« گاس که اين هم يک پست نباشد هرمس! | Main | The Baptist of Jesus »

پنجشنبه ۲۰ دی ماه ۱۳۸۶

...Like That Spanish Guitar...

دلم نَوه می‌خواد. یعنی راهی نداره؟ نمی‌شه بدونِ این‌که مامان بود مامان‌بزرگ شد؟ دلم چشم‌های تُخس و معصوم پسره رو می‌خواد که از دعواهای مامانه به خاطر یه خراب‌کاریِ کودکانه به آغوشِ من پناه بیاره و لوس‌ش کنم، دلم می‌خواد گیس‌های دختره رو ببافم و ناز کنه برام با پسره حسودی کنه. نمی‌شه؟ نمی‌شه گرد و قُلُمبه نبود ولی مامان‌بزرگ بود و نوه‌ها رو چلوند؟ دلم می‌خواد بزرگ‌تر که شدن براشون قصه‌ی "سنگِ صبور" بگم، می‌دونم که اگه اون موقع منتظرِ لحظه‌ای‌ان که دخترکِ قصه بعد از کلی دردِ دل با سنگِ صبور می‌گه: "حالا سنگِ صبور! یا تو بِتِرِک یا من!" و پسرکِ عاشق از پشتِ پرده می‌پره بیرون و برای این‌که دلِ دختر از غصه نترکه می‌گه: "سنگِ صبور تو بترک!" که گروپ‌گروپِ قلب‌شون آروم شه، ولی بعدن‌ها می‌فهمن که شاید هیچ کس نباشه که بگه سنگِ صبور تو بترک. شاید اصن دل‌شون بخواد هیشکی نباشه که بگه. بعد با خودشون فکر می‌کنن چرا مامان‌مکین وقتی که این قصه‌هه رو می‌گفت خودش رو زد به خواب و آخرش رو درست حسابی نگفت. نمی‌شه؟ نمی‌شه به‌جایِ خاله/عمه‌ی اجاق‌کور مامان‌بزرگِ اجاق‌کور بود؟

دلم قصه می‌خواد. یعنی اون سیلِ قرمز که می‌ریخت روی کاغذ و از سیلِ اشک هم جلو می‌زد، با لحن و خطی که مالِ من نبود انگار، می‌تونست قصه بشه؟ کاغذِ مربعِ کوچیک پُر می‌شه، جِررر... کَنده می‌شه پشتش هم پُر می‌شه، بعدی بعدی بعدی... اووووه! لابد می‌تونه قصه بشه، نمی‌خونم‌شون، یک‌جا می‌اندازم‌شون توی شومینه، "هنر همیشه بر حق بودن" رو از کتاب‌خونه برمی‌دارم و بعد از این‌که مطمئن شدم اول‌ش اخطار نداده که: "اگر دلِ مزخرفی دارید نخوانید چون به دردتان نخواهد خورد" با شوپنهاورش می‌اندازم توی آتیش، دود که زیاد می‌شه دلِ مزخرف رو هم می‌اندازم، هرچی بال بال زد که: "خب تقصیرِ خودت بود، بی‌خود باورکردی که می‌تونم برای همه‌ی آدم‌ها جا داشته باشم"، به‌ش گوش نکردم، ولی بعد یادم افتاد که الان تنها خواننده و کامنت‌نویسِ وبلاگ-مخفیِ سینه‌م اونه، دَرِش آوردم. دیروز برای آخرین پُستم، برخلافِ کامنت‌های نیش‌خند-پوزخندیِ همیشه‌گی‌ش یه کامنتِ هم‌دردی نوشته بود، "دلِ سوخته" امضا کرده بود. دلم براش سوخت.

 

 

دلم بوسه می‌خواد. وقتی گاهی نمی‌ذاره ببوسم‌ش مجبورم که جفت شیشه‌های عینک‌ش رو لیس بزنم، مجبورم.

Comments (20)

مث که مجبوری!ء/ . از همکاریتان در زمینه پست زدن تشکر مبسوط به جا می آورم. آبروی ما رو جلوی سرهرمس خریدی. یادم باشه بعدن باهات نقدی حساب کنم. اما حالا چرا اینقد سوزناک؟
ئه سرین:
هوم! این نوه رو هستم منم. اتفاق یه زمانی فک می کردم من که قراره راهبه شم(حال شاید یه کم کوتاه اومدم به مناسب سالگرد تولد دوبوار!) بچههم که نمی خوام بعد خب این همه قصه که حفظم و بلتم رو برا کی بگم؟ نمی شه که هی بچه های فک و فامیل رو جمع کنم تازه اونام که دیگه قصه ی دختر خیاط و پسر حاکم و مورچه خاک به سر و خاله سوسکه دوست ندارن. هوم! فک کنم دیگه ته تهش آخرش می شیم عین پری های توی زیبای خفته که دختره مردم رو برداشتن بردن تو جنگل بزرگ کردن!
جونور:
هه دونبال نوه می گردی؟ این که این همه ناراحتی نداره آزانس جونور در خدمت شماست... من در نوع خودم کثیف ترین موجودی هستم که وجود داره پس می تونید با خیال راحت کاراتونو به من بسپورید ... یه راه کم خرج تر و بهتر ابنه که جونور و مانولیتو از اسم زن دایی صرف نظر کنن و بهت بگن مامان بزرگ ولی یه بدی داره که جونور و مانولیتو و مامان بزرگ هم کلاسی باشن خب می دونی یه ذره ضایعس پس بهتره به دنبال یه مورد دیگه باشیم... شعار شرکت من اینه: آزانس جونور در نوع خود کم نظیر(حس می کنم یه ذره این شعار ضایعس سعی می کنم عوضش کنم )
ای بابا!تو که دلت پر تره از ما! الان مازیار می تونه نوه ت باشه.آخه یادمه تو مامان سر هرمس بودی اون موقعها!خودت گفته بودی.منم حالا اگه بخوای می تونم نوه ت بشما.اگه اصرار کنی!تازه مامانمم همیشه دعوام می کنه.ببین همه چی جوره!فقط میمونه تو که مامان بزرگ خوبی باشی.قصه میخوایم چیکار؟ شوکولات موکولات بده بیاد.والا!
آره خب. نوه که خیلی خوبه. کلن بچه خوبه دیگه. همین جوریش که نوشتی. حالا مجبوری یه بچه بزرگو به فرزندی قبول کنی. مجبوری دیگه. که از خاصیت نوه - اش برخوردار بشی ... منم حاضرم بچه ات بشم. ولی میخوای فعلن منو بذار تو صف, هر وقت بچه دار شدم قبولم کن. فعلن ببین کی دست به نقد تره . هم ؟
من یک وقتایی به شدت احساس نیاز به یک مادربزرگ از اون مهربونا که نوه هاشونو شب با اصرار پیش خودشون نگه میدارن، برای سام البته، می کنم. یا از اونایی که بچه ها موقع رفتن از خونشون خودشونو میکوبن به درو دیوار و نعره میزنن که نمیخوان برن و این حرفا. عرضم به حضورتون که شما بعد مدتی درمورد یک موضوعی نوشتید که من هم فهمیدم و تونستم حرف بزنم و لال از دنیا نرم. ضمنا از اونجایی که ممکنه هرمس این نوشته رو بخونه و کامنت دونی خودش دیگه واسه ما کار نمی کنه باید بگم که :" به جون بچه ام ما اون فیلمو تا تهش دیدیم منتها آقای سانسورچی که من همینجا دستشو به گرمی می فشارم، محض خاطر اینکه ما بچه زیر 18 سال خونمون داریم اون صحنه های بی ناموسی رو حذف کرده بود. خدایش خیر دهاد." مکین جان لطفا این پیغامو به بغل دستیت بده که اونم به بغل دستیش بگه برسه ته کلاس.
Osmosis:
بابا، اسمش كه از ازل همون كاغذ الگو بوده، منتها ما چون از خشكشويي نزديك خونمون كه لباسا رو لاش مي‌پيچيد مي‌خريديم...ء
شاهکاری تو . ولی یه سوال : خوبی مکین ؟ از نوشته َت بوی غم میاد ، از اون نوعیش که آدم می کندش زیر فرش ! هان ؟ این جوریه ؟ یا شامه ی من ایراد پیدا کرده ؟
به قول قدما ، وحدت می کنیم مکین جان
اين حس براي آدميزاده که دوست داره از يک سري برهه هاي زندگيش اسکيپ کنه و برسه به مرحله بعد. (مثلا غول اين مرحله رو بکشه بره مرحله بعد) مثلا من 6-7 ساله اداي پسراي متاهل رو در ميارم و يک حلقه ميندازم دستم. هر کي هم ميبينه فکر مي کنه خبریه! شما به نوه فکر مي کني من به مامان بچه ها! :P
چونانکه آرزوي دل بندگان اوست ---- سالي هزار باشد در مملکت مکين --------- ( فرخی )
من فکر کنم همینجوری پیش بره امتحانا و ارشد و کنکورا رو می ذارن با هم توی همون تیر می گیرن :D ----- منم که انقد بی جنبه، خبر رو که شنیدم دفتر کتابا رو جمع کردم، فکر کردم خب وقت دارم هنوز یه ماه، بعد حالا می خندیم اگه منصرف بشن بگن نه همون بهمن بیاین، حساب کتاب که نداره :D ----- چه من دلم بیشتر پر بوداااا، چقده نوشتم یه مرتبه!
amir:
manam delam mikhad vase bamdad comment bezaram nemishe majbor shodam ye bare dige be soraghe shoma biyam
amir:
che ajib ?? aslan nemifahmam ?? na harfaye toro na etefaghaye emshabo ? to cheghad mehraboni ... kheili bishtar az on chizi ke shenidamo khondam emshab hese khobi be dadi ham to ham khahare 24 sale hala dige shayad bayad befahmam .... shayadam nabayad .... chemidonam
سفيدي برف بهم قالب شده. برف رو كردمش قالب بلاگم :)
فرانکلین:
Dear Macin or Makin, Are you ok???
amir:
man dost daram ke doste bamdad basham dar zemn fiz amir kabir mikhonam doste marjanam va dokhtar daeishon va bar ax kashki teatr daneshga honar ghabol mishodam vali felan faghat alaghemand va peigire teatram dige inke on sahar ham khodeti badam man ghablana toye veb bamdad azat khaste bodam ke be bamdad begi biyad daneshga man bebinamesh chon mikhasam dar mored teatr bahash harf bezanam hamina dige
به به ! به سلامتی تشریف اوردین! عرض کنم که حتمآ بیشتر از مامان بزرگهایی که دلشون نوه میخواد نوه هایی هستند که دلشون مامان بزرگ میخواد حتی بچه هایی هستند که دلشون مامان میخواد اینکه کاری نداره! اصلآ هم نیاز به گرد و قلنبه شدن نداره همین که قلبت گرد و قلنبه بشه کافیه چی شده؟ تو که یا غم نداشتی یا اگه داشتی تو خنده هات گم بود چطوری بهترین عروس کهکشان راه شیری و حومه!؟
تا حالا این مدلی فکر نکرده بودم.خیلی جالبه مغزت تا کجاها میره
جونور:
مامان بزرگ واسم کامنت بزار هیچکی من دوست نداره