« December 2007 | Main | February 2008 »



January 2008 Archives





پنجشنبه، ۱۳ دي ۱۳۸۶

گاس که اين هم يک پست نباشد هرمس!

سر هرمس، هروقت شما یک عکسِ کلیشه گرفتید از شاخه‌های لُخت و برف‌‌گرفته‌ی درخت‌های این‌روزها و در فتوبلاگتان گذاشتید، من هم یک پُستِ کلیشه می‌نویسم از سکوتِ برفی و آکوستیکِ امروزِ دانش‌گاه، از زمین چمنِ یک‌دست سفید و پا نخورده‌، از لنگه-دست‌های پُرروی کرخت‌شده از یخمایِ برف و حسادت‌شان به آن لنگه‌ی دیگرِ دست‌کش‌دار، از صمیمی‌تر شدن‌های اَنگِ روزهای برفی، از شیطنت‌های گلوله‌شده و نفیرِ رد شدن‌شان از بیخِ گوش‌ی خوش‌شانس، از دو جفت پاهایی که می‌دوند و جفتی دیگر را چمباتمه بین‌شان می‌سُرانند تا سرِ پیچ، از بوی نم و نای برف بر لباس‌ها و رخوتِ خیس و خسته‌ی وِلو در سالن با چای و کافی‌میکس‌های بصیر برای همه، از تمرینِ کوارتتِ آوازی وسطِ برف که انگار سرِ بندآمدن نداشت و دیگر دمِ غروبی خسته-خسته می‌ریخت، ‌از شاخه‌های نازکِ لُخت و برف‌گرفته‌ی گل‌ها...       به‌خدا!

کامنت‌های این مطلب

واااااااایییییییی ، چه روز معرکه ای بود ، کاش بازم برف بیاد و کاش بازم خوش بگذره . عالییییییی بوووود
من شرمنده هستم. از طرف تيم بلاگر عذر مي خوام. نمي دونم چي كارش كنم كامنتا رو. بهد هم، سلامت باشي. اون قبلي سنگين بود بنظرم و اينكه از سفيدي بيشتر خوشم مياد. بابا خودم مي دونم حلقه طلايي ازدواجش بوده و هست! منم از همونا دوست دارم ديگه D:
مرمر:
حالا چرا ميزني خوب كامنتم نيومده كه نذاشتم واااااااااا؟؟؟؟؟
"از دو جفت پاهایی که می‌دوند و جفتی دیگر را چمباتمه بین‌شان می‌سُرانند تا سرِ " تعریف زیبایی بود.
سلام خوبي بازم آبجي سحر با نوشته هاي جديد در كلبه قديمي خاك خوردش منتظر شماست فراموشش نكينن چون به عشق شماست كه نفس مي كشه منتظرت مي مونم...[گل]
آيدا:
به نظر مياد سالم شد "ی" هاتون خانوم! آدم با "ی" های سالم راحت تر با بقيه دوست می شه!!
کجایی؟ چرانمی نویسی بخونیم حالشو ببریم؟
من همیشه می دونستم که شما برعکس فامیلتون یه دونه باهوشین خانوم.
از یهترین خاطره های کودکی من جیش کردن روی برف تر و تازه بود. و تولید شکل های هنری کخ حتی بعضی هاشو که بزرگ شدم فهمید که از کارای پیکاسو هم بهتر بود. حیف که کسی قدر هنر های کوچه پس کوچه ما رو نمیدونست اون موقع ها
عجیبه که هی برف میاد و هی همه ی این اتفاقها می افته و هی تازه ست ...
وقتی من و هرمس حرف می زنیم تو می شنوی یا هرمس هرچی توی ماشین به من می گه بعداً به تو می گه یا که چی؟ از کجا فهمیدی که می خواد عکس کلیشه بگیره؟
حال می کنی سه روز تعطیلتون کردم؟! حالا هی مجیز این هرمس رو بگین! گذشت اون روزگار هرمس خان! حالا قدرت دست کسان دیگه ایه. هاها!
دهه! کجایی پس؟ دفعه دیگه میام نباشی میام خونتون! اهان!! شاید رفتی پیش فامیل شوور خارجیت؟! خوش بگذره......سوغاتی تعنا تعنا!!!!!!!
ارادتمندیم به ما هم تفقدی بفرمایید
پيروزي مك كين و كلينتون در انتخابات ايالت نيوهمشر آمريكا ؟ :)مك كين همون مكينه
Anonymous:
مكن بلاگر فيلتره اينجا نمي تونم بكامنتم واسه آق مارانا! آق مارانا داشتيم فكر مي كرديم تو اين برف و سرما جون ميده يه قرار بذاريم همون باغ موزه ايراني تو باغش! خدايي ها خب خاطره مي شه! دونقطه دي پ.ن. خب سعي مي كنم جاي كنار بخاري رو هم گاهي به ديگرون بدم! دونقطه دي بازم
ئه سرين:
اون قبلي من بودم! بعدم اون مكين مي باشد نه مكُن يا مكَن، يا مُكُن يا مِكِن يا مَكَن يا مُكَن يا.... اه خسته شدم خب
mama:
منم ادم بانمکیما!
قابلیت های این مکین ما را می بینید ئه سرین خانم؟ «ی» سالم و غیر سالم اش را هم که بردارید، باز هم هزار جور خوانده می شود بچه! قرار برفی را هم لابد هستیم. بگذارید سرفه های این جناب جونیور خوب بشود، دمِ خانم کوکامان را می بینیم برنامه اش را بگذارد. با زئوس هم صحبت می کنیم این بار جای برف و باران های خاطره ساز، بخاری برای تان بباراند!




پنجشنبه، ۲۰ دي ۱۳۸۶

...Like That Spanish Guitar...

دلم نَوه می‌خواد. یعنی راهی نداره؟ نمی‌شه بدونِ این‌که مامان بود مامان‌بزرگ شد؟ دلم چشم‌های تُخس و معصوم پسره رو می‌خواد که از دعواهای مامانه به خاطر یه خراب‌کاریِ کودکانه به آغوشِ من پناه بیاره و لوس‌ش کنم، دلم می‌خواد گیس‌های دختره رو ببافم و ناز کنه برام با پسره حسودی کنه. نمی‌شه؟ نمی‌شه گرد و قُلُمبه نبود ولی مامان‌بزرگ بود و نوه‌ها رو چلوند؟ دلم می‌خواد بزرگ‌تر که شدن براشون قصه‌ی "سنگِ صبور" بگم، می‌دونم که اگه اون موقع منتظرِ لحظه‌ای‌ان که دخترکِ قصه بعد از کلی دردِ دل با سنگِ صبور می‌گه: "حالا سنگِ صبور! یا تو بِتِرِک یا من!" و پسرکِ عاشق از پشتِ پرده می‌پره بیرون و برای این‌که دلِ دختر از غصه نترکه می‌گه: "سنگِ صبور تو بترک!" که گروپ‌گروپِ قلب‌شون آروم شه، ولی بعدن‌ها می‌فهمن که شاید هیچ کس نباشه که بگه سنگِ صبور تو بترک. شاید اصن دل‌شون بخواد هیشکی نباشه که بگه. بعد با خودشون فکر می‌کنن چرا مامان‌مکین وقتی که این قصه‌هه رو می‌گفت خودش رو زد به خواب و آخرش رو درست حسابی نگفت. نمی‌شه؟ نمی‌شه به‌جایِ خاله/عمه‌ی اجاق‌کور مامان‌بزرگِ اجاق‌کور بود؟

دلم قصه می‌خواد. یعنی اون سیلِ قرمز که می‌ریخت روی کاغذ و از سیلِ اشک هم جلو می‌زد، با لحن و خطی که مالِ من نبود انگار، می‌تونست قصه بشه؟ کاغذِ مربعِ کوچیک پُر می‌شه، جِررر... کَنده می‌شه پشتش هم پُر می‌شه، بعدی بعدی بعدی... اووووه! لابد می‌تونه قصه بشه، نمی‌خونم‌شون، یک‌جا می‌اندازم‌شون توی شومینه، "هنر همیشه بر حق بودن" رو از کتاب‌خونه برمی‌دارم و بعد از این‌که مطمئن شدم اول‌ش اخطار نداده که: "اگر دلِ مزخرفی دارید نخوانید چون به دردتان نخواهد خورد" با شوپنهاورش می‌اندازم توی آتیش، دود که زیاد می‌شه دلِ مزخرف رو هم می‌اندازم، هرچی بال بال زد که: "خب تقصیرِ خودت بود، بی‌خود باورکردی که می‌تونم برای همه‌ی آدم‌ها جا داشته باشم"، به‌ش گوش نکردم، ولی بعد یادم افتاد که الان تنها خواننده و کامنت‌نویسِ وبلاگ-مخفیِ سینه‌م اونه، دَرِش آوردم. دیروز برای آخرین پُستم، برخلافِ کامنت‌های نیش‌خند-پوزخندیِ همیشه‌گی‌ش یه کامنتِ هم‌دردی نوشته بود، "دلِ سوخته" امضا کرده بود. دلم براش سوخت.

 

 

دلم بوسه می‌خواد. وقتی گاهی نمی‌ذاره ببوسم‌ش مجبورم که جفت شیشه‌های عینک‌ش رو لیس بزنم، مجبورم.

کامنت‌های این مطلب

مث که مجبوری!ء/ . از همکاریتان در زمینه پست زدن تشکر مبسوط به جا می آورم. آبروی ما رو جلوی سرهرمس خریدی. یادم باشه بعدن باهات نقدی حساب کنم. اما حالا چرا اینقد سوزناک؟
ئه سرین:
هوم! این نوه رو هستم منم. اتفاق یه زمانی فک می کردم من که قراره راهبه شم(حال شاید یه کم کوتاه اومدم به مناسب سالگرد تولد دوبوار!) بچههم که نمی خوام بعد خب این همه قصه که حفظم و بلتم رو برا کی بگم؟ نمی شه که هی بچه های فک و فامیل رو جمع کنم تازه اونام که دیگه قصه ی دختر خیاط و پسر حاکم و مورچه خاک به سر و خاله سوسکه دوست ندارن. هوم! فک کنم دیگه ته تهش آخرش می شیم عین پری های توی زیبای خفته که دختره مردم رو برداشتن بردن تو جنگل بزرگ کردن!
جونور:
هه دونبال نوه می گردی؟ این که این همه ناراحتی نداره آزانس جونور در خدمت شماست... من در نوع خودم کثیف ترین موجودی هستم که وجود داره پس می تونید با خیال راحت کاراتونو به من بسپورید ... یه راه کم خرج تر و بهتر ابنه که جونور و مانولیتو از اسم زن دایی صرف نظر کنن و بهت بگن مامان بزرگ ولی یه بدی داره که جونور و مانولیتو و مامان بزرگ هم کلاسی باشن خب می دونی یه ذره ضایعس پس بهتره به دنبال یه مورد دیگه باشیم... شعار شرکت من اینه: آزانس جونور در نوع خود کم نظیر(حس می کنم یه ذره این شعار ضایعس سعی می کنم عوضش کنم )
ای بابا!تو که دلت پر تره از ما! الان مازیار می تونه نوه ت باشه.آخه یادمه تو مامان سر هرمس بودی اون موقعها!خودت گفته بودی.منم حالا اگه بخوای می تونم نوه ت بشما.اگه اصرار کنی!تازه مامانمم همیشه دعوام می کنه.ببین همه چی جوره!فقط میمونه تو که مامان بزرگ خوبی باشی.قصه میخوایم چیکار؟ شوکولات موکولات بده بیاد.والا!
آره خب. نوه که خیلی خوبه. کلن بچه خوبه دیگه. همین جوریش که نوشتی. حالا مجبوری یه بچه بزرگو به فرزندی قبول کنی. مجبوری دیگه. که از خاصیت نوه - اش برخوردار بشی ... منم حاضرم بچه ات بشم. ولی میخوای فعلن منو بذار تو صف, هر وقت بچه دار شدم قبولم کن. فعلن ببین کی دست به نقد تره . هم ؟
من یک وقتایی به شدت احساس نیاز به یک مادربزرگ از اون مهربونا که نوه هاشونو شب با اصرار پیش خودشون نگه میدارن، برای سام البته، می کنم. یا از اونایی که بچه ها موقع رفتن از خونشون خودشونو میکوبن به درو دیوار و نعره میزنن که نمیخوان برن و این حرفا. عرضم به حضورتون که شما بعد مدتی درمورد یک موضوعی نوشتید که من هم فهمیدم و تونستم حرف بزنم و لال از دنیا نرم. ضمنا از اونجایی که ممکنه هرمس این نوشته رو بخونه و کامنت دونی خودش دیگه واسه ما کار نمی کنه باید بگم که :" به جون بچه ام ما اون فیلمو تا تهش دیدیم منتها آقای سانسورچی که من همینجا دستشو به گرمی می فشارم، محض خاطر اینکه ما بچه زیر 18 سال خونمون داریم اون صحنه های بی ناموسی رو حذف کرده بود. خدایش خیر دهاد." مکین جان لطفا این پیغامو به بغل دستیت بده که اونم به بغل دستیش بگه برسه ته کلاس.
Osmosis:
بابا، اسمش كه از ازل همون كاغذ الگو بوده، منتها ما چون از خشكشويي نزديك خونمون كه لباسا رو لاش مي‌پيچيد مي‌خريديم...ء
شاهکاری تو . ولی یه سوال : خوبی مکین ؟ از نوشته َت بوی غم میاد ، از اون نوعیش که آدم می کندش زیر فرش ! هان ؟ این جوریه ؟ یا شامه ی من ایراد پیدا کرده ؟
به قول قدما ، وحدت می کنیم مکین جان
اين حس براي آدميزاده که دوست داره از يک سري برهه هاي زندگيش اسکيپ کنه و برسه به مرحله بعد. (مثلا غول اين مرحله رو بکشه بره مرحله بعد) مثلا من 6-7 ساله اداي پسراي متاهل رو در ميارم و يک حلقه ميندازم دستم. هر کي هم ميبينه فکر مي کنه خبریه! شما به نوه فکر مي کني من به مامان بچه ها! :P
چونانکه آرزوي دل بندگان اوست ---- سالي هزار باشد در مملکت مکين --------- ( فرخی )
من فکر کنم همینجوری پیش بره امتحانا و ارشد و کنکورا رو می ذارن با هم توی همون تیر می گیرن :D ----- منم که انقد بی جنبه، خبر رو که شنیدم دفتر کتابا رو جمع کردم، فکر کردم خب وقت دارم هنوز یه ماه، بعد حالا می خندیم اگه منصرف بشن بگن نه همون بهمن بیاین، حساب کتاب که نداره :D ----- چه من دلم بیشتر پر بوداااا، چقده نوشتم یه مرتبه!
amir:
manam delam mikhad vase bamdad comment bezaram nemishe majbor shodam ye bare dige be soraghe shoma biyam
amir:
che ajib ?? aslan nemifahmam ?? na harfaye toro na etefaghaye emshabo ? to cheghad mehraboni ... kheili bishtar az on chizi ke shenidamo khondam emshab hese khobi be dadi ham to ham khahare 24 sale hala dige shayad bayad befahmam .... shayadam nabayad .... chemidonam
سفيدي برف بهم قالب شده. برف رو كردمش قالب بلاگم :)
فرانکلین:
Dear Macin or Makin, Are you ok???
amir:
man dost daram ke doste bamdad basham dar zemn fiz amir kabir mikhonam doste marjanam va dokhtar daeishon va bar ax kashki teatr daneshga honar ghabol mishodam vali felan faghat alaghemand va peigire teatram dige inke on sahar ham khodeti badam man ghablana toye veb bamdad azat khaste bodam ke be bamdad begi biyad daneshga man bebinamesh chon mikhasam dar mored teatr bahash harf bezanam hamina dige
به به ! به سلامتی تشریف اوردین! عرض کنم که حتمآ بیشتر از مامان بزرگهایی که دلشون نوه میخواد نوه هایی هستند که دلشون مامان بزرگ میخواد حتی بچه هایی هستند که دلشون مامان میخواد اینکه کاری نداره! اصلآ هم نیاز به گرد و قلنبه شدن نداره همین که قلبت گرد و قلنبه بشه کافیه چی شده؟ تو که یا غم نداشتی یا اگه داشتی تو خنده هات گم بود چطوری بهترین عروس کهکشان راه شیری و حومه!؟
تا حالا این مدلی فکر نکرده بودم.خیلی جالبه مغزت تا کجاها میره
جونور:
مامان بزرگ واسم کامنت بزار هیچکی من دوست نداره




دوشنبه، ۲۴ دي ۱۳۸۶

The Baptist of Jesus

نشسته بودیم نون و ماستِ خودمون رو می‌خوردیم ها! به دور از همه‌ی هیاهوهایِ "ها کردن" (ایول، عجب واج‌آرایی‌ای شد!)، داشتم "اسپارتاکوس" می‌خوندم، که سانیِ عزیز امروز، من و خودشون رو که نه، شهرِ کتاب رو خیلی شرمنده فرمودن! البته نه این‌که کتاب برای خوندن نداشتم ها، اصن کلن ( نَکُل هرمس! نخند!) کارم نون و ماست خوردنه، الان‌ها اسپارتاکوس، قبلش "کودکی" ِ ناتالی ساروت، قبل‌ترش "عاشق" مارگریت دوراس، که فیلمِ این یکی رو همین چند ماهِ پیش دیدم، یه وقتی که احتمالن همه قرقره‌ش کرده بودن، فیلم دیدن‌هام هم همین‌طوره، "لئون" رو همین دیروزا دوباره بعد از هف-هش-ده سال دیدم! چون براساسِ لیستی که از آرشیوِ فیلم‌هامون درست کرده‌ام نوبتِ "لئون" بود، نوبتِ "اسپارتاکوس" هم واسه همینه، ترتیبِ کتاب‌خونه! برام یه لذتی داره این نظمِ عجیب، از یه اول‌ی شروع کردن و واسه خودم پیش رفتن، مثلِ یه لیستی که از کارهایی که باید انجام بدین دارین و هی هرکدوم رو که انجام می‌دین با رضایت یه تیک کنارش می‌زنین، حتا ممکنه ترتیب انجام دادن‌تون عوض شه براساس اولویت‌هاتون، ولی باز هم نظمِ و روالِ خودتونه. خب حالا هم عجیب نیست که برمبنای همین خُلیت و صدالبته تعطیلاتِ اجباریِ برفونه، رفته باشم سراغِ کشفِ سه‌باره‌ی یه لذتِ این‌چنینیِ دیگه، پازل.

باورم نمی‌شد که به همون تازگی‌ای باشه لذتش که دو-سه سال پیش بود، آخرین بار قبل از اون هم دورانِ راهنمایی بودم... بوی تیکه‌های پازل، انگار بوی آرامش، خلسه، از دنیا جداشدن، شادی. مثل همون بوی توصیف‌نشدنیِ کتابِ نو و لوازم‌التحریر، لذتِ پیداکردنِ تیکه‌های حاشیه با یه‌ورِ صاف‌شون از بینِ هزار تا تیکه، لذتِ چیده‌شدنِ قابِ دورش که انگار یه "خب" لازم داره و واردِ مرحله‌ی بعد شدن، بعضی تیکه‌ها می‌پرن جلوی چشمت و صاف می‌ذاری‌شون سرجاشون، بعضی بدقلق‌ها هیچ‌جوری راه نمیان همیشه می‌مونن واسه یه‌وقتی که دور و برشون چیده بشه و جاشون لو بره، اول‌ش که شروع می‌کنی می‌گی فقط چند تا تیکه، ولی جادوش چنان می‌کِشه تو رو که می‌بینی ساعتی هست که دیگه "بینندگانِ جان" گفتن‌های جنابِ صالح علا هم تموم شده و تو لابه‌لای رداها و عصاها و آب و کوه و قلعه غرق شدی، شروع به چیدنِ یه‌قسمت که می‌کنی، کم‌کم وارد فضاش می‌شی، تا یه تیکه رو ببینی می‌تونی بفهمی بچه‌ی اون محل هست یا نه، از رنگش، اَداش، شفافیت‌ش، دور و نزدیک بودن‌ش، هر قسمت رو که می‌سازی انگار جون می‌گیره دوباره اون نقاشی (شاید اصلن این همه لذت بردنِ من واسه اینه که خودم نقاشی نمی‌کشم بس‌که احساسِ بی‌استعدادی می‌کنم در این زمینه)، کم‌کم هول‌ت واسه تموم شدن تبدیل می‌شه به یه کش‌دادن برای تموم نشدن، تموم بشه چی‌کار کنم؟ اون‌وقته که باید شجاعتِ چشیدنِ لذتِ خراب کردن‌ش رو هم داشته باشی، خب یه روزِ دیگه همه‌ی این لذت‌ها از سَر. وقتی هم تیکه‌ها رو جدامی‌کنی کلک نباید بزنی ها، همه‌شون باید جدا بشن از هم، نمی‌شه حتا دو تا تیکه به هم چسبیده بمونن که کارِ دفعه‌ی بعدت آسون‌تر بشه... حالا گاس این‌دفعه که تموم شد با اون چسب‌هایی که خریدی محمود، یه فکری به حالش بکنم.

چقدر بی‌خودی حرف زدم! هااان گمونم به‌خاطرِ این کی‌بوردِ جدید بود! خیال‌تون راحت شد که دیگه "شین‌"ها و "A" هام نمی‌زنه وقتِ چت‌کردن عوضش دیگه هیچ چلق‌چلقِ گوش‌نوازِ نوستالژیکی ندارم؟ اصن پاشین به‌جای این‌جا پلکیدن برین چار تا کامنت واسه آقای سیزیف که کلن این روزها جاش خالیه و تولدش هم هست انگاری، بذارین. از اجباری برگرده ذوق می‌کنه لابد!

 

پ.ن. آخه این چه کاریه که درِ آسانسور موقع ورود از یه‌طرف باز بشه موقع خروج از یه طرفِ دیگه؟!

کامنت‌های این مطلب

amir:
akhjon man belakhare tonestam yek ja aval basham pazel hamon alamat soale bazi vaghta ? nesfe shab vaghte fekardane gahi vaghta? khabam miyad
من کلن مرده ی این تایتل های خارجکی وبلاگ شما هستم و در اینجا به عنوان ِ یک مترجم وظیفه ی خودم میدونم که برگردان ِ عنوان رو اینجا بنویسم!!!ء غسل ِ مسیح یا غسل تعمید مسیح
ولی این باپتیستا خیلی باحالن.
ئه سرين:
پ.ن.=)) اون پ.ن. خودم هم اندیکاسیون ِ اون پست بود دیگه! بدون ماهک که اون پست معنی نداره لااقل واسه من!دونقطه دی
بدتر اینه که آدم تا وقتیکه یکی از پشت روی شونه اش نزنه متوجه نشه که اسانسور ایستاده ...
مکین عسیس!کامنتدونیم باز و چک میشه اینم از اون مسخره بازیامه که دوست دارم خودم قایمکی کامنتا رو بخونم فعلا
نه جدن این عناوین فرنگی را دقیقن و چرا؟
البته که باپتبیست‌ها خیلی باحالن نازلی جان و صدالبته که ترجمه‌ی شما بسیار دقیق و درسته گلابتون جان چون منم منظورم "باپتیسم" بود نه "باپتیست"، عوضی اشتباه کردم. منتها از اون‌جایی که من بسیار دلِ صاف و ساده و صادق و صالح و ساکت و سا... و صا... ی دارم، برای این‌که تأویلاتِ فرامتنی و تعبیراتِ ایهام‌دار و تفسیراتِ سیاسی از این عنوان نشه می‌گم که آقاجان! این عنوان فقط و فقط (با لحنِ اسیِ فیلمِ آدم‌برفی) اسم تابلوی نقاشی‌ایه که دارم پازل‌ش رو می‌سازم، که عجالتن هم نمی‌دونم مالِ کیه گاس بگردم توضیح‌تر بدم. کمک اگه می‌کنه، همون دو سه سال پیشا از خانوم و آقای مارانا هدیه گرفتم (یادتون هم اگه نباشه حتمن اون پنج‌هزار تیکه‌ای که از سانی هدیه گرفتم یادتونه لابد) کمک‌تر اگه می‌کنه عنوانِ پستِ پایینی هم ترجیع بندِ آهنگِ "لایک ذت سپانیش گیتار" ِ "تونی برکستون" ه که دوستش داشتم و حسِ لحظه‌ام بود. هرمس جان حلّه؟! شما هم اگه امرِ نمی‌کردین این توضیحات رو می‌نوشتم به جونِ بچه‌م! حالا این یعنی از این به بعد فرنگی نباشم یا مبهم ننویسم یا کلن بیام توضیح بدم یا که چی؟ پ.ن. 1: واسه سانی هم انقد توضیح نداده بودم تاحالا به حرزتِ عباس! پ.ن. 2: لحنم عصبانی می‌زنه؟! شرمنده وا! نیتسم. همین‌جوری این‌جوری شده!
راست میگه.من میدوونم.آخه دیدم چه جوری با لذت و آب دهن پازلای خوشگلشو چیده بود رو میز! بچه م به خدا قد ... ذوق داره والا!
سلامي چو بوي خوش آشنايي
همینجوری دو نقطه دی
جونور:
مامان بزرگ خوبم/ واست یه شعر می خونم/ زنده باشی همیشه/ تا پیش تو بمونم
حقیقت امر اینه که خانم ما یک‌جور به قول دوستان مرضی داریم که تحمل گند زدن‌هایی که می‌کنیم رو نداریم، و البته که مرض بسیار مزخرفیست که گند زده به زندگی گند ما. بماند. خلاصه این‌که این مرض توی بلاگ هم متجلی می‌شه و باعث می‌شه ما پست‌هایی رو که یک‌هو به یک دلیلی از گذاشتنشون پشیمون می‌شیم رو بلافاصله در صورت امکان تغییر بدیم یا این‌که اگر قابل تعمیر نبودند پاک کنیم و البته که متوجهیم که مرض بسیار مزخرفیست.
ایکون خجالت.
انقدر ها ها کردید که کک به تنبون مام افتاد بریم این کتابو بخونیم. مشمول الذمه اید اگه کتاب بیخودی از آب دربیادها. ضمنا بنده منظورم از بی حوصلگی ننوشتن وبلاگ نبود فعلا. حالا گیرم که ننویسم. کی به تخمشه؟ خیلی شخصیت والای مهمی هستم من؟ نه والا.
نسیم:
تازه خواستون نیست که حواس ِ ما به درفت ها پست های سه تایی و اینا هم هست :دی
فرانکلین:
نگفتی سانی کیه که سریال بین هم هست؟؟؟!!!
ممنونم دخترک و این حس خوب پازلی را دوست می دارم..!!!
چه جالب منم تازه کشفش کردم.
اسمم به چه درد می‌خوره وقتی وبلاگ ندارم:
این کامنت هیچ ربطی به این پست نداره. فقط خواستم بگم تو تنها کسی هستی در کل مجازستان که من دوست دارم یک بار از نزدیک ببینمش
من تازه بعد از کلی زل زدن و تعجب کردن فهمیدم که چطوری می‌شه این‌جا کامنتید!‌خب فرش گیرمیز نداشتی که!
خائن!
جان را کفت ضمان و خرد را دلت ضمين دين را دلت مکين و سخا را کفت مکان . عثمان مختاري (ديوان چ همايي ص 457). سا...=ساک، صا...=صابون؟! پ ن: به نسیم بانو: درفت نبود که، ادیت بود، می‌دونی که چرا;-)
به هیچ عنوان انگِ خیانت را نمی‌پذیرم لاغرجان! بابا جنابِ کنج تو دیگه کی هستی!
مــکــین ، مکین جان من حاضرم یه رشوه ء گنده ای چیزی بدم که بهم بگی منظوراز مکین یعنی چی! خیلی خوشم میاد از این اسم کش دار ادم دلش میخاد کش بده مخصوصا هر وقت جناب مارانا کشش میده خوشم میاد! مـــکــــــــــــین!
بابا مکین چی شده؟ هوار خیانت تمام وبلاگشتان و اورکاتستان و برداشته منم چون کمی فقط کمی کنجکاوم گفتم بیام از خودت بپرسم!
ممم...این پازل هزارتیکه درست کردن هم عالمی داره ها...من یه بار سعی کردم جیغ ادوارد مونش رو درست کنم که تلاش مذبوحانه ام علی رغم ساعتها اتلاف وقت و انرژی بی ثمر ماند:دی
آخ این در آسانسورو خیلی خوب اومدی! بخصوص اگر با یه آدم با کلاس و مهم که تازه باهاش آشنا شدی (اشتباه برداشت نشه ! یه خانم)در حال یک بحث مهم باشی و قیافه آدمای فکور رو هم به خودت بگیری و لحظه ای که آسانسور می ایسته سری به تاسف و احترام (برای منعقد نشدن کلام)تکان بدهی و اینوری بری که پیاده شی...... که یکدفعه اون شخص مهم بزنه روی شونت و به اونطرف اشاره کنه......هاهاها حسابی به من بدبخت خندید؟ ایشالا سرتون بیادو مجبور بشید تا آخر جلسه هروقت که یاد قیافه خودتون افتادید جلوی خندتونو بگیرید و یا اگر نتونستید به یکی لبخند بزنید که یعنی مثلا" از دیدارتون مشعوفم!
بابا ، سحر ، پاشو بریم انگلیس که من بهت دل دادم ( اوا ! خاک عالم ! دایی منصور نبینه ) ببینم ، مگه تو پازلتو خراب می کنی ؟ وای ، کاملا لمس کردم چی می گی ! پازل دنیائیه واسه خودش ! راستی سحر ، چقدر عجیبه که تو خانوم خونه ای ! آخه تا قبل از اینکه بیام خونه َت ... ولش کن ، الان خوابم میاد . بعدا حسمو توضیح می دم برات . فعلا در همین حد بگم که آی لاو یو شدیییییید !
میکین جون دیدی شوعرمو چه ماهه؟ خودم که دیگه هیچی :ي البته عکس پاتختیمونه ها. عروسی لباسم فرق داشته :ي
ئه سرين:
خودتو نمی گی وخت مارو هدر می دی انگشتمون هم درد می گیره هی هیچی ننوشتی؟ از آق ماراناتون یاد بگیر!
ما می خواستیم رشوه رو بدیم به خودتون ماراناتون که بی نیازه خداوندگاره و اینا! خلاصه اصلا مگه همه چی رو میدونیم ، مثه نفسی که میکشیم و نمیدونیم همینجوری راه میریم هی میگیم مــــکـــین!
به! تو هم میایی؟ چه عالی! بزن بریم!
نون بربری داغ و ماست و نعنا زندگی شاید همین باشد!
ارادتمندم سحر جان
مكين بانو جان، عكس‌ها توي همون كامنتدوني بود كه نوشتي توش. كامنت اول،‌مال خودم، لينكهاش عكسه. بعدشم، كامنتدونيت داره ميزنه رو دست كامنتدوني سر هرمس‌ها!
نمی شناسیمشان. فقط می دانیم معشوق جان به بهار آغشته آقای نامجو بوده اند. رندانه آقای نامجو بوده اند. افسانه آقای نامجو بوده اند. هنگامه آقای نامجو بوده اند. شاعر بعضی از شعر های خوب و بعضی از شعر های خیلی خوبی هستند که آقای نامجو خوانده. تصویرشان را هم در فیلم آقای سالور دیده ایم. صدایشان را هم در همان همان بگو بگوی تاریخ ساز و دوران ساز شنیده باشیم احتمالن. شما خوبید حالا؟ از دوستان جانی تان اند؟ البته تا جاییکه می دانیم دانشجوی موسیقی بوده اند. شما هم که دستی به مزقان دارید ماشا الله. احتمالن از دوستان جانیتان اند. سلامشان برسانید و اینها.
فرانکلین:
مکین جون نون ماست خوردن تموم نشد؟؟؟ کجائی آخه تو؟؟؟ حالا عجالتن میشه از سانیتون بپرسی ببینی سیزن 3 سریال لاست رو با کیفیت خوب داره یا نه؟؟؟
آخ مکین من عاشق اون پاهای بالای صفحه ت ام. حسش، شکلش، شنگولیش... یاد خود خودت می ندازه آدمو.
kaveh:
makin joon rastesho bekhay man az hamoon avalesham az ketabe tarikh badam miyoomad o be zoor mikhoondamesh oonam be zoore emtehan midooni chera ? chon eyne neveshtehaye to ye rizo poshte sare ham bood taze axaye khoshgelam nadasht vala ma be zoore ghorano peyghambaro dakhil daneshgah ghabool shodim . ki dars mikhoond , valla




سه شنبه، ۲ بهمن ۱۳۸۶

Age Hasood Nabood, Ye Showar Vase Hame Aalam Bas Bood

 

ترجمه‌ و توضیحِ عنوانِ فرنگی: اگه حسود نبود یه شووَر واسه همه عالَم بس بود. از مَثَل‌های مادربزرگانه. فرض‌کنید این پست صِرفن در راستای حسادت به بارگاهِ جدیدن‌ها تُن‌تُن آپدیت‌شویِ سِرِ ونیزی نگاشته می‌شود.

*

همه‌ی گفتنی‌های "ها کردن" رو بزرگانِ وبلاگستان گفته‌اند (بعله، همچنان نم‌نم دارم "اسپارتاکوس" می‌خونم و دوباره "پالپ‌فیکشن" (دونقطه ی) می‌بینم و "گتسبیِ بزرگ" (این رقص‌های اوایلِ دورانِ موسیقیِ جز، دهه‌ی بیستِ میلادی، هم بد خُل‌هایی بوده‌ن ها! رسمن زده‌ن رو دستِ رقصِ جوادیِ ما، خوراکِ سیاه‌مستی‌ان!) و هنوز نمی‌دونم با این رخوتِ باقی‌مونده از تعطیلاتِ اجباری چه‌جوری می‌خوام از پس‌فردا دوتا دوتا امتحان بدم تا وسطِ بهمن، ولی گاهی هم یه گریزی به دنیای کتاب/فیلمِ شما پیش‌رو‌ها می‌زنم خب)، چی می‌گفتم... من از همون اولِ داستانِ "هاکردن" درگیرِ اعداد و ارقام شدم قبل از این‌که علاقه‌ی بیمارگونه‌ی خودِ راوی به ارتباط اعداد و آدم‌ها لو بره، ده و هفت و سه، طبقه‌ی دهم، هفت تا چاخانِ آسان‌سوری، سه تا جوابِ مثبت، سه و هفت ده‌مِ درصد زبان، چرا بیست و شیش ساله؟ چرا سی و شیش تا چشم ... منم باید تستِ روان‌شناسی بدم ( چرا صد و بیست تا سؤال؟) که بیافتم تو گروهِ بیستم؟ (بیستم؟!)، گلمریم جان! تو هنوز جماعتی رو مَش-غُل-ذُمّه نکردی؟

*

- تو که بیش‌تر می‌دونی، به‌تر می‌بینی و می‌خونی، سخن‌ورتر و  باسوادتری... چرا انقده باهاش معاشرت داری؟

- چون باهوشه، شیرینه، درکِ موسیقی داره، غلط دیکته هم  نداره!

*

این جونورِ ما رو این‌جوری نیگاش نکنین ها! این‌جوری نیگاش کنین!

*

بی‌ربط‌ترین تَنقُل ممکن در بی‌ربط‌ترین ساعتِ شبانه‌روز، دو و نیمِ بامداد، نونِ سوخاری و پنیر و نِکتار‌ چندمیوه‌ی تک‌دانه. جواب می‌ده. بی‌ربط‌ترین اتفاقِ ممکن هم قطع شدنِ یک ساعته‌ی برقِ در این نیمه‌شب‌ها.

*

راستی هرمس از یه رفیقِ کُردِ سقزی شنیدم که کُردها هم "گاس" دارن، به همون معنای گاسِ شما، نه اون یکی ها!

*

یکی از چگونه طی کردن‌های راه‌های دوساعته‌ی مترو، فرانکلین جان، موسیقی مشترک با هدفونِ مشترکه. یه گوش‌ت برای صدای محیط که از دنیا نبُری، یه گوش‌ت برای موسیقی و او، بشین تدوین کن تناقضِ نگاه‌های خسته و کفش‌های وامانده و سرهای آویزان رو با شاکونِ شاه‌کارِ پر از آرامشِ باخ یا گیتارهای پر جنب و جوشِ لاتین و کنترباس‌های بلوز یا نی‌نوایِ علی‌زاده، فقط تو می‌فهمی و او که با نگاهی، لب‌خندی، تکانِ سر یا پایی باهم رد و بدل‌ش می‌کنین. می‌ماند نگاهِ عاقل اندر سفیهِ مسافرِ روبه‌رویی که در به‌ترین حالت می‌تونی تصور کنی که همون‌شب می‌ره این‌ها رو به عنوانِ پستِ جدید می‌ذاره روی وبلاگش.

*

این دختر کوچولوی شیرینِ فامیل شوور جانِ ما (مرجعِ جان در این‌جا فامیل-شوور هم هست نه شوورِ تنها)، خیلی باهوش و خوش‌مزه است، من که رسمن ریسه می‌رم از دستِ شیرین‌زبونی‌هاش! پسرکوچولوهای (البته که شیرین‌زبونِ) وبلاگستان بجنبید!

*

برایش حکمِ دست‌وپنچه نرم‌کردن با سرطان را داشت، هم دلش می‌خواست دیگران بدانند و این دردِ بی‌منطق را بفهمند، هم می‌خواست شجاعانه آن را برای خودش نگه دارد و نگاه‌های دل‌سوزانه و قضاوت‌های بی‌منطق‌تر را نبیند. در خیال‌ش قهرمانی بود برای خودش، پیروزِ میدان.

*

رو جعبه‌ی به اون گنده‌گی گشته‌م اسمِ تابلو به اون ریزی رو پیدا کرده‌م، اسمِ نقاش به اون خوش‌فونتی رو اون بالاش ندیده‌م!

Perugino. نقاشِ فلورانسیِ هم‌دوره‌ی داوینچی. بی‌سُواتی هم بد دردیه!

*

ئه‌سرین بانو، جنابِ لاغر! می‌شه این دادگاهِ ما رو زودتر تشکیل بدین و حکم‌تون رو صادر کنین؟ این دلِ من قدِ گنجیشکِ به قُرانِمجید! مُرد.

به همین دلیل هم خیلی بی‌جنبه تَشیف دارم ها، با کامنت‌های محبت‌آمیزِ ناشناس هم ذوق می‌کنم.

کامنت‌های این مطلب

ئه‌سرین:
كرد سقزي منو كه منظورت نبود كه ها؟ اااا؟ جدي جدي بايد حكم بديم؟ ايول چه باحال! =)) به دلت بگو پس يه خورده وايسه دادگاه رفته تو شور:)) در مورد تايتلتان هم مي شه بيشتر ترنسليت بفرماييد احيانا؟ دونقطه دي آهان ! من حالا برم بقيه رو بخونم يه خورده مدل پريدني پست خوندم! بلتيش؟
فرانکلین:
می گم مکین جان شما خیلی تجربه متروی دو نفره دارین. پس چرا هیچ کدوم از این مترو سوار شدنها به خونه ما ختم نمی شه؟؟؟ ها؟؟؟ دیگه اینجوری بهونه بی ماشینی و این حرفها مورد قبول نیست.
ئه‌سرین:
من چه همه ستاره های این پستت رو دوست داشتم زیادتا! انگار داشتیم با هم حرف می زدیم مثلا! اون ایتالیک دومیه خیلی می فهمم خیلی هااااااااااا! اون بی ربط خوری !‌حالا هی پای چت به من بگو این وقت شب و شب چری؟ اون برقه هم فقط واسه این میاد که مارو مجبرو کنه تو تاریکی با نور چراغ موبایل بنویسیم تو دفترمون فقط! اون عددهای هاکردن تعداد موهای سرش یادت رفته خانم سودوکو!
نه مکین جان. مگه شوور و بچه و کار، واسه آدم وقتی میذاره که بره کتابفروشی و کتابی ابتیاع کنه؟ همینجوری منتظر الطاف دوستان و دستی از غیبم خواهر. این عنوانتون هم بسیار مقبول افتاد. میشه به عنوان یک کتگوری هم تعریف بشه. یادم بمونه.
ميشه ي ر و ج ن ي ا نگاه كرد؟ يا سر و ته! من اونجوري نگاش كردم. (ياد يكي از شوخي هاي مدرسه افتاديم. مي گفتيم اينجوري نگاه نكنا!‌بد در حاليكه صورتمون رو خوشگل مي كرديم، مي گفتيم اينجوري نگاه كن) با آرزوي قبولي طاعات و امتحانات عطا و عوطا - دراز و كوتا
دیشب شام مهمون داشتم و چون غیر از یکیشون بقیه چندان تمایلی به کمک کردن در جمع کردن میز و غذا ها و ظرفها نداشتند نذاشتم کارا رو بکنن الان دارم یکی تو سر خودم می زنم دو تا تو سر ظر فا( تازه همه بشقابها رو یکیشون که از همه مهمونتر بود شست!) خلاصه که خیلی s.o.s ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم و نیام اینجا دیگه تا صبحا یه چرخی تو این بلاگستان نرپزنم نمی تونم مثل بچه آدم برم به کارام برسم بخصوص بعضی جاها!
به به می بینم که جونور هم جزوه آدمی زاد ها به حساب اومد. هر چند هنوز جونورُ نمی شه جزوه آدما به حسابش آورد... راستی هر چی دیشب می خواستم وارد بلاگت بشم نمی شد کلی جون کندم آخرشم نشد الان در پوست خود نمی گنجم که دارم می کامنتم ... زنده باد مامان بزرگِ با حال خودمممم
خب ما هی نشستیم ببینیم چی بگیم! دیدیم که چیزی نگیم سنگین تریم. ولی اون تیکه‌ی خطاب به فرانکلین‌تون گویا یه جورایی مارو تا یه جاهایی برد. یه جاهایی که زیادم نا واقعی نبود هنوزم داره می‌بره ببینیم تا شب کی پس میاره! طی این کامنت تبریکاتم رو برا تبرئه شدن شما اعلام می‌کنم. فرش گیرمیز را بگسترانید مکین اینسنت وارد می‌شود!
amir:
ma ham neshstim bebininm chi begim bad fahmidim neina kharidim bayad berim gosh bedim
الهام:
این کامنت مال جونوره آخه هرچی سعی کردم براش پیام بذارم نتونستم این حرفه ای بودنم برای ما دردسره! : سلام منم دختر عموی شوور مکینم منم خوشبختم هرچند منم شما رو نمی شناسم
فرداش هم مکانیک تحلیلی داشتم هم انسان در اسلام. نصفه شبی یله رو بالش و نیگا به این کتاب، نیگا به اون کتاب! بعدش اتفاق بی ربط مذکور برا ما هم افتاد! به دلتون بد را ندین اینقده تو نور شمع ادامه دادم که بچم برقه روش کم شد برگشت! :))
مکین بانو دادگاه وارد شور شد ، اما خودمان هم نفهمیدیم/یادمان نیست که چی شد که ئه سرین حکم به اعدام ما داد !!! گفتم خبر بدم خانواده ای رو از نگرانی در بیارم ! شرح جلسات دادگاه رو هم توی اسکرپ دونی اوووورکات ببینید !
ئه سرين:
جهت اطلاع حضا و مکین: این لاغر خودش تقاضای اعدام کرد! بی دلیل! فکر کنم زیادی خورده باود یا قاطی! به هرحال ما هم گفتیم جوون مردم ناکام نمونه حکم اعدام دادی! همون اسکرپ دونی که می گه شاهد!
Anonymous:
hi makin lotfan age adrese dokhtaro dari be man etela bede. kodum dokhtar?! hamsar banuye alibi dige. tanx a lot
فرانکلین:
پناه برخدا. از صبح تا حالا مخم آبسه کرد بسکه فکردم شوور مکین چی داره؟؟؟ خدارو شکر اومدی رفع ابهام کردی. راستی سانی چه ساعتی با هفت تیر میاد هفت تیر؟؟؟ جدی جدی اون محموله رو هم با کیفیت خوب داره؟؟؟
بله خب دارم انانیموس جان! بله داره فرانکلین جان! داریم ها، دیگه نبود؟
جای خورو خواب تو اين است و بس ---------- وآن نه چنين است مکان و مکين --- (ناصرخسرو). پ ن : لطفاً نسبت به تعمیر کامنت‌دانی خود و امکان استفاده از اینتــر در آن اقدام نمایید. تصور کن ( می‌دونم جُرمه!ـ یک‌بار‌ش بلااشکال است)سرهرمس بخواد بیاد پست‌های به سبک قدیمش را این‌جا بنویسه ، یا ساسان خان عاصی! بخواد از اون مدل کامنت‌ها بذاره، بدون اینتـــر می‌شه؟ نه، می‌شه؟! ( به‌معنی"می‌شود)
آی بدمان می آید از این ها که پست های دراز می نویسند و هزار تا چیز بی ربط را با هم قاطیِ سالادی می کنند می دهند به خورد ملت. خب قشنگ همین ها را بیا مکین در چند فقره پست علاحده بنویس آدم بداند چی را کجا برای کی (یا چی) بکامنتد دیگر. جدیِ جدی گفتیم!
ای بابا خوب ننه! من چی کار کنم؟ از بس فضولم رفتم تو بلاگِ دختر عمویِ منسور جوووون واسش نوشتم که نوه تم .خوب الان من چی بگم؟ چه خاکی بر سر کنم؟ منسور جووون یه وخ غیرتی نشن :))
آها این اینتر رو راست گفتی آقای کنج! سانی‌ ی ی ی! ـــــ خب تو چند تا کامنت بذار چی می‌شه مگه خدای خسیس؟ اصن چه معنی داره می‌ری واسه سانی انقد کامنت می‌ذاری قربون-صدقه می‌ری این‌جا هی غر می‌زنی؟ اصن چه معنی داره که تو عنوانِ پستِ سانی رو کشفِ رمز کردی؟ اصن واس چی تازگی‌ها پست‌های سالادی‌تو علی‌حده مین-ویسی؟ هیچَم آخرش نمی‌خوام بگم اصن تو کُلات کو!
AidA:
khanum! nasre besyar ghani va motakallefi bud! ma baro bache behzisti az darkesh vamundim! :D ;)




پنجشنبه، ۴ بهمن ۱۳۸۶

روزی که رفت از ياد...

سه دسته بودیم. دخترعمه‌ها و عمویی که هم‌سن بودند و هفت-هشت سالی از ما بزرگ‌تر، همیشه سردسته‌ی بازی‌ها؛ ما، دو پسرعمه و یک پسرعموی هم‌سن و سال‌م و من که از همه شَرتر بودم؛ خواهر-برادرهای ما که دو-سه سالی از ماها کوچک‌تر بودند و زور-شنوی ما چهارتا. خانه‌ی پدربزرگِ پدری بود با حیاطِ بزرگِ سنگ‌فرش که جان می‌داد برای هفت‌سنگ با توپ-ماهوتی، حوضِ نقلی و آب‌بازی‌های خَرَکی، پله‌های زیاد و بلندِ سنگی‌ای که به بالکنِ دراز و اتاق‌های تودرتو می‌رسید. کودک‌ی بود و شکلات‌های تازه-آمده‌ی بابانوئل و تافی‌های شیریِ گاوی که جایزه‌ی لحظاتی بی‌صدا نشستن بود، بستنیِ چوبیِ "کیم" با دسته‌ی فایبرگلاسِ زرد- که با صدای تقه‌ای می‌شکست- و پاکتِ سفید و بنفش‌اش و بهانه‌ی همراهی با بستنی‌خورانِ پسرعمه‌ی لوزه-عمل-کرده، اسکیت‌بوردِ زرد و زورگویی دخترانه‌ی من نشسته روی اسکیت و میدان‌چه‌ها و کوچه‌های هفت‌حوض زیرِ پاهای پسرها که هُلم می‌دادند...

نه که قرقره کردنِ نوستالژی‌های کودکی را بخواهم- که در این چند خط نمی‌گنجد هم- که اصلن کودکی‌هایمان در همان روزها و دکانِ کوچکِ عموحسین با "سقز" و "سِز"هایش و در آن حلقه‌های بازیِ چشمک جاماند، بغضِ باقی‌مانده هم، نتیجه‌ی غیظی که بزرگ‌ترهایمان پرورانده بودند و باهم-کودکی‌مان را به هم-نوجوانی و هم-جوانی نرساند، از مدتی پیش، از عزای همان مرگی که انگار بیش‌تر از شادی‌ها به یادِ هم انداخت‌مان، شکسته شد و پس از آن هم به خنده مانده... نه که آن کودکی‌ها که ادامه‌اش را جست و جو می‌کنم در این روزهایمان، چیزی بیش‌تر از هم‌نام بودنِ پدرِ پدر/مادرها، چیزی جدای از پدر/مادرها. نه این‌که خیال کنی حالا که می‌دانم می‌خوانی، می‌نویسم- ای کاش یک بارِ دیگر به اشتباه درفت‌هایم پابلیش می‌شد تا گواه‌ی بر حرفم باشد- مدت‌ها بود برای نوشتن‌ش بهانه می‌خواستم. ندا! تو بهانه‌ام شدی.

کامنت‌های این مطلب

کلان‌شهر علی‌آباد و اینا ینی؟؟!! :دی
اين جونور که اينجاهه/هم شيرين و هم با حاله/ فکرش خيلي پريشونه/بهش نگين هي ديونه/ دلش مثال قندونه/لباش هميشه خندونه/خونه ي مکين آويزنه/ عشقش ولي دايي جونه
مکین بانو بالاخره شما وبلاگ زدین!...امیدوارم حضور قاطع بی تخفیفتون تو کامنت دونی ها کم نشده باشه ولی... ما که شخصن خیلی کیفور شدیم زین بابت...اون عکسه اون بالا هم خیلیییییییییییی خوش خوشان کننده ست. ب.ت(مربوط به پست های نخستین): راستی مگه صدای رابین هود مال ژرژ پطروسی نبود؟
خداوند بیامرزد پدر/مادربزرگهای ما را که پدر/مادرهایمان ازمان نگرفتند لذت دوران هم-جوانی را. و پدر/مادربزرگ شما را که واقفمان ساختی بر این نعمت!! اهم! من بودما! ببین چه بلدم!
فرانکلین:
یادش به خیر. هفت سنگ با توپ ماهوتی رو خوب یادمه.
فرانکلین:
راستی ف. جان دیروز تو این سرما چند ساعت تو هفت تیر منتظر سانی بود. آخرش هم نیومده بود.
جای تو بودم مکین، اولن که لابد نمی شد که این طوری این حس ای را که نوشتی و فکر می کنم که می دانم از کجا می آید، می بنویسم، دومن هم گاس که پاراگراف اول را نمی آوردم اصلن. کم می آورد در برابر درد پیچیده ی مستتر در پاراگراف دوم. (ببخشید کامنت مان کمی جدی و مرتبط شد این بار. قول می دهیم جبران کنیم!)
ها! یک چیز دیگر. بگردیم دنبال دو قطعه عکس افقی از آقای افشین چیذری که همین عنوان پست شما را دارند و این روزها بر دیوار خانه ی آقای نامجو قوام گرفته اند و عجیب این حس را در خودشان دارند آن پسربچه های خاک گرفته پشت نیم کت های چوبی کهنه.
Aida:
avvalan sharmande az inke bande fonte farsi nadaaram o bloge sahar baanoo ro intori naahamgoon mikonam. vali baayad begam hamishe tu zendegie har aadami tikkehaayi baaghi mimune ke mojebe hasrat o deltangi mishe. koodaki, nojavooni, javooni... ke hattaa yek lahzashun ham vaghti jaari beshe o bere dige barnemigarde. yaade chand ruz pish oaftadam ke baraaye yeki az bachehaa comment gozaashtam o goftam kaash in zamaane la'nati vaghtaayi barmigasht yaa aadam mitunest tush safar kone. haalaa injaa umadam o baa khundane in neveshte yaade un harf oftaadam o baraye sahar baanoo tekraaresh kardam. baazam az khaastehamun faghat ye "kaash" baaghi mund... dige harfi nist! :|
واای مکین اولندش که من هنوز هم پوسته ی زرورقی شکلات بابانوئلی رو نگه داشتم!بعدشم که دوباره واااااااای مکین میدونی چقدر دوست میدارم کامنت ها تو . اون اوم هم که ایندفعه گفته خیلی ابراز همدردی بود ها
مکین من از اینکه اوم بگی بهم بسیار خوشحال میشم. جدی ها -با با بزرگم میگه:نوه مغز بادومه!
منفجرمان کردید خانم.
نه کمی‌ها زیاد دوستش داشتیم دختره!‌ اوف! چه کردی با کلمات! کلاه برمی‌داریم و خم می‌شویم آن‌قدر که پرهای کلاهمان برسد به زمین و بدانید که یعنی احترامات را به این پست شما به نهایت اعلام می‌کنیم!
amir:
mohandes pesar khaleye bozorg babame va hamishe to dastanaye javani babam hamishe dost dashtam bebinamesh arezoye man toye khatm madar bozorg bar avarde shod az salha sare yek sofre ghaza nakhordan ba ameha va hamon gheizha ke migofti tafre miram hala ta hadi hame chi dorost shode engar on ye nafar khodesh ... man delam vase maman ezzatam tang shod
من مُردم مکین..شما گفتید شکلات بابانوئلی و من در دم مُردم!
الهام:
می دونی چیه؟ تو واقعا" آواز در بارانی
amir:
eeee..... to ham motreb bodi ???? enghad ba in motreba jangidam ke yad estesnaatesh nabodam man mortebaye merhabono dost midaram yadet bashe har ki shaki beshe yani avalan motrebe dovoman bad akhlagh
من 594 دارم. كه البته همش رو يك جا نمي خونم. بعضي هاش برا بعضي وقتاست بعضي هاش براي هميشه. و اينكه من بهشون فقط يكبار سر مي زنم و بعد از اينكه به ريدرم اضافشون مي كنم، اونا هستند كه به من سر مي زنند. :) قشنگ گفتم! نع! :D از ياد نمي رن كه اينا! مگه نع!
اين جا افتاد! 594
ندا:
مثل هميشه آنقدر شيوا و ساده و از دل نوشتي كه فكر ميكنم كساني مثل من هم كه اون روزهارا با تو شريك نبودند براي چند لحظه تونستند اون فضاي پاك رو قلباًحس كنند. ممنون كه از من ياد كردي عزيزم ولي اين قلم شيوا و اين حس ناب هيچ بهانه اي نميخواد .
این شکلات گاوی ها، واسه من یعنی عموی متفاوت و عزیزی که زودتر از اون که بخوام درکش کنم، رفت. هوووم... ... خانم هیچم زشت نیست. خیلی هم قشنگه که شوما که اهل موسیقی این، بیاین خونه ی ما، از موزیکای ما خوشتون هم بیاد...
اين كه نشد كار! شما بياي يواشكي اون‌طرفا و چرخي بزني و بري. ما هم ايضا! كامنتتو كه ديدم گفتم اي دل غافل! اين تنبلي كامنت نذاشتن ما هم بد درديه ها! به هرحال لطف كردي و تلنگر زدي! سعي مي‌كنم ياد بگيرم. و لازم به يادآوري هم نيست كه ما هم لذت‌شو مي‌بريم از دمخوري با بلاگ شما و ديگر اعضاي باندتون! :D ارادتمند
خوب خانوم مکین خانوم اخه شما که نمیدونی این دختره الهام چی فرموده قبل غیبت صغرا...ایشون در اخرین نامه اشون فرمودند حضورشون کمرنگه من به نعیمه هم گفتم که هیچ از این حضور کمرنگ خوشم نمیاد...آخه شما که خودت صاحب کمالاتی بگو ببینم اینهمه قرن سیاه ما هی برای خودمون لای خطوط کمرنگ زندگی کردیم ودم نیاوردیم چی شد؟من میگم دیگه دوره ی این خطوط کمرنگ تموم شده...باید هوای همو داشته باشیم که نریم تو مود خطوط کمرنگ...هر کی هم که رفت باید به زورم شده دستشو کشید اوردش بیرون.من اصلا به دموکراسی و احترام به حقوق شهروندی و این حرفا قائل نیستم تو این یه فقره...الهام باید بنویسه...کیرم یه خط..گیرم چرت و پرت مث من...ولی باید بنویسه...باید بنویسه...میفهمی که مکین جان؟راستی من حال میکنم با تو...خیلی وقته...حالا نمیدونم چطور شد یه هو زد به سرم و اومدم اینا رو نوشتم...ببخش دیگه بقول سر هرمس گاس که اتفاقی بود ناگزیر
رویم کم شد از بس که نیامدم کامنت بگذارم و شما هم پست تازه هوا نکردید. اول بگم که متاسفانه ملی همونه که قرار بود باش برم یه جایی. و متاسفانه تر که خواست جدا شیم به همون دلایل. بعدش هم که با این پستت رفتم تو حال و هوای بازی قلعه قلعه با پسرعمه ها و برادرها. مخصوصن مراسم کاردک زدن برای تعین شروع کننده بازی. بعد ترشم، این انانیموس؟! کی بود؟ خیلی کاراگاهی شد ها! ایمیل من رو می خواد چه کار؟ می خواد دعوام کنه؟ نکنه من رو بخوره مکین؟! بعدترترشم، مکین خداییش عجب پته ی همه رو می ریزی رو آب ها؟ سه نقطه دی!
نسیم:
الان تو ایستگاه بین راهی توقف کردم مثلن :دی من بهت حسادتمه..می دونی..از وقتی اون چن سال پیشا اومدم دانشگاتونو و وسط آتلیه چِشَم خورد به اون آقای لب ِ پنجره ویلون زنه و کلن دلم و هوشم و همه رفت ، به اون دانشگاه لب ِ کوه حسادتمه :) وااای..بی نظیر بود ..فک کن وسط ِ حرفای قلبمه سلمبه ی استاده یه هو..همم.. این بود خاطره ی من :دی برم پی بقیه ی معارفم (هوووووووووووووووق)
Mamad Jahantash:
ey joone man , lol . as what i said ,i liked the story but jigar tala im checking your page almost twice a day to see if its updated or not and today was my third day and still nothing. its ok tho as what shaa'er said " az oon balaa kabotar miayad va inshalah yek dane dokhtar miad" , i know it has nothing to do with my comment but thats why they call me Mamad jahantash .hulaa at your boooooooy!
دهه! کجایی پس؟ من با یه دنیا امید و آرزو میام اینجا!
دهه! منم همین طور!
salamon aleykom va rahmatollah va barakato ala ayyohal haletun khube khodaro shokr manam az in baziaye kudaki be hamin shekl dashtam vali hich bazieye mesle 2ktor bazi nemishe badbakhtish in bud ke man hamihe mariz mishodamo ampul mikhordam shab be kheir.




پنجشنبه، ۱۱ بهمن ۱۳۸۶

يکم

یه هفته است که مثل کَپّو (مسؤولیت این کلمه و معنی‌ش با مادربزرگ عزیزه، من بی‌تقصیرم) چِپیده‌م (اینو ولی خودم بلدم) و واقعن چپیده‌م تو خونه. دو روزِ اول هفته هم که رفتم دانش‌گاه، مثل بچه‌ی آدم صبح رفتم امتحان دادم بعد از ظهر برگشتم خونه، حتا بدتر، موقع برگشتن رفقای بامرامِ ماشین‌دار رسوندن‌م خونه. خلاصه از همون یک‌شنبه‌ی کذایی که یکی از اعضای محترمِ ژوریِ محترمِ شیش نفره‌ی به سه نفر تقلیل‌یافته‌ی با یک ساعت تأخیر شروع‌کرده‌ی امتحان، ما را نصیحتانید که: ببین دخترم! شما در حدِ خودت و عوض کردنِ سازت خوبی، ولی هنوز در حد ترم چهار نیستی!! و مرا از این گمراهیِ بزرگ که فکر می‌کردم بعد از یک سال و اندی ساززدن به Galway اگه نرسیده‌م به شقایق حتمن رسیده‌م، نجات داد، تو خونه‌م، رخوت‌ناک. نه از امتحان ها! همین‌جوری کلن کَپویی‌م می‌اومده. انگار نه انگار که این امتحان‌ها ادامه‌ای هم داره تا دوباره یک‌شنبه، چه انتظار واسه حرفِ تازه و مثلن پستِ جدید.

کامنت‌های این مطلب

ای بابا ننه جون واسه این جوری موری ها خودتُ ناراحت نکن.اگه داستان امتحان منُ بشنوی که میمیری از خنده!!! از صبح به خودم تلقین می کردم جونور امتحان که ترس نداره جونور هم قبول کرد که امتحان ترس نداره ولی وقتی وارد اون اتاق کذایی شدم هر ثانیه هم چهرم و هم رنگم عوض می شد واااای ننه !!! ولی گور باباش تا امتحان ترم دیگه کلی وقت دارم :)))
Anonymous:
to ke basate halo hoolo khoob baladi bechindandi,pas chera copidandi? mage hermesina naboodandi? ya ahyanan ye new party? huuuum? jigaretoonam akhare sar khordandi.
in binamo man boodam makin. rasti yadam raft begam mehmooniam ke davat mishin nemirin dige.yani nemiayn dige! bad saate 12 shab sms midin pashin berin vaalaa! ba in... boosta=boos,har chand ta!




دوم

عینک را از چشم‌ش برداشت، صورت‌ش را شست، مسواک زد، لباسِ خواب پوشید، یک لیوان آب برای خودش ریخت، چراغ‌ها را خاموش‌کرد، کنارِ شوفاژ نشست و برای این‌که پره‌ها وقتِ تکیه دادن نسوزانندش، ملافه‌ی سفید را پیچید دورش. تاریکی کم‌رنگ‌تر شد حالا. آب خورد، یک نقطه نورِ خیلی پراکنده‌ی سبزِ روشن روبه‌روش دید، آیفون. سرش را کمی به راست چرخاند، آب خورد، یک خطِ کوتاهِ افقی نورِ پراکنده‌ی قرمزِ تیره، تلویزیون. نگاه‌ش را پایین‌تر آورد، کمی‌چپ‌تر، نقطه‌ی کوچکی نورِ پراکنده‌ی قرمزِ روشن، دی‌وی‌دی. آب خورد، پایین‌تر، سه خطِ کوتاهِ افقی نوِر پراکنده‌ی آبیِ روشن، ویدیو. نگاه‌ش را به راست‌تر برد و پایین‌تر، خطِ کوتاهِ افقی نورِ پراکنده‌ی چشمک‌زنِ قرمزِ روشن، پخشِ صوت. آب خورد، کمی پایین‌تر و عقب‌تر، مستطیلِ کوچکی نورِ پراکنده‌ی مشجر و نارنجی، پریزِ سه‌راهی. سرش را کامل به راست چرخاند، نقطه‌ی ریزِ نور کمی پراکنده‌ی قرمز، پیغام‌گیرِ تلفن. سرش را به روبه‌رو چرخاند، لیوان را تا تَه سرکشید، بلندشد، لیوانِ خالی را روی کانترِ آش‌پزخانه کنار عینک‌ش گذاشت و رفت خوابید.

کامنت‌های این مطلب

لیوان که خالی شد فکر کرد چه جمله ی احمقانه ای بود که به نیمه ی پر لیوان باید فکر کرد...نیمه ی پر یا خالی...چه اهمیتی داره وقتی لیوان همیشه نیمه پر میشه و دو نیم داره...
این نورای پخش پراکنده رو کاملن می فهمم. چه خوب که یکی راجع بهش نوشت!




سوم

هیچ دقت کرده‌این تا حالا که برخلافِ مکینِ ولو تو مجازستان و وراج تو وبلاگستان، شووَر مکین چه حضورِ (حضور؟!) خاموش و مبهم و  رمزآلود و جذاب و سک-سی‌ای داره؟ تازه، تازگی‌ها هم یه موی سفید لابه‌لای ریش‌هاش پیداشده!

نه به قرانِمجید! نگفتم که یادِ "از آن نترس که های و هو دارد..." بیافتید.

کامنت‌های این مطلب

مکین جان خنده ات نگیره...ئه سرین عادت داره به این اخلاق گندم که یه چیزی که واسه اش کامنت میذارمو زرتی بر میدارم واسه خودمم پابلیش میکنم...خ.ب ذهن محدود داشتن همین درده سرها رو هم داره دیگه آبجی!!!خلاصه اون کامنت قبلیه رو که مال خود خود شما بود یه کپی نا برابر با اصل گرفتیم ازش زدیم رو دیوار قصر خراب شده ی خودمون
هر جور راحتی دختره...منم نامه رو دوس دارم..خیلی...بیشتر از اون شکلک های احمقانه...حال تو هم خوبه نه؟/مث حال من؟مث حال الهام؟...زمونه ی عجیبیه...من که میگم تقصیر هوای لعنتیست...چند وقت پیش نوشته بودم:برف که اومد با خودش گفت یه دو نقطه دی گنده میکشه رو دنیا و خلاص/برف که بیشتر اومد؛دو نقطه دی که گم شد فهمید دیگه وقتشه...باید عق زد و بالا اورد دنیا رو روی اینهمه برف...مرسی دختر جون...مرسی که هستی تو یه نصفه شب دلتنگ
ای بابا دایی هم داره پیر میشه!. هی روزگار. فک کنم از وقتی من خواهر زادش شدم اینطوری شد!!




چهارم

راستی واقعن کاربرد "ای تی" در معماری چیه که یکی باهاش رسیده این‌جا؟ شاید منظورش همون "تی آی"ِ آیدای خودمون بوده ها؟!

پنجم

داداشه (کاش می‌تونستی فارسی بکامنتی برام) می‌گه آدم نوشته‌هات رو که می‌خونه زود ریش‌هاش درمی‌آد!! قبلن‌ها همین رو درباره‌ی شعرهای سهراب به‌م گفته بود! معلومه خیلی زیادی دوستم داره نه؟

کامنت‌های این مطلب

!!!اگه همچین حرفی هم نمی زد معلوم بود خیلی دوست داره چون من هر کی و دوست داشته باشم واسش حاضر نیستم انگلیسی بنویسم
آقا خب ما که ریش نداریم چه جوری بزرگ شیم؟ راست میگه ولی جان خودم!
amir:
سلام تا اينكه قضييه رو چي جوري بهش نگاه كني.( خنده ي




ششم

منظورتون از علی‌حده همین‌جوریا بود سر هرمس؟! کلن گوش به فرمانیم ها به جانِ آفرودیتِ زئوس‌تون! برگردید خودتون ببینید.

پي‌نوشت

ای داد! کاش اول این پستِ آخر سانی رو می‌دیدم بعد پابلیش می‌کردم.

به ابلفرض حالا دیگه باید به "... از آن بترس که سر به تو دارد" رسیده باشید.

کامنت‌های این مطلب

اصلا این طور نیستا! چرا در مورد این رفیق ما - که اینقدر بچه مثبتی اه ، فکرهای ناجور می کنی؟ ولی واقعا هم اگه کور اون لینک رو بخونه چشماش باز می شه
نسیم:
بلــــــــــه..من الان اُور دوز ه روحیه م :دی
نمیای ... نمیای ... ولی وقتی میای پر و پیمون میای
فرانکلین:
خاک به گورم. سانی تو دیگه چرا؟؟؟ حالا شما کوتاه بیا. زیاد تنبیهش نکن.