« ...Like That Spanish Guitar... | Main | Age Hasood Nabood, Ye Showar Vase Hame Aalam Bas Bood »

دوشنبه ۲۴ دی ماه ۱۳۸۶

The Baptist of Jesus

نشسته بودیم نون و ماستِ خودمون رو می‌خوردیم ها! به دور از همه‌ی هیاهوهایِ "ها کردن" (ایول، عجب واج‌آرایی‌ای شد!)، داشتم "اسپارتاکوس" می‌خوندم، که سانیِ عزیز امروز، من و خودشون رو که نه، شهرِ کتاب رو خیلی شرمنده فرمودن! البته نه این‌که کتاب برای خوندن نداشتم ها، اصن کلن ( نَکُل هرمس! نخند!) کارم نون و ماست خوردنه، الان‌ها اسپارتاکوس، قبلش "کودکی" ِ ناتالی ساروت، قبل‌ترش "عاشق" مارگریت دوراس، که فیلمِ این یکی رو همین چند ماهِ پیش دیدم، یه وقتی که احتمالن همه قرقره‌ش کرده بودن، فیلم دیدن‌هام هم همین‌طوره، "لئون" رو همین دیروزا دوباره بعد از هف-هش-ده سال دیدم! چون براساسِ لیستی که از آرشیوِ فیلم‌هامون درست کرده‌ام نوبتِ "لئون" بود، نوبتِ "اسپارتاکوس" هم واسه همینه، ترتیبِ کتاب‌خونه! برام یه لذتی داره این نظمِ عجیب، از یه اول‌ی شروع کردن و واسه خودم پیش رفتن، مثلِ یه لیستی که از کارهایی که باید انجام بدین دارین و هی هرکدوم رو که انجام می‌دین با رضایت یه تیک کنارش می‌زنین، حتا ممکنه ترتیب انجام دادن‌تون عوض شه براساس اولویت‌هاتون، ولی باز هم نظمِ و روالِ خودتونه. خب حالا هم عجیب نیست که برمبنای همین خُلیت و صدالبته تعطیلاتِ اجباریِ برفونه، رفته باشم سراغِ کشفِ سه‌باره‌ی یه لذتِ این‌چنینیِ دیگه، پازل.

باورم نمی‌شد که به همون تازگی‌ای باشه لذتش که دو-سه سال پیش بود، آخرین بار قبل از اون هم دورانِ راهنمایی بودم... بوی تیکه‌های پازل، انگار بوی آرامش، خلسه، از دنیا جداشدن، شادی. مثل همون بوی توصیف‌نشدنیِ کتابِ نو و لوازم‌التحریر، لذتِ پیداکردنِ تیکه‌های حاشیه با یه‌ورِ صاف‌شون از بینِ هزار تا تیکه، لذتِ چیده‌شدنِ قابِ دورش که انگار یه "خب" لازم داره و واردِ مرحله‌ی بعد شدن، بعضی تیکه‌ها می‌پرن جلوی چشمت و صاف می‌ذاری‌شون سرجاشون، بعضی بدقلق‌ها هیچ‌جوری راه نمیان همیشه می‌مونن واسه یه‌وقتی که دور و برشون چیده بشه و جاشون لو بره، اول‌ش که شروع می‌کنی می‌گی فقط چند تا تیکه، ولی جادوش چنان می‌کِشه تو رو که می‌بینی ساعتی هست که دیگه "بینندگانِ جان" گفتن‌های جنابِ صالح علا هم تموم شده و تو لابه‌لای رداها و عصاها و آب و کوه و قلعه غرق شدی، شروع به چیدنِ یه‌قسمت که می‌کنی، کم‌کم وارد فضاش می‌شی، تا یه تیکه رو ببینی می‌تونی بفهمی بچه‌ی اون محل هست یا نه، از رنگش، اَداش، شفافیت‌ش، دور و نزدیک بودن‌ش، هر قسمت رو که می‌سازی انگار جون می‌گیره دوباره اون نقاشی (شاید اصلن این همه لذت بردنِ من واسه اینه که خودم نقاشی نمی‌کشم بس‌که احساسِ بی‌استعدادی می‌کنم در این زمینه)، کم‌کم هول‌ت واسه تموم شدن تبدیل می‌شه به یه کش‌دادن برای تموم نشدن، تموم بشه چی‌کار کنم؟ اون‌وقته که باید شجاعتِ چشیدنِ لذتِ خراب کردن‌ش رو هم داشته باشی، خب یه روزِ دیگه همه‌ی این لذت‌ها از سَر. وقتی هم تیکه‌ها رو جدامی‌کنی کلک نباید بزنی ها، همه‌شون باید جدا بشن از هم، نمی‌شه حتا دو تا تیکه به هم چسبیده بمونن که کارِ دفعه‌ی بعدت آسون‌تر بشه... حالا گاس این‌دفعه که تموم شد با اون چسب‌هایی که خریدی محمود، یه فکری به حالش بکنم.

چقدر بی‌خودی حرف زدم! هااان گمونم به‌خاطرِ این کی‌بوردِ جدید بود! خیال‌تون راحت شد که دیگه "شین‌"ها و "A" هام نمی‌زنه وقتِ چت‌کردن عوضش دیگه هیچ چلق‌چلقِ گوش‌نوازِ نوستالژیکی ندارم؟ اصن پاشین به‌جای این‌جا پلکیدن برین چار تا کامنت واسه آقای سیزیف که کلن این روزها جاش خالیه و تولدش هم هست انگاری، بذارین. از اجباری برگرده ذوق می‌کنه لابد!

 

پ.ن. آخه این چه کاریه که درِ آسانسور موقع ورود از یه‌طرف باز بشه موقع خروج از یه طرفِ دیگه؟!

Comments (40)

amir:
akhjon man belakhare tonestam yek ja aval basham pazel hamon alamat soale bazi vaghta ? nesfe shab vaghte fekardane gahi vaghta? khabam miyad
من کلن مرده ی این تایتل های خارجکی وبلاگ شما هستم و در اینجا به عنوان ِ یک مترجم وظیفه ی خودم میدونم که برگردان ِ عنوان رو اینجا بنویسم!!!ء غسل ِ مسیح یا غسل تعمید مسیح
ولی این باپتیستا خیلی باحالن.
ئه سرين:
پ.ن.=)) اون پ.ن. خودم هم اندیکاسیون ِ اون پست بود دیگه! بدون ماهک که اون پست معنی نداره لااقل واسه من!دونقطه دی
بدتر اینه که آدم تا وقتیکه یکی از پشت روی شونه اش نزنه متوجه نشه که اسانسور ایستاده ...
مکین عسیس!کامنتدونیم باز و چک میشه اینم از اون مسخره بازیامه که دوست دارم خودم قایمکی کامنتا رو بخونم فعلا
نه جدن این عناوین فرنگی را دقیقن و چرا؟
البته که باپتبیست‌ها خیلی باحالن نازلی جان و صدالبته که ترجمه‌ی شما بسیار دقیق و درسته گلابتون جان چون منم منظورم "باپتیسم" بود نه "باپتیست"، عوضی اشتباه کردم. منتها از اون‌جایی که من بسیار دلِ صاف و ساده و صادق و صالح و ساکت و سا... و صا... ی دارم، برای این‌که تأویلاتِ فرامتنی و تعبیراتِ ایهام‌دار و تفسیراتِ سیاسی از این عنوان نشه می‌گم که آقاجان! این عنوان فقط و فقط (با لحنِ اسیِ فیلمِ آدم‌برفی) اسم تابلوی نقاشی‌ایه که دارم پازل‌ش رو می‌سازم، که عجالتن هم نمی‌دونم مالِ کیه گاس بگردم توضیح‌تر بدم. کمک اگه می‌کنه، همون دو سه سال پیشا از خانوم و آقای مارانا هدیه گرفتم (یادتون هم اگه نباشه حتمن اون پنج‌هزار تیکه‌ای که از سانی هدیه گرفتم یادتونه لابد) کمک‌تر اگه می‌کنه عنوانِ پستِ پایینی هم ترجیع بندِ آهنگِ "لایک ذت سپانیش گیتار" ِ "تونی برکستون" ه که دوستش داشتم و حسِ لحظه‌ام بود. هرمس جان حلّه؟! شما هم اگه امرِ نمی‌کردین این توضیحات رو می‌نوشتم به جونِ بچه‌م! حالا این یعنی از این به بعد فرنگی نباشم یا مبهم ننویسم یا کلن بیام توضیح بدم یا که چی؟ پ.ن. 1: واسه سانی هم انقد توضیح نداده بودم تاحالا به حرزتِ عباس! پ.ن. 2: لحنم عصبانی می‌زنه؟! شرمنده وا! نیتسم. همین‌جوری این‌جوری شده!
راست میگه.من میدوونم.آخه دیدم چه جوری با لذت و آب دهن پازلای خوشگلشو چیده بود رو میز! بچه م به خدا قد ... ذوق داره والا!
سلامي چو بوي خوش آشنايي
همینجوری دو نقطه دی
جونور:
مامان بزرگ خوبم/ واست یه شعر می خونم/ زنده باشی همیشه/ تا پیش تو بمونم
حقیقت امر اینه که خانم ما یک‌جور به قول دوستان مرضی داریم که تحمل گند زدن‌هایی که می‌کنیم رو نداریم، و البته که مرض بسیار مزخرفیست که گند زده به زندگی گند ما. بماند. خلاصه این‌که این مرض توی بلاگ هم متجلی می‌شه و باعث می‌شه ما پست‌هایی رو که یک‌هو به یک دلیلی از گذاشتنشون پشیمون می‌شیم رو بلافاصله در صورت امکان تغییر بدیم یا این‌که اگر قابل تعمیر نبودند پاک کنیم و البته که متوجهیم که مرض بسیار مزخرفیست.
ایکون خجالت.
انقدر ها ها کردید که کک به تنبون مام افتاد بریم این کتابو بخونیم. مشمول الذمه اید اگه کتاب بیخودی از آب دربیادها. ضمنا بنده منظورم از بی حوصلگی ننوشتن وبلاگ نبود فعلا. حالا گیرم که ننویسم. کی به تخمشه؟ خیلی شخصیت والای مهمی هستم من؟ نه والا.
نسیم:
تازه خواستون نیست که حواس ِ ما به درفت ها پست های سه تایی و اینا هم هست :دی
فرانکلین:
نگفتی سانی کیه که سریال بین هم هست؟؟؟!!!
ممنونم دخترک و این حس خوب پازلی را دوست می دارم..!!!
چه جالب منم تازه کشفش کردم.
اسمم به چه درد می‌خوره وقتی وبلاگ ندارم:
این کامنت هیچ ربطی به این پست نداره. فقط خواستم بگم تو تنها کسی هستی در کل مجازستان که من دوست دارم یک بار از نزدیک ببینمش
من تازه بعد از کلی زل زدن و تعجب کردن فهمیدم که چطوری می‌شه این‌جا کامنتید!‌خب فرش گیرمیز نداشتی که!
خائن!
جان را کفت ضمان و خرد را دلت ضمين دين را دلت مکين و سخا را کفت مکان . عثمان مختاري (ديوان چ همايي ص 457). سا...=ساک، صا...=صابون؟! پ ن: به نسیم بانو: درفت نبود که، ادیت بود، می‌دونی که چرا;-)
به هیچ عنوان انگِ خیانت را نمی‌پذیرم لاغرجان! بابا جنابِ کنج تو دیگه کی هستی!
مــکــین ، مکین جان من حاضرم یه رشوه ء گنده ای چیزی بدم که بهم بگی منظوراز مکین یعنی چی! خیلی خوشم میاد از این اسم کش دار ادم دلش میخاد کش بده مخصوصا هر وقت جناب مارانا کشش میده خوشم میاد! مـــکــــــــــــین!
بابا مکین چی شده؟ هوار خیانت تمام وبلاگشتان و اورکاتستان و برداشته منم چون کمی فقط کمی کنجکاوم گفتم بیام از خودت بپرسم!
ممم...این پازل هزارتیکه درست کردن هم عالمی داره ها...من یه بار سعی کردم جیغ ادوارد مونش رو درست کنم که تلاش مذبوحانه ام علی رغم ساعتها اتلاف وقت و انرژی بی ثمر ماند:دی
آخ این در آسانسورو خیلی خوب اومدی! بخصوص اگر با یه آدم با کلاس و مهم که تازه باهاش آشنا شدی (اشتباه برداشت نشه ! یه خانم)در حال یک بحث مهم باشی و قیافه آدمای فکور رو هم به خودت بگیری و لحظه ای که آسانسور می ایسته سری به تاسف و احترام (برای منعقد نشدن کلام)تکان بدهی و اینوری بری که پیاده شی...... که یکدفعه اون شخص مهم بزنه روی شونت و به اونطرف اشاره کنه......هاهاها حسابی به من بدبخت خندید؟ ایشالا سرتون بیادو مجبور بشید تا آخر جلسه هروقت که یاد قیافه خودتون افتادید جلوی خندتونو بگیرید و یا اگر نتونستید به یکی لبخند بزنید که یعنی مثلا" از دیدارتون مشعوفم!
بابا ، سحر ، پاشو بریم انگلیس که من بهت دل دادم ( اوا ! خاک عالم ! دایی منصور نبینه ) ببینم ، مگه تو پازلتو خراب می کنی ؟ وای ، کاملا لمس کردم چی می گی ! پازل دنیائیه واسه خودش ! راستی سحر ، چقدر عجیبه که تو خانوم خونه ای ! آخه تا قبل از اینکه بیام خونه َت ... ولش کن ، الان خوابم میاد . بعدا حسمو توضیح می دم برات . فعلا در همین حد بگم که آی لاو یو شدیییییید !
میکین جون دیدی شوعرمو چه ماهه؟ خودم که دیگه هیچی :ي البته عکس پاتختیمونه ها. عروسی لباسم فرق داشته :ي
ئه سرين:
خودتو نمی گی وخت مارو هدر می دی انگشتمون هم درد می گیره هی هیچی ننوشتی؟ از آق ماراناتون یاد بگیر!
ما می خواستیم رشوه رو بدیم به خودتون ماراناتون که بی نیازه خداوندگاره و اینا! خلاصه اصلا مگه همه چی رو میدونیم ، مثه نفسی که میکشیم و نمیدونیم همینجوری راه میریم هی میگیم مــــکـــین!
به! تو هم میایی؟ چه عالی! بزن بریم!
نون بربری داغ و ماست و نعنا زندگی شاید همین باشد!
ارادتمندم سحر جان
مكين بانو جان، عكس‌ها توي همون كامنتدوني بود كه نوشتي توش. كامنت اول،‌مال خودم، لينكهاش عكسه. بعدشم، كامنتدونيت داره ميزنه رو دست كامنتدوني سر هرمس‌ها!
نمی شناسیمشان. فقط می دانیم معشوق جان به بهار آغشته آقای نامجو بوده اند. رندانه آقای نامجو بوده اند. افسانه آقای نامجو بوده اند. هنگامه آقای نامجو بوده اند. شاعر بعضی از شعر های خوب و بعضی از شعر های خیلی خوبی هستند که آقای نامجو خوانده. تصویرشان را هم در فیلم آقای سالور دیده ایم. صدایشان را هم در همان همان بگو بگوی تاریخ ساز و دوران ساز شنیده باشیم احتمالن. شما خوبید حالا؟ از دوستان جانی تان اند؟ البته تا جاییکه می دانیم دانشجوی موسیقی بوده اند. شما هم که دستی به مزقان دارید ماشا الله. احتمالن از دوستان جانیتان اند. سلامشان برسانید و اینها.
فرانکلین:
مکین جون نون ماست خوردن تموم نشد؟؟؟ کجائی آخه تو؟؟؟ حالا عجالتن میشه از سانیتون بپرسی ببینی سیزن 3 سریال لاست رو با کیفیت خوب داره یا نه؟؟؟
آخ مکین من عاشق اون پاهای بالای صفحه ت ام. حسش، شکلش، شنگولیش... یاد خود خودت می ندازه آدمو.
kaveh:
makin joon rastesho bekhay man az hamoon avalesham az ketabe tarikh badam miyoomad o be zoor mikhoondamesh oonam be zoore emtehan midooni chera ? chon eyne neveshtehaye to ye rizo poshte sare ham bood taze axaye khoshgelam nadasht vala ma be zoore ghorano peyghambaro dakhil daneshgah ghabool shodim . ki dars mikhoond , valla