« فوری، فوتی | Main | یه‌کم بیش‌تر از بریکینگ نیوز »

یکشنبه ۲۰ آبان ماه ۱۳۸۶

تازه عنوان مُـنوان هم نمی‌خوام بذارم!

صبح، با جویدنِ اولین تکه‌های گردوی لقمه‌م، به ساعت‌هایی فکرکردم که حتمن در حریمِ تنهایی‌هایش، آش‌پزخانه‌اش، با رویاها و غوغای درون‌‌ش نشسته بوده و باحوصله، گردوهای درشت را می‌شکسته و مغزشان را، فقط آن سفید سفیدها را، از وسط دو نیم می‌کرده و همه را از روی صاف‌شان در ظرف می‌چیده، کوه که شده، تر و تمیز بسته‌بندی کرده و کنارِ بسته‌ی شورها یک‌طرف بی‌نمک‌ها طرفِ دیگرِ بادام‌های مغزشده و قندهای یک‌دست شکسته‌شده گذاشته، رویاها را برای روزهای بعد همان‌جا، در آش‌پزخانه‌اش، رهاکرده و به لحظه‌ی رسیدن به کیلومترها بعدتر و ذوق و شادی عروس و پسرش فکرکرده و جمعِ گرمِ یک‌هفته‌ای خانواده. حالا این من و این خلوت‌هایم که برای دوباره داشتن‌شان این همه دل‌دل می‌کردم. عذاب‌وجدان را با لقمه‌م فرومی‌دهم.

*

این‌که تنهایی‌هام رو دوست دارم، رنگِ آکاردئون دارن برام (یه چیز تو مایه‌های تمِ والسِ همون آملی، نازلی) و پر از فانتزی و رویا هستن فرانکلین! از حس‌های ناتمومی‌ه که هنوز تو وجودم دارم و جوونی‌هایی که فکر می‌کنم نکرده‌ام، نه البته به این معنی که احساسِ خوش‌بختی نمی‌کنم ها، حرف واسه‌مون نسازین، و لابد همینه که انقد هی همه چی رو شروع می‌کنم بدونِ این‌که نگرانِ کی تموم شدن‌ش باشم یا انقد با دهه‌ شصتی‌ها بُرخوردم و می‌تونم باهاشون بپرم ولی دغدغه‌م مثلِ مالِ اون‌ها نیست. البته منظوری ندارم ها آقای سیزیف، من هم به حسابِ اون پستِ شما از همون نسلِ سوخته‌ی انقلاب و جنگ‌م که هیچی نشدم، نری دوباره از زندگی سیر بشی! و البته همه‌ی این‌ها نه به این معنی که خودم را دیگه واجد شرایط فراخوانِ شما نمی‌دونم و مشتاق‌ش نیستم خانومِ آیدا (لینک به غارِ انجمنِ شاعرانِ مرده).

*

هرمس گیر نده دیگه! نمی‌خوام شماره‌دار بنویسم، نمی‌خوام هم هر یه تیکه رو تو یه پستِ جدا بنویسم، با این ستاره‌ها متاره‌ها هم حال می‌کنم، گیر دادم دیگه!

*

خدا که به منِ تنبلِ از آرایش‌گاه و بیگودی و سشوار فراری، موی زودآماده‌شو داده، لباسه هم اگه شعورش برسه و به‌موقع خودش رو از لابه‌لای لباس‌های دیگه نشونم بده یا از قبل تو ذهنم جا خوش کرده باشه، یک ساعت وقت می‌خوام تا برای رفتن به جشن، حاضرِ معقول و مقبول باشم، (مثلِ همون وقت‌هایی که می‌دونی چی می‌خوای بپزی و همه چی‌ش رو هم تو خونه داری!) اون‌وقت تو عروسی‌های تالاری، که کم‌تر انگیزه‌ی رقصیدن داری و بیش‌تر وقتِ دیدزدن، یواشکی نگاهم رو سُر می‌دم به سرِ آرنج‌ها و قوزک و پاشنه‌ی پاهایی که از پروسه‌ی رسیدگی جا موندن و تضاد عجیبی با موهای خیلی شینیون کرده و خط چشم‌های سه‌شاخه دارن. هیچ هم این بند پا توی کفشِ آقای ازموسیس نبود ها چون گاهی هم احساسِ بلاهت می‌کنم بس که نگاهم محوِ اون چیزایی می‌شه که خودم ندارم، قدِبلند چشمِ لوند! و بس‌که فکر می‌کنم آخی همه چه ناز و خوشگل شدن!

*

کامنتِ زیر برای خانومِ انانیموس‌ه، کامنت‌دونی‌ش از آدرس ایمیل من خوشش نیومد، بدونِ آدرس هم که راه‌م نمی‌داد، خودتون چشاتون رو درپیش کنین و نخونین، خودش هم نخونه بامداد به‌ش می‌رسونه لابد!

این عکس‌ت که عکسِ فیلم‌نامه‌ي بامداده که! ;)
بی‌ربط و صد سال گذشته از ذوق‌کردن‌هات کامنتیدم تا دوباره ذوق کنی! اصلن هم این ذوق‌کر‌دن‌ها بی‌جنبه‌گی نیست، موفق‌تر باشی!

*

گاهی این بی‌ماشینی‌ه می‌چسبه، فقط گاهی، که غروبِ پنج‌شنبه است، شام تهران مهمونیم و مترو از کرج به تهران و البته کلن خیلی خلوته، دو ساعتِ پِرتِ بی‌دغدغه که جون می‌ده برای گپ‌زدن‌های دونفره، غیبت و درددل و اعتراف! یادبگیر ف جان! چیه فرانکلینِ طفلی رو فیزیک‌زده کردی! فقط یادم باشه که دیگه شرط نبندم که اگه تمامِ راه، تو تمامِ قطارها بتونیم بشینیم یک شبانه‌روز هرچی بگی گوش می‌کنم! تو که یادت رفته عجالتن، یادت هم بیاد وقتت تمومه چون تو هم یادت نبود که گول نخوری و اون یک شبانه‌روز رو از "هروقت دلم خواست" تغییرندی به "جمعه"، ها ها!

*

کشفِ پوزیسیون‌های جدید تو گوشه‌موشه‌های خونه لذت‌بخشه! وقتی اون کنج، تو راه‌روی باریکِ بینِ دیوار و میز ناهارخوری، رو تیکه زمینِ کوچیکِ بینِ میز تلفن و رادیاتور، نشسته، به دیوار تکیه داده و پیغام‌های انسرینگ رو گوش‌می‌ده چایی بخوریم یا مثلن وقتی چارزانو رو کانتر نشسته‌ام، روبه‌روم وایسه که بتونم بدونِ پابلندی ببوسم‌ش، وقتی روی میز... ای‌بابا! کوتاه بیام دیگه هان؟!

*

می‌گم سولماز می‌شه همین‌جوری ادامه بدین؟ شووَرت فیلم ببینه انگیزه بشه برای پست گذاشتن‌های تو، پست‌های تو انگیزه بشه برای پست‌های بی‌وقتِ ایشون، ما هم حال کنیم، ها؟

مانولیتا تو هم طوفانی شروع کردی ها!

دیدی باز هم تهدیداتِ تو گلابتون؟!!

*

چقدر معاشرت کردم تو این پست!

Comments (14)

این پست ات آخر ِ سوشالایز بودا!؟ به نصف ِ وبلاگستان حال دادی اما من نفهمیدم ،روی میز...چی میشه؟:دی این ستاره دار نوشتن ات هم دوس میدارم راستی تو واقعن یک ساعته آماده میشی؟من برای دانشگاه رفتن یک ساعته آماده میشم؟البته من خیلی کند هستما ، همه اش هم وسط ِ آرایش کردن و مو درست کردن دوست دارم بلند شم قدم بزنم ، چیز بخورم و با این حساب برای عروسی آماده شدنم حداقل 2 ساعت و نیم ، حداقل طول میکشه! خوب عزیزم حالا که مهمونات رفتن و تنها شدی ، زود به زود تر پست مینویسی دیگه ، اره؟ ;-)
ee چه خوب شد تا فونتش گنده بود ، من خوندم!!؟
مزه ی بد اون گردوئه رو منم چشیدم. اما فکر کن. اینطوری اگر فکر کنیم دق می کنیم می میریم از بس که این مادر ها یاد گرفتن واسه خوشحال کردن بچه ها ( راه دوراشون دیگه وحشتناکه) از خودشون مایه بگذارند.
خراب شده اینجات؟
فرانکلین:
آی آی مچتون رو گرفتم. پس بدون ماشین تهران هم میائین؟؟؟ حداقل بیا اون ظرفهای در صورتیت رو ازم بگیر. شوخی کردم. تو مترو آقا سانسوری از چی برات حرف میزنه؟؟؟ ولی میبینی تو مترو چقدر آدم بهم نزدیک میشه؟؟؟؟
اي بابا مي فرمودين لينك مي دين به وبلاگمون يه گوسفندي چيزي مي كشتيم.
ئه سرین:
مکین من اومدم یه چی بگم، بعد این کامنت فرانکلین رو دیدم خواستم تاییدش کنم! درضمن با اون کشفتون هم وحدت می کنیم به قول میرزا! یه خلوتهای تکی خوبی هم می شه گیر آورد مثلا زیر میز، که رومیزی بلند داره، میوه تنقلات ببری دراز بکشی اون زیر بعد کتاب بخونی، هی هم صدات کنن جواب ندی!
بسي خوشمان شد كه بعد مدتي نوشتيد بانو مكين جان! آخه بابا تو كه تازه شروع كردي و ذوق داري و اينا، اين‌جوري ملت رو سركار بذاري،،، پس بقيه‌ش كو؟!؟ ضمناً "اين‌كه تنهايي‌هام رو دوست دارم، رنگ آكاردئون دارن برام..." من مي‌ميرم واسه اين‌جور تشبيهات كه از دل خود حس ناب‌ش اومدن...
مکین یادت باشه اون جک ِ گل ِ قالی ِ آقای علیبی رو تا از فضولی نمردم برام تعریف کنی
فقط مي تونم در مورد بند بي ماشيني بگم که اوهوم. شايد آدم لحظه شماري کنه براي اونوقت مترو و قطار خلوت تا کلي خودش رو خالي کنه! لحظاتي که شايد اصلا جزو عمر آدم نباشه!
Osmosis:
سلمونی‌ها وقتی بیکار می‌شن سر همدیگه رو می‌تراشن و ازموسیس‌ها وقتی بیکار می‌شن سولاخسمبه‌ها رو می‌گردن که ببینن کجا اسمی ازشون برده شده، که نیک و بدش هم مهم نیست. به هر حال ما کفشمون کجا بود؟ این کفشدرد مشترک همه‌ی ماست.
ئه سرين:
نخيرم خانوم معلم!‌اين بغل دستيمم الكي بتون گفته من زير ميز بودم،‌ تازشم مدادم كه افتاده بود نرفتم بيارمش! مامانم گفته زير ميز نبايد بري بده،‌خوب نيست پاي خانوم معلمت ديده مي شه!
مانولیتا:
عذاب وجدانت رو کاملا حس کردم.بهت گفتم من وجدانم تو آستینمه؟ ببین،آدرس خونتونو میدی بهم؟یه روز باید پشت مبلتون قایم شم تا اون جمله ی ناتمومتو کامل کنم و عده ی زیادی رو از کنجکاوی داستان میز خلاص کنم ، اولیش هم خودمو:D
ئه سرين:
اه! كي اينجارو درست كرد كار و بار مارو كساد كرد؟ داشتيم اغفال گرون مي كرديماااااا!