« بلاه بلاه بلاه... 2 | Main | ثُمَ جَعَلنا نُطفة فی قَرار مکين »

شنبه ۸ دی ماه ۱۳۸۶

به ناامیدی از این در مرو

همه چیز از اون دو تا مستِ چشات شروع شد، این‌که دلِ ناباورِ من باور کنه که پشتِ این شب‌های روشن، برای لمسِ تنِ عشق کسی باید باشه که برای دل‌واپسی‌هات، بمیره. اما تو، زندونِ تَنُ رها کردی و از مسیرِ قاصدک‌ها که می‌شناختی، پرگرفتی. آوازِ سفرکردن‌ت خوندنی شد و کلامِ تلخِ بدرقه تجربه‌ی گسستن. ثانیه‌ها، خب با این‌که فکرِ سوزوندن نداشتن، می‌سوزوندن. دل، شب‌ها با خیالت هم‌خونه می‌شد. غمت سرد و وحشی بود. حالا دیگه تنهایی حرفی قدیمی اما تلخ و سینه‌سوز شده بود و هجرت قصه‌ای همیشه تکراری. گفته بودی هوای برگشتن‌مه، برمی‌گردم اگه این‌جا خودمُ جا نذارم، ولی، بهارِ من! یادم تو را فراموش!

هاها...  دیشب کلی واس خودم نوستالژیِ "اِبی" پراکندم به یادِ نوجوانی‌هایی که مخملِ هیچ نگاهی و هُرمِ هیچ تَن‌ی نبود ولی قطعن باید با ابی گوش‌کردن‌ها دِپ می‌زدیم و همین ژِست‌ها رو می‌گرفتیم! همون وقت‌ها که وقتی می‌خوند "الهی سحر پشتِ کوه‌ها بمیره" مادربزرگه می‌خواست خفه‌ش کنه و داداشه هنوز هم یواشکی به‌جای بمیره می‌گه نمیره!

*

توضیحِ عنوان و انتقالِ حسِ اصلی‌ش، واس-خاطرِ ئه‌سرین بانو: نه فقط منظورِ عنوان به ناامیدی از "این" در مرو است و نه فقط اگه خواستی می‌تونی مَری و فالی بزنی، بلکه این عنوان، آخرِ "بگو-بگو" است که زمزمه‌ها باهم قاطی می‌شن و یهو یه صدایی بازی‌گوشانه و خارج از مترِ موسیقی از اون وسط می‌پره بیرون که بِنااُمیدیاَزایندرمروووو! گرفتی دخترم؟!

*

آخه این چه مسافرتیه؟ فامیل-شووَرِ خارجی! دو روز این‌جا، شونصد روز مَشَد، چار روز این‌جا و تمام. همینه که آدم می‌خواد رَه و رسمِ سفر رو براندازه. کوفتت بشه بامدادِ گل-کو!

*

نمی‌دونم چرا الان حس‌شُ ندارم آیینِ هزارتو خوندن‌هامُ بگم. باید بگم یه‌وختی. عجالتن لابد فقط خواستم اعلام‌کنم که ما هم هستیم واسه تبلیغات! گرچه وقتی بارگاهی هست و یک اشاره‌ی خدایی، منِ فانی عددی نیستم.

*

زوری نوشتنِ آدم‌ها معلومه معمولن، نه؟ آره دیگه! تو که از لینک‌ندادن‌هات معلوم‌تر هم هست، از روشن‌فکری‌ت نیست که این نه-‌لینکی‌ها!

Comments (12)

سلام بهترین عروس کهکشان راه شیری! هم عروست چطوره؟ بازم یادم رفت ........همیشه این تعارفات یادم میره: چشم شما روشن!!!و دل شما ایضا"
جونور:
هه!!! زن دایی... می بینم که زدی تو کار خال و از این حرفا نمی دونم چرا نوستالزی همه برو بچه ها خال ه؟!!! ... راستی این دایی از فرنگ برگشته!!! حالش چطوره؟
ئه سرین:
ایول دیدی چه باحاله اونجاش؟ یهو آروم یهو بلند، یهو ملایم یو شروع دوباره یه جرینگ دلنگ اینا هم داره ها یه جورایی... گرفتم مکین، گرفتم! بدم بغلی؟ بغلی بگیر هووووم! آخرش معلومه یا معلوم نیست؟ چندشب پیش چی گفتیم؟ ! یادم نیست!!!!!
تو همون دوران بی کسی گاهی هم اون آهنگ ها رو طوری با احساس تکرار می کردیم و زمزمه می کردیم که انگار داریم واسه یه آدمی می خونیمش که جور عشقش ویران مون کرده!
:)))) ای بابا ! به قول شاعر : بابا شما دیگر کی هستید ! دست شیطان را بسته اید ! ... حالا همون کامنتتون رو اگه حاوی نکات ارشادی بود همینجا ( منظورمان کامنت دانی فعلی خودمان است ) بگذارید ... استفاده می کنیم ها
یعنی چی همون "دوران بی کسی" دختر جان؟ عمه من بود می گفت من از اول عاشقت بودم و سر بی یاد تو بر بالش نمی گذاشتم؟ آمدی در کامنتدانی مردم بی نامکوسی گری می کنی؟ پاشو بریم خانه. پاشو.
کارم از گریه گذشته ..............به همین می خندم منم هی عوش :) کردنم از سر شکم سیری نیست! ناواردم ؛گیج می زنم.
با این که با هردوتون (تو و ابی) حال می کنم اما ایندفعه کاری با هیچ کدومتون ندارم! بگو ببینم این سولماز بانو کجاست؟؟؟؟؟؟
من رو ببخش عزیزیم ... که از تو می گریزم ...
نظر به اینکه از اون فدا شده های ابی بودم که در مواقع مقتضی حسابی ژستهای دپ گرفته ام کلی حال کردم با این نوشته ت ...
nazli:
سوختم، باران بزن شايد تو خاموشم كني، شايد امشب سوزش اين زخم ها را كم كني، اه باران من سراپاي وجودم اتش است پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم كني
یعنی همه ماجراهای مکین و ابی یک طرف، آن کامنت آقای علیبی برای دختر، یک طرف! پاشو دیگر!