نشسته بودیم نون و ماستِ خودمون رو میخوردیم ها! به دور از همهی هیاهوهایِ "ها کردن" (ایول، عجب واجآراییای شد!)، داشتم "اسپارتاکوس" میخوندم، که سانیِ عزیز امروز، من و خودشون رو که نه، شهرِ کتاب رو خیلی شرمنده فرمودن! البته نه اینکه کتاب برای خوندن نداشتم ها، اصن کلن ( نَکُل هرمس! نخند!) کارم نون و ماست خوردنه، الانها اسپارتاکوس، قبلش "کودکی" ِ ناتالی ساروت، قبلترش "عاشق" مارگریت دوراس، که فیلمِ این یکی رو همین چند ماهِ پیش دیدم، یه وقتی که احتمالن همه قرقرهش کرده بودن، فیلم دیدنهام هم همینطوره، "لئون" رو همین دیروزا دوباره بعد از هف-هش-ده سال دیدم! چون براساسِ لیستی که از آرشیوِ فیلمهامون درست کردهام نوبتِ "لئون" بود، نوبتِ "اسپارتاکوس" هم واسه همینه، ترتیبِ کتابخونه! برام یه لذتی داره این نظمِ عجیب، از یه اولی شروع کردن و واسه خودم پیش رفتن، مثلِ یه لیستی که از کارهایی که باید انجام بدین دارین و هی هرکدوم رو که انجام میدین با رضایت یه تیک کنارش میزنین، حتا ممکنه ترتیب انجام دادنتون عوض شه براساس اولویتهاتون، ولی باز هم نظمِ و روالِ خودتونه. خب حالا هم عجیب نیست که برمبنای همین خُلیت و صدالبته تعطیلاتِ اجباریِ برفونه، رفته باشم سراغِ کشفِ سهبارهی یه لذتِ اینچنینیِ دیگه، پازل.
باورم نمیشد که به همون تازگیای باشه لذتش که دو-سه سال پیش بود، آخرین بار قبل از اون هم دورانِ راهنمایی بودم... بوی تیکههای پازل، انگار بوی آرامش، خلسه، از دنیا جداشدن، شادی. مثل همون بوی توصیفنشدنیِ کتابِ نو و لوازمالتحریر، لذتِ پیداکردنِ تیکههای حاشیه با یهورِ صافشون از بینِ هزار تا تیکه، لذتِ چیدهشدنِ قابِ دورش که انگار یه "خب" لازم داره و واردِ مرحلهی بعد شدن، بعضی تیکهها میپرن جلوی چشمت و صاف میذاریشون سرجاشون، بعضی بدقلقها هیچجوری راه نمیان همیشه میمونن واسه یهوقتی که دور و برشون چیده بشه و جاشون لو بره، اولش که شروع میکنی میگی فقط چند تا تیکه، ولی جادوش چنان میکِشه تو رو که میبینی ساعتی هست که دیگه "بینندگانِ جان" گفتنهای جنابِ صالح علا هم تموم شده و تو لابهلای رداها و عصاها و آب و کوه و قلعه غرق شدی، شروع به چیدنِ یهقسمت که میکنی، کمکم وارد فضاش میشی، تا یه تیکه رو ببینی میتونی بفهمی بچهی اون محل هست یا نه، از رنگش، اَداش، شفافیتش، دور و نزدیک بودنش، هر قسمت رو که میسازی انگار جون میگیره دوباره اون نقاشی (شاید اصلن این همه لذت بردنِ من واسه اینه که خودم نقاشی نمیکشم بسکه احساسِ بیاستعدادی میکنم در این زمینه)، کمکم هولت واسه تموم شدن تبدیل میشه به یه کشدادن برای تموم نشدن، تموم بشه چیکار کنم؟ اونوقته که باید شجاعتِ چشیدنِ لذتِ خراب کردنش رو هم داشته باشی، خب یه روزِ دیگه همهی این لذتها از سَر. وقتی هم تیکهها رو جدامیکنی کلک نباید بزنی ها، همهشون باید جدا بشن از هم، نمیشه حتا دو تا تیکه به هم چسبیده بمونن که کارِ دفعهی بعدت آسونتر بشه... حالا گاس ایندفعه که تموم شد با اون چسبهایی که خریدی محمود، یه فکری به حالش بکنم.
چقدر بیخودی حرف زدم! هااان گمونم بهخاطرِ این کیبوردِ جدید بود! خیالتون راحت شد که دیگه "شین"ها و "A" هام نمیزنه وقتِ چتکردن عوضش دیگه هیچ چلقچلقِ گوشنوازِ نوستالژیکی ندارم؟ اصن پاشین بهجای اینجا پلکیدن برین چار تا کامنت واسه آقای سیزیف که کلن این روزها جاش خالیه و تولدش هم هست انگاری، بذارین. از اجباری برگرده ذوق میکنه لابد!
پ.ن. آخه این چه کاریه که درِ آسانسور موقع ورود از یهطرف باز بشه موقع خروج از یه طرفِ دیگه؟!

Comments (40)
- کامنت نوشته شده توسط amir در روز دوشنبه، ۲۴ دیماه ۱۳۸۶، ۲:۰۲ صبح
- کامنت نوشته شده توسط گلابتون در روز دوشنبه، ۲۴ دیماه ۱۳۸۶، ۳:۱۵ صبح
- کامنت نوشته شده توسط نازلی در روز دوشنبه، ۲۴ دیماه ۱۳۸۶، ۳:۳۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط ئه سرين در روز دوشنبه، ۲۴ دیماه ۱۳۸۶، ۱۰:۰۵ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مهدی در روز دوشنبه، ۲۴ دیماه ۱۳۸۶، ۱۱:۲۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط دخترک کولی در روز دوشنبه، ۲۴ دیماه ۱۳۸۶، ۰:۵۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط سر هرمس مارانا در روز دوشنبه، ۲۴ دیماه ۱۳۸۶، ۲:۳۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز دوشنبه، ۲۴ دیماه ۱۳۸۶، ۴:۱۱ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط araam در روز دوشنبه، ۲۴ دیماه ۱۳۸۶، ۵:۰۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط vahidoo در روز سه شنبه، ۲۵ دیماه ۱۳۸۶، ۰:۱۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط لاغر در روز سه شنبه، ۲۵ دیماه ۱۳۸۶، ۳:۱۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز سه شنبه، ۲۵ دیماه ۱۳۸۶، ۱۱:۰۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط Farbud در روز چهارشنبه، ۲۶ دیماه ۱۳۸۶، ۰:۱۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط نازلی در روز چهارشنبه، ۲۶ دیماه ۱۳۸۶، ۳:۲۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط گلمریم در روز چهارشنبه، ۲۶ دیماه ۱۳۸۶، ۸:۴۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط نسیم در روز چهارشنبه، ۲۶ دیماه ۱۳۸۶، ۹:۴۷ صبح
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز چهارشنبه، ۲۶ دیماه ۱۳۸۶، ۹:۵۷ صبح
- کامنت نوشته شده توسط رها رسپینا در روز چهارشنبه، ۲۶ دیماه ۱۳۸۶، ۱۱:۲۷ صبح
- کامنت نوشته شده توسط نازلي در روز چهارشنبه، ۲۶ دیماه ۱۳۸۶، ۳:۵۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط اسمم به چه درد میخوره وقتی وبلاگ ندارم در روز پنجشنبه، ۲۷ دیماه ۱۳۸۶، ۱:۱۳ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مسعوده در روز پنجشنبه، ۲۷ دیماه ۱۳۸۶، ۲:۵۱ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط لاغر در روز پنجشنبه، ۲۷ دیماه ۱۳۸۶، ۶:۱۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط کنج قفس در روز پنجشنبه، ۲۷ دیماه ۱۳۸۶، ۹:۰۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز جمعه، ۲۸ دیماه ۱۳۸۶، ۱:۰۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط صورتک خیالی در روز جمعه، ۲۸ دیماه ۱۳۸۶، ۳:۰۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مسعوده در روز جمعه، ۲۸ دیماه ۱۳۸۶، ۵:۴۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط سورنا در روز جمعه، ۲۸ دیماه ۱۳۸۶، ۱۱:۱۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام در روز شنبه، ۲۹ دیماه ۱۳۸۶، ۲:۱۱ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مانولیتا در روز یکشنبه، ۳۰ دیماه ۱۳۸۶، ۲:۵۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط نازلی در روز یکشنبه، ۳۰ دیماه ۱۳۸۶، ۹:۴۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط ئه سرين در روز یکشنبه، ۳۰ دیماه ۱۳۸۶، ۱:۵۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط صورتک خیالی در روز یکشنبه، ۳۰ دیماه ۱۳۸۶، ۵:۲۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مریم صفا در روز یکشنبه، ۳۰ دیماه ۱۳۸۶، ۷:۰۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط زبل خان در روز یکشنبه، ۳۰ دیماه ۱۳۸۶، ۹:۴۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط koorosh در روز دوشنبه، ۱ بهمنماه ۱۳۸۶، ۱:۴۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط الميرا در روز دوشنبه، ۱ بهمنماه ۱۳۸۶، ۱۰:۰۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط alibi در روز دوشنبه، ۱ بهمنماه ۱۳۸۶، ۲:۱۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز دوشنبه، ۱ بهمنماه ۱۳۸۶، ۳:۲۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط زهره در روز دوشنبه، ۱ بهمنماه ۱۳۸۶، ۱۰:۱۱ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط kaveh در روز پنجشنبه، ۴ بهمنماه ۱۳۸۶، ۲:۱۱ صبح