« January 2008 | Main | March 2008 »



February 2008 Archives





شنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۸۶

ديالوگ!

من-سور: (نشسته روبه‌روی تلویزیون)

تلویزیون: (در حالِ پخشِ تصاویری از کُشتی)

آقای توی تلویزیون: ... خب بله آقای ... کُشتیِ قشنگی گرفتن...

من: کُشتیِ قشنگی! این روحیه‌ی جنگ‌طلبیِ آدم‌ها همیشگیه ها فقط مدل‌ش عوض می‌شه. شیک‌ترین سرگرمیِ رومی‌های باستان با اون همه ادعای متمدن بودن، به جونِ هم انداختنِ دو تا گلادیاتور (نگارنده: منبعِ اِفاضات واضحه دیگه نه؟) بوده که حتا می‌تونستن هَمو بُکشن، حالا این به جونِ هم انداختن‌ها قانون‌مندتره! نباید عمدن به‌هم آسیبی برسونن. اصن نمی‌فهمم رقابت تو این ورزش‌ها رو، بوکس، کُشتی...

تلویزیون و آقای توش: (باهم خاموش می‌شوند)

من-سور: (با لبخندی ملیح و مرموز بر گوشه‌ی لب بلند می‌شود و می‌رود)

دیوار: (احتمالن نقشی ندارد)

کامنت‌های این مطلب

هاها...کشتی قشنگی چیه بی سوات !؟ ما فقط کشتی فرنگی داریم و کشتی آزاد ! هاااار هاااار هاااار
:D من مونده‌م اگه مونولوگ بود، چي ميشد !!!
رونوشت: پسر:
مکین بانو دختر! می بینم که راه تازه راه هرمس خان در نبودش بدجوری ادامه دارد.
Anonymous:
به جان خودم تقصير من نيست! من شونصد بار بالا پايين و پريويو كردم كه درست نشون بده كامنتمو! ولي خب دلش نمي‌خواد گويا. تازه تو پريويو هم دونقطه‌دي! رو درست نشون ميداد. ديگه هم علائم سجاوندي ته جمله‌م نميذارم. هوم
انونيموس هم نيستم. خودمم
دیوار :)) من به دیوار رای می‌دم + مکین این نوع حضور شووَرتون فقط مثه اینکه توی وبلاگستان این مدلی نیست کلن حضور ساکت و ملیح و خوشگلی داره هوم؟
هاها! تو یک وقت از این نبودن ما سوء استفاده ای، چیزی نکنی ها! بعد هم آن لبخند ملیح و مرموز آقای سکسیسانی ما را کوشته است مکین!
(با لحن یک قصاب عصبانی کم فروش گرانفروش بی پدر مادر پدر سوخته نامرد.........اهه ببخشید اشتباه شد) (با لحن یک قصاب عصبانی بخوانید:) اگه لبخندای ملیح این دااشمون نارحتتون می کنه .......... عکسشو خودم دارم فقط سبیل بذارم بد خوا مد خوا ....و این حرفا دیگه آبجی
مکین!به نظرت اگه دیوار یه جایی تو زندگی یه کسی بیشترین نقشو داشته باشه,اونوقت یعنی آدمه حالش خیلی خوبه دیگه؟
ئه سرين:
من دیگه کامنت نمی نویسم اینجاااااااااااااا این همه نوشتم این زد همه رو پروند:(( فقط چون بچه پرروام: داشتم فکر می کردم مخفف مکین می شه چی؟ مک مک؟:)) بعدشم به جون همون یه دونه دخترم!! من همه پستهاتو همون وقت که ییهو همه اش رو گذاشتی خوندم ولی تنبیل-تایپی گرفته بودم الآنم یادم نیست چی می خواستم بگم!!(آیکون سوت زدن!)
میگما این ئه سرینم خوب فکری کرده از این به بعد صدات کنیم هی مک...یه جورایی نوستالوژی فیلمهای وسترنو داره...یه چیزی مث هی جو و این حرفها و من عاشق دوئل کردن هاشونم...که من روزهاست دارم با زندگی لعنتی دوئل میکنم...
ما شرمنده‌ایم والّاهِی به‌خدا! لابد مثل کامنت‌دونی‌های بلاگر باید با این‌جا هم یه‌کم مدارا کرد نمی‌دونم! ولی سجاوند-مجاوند رو وقتِ پابلیشِ کامنت درست می‌ذاره طفلی. مکینِ طفلی هم خودش مخفف هست لابد، مک‌مک هم، م م م ... هرمس؟!!
کسی ما را صدا زد؟ ها! این مک مک که فرمودید، خب قبلن اختراع شده. کابردش هم جای دیگری است. هر مدیایی مقتضیات خودش را دارد. دفعه ی بعد که با مکین تلفنی صحبت کردید، می توانید مک مک صدای اش کنید لابد.
ای بابا... اگه جای تو بودم آخرش حتماً دیوار رو سرم خراب می شد /// یه شعر واسه دایی ---دایی سرد وسکسی / الان باید برقصی
چه شوعر هیجان انگیزی :ي به خدا.
اين کوه نديده چو وقار تو مکينی ------- واين چرخ نزاده چو معاليت مکاني--------- (سنائی)// لابد سکوت‌شان سرشار از ناگفته‌ها بوده دیگه! نه؟ والا میگفتم خدا صبرت دهد، با داشتن - سانی‌سور ـ دیوار زیبایی خواهید داشت. دینگ دینگ! پ‌ن: به ایشان بفرمایید کمی هم به اوامر شما در راستای تعمیرات کامنت‌دانی اقدام نمایند، گیریم ما مستاجر بلاگریم و واجب‌ال‌مدارا، شما که صاحب خانه‌اید و مستقل.
نه بابا! ياد گرفتم. فقط گفتم شونصدتا كامنت نذارم ديگه، گزارش لحظه به لحظه!!!
این سانیِ منو این‌جوری نیگاش نکنین ها جنابِ کنج! همین خونه‌ی بی‌دردسری که این‌جا داریم این همه ریزه‌کاری‌هاش رو با دنگ و فنگ و ظرافت و هنر و تخصص ویژه‌ی خودش به این‌جا رسونده. با یه اشاره‌ی کوچیک به یه اِشکال‌ش، بی‌خبر شب می‌خوابی صبح پامی‌شی می‌بینی در همون بی سر و صدایی، کامل و تمیز درست‌ش کرده. تبدیلِ "اِنتر" به "فاصله" و تبدیل هر تعداد فاصله‌ای به یک فاصله در کامنت‌ها هم، نشد که درست بشه، همون موقع ما امر شما رو به‌شون رسونده بودیم. لابد سنایی هم باید می‌گفت: این نِت ندیده چو تخصصِ تو سانی!




چهارشنبه، ۱۷ بهمن ۱۳۸۶

ستاره‌دار می‌شويم

ببین سر هرمس! تو کلن نمی‌تونی دست از سر پُست‌های من برداری ها! حالا هم به حکمِ خاله/عمه اجاق کوری‌مون مجبوووورم بیام تبلیغِ هنرِ جونیورتون رو این‌جا هم بذارم، کاره دیگه، یهو این بلاگرتون ( :ی) رفت رو هوا، باید یه جای مطمئنی باشه که "حکایت‌تان جاودانه شود" یا نه؟ والله، با اون کامنت‌دونی‌های کامنت‌نپذیرتون!

*

و خبر هیجان‌انگیز این‌که، هیچ شنبه‌ای در برنامه‌ی درسیِ ترمِ آینده موجود نیست! حسودی کنید سریع!

*

این چه معنی داره که با دیدنِ فقط یک نمای بی‌ربط از فیلمی که داره پخش می‌شه و من اون رو در سنِ یازده سالگی در سالن پخشِ فیلم امورتربیتی با هم‌کلاسی‌هام دیده بودم، بلافاصله یادم‌ش بیاد؟ بایکوت.

*

راستی خاله جهان‌گرده! صحبت‌های امروز و "من"  و اینا یادته؟! بی‌خیالش شو! سانیِ عزیز باز کتاب‌ها رو شرمنده کرده‌ن!

*

برمی‌گردم...

کامنت‌های این مطلب

اونی که وبلاگ نداره:
اول
ئه سرين:
بابا بايكوت كه ايرانيه خوبه! شبهاي جمعه هنر هفتم رو يادته ميداد؟ دكتر عالمي؟ من دبستاني بودم يادمه يه مجموعه داد فيلم هاي ژانر ترسناك ژاپن. بعد همين پنج سال پيش من فقط يه صحنه از يه فيلم ديدم جيغم دراومد كه اااااااااااا اين اون فيلمست! حالا اينكه از بين اون همه آدم ژاپني شبيه هم و يه صحنه بي ربط چجوري تشخيص دادم خودمم موندم! يه فيلم ديگه هم بود كه خودم بد كف كردم كه يادم نمياد البته!
فرانکلین:
ای بابا مکین این که چیزی نیست. من دو سالگیم رو هم یادمه
ای بابا این که چیزی نیست مکین جان من دیروزم رو هم یادم نمی آد. می دونی چند بار با هرمس نشستیم یه فیلم رو تا آخر دیدیم آخرش گفتم اهه فکر کنم من این رو قبلن دیده بودم!!!از لینک مازماز هم مرسی
فاطمه:
مث سنجد؟هه...برمیگردم...هه
یعنی یه ترم واسه خودت حال کن ها با این شنبه تعطیلی.
ای بابا مکین! ما حتا یک ساله گی تو را هم یادمان هست!
این بالا یی ها که کامنت گذاشتن همه از حسودیشون گفتن :" اینکه چیزی نیست و ما دو سالگی و یه سالگی و اینا... یادمونه اینا همه دروغ محضه عزیزم خودت که بهترین عروس کهکشان راه شیری هستی از همه باهوشتری حافظه ات هم توپه توپه البته من ادعایی ندارم ها رو دست هیشکی هیششششکی هیششششکی هم نمی خوام بلند شم اا ولی من شخصا" خودم ( دقت کردید که حرف از منیت و اینا نیست)از دوران جنینی یه خاطرات بامزه ای دارم که نگو مثلا" وقتی مامانم خبر حاملگیشو به بابام داد بابام از غصه پس افتاد البته به همه گفتن که از شدت خوشحالی بوده چون اونوقتا که گرونی و اینا نبوده حالا دیدمت بقیه خاطراتمو میگم اینجا که نمیشه...




اولين عکس من، قيل و قال عقشولانه

 

 

 

من مراجعه کردم،

 

و ذوق‌ها کردم ...

کامنت‌های این مطلب

WOOOOOOOOW خیلی خوش به حالت.
هی هی هی هی . اونم چی . جلو جلو . مبارکا باشه! ;)))
فرانکلین:
چقدر این سانی کلک شده. یه هفته پیشواز میره. شاید به خاطر اینکه روز ولنتاین که من می دونم سالگرد یه چیز دیگه هم است، یادش نره کادوت رو بده. ها ها ها ها ها ولی از شوخی گذشته این یکی از عطرهائی هست که من بوش رو خیلی دوست دارم.
وای! من چشام پر از اشک شد! اینجا چقدر عشقولانه ست
اهه؟! مگه ولنتاین گذشت؟
می گوییم تعداد کپی رایت های ما دارد در زنده گی تان کم کم خیلی زیاد می شود ها مکیـــــــــن! حواست هست؟
بابا مبارك است دست آقا منصور ندرده من ميگم بنده ي خدا چند وقت كم رنگه حضورش. دمش جيز!! در مورد كامنت گذاشتن هم با رخصت از هرمس كبير، بايد بگم نيت خيلي مهمه دخترم. بلاگر از وقتي هم فارسي شده، بسيار با نيت مخاطبان حال مي كند. اول نيت كن و بعد بر روي لينك كامنت كليك يا اشاره نما! :p
فیلدر شکن برای چی؟ با اپرا بیایید و حالش راببرید. برای ژاژخاییدن هم باید به آقای رودکی باید سلام می کردیم که نکردیم.
چه آقای خوش سلیقه‌ی غبطه بر انگیزی. به خدا.
سلام .. وبلاگتون رو برای او.لین باره رویت میکنم. راستی ما هم این حسن سلیقه رو تبریک میگیم!
مکین اونی که قاب داره گله؟ نه من+زورم اینه که اونی که گل داره قابه؟ بعد این تو اون کادوهه چطوری جاش شده!‌خدایا!‌اون چیه که خودش می‌دونی؟ من نمی‌دونم خب! چرا پای منو می‌کشید وسط اصلن. من به زندگی خصوصی شما چیکار دارم. مگه شما به زندگی خصوصیه من کار دارین! والا!‌حرف درمیارن واس آدم! حسودیمونم شده کلی الان این وسطا منم کادوی نارنجی میخوام!
خدا شامس بده خواهر! اگه مام شامس داشتیم که اسممونو میذاشتن شمسی خانوم.
هاااااا!‌من الان تو فضولینگینگم یهو اون جعبه‌ی طلایی رو دیدم و عطر رو به‌جا آوردم (سلام!‌ چطوری؟؟؟) چقده من کورم خداییش! ولی خب بتتر ترش اینه که ... بِلِش کن کلن این قرارَ رو تو رفتی؟ کیا رفتن! به من بگین! من دلم می‌خواست خپ!
Aida:
osulan mobarake sahar banoo! ba kolli arezuye radif baraye shakhse shakhise shoma va eshghetun ;) :) :* zemnan ma mokhlese shoma hastim besyar :P
Aida:
zemnan engar man ba commente ghabilm tedad commenta ro az zabunam lal nahsi darovordam! :D :)) ;)
رها:
قیافه من دیدنی هست الان، همین جور حاج و واج دارم نگاه می کنم، تازه به این نتیجه هم رسیدم که یه روزی نزدیک شده و ممکنه نرسم هیچ کاری برای اون روز بکنم!
amir:
ااااااااااه ه ه ه ه ه خوش به حالت مي شه بهش بگي واسه منم اون ولنتاين بگيره هيچكي نيست حالا اگرم نتونست بگو حتما عيد رو بهم بگه چون اونم هيچكي نيست
خانوم اگه ممکنه یک پیک از اون که فرمودین هم به سلامتی من بخورین - می دونم روم زیاده ها. ولی نمی تونستم بگم-
اين هم شعر و عكس http://hamedxp.persiangig.com/image/bargo.gif
که چی ؟ خانوم ! با این سن و سال خجالت نمی کشی داغ دل یه سری جوون مثل منو تازه می کنی ؟ نمی گی همه مثل شما از این موقعیتا ندارن ؟ نمی گی من از فرط کمبود محبت معتاد میشم می افتم گوشه ی جوب ؟ نمی گی من گناه دارم ؟ نمی گی ما تو این جامعه یه سری کارتون خواب داریم ؟ ( چه ربطی داشت ؟) :D
داری خون به جیگرم میکنی ها ! یکی منو دوست داشته باشه لطفا یکی منو دوست داشته باشه به خدا کادو نمیخوام
بوکفسکی:
حسادت دونیم ترکید. بعد اگر این قیل و قاله، لطفاً چندتا عکس هم از آرامش تون بگذارید!




دوشنبه، ۲۲ بهمن ۱۳۸۶

قهوه‌هایِ نيمه‌خورده

خانوم ناشناسه که اصولن ناشناس نبوده و الان دیگه اصلن ناشناس نیست لطف کرده‌ن و در ادامه‌ی ماجراهای کتاب‌های لب‌پریده قلاب‌شون به ما هم گیر کرده! راستش من هم مثل خیلی از دوست‌های دیگه‌ای که یادم نیست الان کدوم‌هاشون، کِرمِ تموم کردن دارم. اگه خودم خواسته باشم کتابی رو بخونم یا فیلمی رو ببینم، باید حتمن تموم شه، یا همون وقت یا یه روزی در باقی‌مونده‌ی عمرم!

از ناتمام ماندن‌های همیشگیِ جزوه‌های کپی‌شده از کتاب‌های انگلیسیِ کامپایلر و هوش مصنوعی و زبان ماشین و غیره و غیره‌ی دورانِ جوانی که بگذریم که روتینِ دورانِ دانش‌جوییِ همه است:

شاه‌نامه‌ی فردوسی؛ به جونِ خودم راست می‌گم. از خیلی وقت پیش‌ها واسه خودم هی تصمیم می‌گرفتم روزی ده صفحه از شاهنامه بخونم، از دیباچه! شروع هم کردم ها ولی نشده دیگه، نمی‌شه. و به‌خاطرِ همین حسِ آشنایی که داشتم از قبل واسه خودم، خیلی خوش‌حال می‌شدم اگر اولین کتابی که خانومِ خوابِ زمستانی برای همه‌خوانی‌شون (که نمی‌دونم چی بود لینکش) انتخاب کردند، کتابی می‌بود که تو کتاب‌خونه می‌داشتم و نمی‌خواستم دنبالِ پیداکردن‌ش باشم (حرفِ دان-لود و ای-بوک هم نزنین لطفن!). ولی عوض‌ش "کلیدر" خونده‌م.

بینوایان؛ باور کنین اگه همون فیلمِ اُپرا رو از این داستان ندیده بودم، بینوایانِ ذهنم محدود به همون کارتونِ بچگی‌هامون مونده بود و عروسکِ کُزت. حتا نه فیلم دیدم ازش و نه اون تئاترِ ده-دوازده سال پیش‌هاش رو (آهای سانی! تنهایی رفتی ها! تقصیرِ خودم بود؟ دیروقتِ شب می‌شد؟ خانواده؟ ها؟!! ... من نمی‌دونم خلاصه یادم باشه دوباره به‌ت غر بزنم). ها! عوضِ این هم "جانِ شیفته" خونده‌م.

نان و شراب (اینیاتسیو سیلونه)؛ فکر کنم دو-سه باری شروع کردم و در همون مرحله‌ی پارتیزان‌بازی‌هاش موندم. هیچ یادم نیست.

دن کیشوتِ بی‌نوا هم فدای دونستنِ داستان شده و فونتِ ریزش، شرمنده بامداد جان! تموم‌ش می‌کنم یه روزی.

دِکامرونِ بوکاچیو هم سخته که هی ولش کردم ولی اون رو هم خواهم خوند!

و شاه‌کارِ ماجرا داستان کوتاه‌های "کافه‌ی زیر دریا"ی استفانو بنّی است که هر بار به‌طرز خنده‌داری وقتی به داستانِ اون نهنگه که عاشقِ کاپیتانه شده می‌رسه، نصفه می‌مونه. یا کتابم رو همین‌جوری هدیه می‌دم به کسی، یا مالِ کسی دستمه که به‌ش پس می‌دم (کتابِ تو هنوز این‌جا است ولی مرجان!) یا اگه بخریم سانی هم هوس می‌کنه حتمن هم‌زمان با من کتاب رو بخونه، یا دوباره می‌دیم‌ش به کسی... الان هم یه قطعِ رقعی (قبلی‌ه جیبی بود) رو خریده که عجالتن با اندازه‌اش حال نکرده‌م که بخوام دوباره شروع کنم (هر دفعه هم باید از داستانِ اول شروع کنم).

چه دلِ پُری داشتم! از اون‌جایی هم که همه به این بازی‌های وبلاگی غر می‌زنن (حالا این یکی رو نمی‌دونم چرا انقد همه غر نزدن) بذارین ما فقط فک و فامیل‌مون رو دعوت کنیم که ملت تو رودرواسی نمونن، دعوتِ ما هم نخوره تو دیوار یا اگه خورد بتونیم به‌شون فُش بدیم :ي دلِ کسی هم نشکنه ها؟! سانی و هرمس و کوکا و فرانکلین و الهام و زهره و بارانه و مانولیتا و جونور و آرام و مهدی و رها و نانی! همینا! (خودم از همین الان می‌دونم کی خواهد نوشت و کی نخواهد! گفته باشم).

کامنت‌های این مطلب

فکر نمیکردم یادت باشه منم میکامنتیدم . تا دیدم اسمم تو این اسامی کامنتگرها.کامنتیا.کامنترها(اصن چه میدوونم بابا!( هست.به وجد اومدم بکامنتم.اما حالا که وقت کامنتیدنه.چه کامنتی میشه کامنتید مکییییییییییییییییییین؟؟؟؟!
هه! این هه معنی داره!! ننه واقعا انتظار داری من اسم تمام کتاب هایی که نصفه ول کردم بنویسم؟! این طوری که تا ابد باید بنویسم!!!
بابا !من دیروز اینجا بودم هیچ خبری نبود نکنه شما به ساعت مریخ زنده اید؟چرا زمانتون با من فرق می کنه؟ یا من گیجم؟ من که گیج هستم ! یه جورایی یه چیزایی شده که منو گیجیده ! پیچیده! کتاب نخونده هم زیاد دارم در این مقال نمی گنجد از اینایی هم که تو نوشتی فقط بینوایان و نان و شراب ( که سانی سر تلفظ اسم نویسندش کلی به من خندید) خوندم که البته چیز زیادی از هیچکدومشون بجز موهای فروخته شده فانتین یادم نیست فقط نفهمیدم کله شپشمال اونو کی خریده بود؟ اصولا" من کار نصفه کاره زیاد دارم چه برسد به کتاب مثلا" همین سبد لباسای اتو نکرده من خودش یک کلیدر (آهان اینم نصفه خوندم) مکین "بارانه" کیه؟
الهام:
ضمنا" قهوه های نیمه خورده اسم مناسبی نیست چون اون یه جور کلاسه بخصوص تو یه کافی شاپ با کلاس ولی کتاب نیمه خونده بلا نسبت شما خیلی بی کلاسه بخصوص وقتی دلت بخواد بری بجاش یه کتاب از مودب پور قرض کنی و بخونی
kaveh:
با اینکه منو از قلم انداختی ولی بازم مرام من :(




از باده‌ی دوشين قدحي بيش نماند...

گیتار که می‌زنی، کلاسیک، حرکتِ پوستِ دستت روی سیم‌های فلزپیچ شده‌ی باس، قیژ-قیژِِ خیلی قشنگی داره، قشنگ‌تر از قیژ، نمی‌دونم چی، انگار دستت نه روی سیم‌ها که روی دل‌ت سُر می‌خوره، خوب که گوش کنی، می‌فهمی چی می‌گم، می‌شنوی‌ش. تخفیف اگه بخوام بدم و نوازنده‌ی زنده دمِ دستت نباشه می‌گم به یه صدای درست-درمونِ استودیویی گوش کن که هام نداشته باشه. عینِ همین قیژِ قشنگ، ریزتر و تندتر و لرزان‌تر، از تماسِ زخمه‌ی فلزی با سیم‌های نازک و فلزیِ تار بلند می‌شه که اگه دل ندی به‌ش غیر از نت‌های واضح و قاطع‌ی که باید شنیده بشه، نمی‌شنوی. تق-تقِ ناخن روی چوبِ کاسه‌ی سه‌تار، نفس‌کشیدن‌های نوازنده‌ی ویولن سرِ جمله‌ای تازه، سکوتِ انگشت‌های پیانیست، نفس‌گرفتن‌های نوازنده‌ی فلوت برای شروعِ دوباره...  کلن، آن‌م آرزوست...

کامنت‌های این مطلب

هوممممممممممم! رقصی چنین میانه‌ی میدان آرزوست. حواست که هست ما را برده‌ای در این قیژ و سکوت ویالون و انگشت‌های پیانیست و نفس‌گرفتن نوازنده‌ي‌فلوت و هنوز پس نیاورده‌ای دختره! یک دست جام باده و یک دست زلف یار...
آن میدانم است ها! رقصی چونین میانه‌ی میدانم آرزوست! بعضی حرف‌ها اساسی‌ان. کم که بشود همه‌چیز از دست می‌رود مثل همین میدان که با م چقدر قشنگ و بصری می‌شود و بی م می‌شود صحنه‌ی نبرد گلادیاتورها! آقا ول کن این‌حرف‌ها را... بدجوری خوشمان آمده ازین تکه‌! کاری دست خودمان ندهیم خوبست تا شب.
پيك هم بگيري دستت كلاس داره ها!‌ آدم خيال مي كنه صداش تيزتر ميشه!‌ قيژ قيژ!
دلم خواااااااااااااااااااست منم!
وای سحر من میخوام بنویسم ولی ن م ی ش ه! نمیشه.نمیشه!پسوردمو گم کردهام نمیتونم بیام توwordpresss




عجالتن...

به ابلفرض‌العباسِ ما و زئوسِ خودتون اگه ما پُزِ بورژوایی داده باشیم اون پایین‌ترها، نه خُرده نه عمده، این و که دیدین لابد تاحالا؟

کامنت‌های این مطلب

salam! khaanome ham daneshgahi in maile man be shoma reside aya? emailetoon hamine aslan ke injast?
الهام:
این یکیو دیگه راس میگه ( نیس قبلیا رو همه رو دروغ گفته بود) من شاهدم این پز بیشتر پرولتاریایی بود تا بورژوازی
الهام:
منظورت از باده دوشین اون عطر خفنه نبود که؟




سه شنبه، ۲۳ بهمن ۱۳۸۶

در خدمت و خيانتِ کلن مجازستان

سلام ملام ندم دیگه، خب؟

خیلی از ماها جغدیم. شب‌زنده‌دار. تو سکوت و آرامشِ شبِ خودمون. مجبوریم خروسِ سحرخیز هم باشیم در اِینِ حال ( لاااغر! این برعکسِ "عینِ" توئه می‌دونم، ادبیات همیشه خوب زده‌م). یه‌شب‌هایی هم مثل امشب که انقد ساکته که خش‌خشِ باریدن این برف‌های شبه‌تگرگ رو حتا آقای سانسورشده هم که اون تَهِ هال نشسته می‌شنوه چه برسه به من که بیخِ پنجره‌ام... خلاصه که هرکدوم تو همون خلوته کلی شلوغی داریم دور و برمون، مسنجرِ، گوگل‌ریدر، جی‌میل یا چه‌می‌دونم مثل من اوت‌لوک و لایورایتر، همه باز! همه‌مون هم، یا نه، اغلب‌مون نامرئی! بی سر و صدا، بی ردّپا. ولی... وای به وقتی که می‌خوای همین‌طوری بی رد پا بمونی و ناغافل یه آفلاینی واسه یه جغدِ دیگه می‌ذاری (حواسم هست ها که ئه‌سرین یا آیدا، دیگه حافظه‌ی من هم فرتوت شده، یکی‌تون قبلن گفته بودین یه‌چی تو همین مایه‌ها) یا یه کامنت یا سکرپ، یا یه چیزی رو شِر می‌کنی یا پابلیش. هیچی دیگه خودت رو لو دادی رفته. با اون بلوپِ بی‌صدایِ آبیِ رنگی که یهو می‌پره تو ریدرِ همه، یا تو باکسِ یکی. بعد حالا همین‌ها اگه برای خودت از یه جغدی برسه کلی بال درمی‌آری ها! (بال که داریم خب لابد!) پا هم اگه باشی تو جواب دادنِ همون موقع، یه بازیِ آفلاین راه می‌افته که کلی رنگِ شب‌ت رو عوض می‌کنه. کلی ذوق می‌کنی از این‌که می‌فهمی یکی دیگه هم این‌وراست، با این‌که می‌دونی ها که این همه آدم الان مثل تو این‌جا ولوان تو این مجازستان. کلن هم که دیدین کم‌ترین ساعاتِ تردد چهار و پنجِ صبحه تا هفت و هشتِ صبح.

من هم که خودمو بد لو دادم با این ساعتِ پستم، بعد از کلی غیبت و گپ و گفتِ رختِ‌خوابانه با سانی و کلنجار با خواب و نخوابیدن، آخرش اومدم این‌جا به وراجیِ این اراجیفِ بی‌جنبه‌انه‌‌ی تازه به اینترنتِ درست-درمون رسیده‌انه. گپ و گفت هم همون گپ و گفته! چیز دیگه بود (حالا گاس هم بود) که نمی‌نوشتم لابد، جوونِ زیر هیژده سالِ مردم رد می‌شه از این‌ورا.

آخیش! حالا می‌تونم بخوابم گمونم. شما هم مَش-غُل-ذمّه‌این اگه بیاین کامنتِ حاویِ نکاتِ چگونه بچه‌دار شویم و چرا بچه نداریم و بچه چیست و اینا بنویسین.

کامنت‌های این مطلب

yahmed:
جالبه! من به دلايلي ساعت مطالبم رو جلوتر از زماني كه مطلب مي ذارم، تغيير مي دم بعضي وقتها. تا حالا هم كسي دقت نكرده. مثلا ساعت 8 صبح مطلب رو به ساعت 7 شب مي فرستم در حاليكه مطلبم ساعت 3 بعد از ظهر يك كامنت داره. خوب كسي متوجهش نشده. اين سوتي رو تو آفلاين زياد ميدن آدمها. من نمي خوام زمبه بشم اما چرا واقعان استيتوس آفلاين بوجود اومد!‌همون سايلنت موبايله؟ :p
ئه سرين:
آيدا گفته بود گمونم! يا شايدم خودم! بسكه اين دختره حرف دل مي نويسه آدم فكر مي كنه خودش نوشته! ها! ديدي هي من و تو به هم مي خوريم اينجور وقتا هي؟ از همون بلوپ هاي مسنجر و ميل و وبلاگ و ...مي دوني مثل چي مي مونه؟ مثل اينكه شبا عادت داري از خونه بزني بيرون. شباي آروم و خلوت همون سه-چهار صبح مثلا. بعد يهو يه آشنا ببيني كه اونم كتش رو گرفته دستش داره روي برگها لي لي مي كنه اونور خيابون و ادامه ماجرا كه تنبليم مياد الآن تايپ كنم! مكين مارتيني رو امتحان كن واسه بي خوابي!دونقطه دي! به جان خودم اثر داره! من شبا چند قلپ مي خورم بعد تلپ ميفتم مي خوابم! فكر كنم تنها واسه همين ساختنش والا كه مزه اش...
AydA:
هستم، مخصوصن اون بلوپ آبی رنگ گوگل ریدر رو. بعد یه حس خوب یواش بی دردسر "من تنها نیستم" رو می ده به آدم که مثه کیت کت می مونه اصن!
تو جدن بچه نداری مکین مگه؟ مکیـــــــــــــــــــــــــن؟!!
ئه سرین:
ها راستی مکین! یاد این افتادم که دیدی اصلا مجازستان رو از وقتی گوگل ریدر اومده دیگه مجاز مجازستان شده؟ قبلنا اقلا آدما می خواستن همو ببینن می رفتن وبلاگ هاشون سر می زدن، حالا اما نه که تو گوگل ریدر رفته همونم باز مجازی شده! بعد خب تو قبلا می تونستی از آی پی یا تعداد بازدیدهات بفهمی کی بوده چی بوده کجا بوده! الآن که دیگه به کل اوت شده اینا! نمی دونی که شیرت کرده کی داره می خونه و چندتاست و اووووووووووووووه تا دیگه اینجوری! اینو قبلنا که اصلا این آقای علی بی خدمت خیانت راه ننداخته بود می خواستم بنویسم، تنبلیم کار دستم داد! الآنم دیگه یک کم ضایعست خب ولی خداییش دیگه نه اونقدر که تو کامنتدونی هم نشه نوشتش!! ها؟ آقا مارانا نداره دیگه! گیر میدیاااااا!
خی لــــــــی لذت گنده ایه پیدا کردن یه جغد دیگه خــــــی لـــــــی
کنج قفس:
خوشحالیم در حالی که ما در مسافرت به سر می بریم , دوستان به سرعت پست ارسال می کنند. (نیم فاصله هم نداریم). برمی گردم مرتبط: پس این جغدبودن با چراغ خاموش اپیدمی است! به جز
کنج قفس:
به جز جناب سانی البته
مکین! مکین! مکین!‌دیدی؟؟؟؟ اولش خب کلی خندم گرفت بعد داشت گریم می‌گرفت الان که دچار تزلزلم بعد ترسیدم گفتم نکنه یه وقت بیاد ادعا کنه تو از کجا پیدات شد اصلن اینا مال خودمه بعد آخرش ترسیدم نکنه بیاد بگه اصلن خودم مسعوده‌ام! مکین من دارم می‌ترسم! می‌شه منو به فرزندی قبول کنین ازم حمایت کنین! الان که مشت غلام و ذنبه نشدم که! هوم؟
کاری ست بس نیکو. بعدم اصلا من هر کاری می کنم برای دل خودم است و لاغیر
خانوم به همون هرزت اباثطون که پیج ما بی چشم و رو و دله نیست .. این بلاگر بی صاحاب دله س ( بلاگری نیستی وگرنه حتمن کینتو به دل می گرفت :دی ) .




چهارشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۶

لطفن درِ گوشِ فرهيخته‌گي‌تان را بگيريد!

کلید انداخت اومد تو باعجله چندتا کیسه گذاشت و گفت بیا اینا رو وردار و دوباره رفت باعجله، تا برسم دمِ در رفته بود، کیسه‌ها رو برداشتم، ماهیهای قزل‌آلا و ... اِ یه مدل ماهیِ دیگه... چی بود این؟ خیلی خب حالا  مهم نیست. بردم گذاشتم‌شون توی سینک. رفتم یه موسیقی بذارم و بیام بشورم‌شون، از عصری داشتم یه‌سری قوالی‌های نصرت فاتح گوش می‌کردم، یهو به یادِ شوهای رنگارنگ و هندی و گاهی مایکل جکسونِ تهِ نوارهای وی‌اچ‌اس فیلم-کوچیک (!)، تنها سورسِ موجود، فیلمِ شعله رو گذاشتم تو دی‌وی‌دی پلیر و برگشتم تو آشپزخونه. پیش‌بند و دست‌کش. تهِ کیسه‌ی ماهی‌ها رو گرفتم و سُرشون دادم تو سینک. ماهی‌های تخت و کوچیک قدِ کفِ دست (  ِمن نه البته! یه‌کم بزرگ‌تر)، م م م ... چی‌بود‌ن اینا کپور؟ کفال؟ خب حالا زنگ می‌زنم از مامان می‌پرسم. شروع کردم به شستنِ قزل‌آلاها، از توی اتاق صدای دوپس-دوپسِ کتک‌کاری می‌اومد، گمونم ویرو و جی داشتن از دستِ سروان تاکور فرار می‌کردن (همه‌ی اسم‌ها تو همین هیر و ویر یادم اومد دوباره) و داشتن روی قطار درحالِ حرکت می‌دویدن... رسیدم به پولک‌هاشون، از دُم‌شون می‌گرفتم و تا سرشون پولک‌ها رو جمع می‌کردم، حیوونی‌ها پولک‌های ریزشون هم مثل کلِ خودشون لطیف بود. از اون‌ور صدای آوازِ یــــه دو-سِتی ی با صدای به‌سرانداخته‌ی این‌ورِ خودم، قزل‌آلاها تموم شده بودن، دست‌کش‌ها رو درآوردم که به مامان زنگ بزنم، هامِ نهـــی دو-رِنگـــه رو پاز کردم، مامان اشغال بود. دوباره یه نگاهی به ماهی‌ها انداختم، خب چه فرقی می‌کنه این‌ها هم مثل قزل‌آلا... آهان! نجف جانِ دریابندری! رفتم سراغِ کتاب مستطابِ عزیز با  تِرا غم، مِرا غم... فصلِ ماهی‌ها... عکس‌ها... آها پیداشد... می‌دونستم ها! چرا یادم رفته بود؟ با اعتماد به نفسِ یه خانومِ خونه‌دار و خیلی طبیعی به منسور اس‌ام‌اس دادم که این ماهی‌ها حلوا‌ان؟ جواب داد: آره، حلوای سفید. صدای سازدهنی و سوتِ اون دوتا از اون‌ور با لب‌خندِ من یکی شد... وقتی داشتم پیش‌بندم رو باز می‌کردم و با تمامِ احساس و نهایت صدای زیر و دست‌های تو هوا مِرا جونگی ی ی خوانان از آش‌پزخونه می‌اومدم بیرون با یه بغل نونِ متعجب روبه‌رو شدم، چه خبره؟!! گفتم هیس! مهمون داریم، تو اون اتاق داره فیلم می‌بینه.

خب البته که باور نکرد، سانی‌ه به هر حال، ولی مؤدبانه و بدونِ سوتی همه‌جا رو به‌دنبالِ مهمونِ هندی‌پسند گشت، آخر هم بَسَن‌تی بی‌چاره رو خفه کرد و برگشت.

کامنت‌های این مطلب

عجب حـــــالی می ده در فاصله ی یک کامنت گذاری شما پست می کنی :دی الانه شد حکایت ِ همون پست ِ قبلیتا!
مکـــــــــین! مکین! مکین! ببین خودت شروع کردیا! من اصلن نمی‌خواستم! من اصلن ازون آدماش نیستم که رو نقاط ضعف مردم تیک بزنم ولی مجبور شدم می‌فهمی مجبور! تو ... تو ... تو منو مجبور کردی! تو با همون لبخند ملیح و دوستانه ت... دیگه طاقتشو ندارم حالا فقط یه جمله می‌پرسم: خب شما بچه ندارین اصلن؟ بچه بچه بچه!!!
فرانکلین:
آره اتفاقن همون اولش می خواستم بگم ماهی حلوا بوده. خیلی هم خوشمزه هستن. راستی یه کپی از فیلم شعله بهم میدی؟؟؟
زهره:
من بسيار ذوقيده شدم از "باده ي دوشينه تون". سه بار خوندم و از اونجا كه زخمه ي فلزي تار چهار بار!
عجب حکایت آموزنده ی بود! :))
ئه سرین:
نگو که اونروز نگفتم من از فیلم هندی خوشم میاد!! بعد کی بود اصولا منو مسخره کرد؟ تو که نبودی که ها؟ مکین؟!‌من خیلی دپ می زنم می شینم فیلم هندی می بینم از رنگ و رقصشون حال ببرم! تو چی؟ ها ها ها؟ بعد اینبار سانی چیزی گفت بگو ئه سرین خونه‌مونه داره فیلم هندی می بینه=))
الهام:
حالا اینکه من با خوندن مطالبت حالییییی می کنم یه چیزه اینکه تورو تجسم می کنم که درای آواز می خونی و دستکشاتو در میاری و قمیش میای یه چیز دیگه اییی ایییی ای پسر عمو ! چقد باید ناز بخری و ناز بکشی و هی عطر گرون گرون و ماهی حلوا بخری تا برات یه قر بده ما که با تصورش فقط خوشیم
الهام:
راستی ماهی پاک کردن خیلی هم کار فرهیخته پرور یه چون پسپر! داردو به رشد مغز و اینا کمک می کناد
بابا فامیل شوور جان! ما با نزده، نخریده، نکشیده‌های پسرعموتون (ساز و عطر و ناز) هم قر می‌دیم، نگاه عاقل اندر سفیه‌مان می‌کنند و با همان نگاه‌های سکسیسانیانه که هرمس می‌دونه سر به آسمان به خدا توصیه می‌کنند که :"حالا زن می‌گیری بگیر، این‌جوری نگیر!" ما که کوتاه می‌آییم و می‌ریم سر کار و زندگی‌مون، پی‌اِم می‌فرستن رو مسنجر که چقده قشنگ رقصیدی!
[اشک در چشمان مروارید حلقه می‌زند] جدی مکین؟ جدی منو به فرزندی قبول می‌کنین؟‌اونوقت من میام وای میستم دم اوپن هی تشویقت می‌کنم که ماهیا رو پاک کنین وقتیم قر می‌دی برا بابا سانی بازم تشویقت می‌کنم. اینا فکر می‌کنی کمه؟
صد دفعه گفتم به این شوورت زیادی رو می دی! بگو ماهی پاک کرده بخره تو فقط ماکسیمل بذاری تو فریزر. یا سرخشون کنی.همین
amir:
حالا كي اين ماهي رو درست مي كني بخوريم ؟ براي ما چه فرق مي كنهاسمش چيه ؟ در ضمن هر گونه تعارف الكي باعث پذيرش مي شود و موجب زحمت شما
در ضمن در مورد حرف سولماز خانم اصلا موافق نيستم به نظرم سرخ كردن سخت ترين كار ماهي درست كردن شما بگو سرخ كنه بعد شما پولكاشو بكن




دوشنبه، ۲۹ بهمن ۱۳۸۶

می‌می‌گولویانه (بر وزنِ زی‌زی‌گولویانه یا همون زِد زد خودتون)

اصن من هرچی از این سانی‌مون بگم ها کم گفته‌م! نه تنها بَلَته ویندوز نصب کنه ف جان یادبگیر! بلکه کافیه شما جنازه‌ی یه کامپیوتر و مودم و ای‌دی‌اس‌ال رو بسپارین به‌ش و برین بخوابین، فیلم ببینین، کتاب بخونین، بخوابین، بیدار شین، و همه‌ش در حال سر و کله زدن ببینین‌ش، دانش‌گاه برین، برگردین و ... تادااااا! تر و تمیز و تپل‌مپل، یه کامپیوتر نونَوار، اینترنتِ فراوان، دسک‌تاپِ خوشگل‌شده و مرتب با عکسِ خوشگل‌تون که چسبونده تنگِ اسمِ‌تون (چی فکر کردین خب؟! لابد حق داره واسه خودش یه فضای جدا داشته باشه این‌جا (عجالتن که من مردذلیل‌م) و با آی‌دیِ خودش وارد بشه، شما هم جدا واسه خودتون والله!) تحویل بگیرین در غیاب‌ش حتا! بعد تازه اون وسط مسط‌ها هم چنان بال‌هایی براتون کباب کنه و شمای ول‌گردِ گرسنه با ولع به نیش بکشین و چنان صبحانه‌ای به‌تون بده و راهی‌تون کنه که نگو! حالا هی بگین تو بی‌جنبه‌ای! خلاصه که از طرف کلیه‌ی دوستان انواعِ بچلون ماچلون‌تان ( ها؟ چی می‌گی هرمس؟ کپی‌رایتِ من و تو نداره که بعدِ عمری تو سر و کله‌ی هم زدن!) را برای‌شان پذیرا می‌باشیم! فقط... هرچی درفت داشتیم رو این لایو-رایتره پرید!

من می‌ترسم آخر این سانی‌مون و چِش بزنین. باید به جای اون دو تا لنگِ در هوا، یه جفت کُزّه (مسؤولیتِ این هم با مادربزرگ جان‌م) و خر مهره و چه‌می‌دونم از این بینگیل-بینگیل‌های آبیِ چشم‌نظر آویزون کنم، تمِ قالب‌م هم بدم دودیِ اسفندی کنه برام سانی.

 

پ.ن. فمینیست‌های عزیز، بی‌خیال بابا!

پ.ن.تر. بعله، خودم ساعت پست‌مو دیدم، فردا هم به جونِ خودم دانش‌گاه دارم کله‌ی مکین! کِرمه دیگه، نشد که عصری پابلیش کنم.

پ.ن.تر.تر. عنوانِ پستِ بعدیِ سانی: ناهارِ من، نون و پنیر و سبزی.

کامنت‌های این مطلب

اولن که مکیـــــــــــن! دیکته! دومن که این سانیِ شما آن قدر جلوه های دیگرتری دارد که ما دیده ایم و شما ندیده اید و به شما هم نخواهیم گفت که چی! از همان تاداااااا ها که فرمودید. اصلن یکیش همین که بیاید بعد از این حرف ها، پستِ نان و پنیر و سبزی بزند. آدم که نیست، سانی است. اهل خاک و خاک بازی هم که هست. می دانید اصلن؟ واجب شد روی دست شما، ما هم یک پست بزنیم در باب این سانی. اصلن بدهیم کل وبلاگستان نفری چند تا پست بزنند روی سانی. دختر و پسر، شما که طوری تان نمی شود. ها؟
فرانکلین:
من که می دونم این پست رو نوشتی که فقط پز ویندوز نصب کردن سانی رو به من بدی. خییییییییییییلللییییی بدی ی ی ی ی.
مکین جان سلام،من خانومِ برادرِ شوهرِ دختر عمویِ همسرِ شما هستم!!:) (ساده تر از این نمی تونستم خودمو معرفی کنم!)..خیلی خوشوقتم از آشناییت.. راستی منم خیلی مرد ذلیلم!!..باور نمی کنی از الهام بپرس! [چشمک]
احتمالن دانش کامپیوتری شما در حد جلبک دریایی است که اینقدر از ژانگولرهای سانی تان سعادتمند شده اید. ما که بخیل نیستیم.اما اگر داستان، کری خواندن و پز دادن به جماعت نسوان وبلاگستان است آقای پسر ما هم ژانگولرهایی دارد که در نوع خودش بی نظیر است و ما به او مفتخریم. رو نمی کنیم.
هرمس بین‌ویس خب بینیم! نگران هم نباش "ما طوری‌مان نمی‌شود" بوگو بقیه هم بِن‌ویسن. والله دختر جان! حالا گاس که این وسط جلبک باشم صداشو درنیار! این سانی اصن پُست‌خورش ملسه! کلن سوژه‌س! حسادت هرمس‌مون رو که ملاحظه می‌کنی! شما هم رجب‌ت رو روکُن (اوخ البته الان امیدوار باش دوباره نیاد جمع‌ت کنه از این‌جا!) ما مشتاقیم کلی! ;)--- (ایشششش هرمس تو هم با این دستور زبان‌ت! ما - ایم - یم! یاد بگیر خب! معلومه چقد حرص‌مو درآوردی الان؟)
!!آ باریکلا بر سانی ِ بزرگ
الهام:
اول- اونی که خودشو فامیل ما معرفی کرده احتمالا" توی خواب کامنت گذاشته چون ما تو فامیلمون از اینجور آدمای "ش.ذ (شما حتما" بخوانید شوهر ذلیل .....) نداریم اصلا" دوم-توی این پست سخت یه اعتقادات جنس دوم گرا یانه مان برخورد نه که فکر کنین حسودیمان شد ........ نه به جدم! هان؟ چیه مگه شوهر خودم اینقدر از ین کارا بلته اوف کولاکه کامفیوتر که بلته حتی بلته روشنش کنه تازه اینکه چیزی نیس همچین خاموش می کنه انگار هلو!!!!!! بعدم بال کباب و جوجه و اینام ...همه... بلته تازشم ... چیز نه بابا حسودیو اینا چیه زشته مال بچه هاس اصلا" کی بود گفت تو بهترین عروس کهکشان راه شیری و حومه ای؟ غلط کرد نه خیرم حسودیم نشدا فقط... فقط خوابم میاد من رفتم
رها:
گفتی بال، هوس کردم :) خیلی وقته که از اون بالها نخوردم :P دلم خواست. :) تازه اش هم، دلم هوای باد زدن و سیستمش باد زدنش رو کرد. :) (و تو چه دانی که در آن هوا، چه حرفهایی رد و بدل می‌شود.)
مریم صفا:
من اومدم فقط تحویلت بگیرم :)
مكين بانو جان، يعني مي‌فرمايي چيزي كه اصلاً اهميت نداره، "عنوان"يه كه خودم مي‌ذارم بالاي پست؟!؟ :D بعدشم، اصلاً هرچي مي‌نويسي كيف‌دار-ه!
راستي! يادم رفت تشكر كنم ]آيكون خجالت[ بسي ممنون و متشكرررم.
nanibanoo:
سلام آبجی گل نبات خواستم بگم برگشتم !
ئه سرين:
مکین یعنی من که خودم ویندوز نصب کن سرخودم و قالب وبلاگ به هم بریز و بدزد و درست کن و خیلی قابلیت‌های دیگه یعنی خدااام؟
دهه! چطور ایمیل منو نداری؟ من که هم اینجا گذاشتم و هم برات عکس فرستادم راستی دی دو نقطه یعنی چی؟(شما ببینید: آدمک لپ قرمزه که خجالت کشیده)




جمعه، ۳ اسفند ۱۳۸۶

کنارِ این بهانه‌ها نوشتن از تو ساده نیست*

انگار دوباره دارم ته می‌کشم. انقدر که دیگه نمی‌تونم مثل همیشه بی‌بهانه بخندم و بغل کنم و بخندونم. نه این‌جایی که مکین‌م و نه بیرون از این‌جا. همین‌جایی که حتمن حتمن‌ه و کلن کلن و اگه اون بیرون باشه با قلم روی سفیدیِ کاغذ، حتمن کلن‌ها می‌شن کلاً. همین‌جایی که انگار سال‌ها مکین بوده‌م و اون بیرون‌ی که هنوز برام خنده‌دار و غریب‌ه که با کسی دست بدم و خودم رو مکین معرفی کنم.

جوراب‌های رنگی خریدم و برای این‌که حس مالِ من بودگی داشته باشن همین که رسیدم خونه همه رو تند‌تند پوشیدم و ذوق کردم ولی بی‌بهانه نمی‌خندونم. شال قرمزم رو دوست دارم و به‌م میاد، انقدر قرمزه که وقتی چشم ازش برمی‌دارم انگار دنیا رنگ نداره ولی بی‌بهانه آغوشم رو باز نمی‌کنم. با خواهرزاده‌هه می‌رقصم و آهنگی رو که ازش یاد گرفته‌م باهم می‌خونیم من اگه نباشم کی برات می‌میره کی نمی‌شه خسته... (نجوا بالاخره شنیدم‌ش!) ولی بی‌بهانه نمی‌خندم.

عوض‌ش صورت‌م چه خوش‌ه! جوش‌ها است که بی‌بهانه و با آغوشِ باز و خندان نثارم می‌کنه این روزا.

خوبم. شما هم باور کنید. و اگه از لوس شدن و لوث شدن و انگ چسبیدن نمی‌ترسیدم از به‌ترین لحظه‌های دوتایی‌های این روزامون هم می‌نوشتم. ولی انگار از نقشِ همیشه بودن‌م و از شدتِ زیادیِ این بودن‌ه، برای دیگران هم بودن خسته شده‌م این روزا. با این‌که همیشه به‌ش می‌بالیدم! دلم می‌خواد مدتی تا نمی‌دونم کِی، شاید تا یه بهانه‌ی ساده، لاک‌م رو که همیشه تو خونه می‌ذاشته‌م همراه‌م ببرم حتا به این قیمت که وقتی وسطِ های و هوی -هنوز هم- دوست‌داشتنی‌ه بچه‌ها توی راه‌روهای دانش‌کده یا وقت‌های -هنوز هم- لذت‌بخشِ چایی خوردن باهاشون، که دلم خواست سرم رو ببرم توش، هی چِته و چی شده بشنوم و هی هیچی و خوبم تحویل بدم. این‌جا رو ولی نمی‌دونم. شاید این نوشته هم یکی از همون سر تو لاکِ خودم بردن‌هاست که همیشه می‌ترسیده‌م که ببینیدش.

انگار قسمت بود که تمامِ درفت‌هام پاک بشن، بس‌که تردیدِ بگم یا نگم داشتن. خیالم رو راحت کردن.

 

 

*عنوان، ترجیع‌بندِ یکی از ترانه‌های قشنگی‌ه که علی سروده بود و آقای بال‌افشانِ هرمس اینا موسیقی‌ش رو تنظیم کرده بود و خونده بود و ما هم یه جاهایی همراه‌ش. با بهانه‌گیری‌هایی که این‌جا ریختم امشب یادم‌ش اومد و کلی خاطره از هف-هش سال پیش برام زنده شد. به قولِ شما اُدبا و قُدما صرفن جنبه‌ی تزئینی دارد. (هرمس اگه لازم بود یا حالا دلت خواست بیا اطلاعاتِ کامل‌تر ترانه رو بده مثلن تو این مایه‌ها که خودت این ترانه رو گفته بودی اصلن و من یادم نبوده! یا مثلن منظور از علی کدون‌ِشونه یا اینا)

کامنت‌های این مطلب

ننه غمگین ننه تنها! ای بابا ما هممون همین طوری هستیم گاهی دلمون می گیره! واسه داشته ها و نداشته ها و گاهی هم بی دلیل! ای ننه جوشات مهم نیس مهم اینه که همه می شناسنت و می دونیم چه انسان نازنینی هستی و دایی هم که پسندیده دیگه چی میگی؟! :)) من و تمام بچه ها ی تو راهرو هم دلمون به همین چیزا خوشه چایی داغ! بلههه!!! این علی کیه که شعر میگه؟ منم شعر می خوام! منم می خوام موزیک بنویسم! ننه تو که می دونی من چه حسودم واسه چی این چیزارو اینجا می نویسی؟!!! :))
آره بالاخره اومدم مکین بانو. راستی این پستت خیلی خوب بود.آفرین.
ئه سرین:
هه هه! منم رفتم یه شال زرشکی خریدم هه هه! منم که جوشهام باز هه هه! بی خیال بابا برم سر فرندزم اصلا
......و کسانی هستند که به شفافیت خندهء ما مشکوکندچ قهقهه درغلیان حس را حیف !! بد می دانند رقص بازیچه ء جادوگر هاست.!! کاش می دانستند که جه لطفی دارد بدوی با همه قدرت خویش بپری از سر پرچین بلند .و بغلتی و بیفتی در آغوش چمن باد آهسته وزد جنگل مو هایت را اینو خوب اومدم مگه نه؟ الهام -1381 بقیه اش را اگر دوست داشتی دهم اسفند (همزمان با تولد باران توی وبلاگم بخونید.
رهگذر:
مطلبتون خیلی جالب بود و به دل نشست ،انگار ما آدما یه جورایی هممون مثل همیم و حتی دردا و درد دلا و احساساتمون مثل همه و گاهی دونستن این به آدم آرامش میده مکین عزیز اینجا و ... بیرون برات از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم و خوشحالم که با وبلاگ زیبات آشنا شدم انگار سالهاست می شناسمت. شاد باشی




از خدمت و خیانتِ گوگل‌ریدر

حالا دیگه واقعن نباید سلام بدم، ها جنابِ علیبی؟ انگار هم تو این نصفه شبی‌ه و بعد از اون همه زنجموره (به قَسّم*-سلام مهراب- می‌دونم درست‌ش ضجه-مویه است!) ترسیدم مردم بگن بی‌چاره این مکین آخر عمری بی‌بهونه که شده بود لال هم شد و مُرد!

حالا... در ازای خیانتِ بزرگِ این گوگل ریدر که پایِ ملت رو از رفتن به خونه‌ی هم‌دیگه بریده (عینِ بعضی از این تازه‌عروسا می‌مونه اصن که پای دوماده رو از خونه‌ی فک و فامیل‌ش می‌بُرن ها!) خدمتِ بی‌منت‌ش اینه که گاهی با شِرد آیتمزِ یکی، خواننده‌های یکی دیگه رو زیاد می‌کنه طرف روحش هم خبردار نمی‌شه. گاس که این هم از جلبکیِ منه باز (دختر جان) و خنگی‌م (خانومِ عزیز! :ي) که نمی‌دونم چه‌جوری می‌شه فهمید که کی شِرِت کرده!

آه. اینه. همین.

آهان *‌ی اون بالا: یکی از پسردایی‌هام بچه که بود وقتی می‌خواست قسم بخوره می‌گفت به قَسَــــــــم! با تشدیدِ شدید روی سین‌ش.

کامنت‌های این مطلب

ها!!!!
رها:
فکر می‌کردم فقط خودم تا صبح بیدار نشستم :) البته بماند که امروز یک سر دردی گرفتم، که از صبح نتونستم از خونه تکون بخورم و به هیچ کاری برسم!
می‌گم نمی‌شه حالا یه کمی از اون عشقولانه ایناتون بنویسین حالا که این همه دلمونو آب کردین؟
سلاملكم وبلاگ جالبي داريد سري هم به من بزنيد
۱- شما در حال حاضر دارای رکورد سریع‌ترین کامنت‌گذاری می‌باشید! ۲- باحالی از خودنونه، آبژی! ۳- این سانی‌تون رو دوست می‌داریم بنا به دلایل کاملا شخصی (و البته غیرهمجنسگرایانه) اما این جریان هم‌مدرسه‌ای رو نگرفتم به مولا! یعنی اصولا روم به دیوار، گلاب به روتون از .ُ. بخار بلند می شه از هم‌مدرسه‌ای‌های ما نه! ۴- ما که شیری های شما رو نمی‌بینیم اما اصولا گ.ر. (بدون ذکر نام در این گزارش) فقط خیانت داره! ما رو که رسما از کار و زندگی انداخته! ۵- با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما - آی‌وحید
واه واه چه حرفا! واسه ما شایعه درست نکن، آبژی! من هیچ‌وقت سال‌پایینی هیچ‌کس نبودم! ؛) :ي
اولن که مکیـــــــــــن! دیکته! "دارم مطمئن می‌شدم" (با عرض پوزش از هرمس)ا
تا به حال از نگاه خیانت بهش فکر نکرده بودم...! احتمالا از این نظر حق با شماست...!
amir:
من دعوتتون رو مي پذيرم لطفا آدرس
مرسی از تبریکات و چقدر از کامنتی که برای سولماز گذاشته بودی خندیدم
سلـــــــــــــــــــام. ماچ موچ. پوچ. هیچ. کوچ‍ وااااااااااااای چه بزرگ شدی مکین‍ آی نازی.... وای چه دلم تنگه برات !!! بغــــــــــــــل!!! منم باس یه دستی توی این خدمت و خیانت بالا بزنم کلی جو داره می‌گیرتم جدی




دوشنبه، ۶ اسفند ۱۳۸۶

خسته‌ترین صدای شب...

هرمس من نمی‌دونم. یا یه ظرف سالاد وردار بیار، یا یه سیگار بگیرون (این بِیتره خب البت)، یا نخون یا هرچی می‌خوای بگی علی‌حده بگو یا غر نزن! آفرین خدای خوب و مهربون!

*

داستانِ جیمی‌ویزیونِ عمو شبلی، شل سیلوراستاین، رو یادتونه؟ جیمی، همون پسرکی که از بس تلویزیون تماشا می‌کرد آخرش مسخ شد و به جای دُم سیم و به‌جای شاخ آنتن درآورد و به‌شکل تلویزیون دراومد و چسبید به زمین؟ امروز بعد از سه شبانه‌روز و دقیقن سه شبانه‌روز، به ضرب و زورِ سیب چیدن تا دمِ در، سانی‌پیوتر با ریشی انبوه، قوزی عظیم، گرزی گران، پشمی خفن و برگی به بَر از جلوی اون لپ‌تاپ و غارِ گوشه‌ی خونه کشیده شد بیرون! خواب و خوراکِ دُرس-حسابی که نداشت ولی غروب که از دانش‌گاه برگشتم آثار تبدیل شدن‌ش به یه آدمِ امروزی، در کل خونه مشاهده می‌شد. کمک‌ش کنیـــــــد!

*

چگونه صبح‌ها در راهِ رفتن به محل درس و کار، نیشی باز و لب‌خندی به پهنای صورت -سلام خانوم اسلامیه- پیدا می‌کنیم:

یک. وقتی هوا ملس باشه، انقد که شب‌ها، هم پنجره‌ی باز داشته باشین هم پتو هم پاهای بیرون از پتو، و شما رو به هوسِ سفید و آبی پوشیدنِ تابستونی بندازه.

دو. وقتی صدای فلوت را به شکلی شدیدن خال‌تور، نه اقلن تو مایه‌های ترانه‌های قدیمی، و عمیقن غمزه‌دار، انگار کن ویولون‌های بیژن مرتضوی با فوووت، از رادیوی تاکسی می‌شنوید و خوش‌حالید که کِیسِ سازتان برای بسیاری مردمان قابل شناسایی نیست. البته گربه (که منم لابد) دست‌ش به گوشت نمی‌رسه و اینا در این‌جا هم مصداق پیدا می‌کنه ها!

سه. وقتی که در حالِ عبور از چهارراه و از جلوی ماشین‌های منتظر پشتِ چراغ هستید و سلامِ بلند و انگار بی‌مخاطبی می‌شنوید و سر که می‌گردانید رفیقی خندان و دست-تکان پشتِ رُل، در صفِ اول ماشین‌ها می‌بینید و در شانزده ثانیه‌ی باقی‌مانده به سمت‌ش می‌دوید و از سمتِ راستِ ماشین و از پشتِ شیشه حتا، سلام و ماچ و برسونم‌ت نه مرسی مسیرم به‌ت نمی‌خوره و به شوورت بسلامز و در دو ثانیه‌ی باقی‌مانده خودتون رو پرت می‌کنید اون‌ورِ چهارراه.

چهار. وقتی انواعِ بی‌ام و های نازنین را با عشوه‌های گوناگون می‌بینید.

بسه دیگه تا بخواین برسین صبح‌تون صبحه، باقی‌ش با خودتون.

*

نه! از آثارِ باقی‌گذاشته‌ی سانی نمی‌تونم همین‌طوری بگذرم. از حوله‌ی حمومِ یه‌جایی پهن شده که بگذریم، م م م ... آره، گمونم شیرِ آبِ حموم رو می‌بنده، ریش‌تراشِ توی پریزِ دست‌شویی، افترشیو ادکلون‌های روی میز، کشوی بازِ جوراب‌ها، درِ باز کمد (نه، رو درِ یخچال حساسیت داره اتفاقن، می‌بندتش)، چوب-لباسیِ روی میز اتو، لیوانِ خالی چایی کنارِ قندونِ درباز رو کانتر... تا همین‌جاش هم منتظرِ پاتک‌ت‌ام سانی جون!

*

می‌تونین مکین و ماکان رو که هیچ‌کدوم، هیچ مشهدی نیستن ولی هر دوشون یه ربطی به مشهدی‌ها دارن، مثلن در دو طرف هالِ طبقه‌ی دوم دانش‌کده مجسم کنین که سِلا-مِ-لِی-کُم به سمتِ هم ول می‌کنن؟ یا سر کوچه‌ی دانش‌گاه به هم می‌رسن حالْ-تان چطوره‌شون که ته کشید، لغت‌دونیِ مشهدی‌شون رو واسه هم رو می‌کنن شدیــــــد؟ یا یه چی تو این مایه‌ها که: از بس‌که ندویدم، خسته رفتُم. و این یعنی از بس دویدم خسته شدم. سِلامِلیکم مِشدیا!

*

چن‌وختیه حالِ لینک دادن به رفقا رو ندارم دیدین؟ روم سیاه! الان هم خیلی سعی کردم اسمِ کسی رو نبرم :ي هرمس هم که "کَس" ی نیست (شر به پا نکنین ها! نگفتم  "کَسی" نیست).

*

اگه بخواین اون صبح خوبه رو با یه چیزایی مث گیرِ نگهبانِ طفلیِ دمِ در که با کلی شرمندگی می‌گه گفته‌ن از این به بعد مقنعه سر کنین، خراب کنین می‌تونین، ولی می‌تونین هم اسکارلت‌وارانه به‌ش فکر نکنین و به مدلِ عذرخواهی‌ش که می‌گه ببخشید ها! ما این‌جا مثل مرده‌شور می‌مونیم (خدایی از عبارتِ حرص درآرِ مأموریم و معذور بهتره ها!) بخندین. ولی... الهی بترکه چشمِ حسود! نتونستین باز یه ترم ما رو رنگ-رنگی ببینین؟ حالا دیگه می‌تونم شب‌ها مث یه دانش‌آموز نمونه لباس‌هامو آماده کنم، مقنعه‌ی مشکی که سِت کردن نمی‌خواد، لازم نیست بذارم صبح ببینم حس‌م چه رنگی‌ه بعد لباس انتخاب کنم. باز این ترم-کَفی‌ها (همون سال-پایینی‌های زبانِ زمانِ ما) اومدن اینا یادشون افتاد به شال گیر بدن. یه یه یه...

*

... (نه سانسور نیست، گاس که نگه‌ش داشته‌م واسه شماره‌ی بعدیِ هزارتو -ای بابا لینکه رو بگو!- رقص.)

*

آقا ما بالاخره یه روز می‌فهمیم که والله بالله مرغ همسایه هم مرغه، نه غاز!

*

باز هم حرف گوگل-ریدری داریم، حال‌شو نداریم.

کامنت‌های این مطلب

1- چیه خب. من خودم کاملن می تونم از هر سه تا رگم ( که یکیش مشدیه ) در همین راستا که نوشتی استفاده کنم. خب تو هم این رگه کم کم توت تشکیل شده بعد _ این سالها خب! اینم خودش اثباتش! 2-راسی اون فیلمه پیدا شد! 3-می دونی من دلم برا مقنعه سر کردن چقد تنگ شده ؟ برا اون لباسای آبی و سفید و اینا و کلن هر چی که به تابستون مربوطه هم! 4-درضمن این سانی پیوتر هم خدا بود!
یره نصفه‌شبی مردم (به ضم میم و دال) از ای قضیه‌ی از بس‌که ندویدم، خسته رفتم! پ.ن.۱ خِسّه درسته، فرزند! ولی اصولا نمی‌دونم این لهجه‌ی مشهدی چی داره که کسایی که دلبر مشهدی دارن با سرعتی باورنکردنی لهجه می‌گیرن! پ.ن.۲ جریان "موبوروم" (http://persian.i-vahid.com/?p=6) رو شنیدی؟!
نانی بانو:
ببینم اینا رو یه کله نوشتی یا وسط اش زنگ تفریح ام داشتی؟
مریم صفا:
یادش به خیر! ما هم حمیدویزیون و مریمپیوتر بودیم!
الهام:
انقدر با اون در کشوی جورابا و ریش تراش و اینا حال کردم که نگو..... (اهه گیر نده منظورم لذت بردنه ! در کشوی جوراب هم حال کردن داره؟)
فرناز:
xxxxxx____________xxxxxx ______xxxxxxxxxxx______xxxxxxxxxxx _____xxxxxxxxxxxxxx___xxxxxxxxxxxxx _____xxxxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxxx _____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx ______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx _______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx _________xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx ____________xxxxxxxxxxxxxxxxx _______________xxxxxxxxxxxx _________________xxxxxxxxx __________________xxxxx ___________________xxxx ___________________xxx __________________xx _________________x




چایی-نبات

نامردا! انقد همه‌تون باهم هی هر روژ-هر روژ آپ نکنین! یا اقلن روژی یه‌بار بین-ویسین. اَشَن ژوج و فردش کنیم. ژَن‌ها روژهای زوج بن-ویسن، مردها روژهای فرد.

کامنت‌های این مطلب

اره اره بگو ژواب لوک خوششانسو همچی خیی تو نخژم. بینم خوفی تو دیگه؟ اوووووووووووم
:)))) اَشَن ژوج و فردش کنیم ... :)))))))
ها! خوب هر روز هر روز آپ دیت نکنین دیگه! دِهااااا
اه اه اه اه دیدی این وبلاگارو هی هی آپ می کنن ... آخه یه مغز چندبار میتونه پ ر ی و د بشه در هفته ؟؟؟
آها! چه فکر بکری
فرانکلین:
چائی نبات رو هستم شحر ژون خوبه من این قانون رو رعایت کردم. شنبه و دیروز پست جدید نوشتم
ئه‌سرین:
اونوقت اگه من بیام هم روزهای زوج بنویسم هم فرد یعنی چی؟ لوندی کردم؟ تجاوز؟ تبرج؟ یا اصلا مشکل جنسیتی دارم؟ قابل توجه آقای بکس: خیلی آقا جان خیلیییییییی
ها؟ چی؟! همین یکی را کم داشتیم. بعد هی بروید شلوغ کنید که تقسیم بندی جنسیتی راه انداخته اند و این ها. اول از کتاب های درسی شروع می کنند، بعد نوبت مقاطع تحصیلی است، بعد دانشگاه ها، قبل ترش هم که مدرسه ها، حالا هم وبلاگستان، پس فردا لابد زبان تان لال، می خواهید استخرها و حمام ها و آرایش گاه ها را هم تقسیم بندی جنسیتی کنید دیگر. یک دفعه بگویید همه بروند سماق بمکند دیگر. حافظه هم که نداریم کلن، اَه!
میگما. بیا خودتو کاندیدا کن برای وزارت امور تقسیم بندی وبلاگستان. بعد من یه چایی نبات خوشششششششگل ( با همون لحن پستت بخون )بت میدم با بقیه مخلفاتش فقط یه کاری کن اینا صبا ننویسن. من هر روز صب دیرم می شه. شبا خب مگه چشه ؟ ها؟ از اون نظر نه! نه اونقد شب. مثلن عصر. سر شب و اینا!
والا به این جماعت نه کسی زن میده نه شوعر :ي
منم دارم یواش یواش افسردگی می گیرم از دستتون به خدا! نه به اینکه سالی یه بار یه پستی چیزی می نوشتید نه به حالا که عینهو اسهال شده ها مدام پینگ پینگ واااا. خوب هرچی یه حدی داره داره مادر. حالا زوج و فردشم که بکنی پولدار مولدارا میرن مث ماشین که هم پلاک زوجشو دارن هم فرد، میرن نمیدونم یه کارایی می کنن که هم زن باشن هم مرد یا مثلا با شوعر و زنشون یه وبلاگ میزنن که یه روز این بنویسه یه روز اون! والا به خدا. اون وقت من مادر وخ نمی کنم برم یه کتاب ها کردن بخرم چه برسه به اینکه برم بنویسم.
ببین مکین جان، من کجا امید آینده و این حرفام؟ من فقط یک وبلاگ نویس کاملا معمولی ام که وقتی پینگ میشه و تعداد خواننده هاش میرن بالا همچین خوش خوشانش میشه. حالا مگه گوگل ریدر چند تا خواننده دارم من؟ اصلا من این مدل کلاسیکو بیشتر حال می کنم خوب. حالا شود آیا؟
من از ابلشم مودونستُم تو یَه چیزی بیشتر از همه حالیتو! هی بوگوئن نه حالا هی! من که یو ساعتو داشتُم موخندیدم! و به جیب ِ‌تفکُر و اینا فروئی رُفته بوده‌اما!
ساعت ژوج و بردش كه تاموم ميره؟ موهتواحا كه موعجلي ندارند؟
كه همون كي KEY است
Aida:
khanuuuuuuuuuuuuum! shoma ke be mozale tabeeze jensiyat dar iran daman zadi ba in post ke! :D ;) :P
ای وای ببخشید! من یادم رفته بود که اون کلمات قصار از خودم بوده. از یک مادر کم خوابیده بیشتر از این هم نمیشه انتظار داشت. ضمنا روز زوجه ها، نمی نویسی؟ میگم ما که همیشه آنلاین نیستیم بفهمیم کی آپدیت کرده. کاش یه سیستمی بود بهمون اس ام اس میداد یا زنگ میزدن خبر میدادن. الان من از کجا بفهمم که شما تا آخر شب بازم می نویسی یا نه؟.
Raha:
Bikhial inja ro dige zoj o fard nakonid, halam dige dare az in zojo o fard be ham mikhore :D
ناشناس:
توجه کردین مکین از وقتی وبلاگ زده دیگه به اندازه‌ی قبل تو حاشیه و کامنت‌دونی وبلاگ‌های مردم پلاس نیست؟
مردم ینی فقط هرمس‌مون دیگه ناشناس جان ها؟! :ي
ناشناس:
من قبلن هم گفتم که وبلاگ ندارم. به خاطر همین خیلی شماها رو نمی‌شناسم. فقط تو رو می‌شناسم با هرمس‌تون و آقای ب و علی ونگز و آیدا. همین
الهام:
از توجه . تبریک ممنونم
خوب ناشناس حق داره دیگه مکین هی همش اینور اونور بودی دیگه
ای بابا ناشناس جان بی‌کار بودی فضول-درد انداختی به جون ما ;) بکس! هِی بکس (این‌جوری به اسمت بیش‌تر میاد) تو خودت هم کم ولو نبودی ها! حالا ما پیر شدیم و کم شدیم تو کوشی اصن کلن؟
خوب یعنی چی اونوقت؟ زوج و فردش هم بکنی گیرم الان دو تا پست بدهکاری به ملت...تازه اشم بماند که این هرمس مارانا الکی نرفته تو المپ بشیته با اون انالیز معرکه اش
amir:
من دلم تنگ شده بود ولي چه كنم اولا همايش قبل از اولا هم اين خرابي كامپيوتر
ننه مکین! هی مو ذوق می‌کُنُم تو می‌آی! تو می‌آی.. تو می‌آی تموم می‌شه هرچی غمه ... هه هه ! مگه من لوهجمه؟ کوشُش؟ نییبینِم که؟
هی ....بچگیام یادش بخیر ...چه چرخی میخوردم تو وبلاگ هرمس های های های..عجب روزایی بود ها...یادته ؟ واسه اون حس نوستالجیکم که شده تعطیلات عید بیاین وبلاگامونو قفل کنیم جم شیم خونه هرمس اینا هی گیر بدیم به هم تا خود سیزده بدر یه چندوختیه فعلن شاید اینجا واسه همیشه موندم http://misterbex.blogspot.com
هی بکس جان! نقدن که ما داریم خراب می شویم سرتان تعطیلات عید! بارگاه هم هیچ بعید نیست که خودش به خودی تعطیل باشد. بعد هم حال می کنی مکین سی تایی شدی ها!
یه ناشناس دیگه:
اینم من میزارم که 31کی بشه حاج خانم مکین السلطنه
هرمس جون مگه نگفتم دور همه دوستای معتادت رو خط بکشی؟؟؟؟ با اینا هم قطع رابطه می کنیم
خدایش سی و سه قشنگ تر نیست؟