همه چیز از اون دو تا مستِ چشات شروع شد، اینکه دلِ ناباورِ من باور کنه که پشتِ این شبهای روشن، برای لمسِ تنِ عشق کسی باید باشه که برای دلواپسیهات، بمیره. اما تو، زندونِ تَنُ رها کردی و از مسیرِ قاصدکها که میشناختی، پرگرفتی. آوازِ سفرکردنت خوندنی شد و کلامِ تلخِ بدرقه تجربهی گسستن. ثانیهها، خب با اینکه فکرِ سوزوندن نداشتن، میسوزوندن. دل، شبها با خیالت همخونه میشد. غمت سرد و وحشی بود. حالا دیگه تنهایی حرفی قدیمی اما تلخ و سینهسوز شده بود و هجرت قصهای همیشه تکراری. گفته بودی هوای برگشتنمه، برمیگردم اگه اینجا خودمُ جا نذارم، ولی، بهارِ من! یادم تو را فراموش!
هاها... دیشب کلی واس خودم نوستالژیِ "اِبی" پراکندم به یادِ نوجوانیهایی که مخملِ هیچ نگاهی و هُرمِ هیچ تَنی نبود ولی قطعن باید با ابی گوشکردنها دِپ میزدیم و همین ژِستها رو میگرفتیم! همون وقتها که وقتی میخوند "الهی سحر پشتِ کوهها بمیره" مادربزرگه میخواست خفهش کنه و داداشه هنوز هم یواشکی بهجای بمیره میگه نمیره!
*
توضیحِ عنوان و انتقالِ حسِ اصلیش، واس-خاطرِ ئهسرین بانو: نه فقط منظورِ عنوان به ناامیدی از "این" در مرو است و نه فقط اگه خواستی میتونی مَری و فالی بزنی، بلکه این عنوان، آخرِ "بگو-بگو" است که زمزمهها باهم قاطی میشن و یهو یه صدایی بازیگوشانه و خارج از مترِ موسیقی از اون وسط میپره بیرون که بِنااُمیدیاَزایندرمروووو! گرفتی دخترم؟!
*
آخه این چه مسافرتیه؟ فامیل-شووَرِ خارجی! دو روز اینجا، شونصد روز مَشَد، چار روز اینجا و تمام. همینه که آدم میخواد رَه و رسمِ سفر رو براندازه. کوفتت بشه بامدادِ گل-کو!
*
نمیدونم چرا الان حسشُ ندارم آیینِ هزارتو خوندنهامُ بگم. باید بگم یهوختی. عجالتن لابد فقط خواستم اعلامکنم که ما هم هستیم واسه تبلیغات! گرچه وقتی بارگاهی هست و یک اشارهی خدایی، منِ فانی عددی نیستم.
*
زوری نوشتنِ آدمها معلومه معمولن، نه؟ آره دیگه! تو که از لینکندادنهات معلومتر هم هست، از روشنفکریت نیست که این نه-لینکیها!

Comments (12)
- کامنت نوشته شده توسط elham در روز شنبه، ۸ دیماه ۱۳۸۶، ۱:۲۱ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز شنبه، ۸ دیماه ۱۳۸۶، ۵:۲۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط ئه سرین در روز شنبه، ۸ دیماه ۱۳۸۶، ۱۱:۰۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط دختر در روز یکشنبه، ۹ دیماه ۱۳۸۶، ۹:۴۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط لاغر در روز یکشنبه، ۹ دیماه ۱۳۸۶، ۳:۲۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط alibi در روز یکشنبه، ۹ دیماه ۱۳۸۶، ۳:۵۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط elham در روز یکشنبه، ۹ دیماه ۱۳۸۶، ۳:۵۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط araam در روز یکشنبه، ۹ دیماه ۱۳۸۶، ۶:۱۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط سرمه در روز دوشنبه، ۱۰ دیماه ۱۳۸۶، ۰:۱۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط سرمه در روز دوشنبه، ۱۰ دیماه ۱۳۸۶، ۰:۱۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط nazli در روز دوشنبه، ۱۰ دیماه ۱۳۸۶، ۲:۰۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط سر هرمس مارانا در روز دوشنبه، ۱۰ دیماه ۱۳۸۶، ۲:۲۰ بعدازظهر