دلم نَوه میخواد. یعنی راهی نداره؟ نمیشه بدونِ اینکه مامان بود مامانبزرگ شد؟ دلم چشمهای تُخس و معصوم پسره رو میخواد که از دعواهای مامانه به خاطر یه خرابکاریِ کودکانه به آغوشِ من پناه بیاره و لوسش کنم، دلم میخواد گیسهای دختره رو ببافم و ناز کنه برام با پسره حسودی کنه. نمیشه؟ نمیشه گرد و قُلُمبه نبود ولی مامانبزرگ بود و نوهها رو چلوند؟ دلم میخواد بزرگتر که شدن براشون قصهی "سنگِ صبور" بگم، میدونم که اگه اون موقع منتظرِ لحظهایان که دخترکِ قصه بعد از کلی دردِ دل با سنگِ صبور میگه: "حالا سنگِ صبور! یا تو بِتِرِک یا من!" و پسرکِ عاشق از پشتِ پرده میپره بیرون و برای اینکه دلِ دختر از غصه نترکه میگه: "سنگِ صبور تو بترک!" که گروپگروپِ قلبشون آروم شه، ولی بعدنها میفهمن که شاید هیچ کس نباشه که بگه سنگِ صبور تو بترک. شاید اصن دلشون بخواد هیشکی نباشه که بگه. بعد با خودشون فکر میکنن چرا مامانمکین وقتی که این قصههه رو میگفت خودش رو زد به خواب و آخرش رو درست حسابی نگفت. نمیشه؟ نمیشه بهجایِ خاله/عمهی اجاقکور مامانبزرگِ اجاقکور بود؟
دلم قصه میخواد. یعنی اون سیلِ قرمز که میریخت روی کاغذ و از سیلِ اشک هم جلو میزد، با لحن و خطی که مالِ من نبود انگار، میتونست قصه بشه؟ کاغذِ مربعِ کوچیک پُر میشه، جِررر... کَنده میشه پشتش هم پُر میشه، بعدی بعدی بعدی... اووووه! لابد میتونه قصه بشه، نمیخونمشون، یکجا میاندازمشون توی شومینه، "هنر همیشه بر حق بودن" رو از کتابخونه برمیدارم و بعد از اینکه مطمئن شدم اولش اخطار نداده که: "اگر دلِ مزخرفی دارید نخوانید چون به دردتان نخواهد خورد" با شوپنهاورش میاندازم توی آتیش، دود که زیاد میشه دلِ مزخرف رو هم میاندازم، هرچی بال بال زد که: "خب تقصیرِ خودت بود، بیخود باورکردی که میتونم برای همهی آدمها جا داشته باشم"، بهش گوش نکردم، ولی بعد یادم افتاد که الان تنها خواننده و کامنتنویسِ وبلاگ-مخفیِ سینهم اونه، دَرِش آوردم. دیروز برای آخرین پُستم، برخلافِ کامنتهای نیشخند-پوزخندیِ همیشهگیش یه کامنتِ همدردی نوشته بود، "دلِ سوخته" امضا کرده بود. دلم براش سوخت.
دلم بوسه میخواد. وقتی گاهی نمیذاره ببوسمش مجبورم که جفت شیشههای عینکش رو لیس بزنم، مجبورم.

Comments (20)
- کامنت نوشته شده توسط گلابتون در روز پنجشنبه، ۲۰ دیماه ۱۳۸۶، ۶:۳۲ صبح
- کامنت نوشته شده توسط ئه سرین در روز پنجشنبه، ۲۰ دیماه ۱۳۸۶، ۰:۴۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز پنجشنبه، ۲۰ دیماه ۱۳۸۶، ۲:۳۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط araam در روز پنجشنبه، ۲۰ دیماه ۱۳۸۶، ۲:۴۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط FarNice در روز پنجشنبه، ۲۰ دیماه ۱۳۸۶، ۳:۲۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط گلمریم در روز پنجشنبه، ۲۰ دیماه ۱۳۸۶، ۴:۴۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط Osmosis در روز پنجشنبه، ۲۰ دیماه ۱۳۸۶، ۴:۵۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مانولیتا در روز جمعه، ۲۱ دیماه ۱۳۸۶، ۰:۵۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط لاغر در روز جمعه، ۲۱ دیماه ۱۳۸۶، ۴:۵۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط hamed در روز جمعه، ۲۱ دیماه ۱۳۸۶، ۷:۵۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط کنج قفس در روز شنبه، ۲۲ دیماه ۱۳۸۶، ۰:۵۱ صبح
- کامنت نوشته شده توسط کیانا در روز شنبه، ۲۲ دیماه ۱۳۸۶، ۰:۵۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط amir در روز شنبه، ۲۲ دیماه ۱۳۸۶، ۲:۲۳ صبح
- کامنت نوشته شده توسط amir در روز شنبه، ۲۲ دیماه ۱۳۸۶، ۲:۳۲ صبح
- کامنت نوشته شده توسط hamed در روز شنبه، ۲۲ دیماه ۱۳۸۶، ۱۰:۵۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز شنبه، ۲۲ دیماه ۱۳۸۶، ۱۱:۱۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط amir در روز شنبه، ۲۲ دیماه ۱۳۸۶، ۵:۲۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط elham در روز یکشنبه، ۲۳ دیماه ۱۳۸۶، ۱۰:۰۱ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مانا در روز یکشنبه، ۲۳ دیماه ۱۳۸۶، ۳:۰۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز یکشنبه، ۲۳ دیماه ۱۳۸۶، ۷:۴۵ بعدازظهر