« بلاه بلاه بلاه... | Main | لوس-نوشته‌های منِ کودک »

سه شنبه ۱۳ آذر ماه ۱۳۸۶

من اگر نباشم...

به‌جونِ خودم هر خل‌خلیت‌ی هم که تو زندگی‌تون کرده باشین و هر لاسی که با کامپیوتر و لپ‌تاپ‌هاتون زده باشین (با خودشون و تکنلرژی‌شون منظورمه بی‌ادبا!)، تا حالا میزِ کامپیوترتون به میزتحریر تبدیل نشده که بشینین با یه‌بغل MP3، تمرینِ هارمونی حل کنین، ‌در بی‌ربط بودنِ لیستِ موسیقی هم همین بس که وقتی "دی یس ایره"ی رکوئیم موتسارت داره مو رو بر تن‌تون سیخ می‌کنه انقد که می‌خواین از ترسِ "روزِ خشمِ خدا" همه چی رو ول کنین و مرتدِ خدایان المپی بشین و سجاده پهن کنین، یهو "Guns'n Roses" می‌پرن وسط و متقاعدتون می‌کنن که بابا "Don't Cry" و بشین مثل بچه‌ی آدم تمرین‌هاتو حل کن، دو تا آکورد که می‌ری جلو محسن خودشو هوار می‌کنه سرت که "در بستنِ پیمانِ ما تنها گواهِ ما شد خدا"، خب راس می‌گه بچه!اصن معلومه که تو هم باید باهاش زمزمه ... نه، داد بزنی. بقیه‌ی لیست هم همچین بی‌ربط‌تر از هرچیزی که به ذهنتون رسیده نیست، حال ندارم دونه دونه بگم دو ساعت MP3 رو. این‌جوری می‌شه که وقتی تلفن زنگ می‌زنه و منسور هم تو هال با هدفون فیلم می‌بینه پیغام‌گیر جواب می‌ده، خدا مُدا حالیش نیست پیغام‌گیر که هرمس جان! حالا اصن چرا رو میزِ کی‌بورد؟ چون یه ترجیع‌بند داره ماجرا که هر دو دقیقه یه‌بار صفحه‌ی فایرفاکسی رو که باید مثلن گوگل ریدرتون رو نشون بده ولی نمی‌ده Refresh کنین، ای‌دی‌اس‌ال؟!! ساده‌این؟ با همه‌ی جونش داره هفت‌صد مگابایت داون‌لود می‌کنه، ئه‌سرین باورکن نمی‌دونم چی، و دیگه طاگَت‌شو نَـــ دااا ره! (الان فرانکلین فقط می‌فهمه من چی می‌گم و ف. جان هم یه نیش‌خندِ تر و تمیز به نشانه‌ی هم‌دردی (درد؟!) با رفیقِ سانسورشده‌ي هم‌مسلک‌شون گوشه‌ی لب‌شون ظاهر می‌شه)، واسه همین هم برای این‌که این مودمِ بی‌نوا داغ نکنه پنکه هم کنارم روشنه، اتاق هم که اصولن سرد هست و باید سرد بمونه، لابد واسه همین هم هست که ناخودآگاه تمرین‌ها رو بلندبلند واسه خودم توضیح می‌دم و  هِر سانسورد رو با چشم‌های گرد شده پشتِ سرم نمی‌بینم! حالا به فلسفه‌ی وجودی موسیقی‌دان‌ها(!)  پی بردی سولماز جان؟

پ.ن. اون "منسور" بالا یه توضیح داره که بعدن می‌گم، نظر سولماز رو راجع به آقای بال‌افشانِ موسیقی‌دان هم بعدن می‌گم، حالِ سوشالایزینگ و لینک دادن هم نداشتم اصولن.

Comments (7)

Ali:
خب می دونید، زمانی که معروف شدید و اینا و من خواستم مقدمه ای در رسای شما بنویسم، اینو می نویسم: او تجربه ی سال ها نامرئی و در حاشیه بودن خود در وبلاگستان را به تمامی به نوشته های خود منتقل کرد. او سال ها آموخت تا تنها در لحظاتی خلق کند. و چه خلق کردنی. اینو همراه ِ چندتا تعریف دیگه می تونید مثل روی این کاور دی وی دی فیلم ها بزنید بالای سر در اینجا :D
ئه سرین:
والا، اممم چیزه... خب تمرین هارمونی که خب ما نداشتیم، ولی چرا میز کامپیوترمون همین الآنشم میز مشقمه! میز ناهرخوریم هم هست، تازه نه که فیلمهامو به کامپیتر نگاه می کنم، یه پتو بالش هم دارم، بالش رو می ذارم پشتم، پامو دراز می کنم رو میز، پتو رو هم می کشم رو خودم، بعد بساط خوراکی رو هم به راه میندازم! حالا کدوممون خل خلی تریم؟ دونقطه دی بعدشم که خب بعدا دانلود شد بهم بگو! راستی دیدی فرندز منو ندادی؟ اون پنکه خیلی کار خوبیه، بیچاره کامپیوتر!
فرانکلین:
هی هی هی... ای خواهر جان
solmaz76:
بابا چه لیست معرکه ای این
مانولیتا:
اگه اصولا مثل من هیچ تمرینی حل نکنی ، همه چی حله! بابا بیا یه کم با ما باش ، ببین تنبلا چه عالمی دارن ! بعدم خانوم ، هیچ خوب نیست که واسه ماست مالی غلط دیکته ایت ، پ.ن میاری ، فکر کردی مردم خرن ؟
ali:
عجب نمي دونستم بچه هاي موسيقي انقدر زندگيشون شبيه هم ديگس جالب اينجاس گاهي انقدر رو ميز كامپيوترم شلوغ مي شه كه ديگه مانيتور رو نمي بينم راصطي دايي منسور چتوره؟ ;)
تو یه اتاق سرد نویسنده شدن خیلی سخت تر و مهمتره فکر کنم!