« ديالوگ! | Main | اولين عکس من، قيل و قال عقشولانه »

چهارشنبه ۱۷ بهمن ماه ۱۳۸۶

ستاره‌دار می‌شويم

ببین سر هرمس! تو کلن نمی‌تونی دست از سر پُست‌های من برداری ها! حالا هم به حکمِ خاله/عمه اجاق کوری‌مون مجبوووورم بیام تبلیغِ هنرِ جونیورتون رو این‌جا هم بذارم، کاره دیگه، یهو این بلاگرتون ( :ی) رفت رو هوا، باید یه جای مطمئنی باشه که "حکایت‌تان جاودانه شود" یا نه؟ والله، با اون کامنت‌دونی‌های کامنت‌نپذیرتون!

*

و خبر هیجان‌انگیز این‌که، هیچ شنبه‌ای در برنامه‌ی درسیِ ترمِ آینده موجود نیست! حسودی کنید سریع!

*

این چه معنی داره که با دیدنِ فقط یک نمای بی‌ربط از فیلمی که داره پخش می‌شه و من اون رو در سنِ یازده سالگی در سالن پخشِ فیلم امورتربیتی با هم‌کلاسی‌هام دیده بودم، بلافاصله یادم‌ش بیاد؟ بایکوت.

*

راستی خاله جهان‌گرده! صحبت‌های امروز و "من"  و اینا یادته؟! بی‌خیالش شو! سانیِ عزیز باز کتاب‌ها رو شرمنده کرده‌ن!

*

برمی‌گردم...

Comments (8)

اونی که وبلاگ نداره:
اول
ئه سرين:
بابا بايكوت كه ايرانيه خوبه! شبهاي جمعه هنر هفتم رو يادته ميداد؟ دكتر عالمي؟ من دبستاني بودم يادمه يه مجموعه داد فيلم هاي ژانر ترسناك ژاپن. بعد همين پنج سال پيش من فقط يه صحنه از يه فيلم ديدم جيغم دراومد كه اااااااااااا اين اون فيلمست! حالا اينكه از بين اون همه آدم ژاپني شبيه هم و يه صحنه بي ربط چجوري تشخيص دادم خودمم موندم! يه فيلم ديگه هم بود كه خودم بد كف كردم كه يادم نمياد البته!
فرانکلین:
ای بابا مکین این که چیزی نیست. من دو سالگیم رو هم یادمه
ای بابا این که چیزی نیست مکین جان من دیروزم رو هم یادم نمی آد. می دونی چند بار با هرمس نشستیم یه فیلم رو تا آخر دیدیم آخرش گفتم اهه فکر کنم من این رو قبلن دیده بودم!!!از لینک مازماز هم مرسی
فاطمه:
مث سنجد؟هه...برمیگردم...هه
یعنی یه ترم واسه خودت حال کن ها با این شنبه تعطیلی.
ای بابا مکین! ما حتا یک ساله گی تو را هم یادمان هست!
این بالا یی ها که کامنت گذاشتن همه از حسودیشون گفتن :" اینکه چیزی نیست و ما دو سالگی و یه سالگی و اینا... یادمونه اینا همه دروغ محضه عزیزم خودت که بهترین عروس کهکشان راه شیری هستی از همه باهوشتری حافظه ات هم توپه توپه البته من ادعایی ندارم ها رو دست هیشکی هیششششکی هیششششکی هم نمی خوام بلند شم اا ولی من شخصا" خودم ( دقت کردید که حرف از منیت و اینا نیست)از دوران جنینی یه خاطرات بامزه ای دارم که نگو مثلا" وقتی مامانم خبر حاملگیشو به بابام داد بابام از غصه پس افتاد البته به همه گفتن که از شدت خوشحالی بوده چون اونوقتا که گرونی و اینا نبوده حالا دیدمت بقیه خاطراتمو میگم اینجا که نمیشه...