« یه‌کم بیش‌تر از بریکینگ نیوز | Main | کانداکتور: مکین »

شنبه ۲۶ آبان ماه ۱۳۸۶

افسردگیِ وبلاگیِ من

آمدم بگویم:

مثل بادامِ تلخ می‌ماند، یک دانه‌اش کافی است تا خاطره‌ی شیرین تمامِ قبلی‌ها را مخدوش کند، نمی‌دانی چه کنی؛ تُف‌اش کنی یا به‌سختی فرو دهی‌اش. هرچه کنی بعد از آن باید چندین دانه‌ی دیگر بخوری تا تلخیِ همان یک‌دانه را از یادِ کامت ببرد، پشتِ سرِ هم ولی از ترسِ تلخیِ دوباره با احتیاط و ذره‌ذره. تلخی که تمام شد، یادت می‌رود این آموخته‌ی کودکی‌هایت، احتیاط. باز دلت می‌خواهد دانه‌ها را بالا بیاندازی و شیرینی یکی را با بعدی بیامیزی. وای به وقتی که آخرین ذخیره‌ی بادام‌هایت تلخ باشد.

دیدم ظریفی قبلن گفته، گیرم نه همین را، ساده‌تر و زیباتر.

می‌خواستم بنویسم:

چاره‌ای ندارم، باید "اُرلاندو" را در میانه‌ی زن شدن‌ش رهاکنم، "مانولیتو" و جونور و پدربزرگ‌شان را در محله‌ی کارابانشل ول‌کنم، مکس و آنای بیمار را کنارِ "دریا" با خودخواهیِ بی‌رحمانه‌ي چیزهای عادی-کتری‌شان- تنهابگذارم تا دو شبی را با "خاطره‌ی دلبرکانِ غمگین..." صفاکنم.

دیدم رفیقی زودتر به سراغ‌شان رفته و حتمن مي‌نویسدشان.

حرفِ تازه‌ای نمی‌ماند...

*

باز دوکلمه از جوجه-وبلاگ‌نویسِ بی‌جنبه؛ از وقتی این‌جا می‌نویسم، که یعنی از وقتی می‌نویسم، مثلِ یک مراقبه، بیش‌تر در خودم و حس‌هایم فرومی‌روم. یوگای دوباره، ویپاسانا، بنیان... فعلن به‌شان نیازی ندارم، آهـای! که این‌روزها انقدر به من توصیه می‌کنیدشان!

*

مکین--->مین--->میم--->مریم‌ بانو، با شرمندگیِ بسیار، این نردبان‌های کوتاهِ با تأخیرِ بسیار را به‌عنوانِ بازیِ شیرین‌تان بپذیرید و بی‌خلاقیتی‌شان را بر من ببخشایید که بهانه‌ای ندارم جز قوز --->وزغ --->ذوق--->زاغ --->غاز --->قیز --->غیظ -----> ضیقِ وقت.

سر هرمس شما قبلن دعوت شدین اگر نه می‌دونین که رسیدن به ساحتِ مقدسِ شما-که خدایین و به تعداد آدم‌های فانی راه برای‌ش موجود است- آسونه: مکین--->سانی--->هرمس. سانی‌تون هم که بازی رو ادامه نخواهدداد، پس براش زحمت نمی‌کشم.

اما دیگر دوستان که اصــــــلن هم دلیلِ انتخاب‌شان ساده به‌شان رسیدن نبوده، نه!

خانومِ انانیموس، برای این‌که دیگه برای پست‌گذاشتن فکر نکنن:

مکین--->کین--->کیان--->کیانا

خانومِ مارانا که خب واضحه که باید برای نوشتن هُل داده بشن (با خوراکی گولت زدم!):

مکین--->می‌کُن (چیه؟! نکنه واقعن فکر کردین برو کار مکین مگو چیست کار؟) --->میکا---> موکا--->کوکا

خانومِ گلابتون که خواهر وبلاگی‌ه دیگه چی‌کارش کنم (زوری به‌ت رسیدم یعنی؟!):

مکین--->متین--->متون--->بتون--->لب‌تون--->قلب‌تون--->قلاب‌تون--->گلابتون

خانومِ بارانه (گفتم شاید دوست نداشته باشی لینکیده بشی)، برای این‌که توپ رو دوباره بندازیم تو زمینِ اون‌ورِ اقیانوسی‌ها:

مکین--->مکان--->کمان--->کمانه--->کرانه--->کارانه (معادلِ چی بود خدایی؟!)--->بارانه

خانومِ مانولیتا، برای رهایی از بی‌حوصله‌گی:

مکین--->مین--->نیم--->نام--->ناو--->نوا--->نجوا

آقای اریکِ عنکبوتو، برای این‌که سروکله‌ی خانومِ نقطه این‌ورا پیدا بشه به‌جاش:

مکین--->کین--->نیک--->آنیک--->اریک

آقای کُنج، برای این‌که گاهی هم گردِ کنجِ قفس‌شون رو بگیرن:

مکین--->مکان--->کان--->کاج--->کنج

و آقای اندیشه‌ی آزاد به‌خاطر ِ عینکِ جدیدشون!

مکین--->مِسین--->مِسی--->مستی--->ماستی--->راستی--->راستین--->داستین

 

پ.ن. به گمونم که درست‌شون کردم گلابتون جان!

Comments (22)

یعنی ما کجا، چه قدر باید بدهیم تا این تک مضراب های شما را بنشانیم در صدر وبلاگستان، دخترم ها؟ آن از آن مترکردن عمر با ماه های آرشیو این بغل، این همه از بادام تلخ ها.
این همه، نع! این هم!
دختر تو چته؟ پست های به این قشنگی مینویسی ، بعد از دم تمام ِلینک ها رو غلط غولوط میزاری؟
فرانکلین:
همین پریروز دلبرکان غمگین رو خوندم. باید بگم اصلن ازش خوشم نیومد. بادوم تلخ سرمه اش برای چشم خیلی مفیده.
مرسی که بازی رو ادامه دادی. در ضمن می دونی که نردبون هر چی کوتاه تر باشه آدم برنده تره؟ خب نردبونای تو خیلی خوبن! هورااااا!
ئه سرين:
لامصب آخه افسردگي هم مي گيري خوب مي نويسي اون لامصب يعني مي دوستمت هزارتااااااا
ماهم این کتاب دلبرکان غمگین را میخواستیم :((
باربا مکین | باربا مِسین | باربا مِسی | باربا مستی | باربا ماستی | باربا راستی | باربا راستین| باربا داستین باربا حامد هم يک چيزايي سعي کرده بنويسه ممنون از دعوتتون منتظر بازي هرمس بايد بود. خوندنيه! حدسم اينو ميگه! :D
اووووووووووووووه مشتاق دیدار نوشته هات. کلی گشتم تازه پیدات کردما
مانولیتا--->سحر :D
felan ke jasminam:
fek kardam dari minevisi.aziatet nakonam vali emrooz 28 bood;(
ممنون که سر زدی! ممنون که دعوت کردی ! ممنون که آپ می‌کنی! من آپ نیستم! به‌منم سر نزن! پ‌ ن:کامنت‌دونی بلاگفا!!
آها، راستی! من هر چه گشتم کتاب مذکور را نیافتم! اما در راستای جوینده یابنده‌است، انرا با نام "خاطرات روسپیان سودازده" ترجمه "حسین فطانت" به‌صورت فایل پی‌دی‌اف جستم! فکر کنم با گوگلیدن به‌آن خواهید رسید.
aria_khoobi@yahoo.com:
....cheghadr doost dashtam manam jaee baraye neveshtan dashtam....mitoonid dar tahaghoghe in fekr komakam konid.....aria_khoobi@yahoo.com
ای بابا، دست از سر این افسردگی وبلاگی بردار دیگه!
کووووووووووووووووووفت . من خیلی می نویسم که بازی هم بکنم. حالا نردبون از کجام دربیارم. لاقل دولیوان فرانک می دادین بعد. چشم ماه رو در میارم یه نوردبون میارم از چشات آینه می سازم....س
در ضمن الهی بمیرم که افسرده ای شاد بشی چی می شی!!!س
به به من تازه سر فرصت اینها رو خوندم سرفراز باشی و نردبان های ات برفراز
مریض شدی نکنه؟ ای وای! مواضب خودت باش. منم چندان شاهکار نکردم که بخوام خبر بدم!
:)))) دردسری شد این پست آخر ما ... یعنی شمام الان رفتی جزو دشمنای ما !؟ یا از اونهایی شدین که فرهیختگی تون لو رفت !؟ آخه من راستش زنگ شما رو یادم نمیاد ... :D
بهرحال بنویس ...
فرانکلین:
مکین جان اگر دوست داشتی مطلب جدید بنویس. افسردگی وبلاگی یک بیماری بسیار شایع بین بلاگرها می باشد. یادت رفته چند بار افسرده شدم، می خواستم کرکره وبلاگ رو پائین بکشم؟؟؟ آره دخترم یه آپی بکن. ببین همه دوستدارانت در انتظار پست جدید تو هستن.