به عکسِ پنج در پنجِ رنگیِ بدونِ عینک و حجاب و روتوشم نگاه میکنم، با بیرحمیِ تمام صورتم و نگاهم مستقیم خیره به دوربین است با یک تهخندِ مصنوعی، هیچ نقابی برایم نمانده حتا طره موهایی که دوستشان دارم از دوطرفِ صورتم کنار زده شده، رسواکننده است، عکس را به کسی نشان نمیدهم؛
از پنجرهی کلاس که تازه از صدای پیانو خالی شده بیرون را نگاه میکنم، با سرخوشیِ مستانهای زمزمه میکنم، نگاهم به پردههای تیره و ضخیمِ کلاس میافتد، هنوز تهصدای کلاویهها را ازشان میشنوم و انگار حالا در فکر حبسِ زمزمههای تنهاییِ من هستند، صدایم را میخورم؛
ساز را که کنار میگذارم، نگاهم از درِ شیشهای اتاقِ کوچکِ تمرین به کوهای خاکستری و خیسِ روبهرو میافتد، از غم و شادیِ غریبی لبریز میشوم، لبخند میزنم، بغض میکنم، با خودم حرف میزنم، صدایم در اتاقِ کوچک میپیچد و میماند، ساکت میشوم؛
میترسم، میهراسم، گریزانم از روشدنم، از نشان دادنِ همهام.

Comments (10)
- کامنت نوشته شده توسط araam در روز یکشنبه، ۱۱ آذرماه ۱۳۸۶، ۸:۳۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط لاغر در روز یکشنبه، ۱۱ آذرماه ۱۳۸۶، ۸:۳۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط سرمه در روز یکشنبه، ۱۱ آذرماه ۱۳۸۶، ۸:۴۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط کنج قفس در روز یکشنبه، ۱۱ آذرماه ۱۳۸۶، ۱۰:۴۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط hamed در روز یکشنبه، ۱۱ آذرماه ۱۳۸۶، ۱۱:۲۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مانولیتا در روز دوشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۶، ۰:۳۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط سر هرمس مارانا در روز دوشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۶، ۸:۱۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز دوشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۶، ۸:۵۱ صبح
- کامنت نوشته شده توسط سولماز در روز دوشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۶، ۱۱:۳۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط سولماز در روز دوشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۶، ۱۱:۴۳ صبح