یا هم می‌ذارین هوسِ خمیازه‌ی طولانی کشیدن با دست‌های باز نکنین، یا انقده دیگه تکیه ندین، خب اقلن یه چیزایی از فیزیک و مرکز ثقل و اینا بدونین. گاس که همون وقت همون‌ورا، یه خدایی، هرمسی، چیزی درحالِ تلفنی حرف زدن با یه شوهری باشه و دوتایی روده‌بُر شن، خون‌شون بیافته گردنِ شما. (نه دیگه سرهرمس! اصن نمی شه "گاس" رو رایتِ شما دونست که کپی کردن‌ش اجازه بخواد؟ فرهنگ ساختین، خدایی!)

چقدر بی‌خودی به ماه‌های آرشیوها اضافه می‌شه، مثل سال‌های عمر‌مون. ای داد!

کامنت‌های این مطلب

وای خدای من! یعنی پخش زمین شدی؟؟؟
ببین،حالا نگی بدجنسم ها!ولی کاش منم توی اون صحنه حضور داشتم:D
فرانکلین:
سوال فیزیک داشتی در خدمتیم. راستی مکین بد گیر دادیا. هروقت شماآره، ما هم آره. ها ها ها ها
ئه سرین:
هاهاهاهاهاهاهاهاها=)))) یاح یاح یاح یاح یاح=))):)) پ.ن. شانس آوردم ما شوورمون(!!!دونقطه او) با هرمستون تلفنی حرف نمی زنه! پ.ن. البته بیشتر شانس آوردم پشتم دیواره! پ.ن. بیا، به جا اینکه بیان کمکت کنن که دست و بالت چیزی نشه نشستن خندیدن! هی می گم بیا پیش خودم!! (ادامه ی اغفال کنون زن مردم، از قدیم گفتن از در نشد، از پنجره سعی کنید)دونقطه دی
ئه سرین:
ها مکین، گوگل ریدر من یه چیزی داره نشون میده که اینجا نیست! یالله کجا قایمش کردی، افشاگری می کنمااااا دونقطه یاح یاح
ئه سرین:
وای مردم از خنده مکین، اینا نردبون بازی بود؟=))چک پرینت(!) بود قراره کامل شه؟ خدا بودها، دستشون نزنی، همینجوری بذار بمونن:)) کاملا مکینی بود:))
حامد:
مي تونيد از اين تکنولوژي جهت جلوگيري از رخداد مجدد استفاده کنيد. از اين
یکی نیست این ئه‌سرین رو از اینترنت جمع‌ش کنه؟ ولی واقعن یاح یاح داره! تقصیرِ لایوررایتره. اگه تو رو گوگل‌ریدرت داری لابد کل وبلاگستان هم دارن دیگه، ما که سرمون نمی‌شه. بگو بی‌خود نَرَم زحمتِ دوباره بکشم ئه‌سرین. ای بابا حامد خان ما اگه از این تکنلرژی دل‌آب‌کنون‌ها داشتیم که دیگه غصه‌ای نبود.
من همین جام. مثل آبنبات زیر آفتاب مونده هم چسبیدم به چیزایی که دوستشون ندارم.




شنبه، ۲۶ آبان ۱۳۸۶

افسردگیِ وبلاگیِ من

آمدم بگویم:

مثل بادامِ تلخ می‌ماند، یک دانه‌اش کافی است تا خاطره‌ی شیرین تمامِ قبلی‌ها را مخدوش کند، نمی‌دانی چه کنی؛ تُف‌اش کنی یا به‌سختی فرو دهی‌اش. هرچه کنی بعد از آن باید چندین دانه‌ی دیگر بخوری تا تلخیِ همان یک‌دانه را از یادِ کامت ببرد، پشتِ سرِ هم ولی از ترسِ تلخیِ دوباره با احتیاط و ذره‌ذره. تلخی که تمام شد، یادت می‌رود این آموخته‌ی کودکی‌هایت، احتیاط. باز دلت می‌خواهد دانه‌ها را بالا بیاندازی و شیرینی یکی را با بعدی بیامیزی. وای به وقتی که آخرین ذخیره‌ی بادام‌هایت تلخ باشد.

دیدم ظریفی قبلن گفته، گیرم نه همین را، ساده‌تر و زیباتر.

می‌خواستم بنویسم:

چاره‌ای ندارم، باید "اُرلاندو" را در میانه‌ی زن شدن‌ش رهاکنم، "مانولیتو" و جونور و پدربزرگ‌شان را در محله‌ی کارابانشل ول‌کنم، مکس و آنای بیمار را کنارِ "دریا" با خودخواهیِ بی‌رحمانه‌ي چیزهای عادی-کتری‌شان- تنهابگذارم تا دو شبی را با "خاطره‌ی دلبرکانِ غمگین..." صفاکنم.

دیدم رفیقی زودتر به سراغ‌شان رفته و حتمن مي‌نویسدشان.

حرفِ تازه‌ای نمی‌ماند...

*

باز دوکلمه از جوجه-وبلاگ‌نویسِ بی‌جنبه؛ از وقتی این‌جا می‌نویسم، که یعنی از وقتی می‌نویسم، مثلِ یک مراقبه، بیش‌تر در خودم و حس‌هایم فرومی‌روم. یوگای دوباره، ویپاسانا، بنیان... فعلن به‌شان نیازی ندارم، آهـای! که این‌روزها انقدر به من توصیه می‌کنیدشان!

*

مکین--->مین--->میم--->مریم‌ بانو، با شرمندگیِ بسیار، این نردبان‌های کوتاهِ با تأخیرِ بسیار را به‌عنوانِ بازیِ شیرین‌تان بپذیرید و بی‌خلاقیتی‌شان را بر من ببخشایید که بهانه‌ای ندارم جز قوز --->وزغ --->ذوق--->زاغ --->غاز --->قیز --->غیظ -----> ضیقِ وقت.

سر هرمس شما قبلن دعوت شدین اگر نه می‌دونین که رسیدن به ساحتِ مقدسِ شما-که خدایین و به تعداد آدم‌های فانی راه برای‌ش موجود است- آسونه: مکین--->سانی--->هرمس. سانی‌تون هم که بازی رو ادامه نخواهدداد، پس براش زحمت نمی‌کشم.

اما دیگر دوستان که اصــــــلن هم دلیلِ انتخاب‌شان ساده به‌شان رسیدن نبوده، نه!

خانومِ انانیموس، برای این‌که دیگه برای پست‌گذاشتن فکر نکنن:

مکین--->کین--->کیان--->کیانا

خانومِ مارانا که خب واضحه که باید برای نوشتن هُل داده بشن (با خوراکی گولت زدم!):

مکین--->می‌کُن (چیه؟! نکنه واقعن فکر کردین برو کار مکین مگو چیست کار؟) --->میکا---> موکا--->کوکا

خانومِ گلابتون که خواهر وبلاگی‌ه دیگه چی‌کارش کنم (زوری به‌ت رسیدم یعنی؟!):

مکین--->متین--->متون--->بتون--->لب‌تون--->قلب‌تون--->قلاب‌تون--->گلابتون

خانومِ بارانه (گفتم شاید دوست نداشته باشی لینکیده بشی)، برای این‌که توپ رو دوباره بندازیم تو زمینِ اون‌ورِ اقیانوسی‌ها:

مکین--->مکان--->کمان--->کمانه--->کرانه--->کارانه (معادلِ چی بود خدایی؟!)--->بارانه

خانومِ مانولیتا، برای رهایی از بی‌حوصله‌گی:

مکین--->مین--->نیم--->نام--->ناو--->نوا--->نجوا

آقای اریکِ عنکبوتو، برای این‌که سروکله‌ی خانومِ نقطه این‌ورا پیدا بشه به‌جاش:

مکین--->کین--->نیک--->آنیک--->اریک

آقای کُنج، برای این‌که گاهی هم گردِ کنجِ قفس‌شون رو بگیرن:

مکین--->مکان--->کان--->کاج--->کنج

و آقای اندیشه‌ی آزاد به‌خاطر ِ عینکِ جدیدشون!

مکین--->مِسین--->مِسی--->مستی--->ماستی--->راستی--->راستین--->داستین

 

پ.ن. به گمونم که درست‌شون کردم گلابتون جان!

کامنت‌های این مطلب

یعنی ما کجا، چه قدر باید بدهیم تا این تک مضراب های شما را بنشانیم در صدر وبلاگستان، دخترم ها؟ آن از آن مترکردن عمر با ماه های آرشیو این بغل، این همه از بادام تلخ ها.
این همه، نع! این هم!
دختر تو چته؟ پست های به این قشنگی مینویسی ، بعد از دم تمام ِلینک ها رو غلط غولوط میزاری؟
فرانکلین:
همین پریروز دلبرکان غمگین رو خوندم. باید بگم اصلن ازش خوشم نیومد. بادوم تلخ سرمه اش برای چشم خیلی مفیده.
مرسی که بازی رو ادامه دادی. در ضمن می دونی که نردبون هر چی کوتاه تر باشه آدم برنده تره؟ خب نردبونای تو خیلی خوبن! هورااااا!
ئه سرين:
لامصب آخه افسردگي هم مي گيري خوب مي نويسي اون لامصب يعني مي دوستمت هزارتااااااا
ماهم این کتاب دلبرکان غمگین را میخواستیم :((
باربا مکین | باربا مِسین | باربا مِسی | باربا مستی | باربا ماستی | باربا راستی | باربا راستین| باربا داستین باربا حامد هم يک چيزايي سعي کرده بنويسه ممنون از دعوتتون منتظر بازي هرمس بايد بود. خوندنيه! حدسم اينو ميگه! :D
اووووووووووووووه مشتاق دیدار نوشته هات. کلی گشتم تازه پیدات کردما
مانولیتا--->سحر :D
felan ke jasminam:
fek kardam dari minevisi.aziatet nakonam vali emrooz 28 bood;(
ممنون که سر زدی! ممنون که دعوت کردی ! ممنون که آپ می‌کنی! من آپ نیستم! به‌منم سر نزن! پ‌ ن:کامنت‌دونی بلاگفا!!
آها، راستی! من هر چه گشتم کتاب مذکور را نیافتم! اما در راستای جوینده یابنده‌است، انرا با نام "خاطرات روسپیان سودازده" ترجمه "حسین فطانت" به‌صورت فایل پی‌دی‌اف جستم! فکر کنم با گوگلیدن به‌آن خواهید رسید.
aria_khoobi@yahoo.com:
....cheghadr doost dashtam manam jaee baraye neveshtan dashtam....mitoonid dar tahaghoghe in fekr komakam konid.....aria_khoobi@yahoo.com
ای بابا، دست از سر این افسردگی وبلاگی بردار دیگه!
کووووووووووووووووووفت . من خیلی می نویسم که بازی هم بکنم. حالا نردبون از کجام دربیارم. لاقل دولیوان فرانک می دادین بعد. چشم ماه رو در میارم یه نوردبون میارم از چشات آینه می سازم....س
در ضمن الهی بمیرم که افسرده ای شاد بشی چی می شی!!!س
به به من تازه سر فرصت اینها رو خوندم سرفراز باشی و نردبان های ات برفراز
مریض شدی نکنه؟ ای وای! مواضب خودت باش. منم چندان شاهکار نکردم که بخوام خبر بدم!
:)))) دردسری شد این پست آخر ما ... یعنی شمام الان رفتی جزو دشمنای ما !؟ یا از اونهایی شدین که فرهیختگی تون لو رفت !؟ آخه من راستش زنگ شما رو یادم نمیاد ... :D
بهرحال بنویس ...
فرانکلین:
مکین جان اگر دوست داشتی مطلب جدید بنویس. افسردگی وبلاگی یک بیماری بسیار شایع بین بلاگرها می باشد. یادت رفته چند بار افسرده شدم، می خواستم کرکره وبلاگ رو پائین بکشم؟؟؟ آره دخترم یه آپی بکن. ببین همه دوستدارانت در انتظار پست جدید تو هستن.




دوشنبه، ۵ آذر ۱۳۸۶

کانداکتور: مکین

اصلن نگران نباشید، شما در سنِ بیست و نه و اندی ساله‌گی و بعد از هشت سال هم‌خونه بودن و ده سال هم‌قباله بودن، هنوز هم می‌توانید برای همسرتون انگیزه‌ای باشید که کار جدیدی در سن بیست و نه و اندی ساله‌گی‌اش انجام بدهد: مریض شوید تا برایتان سوپ بپزد! آن‌چنان داغ و بخاردار و با نونِ جو که دیگه نون و سوپ‌های هوس‌انگیزِ کارتونِ "بل و سباستین"، با اون قلمبه-قلمبه‌های توش، دست‌نیافتنی به‌نظر  نمی‌رسند.

نمی‌دونم چرا هرچه بیش‌تر حرفی برای گفتن دارم، کم‌تر می‌تونم بنویسم! شاید چون قبلن طورِ دیگه‌ای ابرازشون کرده‌ام و درنهایت، واقعن نگفته‌هایم می‌ماند برای این‌جا، ها؟ یا هم از شدتِ نگفتن، بیات می‌شن، مثل نامه‌ای که باید به‌موقع‌ بنویسی‌ش، ذهنم هم که زیاد شلوغ باشه نمی‌تونم بنویسم اول باید خودم رو مرتب‌کنم، بعد. هفته‌ای که گذشت، انقــــــدر تردید و نگرانی و خوشی و سرخوشی و آدم‌های جدید برایم داشت که انگار هنوز تموم نشده‌ان، در نهایتِ بی‌انصافی هم به جای یه نخودچی‌خورون بعدش، پرت‌شدیم تو برهوتِ اولِ هفته و هپروتِ مریضی. حالا تو هی اس‌ام‌اس بده که چی گفتین پشت سرم! چند روزی هم که دوری از درس و ساز و مدرسه، انگار هنوز سرِ جام نیستم.

دایی بزرگه‌م، که مثلِ سه تا داییِ دیگه‌م عاشقش‌م و اگه آقای سانسورشده گوش‌هاشو بگیره می‌گم که اگه دایی‌م نبود هم باز عاشق‌ش می‌شدم، چند هفته‌ایه از ولایتِ این آقا اومدن ایران، چند روز پیش‌ها با دیدن گدای ویولونیستِ ورودیِ مهرشهر و مشابهانی که قبلن در چهارراه‌های دیگه دیده بودن، مثل اون پیرمرده که قره‌نی می‌زنه، خیلی جدی به بنده پیشنهاد دادن که: تو بیا این‌ها همه رو جمع کن یه ارکستر تشکیل بده، هم معروف می‌شی هم به طرح جمع‌آوریِ متکدیان کمک کردی، هان؟!

آرام جان! تو هنوز هم می‌خوای آرام بمونی یا من این‌جا هیاهو به‌پا کنم برات؟

راستی یه خاله‌ی جهان‌گردی داشتیم ما، پیداش نیست. در همین راستا، برو بچز! یه‌کم بنزین جمع کنین پاشین بیاین این‌ورا بریم پسرخاله.

کامنت‌های این مطلب

Osmosis:
سوپ‌های هوس‌انگیزِ کارتونِ "بل و سباستین"، با اون قلمبه-قلمبه‌های توش عالي بود اين. عالي. و بازم عالي
آخیش... اومدی بالاخره! خوب شدی؟ ببینم، تو واقعن فکر می کردی من سی و چند سالمه که خودت رو پنج شیش سال کوچیکتر از من می دونستی؟ بابا من از تو خیلی کوچیکترم، اقلن دو سال!
آیدا:
آخ آخ، سوپ های بل و سباستین رو من هم هستم بسی ی ی ی!
ئه سرین:
خدا شاهده، الهام هم شاهده گمونم، با چند نفر دیگه که این طرح جمع کردن موزیک زنهای خیابون رو من سه چهارسال پیش داده بودم. منم هستم به هرحال! اقلا بلتم جمعشون کنم
رها:
از ساعت 10 شب به بعد قرار بگذاريد، ماشين و بنزينش با من، بعد هم نبينم مكينمون مريض بشه ها! اميدوارم كه هميشه خوب و خوش و خندون ببينمت مكين خانم :)
Anonymous:
ایرادی نداره بگم عاشقتم؟؟؟ می دونی منم همین مشکل رو پیدا کردم ؟ بیات شدگی افکار ِ درهم!




اس‌ام‌اس

همین الان رسید دستم حیفم اومد شما هم نخندین:

             انسان وقتی زن ندارد فقط زن ندارد و وقتی زن دارد فقط زن دارد.     سقراط

آهان خوب شد که اومدم دوباره، گفتم اگه هنوز نرفته‌این سراغِ هزارتوییانِ "فاصله"، که بعید می‌دونم، از دست ندین‌شون.

کامنت‌های این مطلب

:D امتحان می کنیم، صدا میاد؟؟؟
البته همچین پر بیراه هم نگفته! امیدوارم این مادر بچه های ما اینجا رو نبینه فقط
از این جوک ها و حرف های تحقیر کننده خوشم نمی آد. یکی نیست این موقع ها بگه "خدا از دلت بشنوه!" عین جنک بر سر اولیت مرغ وتخم مرغه.
اِ راست می گی ها مکین! این از کجا پیدایش شد؟! بعد هم این فیدت گیر دارد انگار. بده آن سوپ پزت یک کاپوتی بالا بزند. آن جمله ی معروف را خودمان هم نفهمیدیم منظورمان چی بود و چی شد. گاس که بوده: وان این ئه میلیون یرز گاس که!
کامنت ما را می پرانی؟! می دهیم بپرانندت!
ئه سرين:
ها مكين! اينجا اولش كه لود مي شه رنگ زير نوشته ها همين رنگ بك گراند! اينقد باحال مي شه يهو‌! بعد كامنتا فقط سفيده! بعد همچين يهو همه چي سفيد مي شه انگار از زير ابر درمياد بيرون! همچين باحاله
Anonymous:
بعدش هم خنده؟ اصولا من الآن چهارچشمي زل زدم به اون جمله هي دارم از اين ور اونور نگاش مي كنم! فكر كنم زيادي درس خوندم!!!!! قاطي كردم
ببخشید ، این‌چیزها تو وبلگ شما پیدا می‌شه؟! عکسهایی از بطریهای روغن، عکس ها یی درباره ی کیف، وبلاگ عشقولانه عكس دار.... پس چرا ما ندیدیم؟ ما که همه‌جا رو خوندیم !
وای....چی؟ بچه؟ نه.....! جدی؟؟؟؟
مال مردهای زمان سقراط بوده . امروز کاربرد نداره .