« اولين عکس من، قيل و قال عقشولانه | Main | از باده‌ی دوشين قدحي بيش نماند... »

دوشنبه ۲۲ بهمن ماه ۱۳۸۶

قهوه‌هایِ نيمه‌خورده

خانوم ناشناسه که اصولن ناشناس نبوده و الان دیگه اصلن ناشناس نیست لطف کرده‌ن و در ادامه‌ی ماجراهای کتاب‌های لب‌پریده قلاب‌شون به ما هم گیر کرده! راستش من هم مثل خیلی از دوست‌های دیگه‌ای که یادم نیست الان کدوم‌هاشون، کِرمِ تموم کردن دارم. اگه خودم خواسته باشم کتابی رو بخونم یا فیلمی رو ببینم، باید حتمن تموم شه، یا همون وقت یا یه روزی در باقی‌مونده‌ی عمرم!

از ناتمام ماندن‌های همیشگیِ جزوه‌های کپی‌شده از کتاب‌های انگلیسیِ کامپایلر و هوش مصنوعی و زبان ماشین و غیره و غیره‌ی دورانِ جوانی که بگذریم که روتینِ دورانِ دانش‌جوییِ همه است:

شاه‌نامه‌ی فردوسی؛ به جونِ خودم راست می‌گم. از خیلی وقت پیش‌ها واسه خودم هی تصمیم می‌گرفتم روزی ده صفحه از شاهنامه بخونم، از دیباچه! شروع هم کردم ها ولی نشده دیگه، نمی‌شه. و به‌خاطرِ همین حسِ آشنایی که داشتم از قبل واسه خودم، خیلی خوش‌حال می‌شدم اگر اولین کتابی که خانومِ خوابِ زمستانی برای همه‌خوانی‌شون (که نمی‌دونم چی بود لینکش) انتخاب کردند، کتابی می‌بود که تو کتاب‌خونه می‌داشتم و نمی‌خواستم دنبالِ پیداکردن‌ش باشم (حرفِ دان-لود و ای-بوک هم نزنین لطفن!). ولی عوض‌ش "کلیدر" خونده‌م.

بینوایان؛ باور کنین اگه همون فیلمِ اُپرا رو از این داستان ندیده بودم، بینوایانِ ذهنم محدود به همون کارتونِ بچگی‌هامون مونده بود و عروسکِ کُزت. حتا نه فیلم دیدم ازش و نه اون تئاترِ ده-دوازده سال پیش‌هاش رو (آهای سانی! تنهایی رفتی ها! تقصیرِ خودم بود؟ دیروقتِ شب می‌شد؟ خانواده؟ ها؟!! ... من نمی‌دونم خلاصه یادم باشه دوباره به‌ت غر بزنم). ها! عوضِ این هم "جانِ شیفته" خونده‌م.

نان و شراب (اینیاتسیو سیلونه)؛ فکر کنم دو-سه باری شروع کردم و در همون مرحله‌ی پارتیزان‌بازی‌هاش موندم. هیچ یادم نیست.

دن کیشوتِ بی‌نوا هم فدای دونستنِ داستان شده و فونتِ ریزش، شرمنده بامداد جان! تموم‌ش می‌کنم یه روزی.

دِکامرونِ بوکاچیو هم سخته که هی ولش کردم ولی اون رو هم خواهم خوند!

و شاه‌کارِ ماجرا داستان کوتاه‌های "کافه‌ی زیر دریا"ی استفانو بنّی است که هر بار به‌طرز خنده‌داری وقتی به داستانِ اون نهنگه که عاشقِ کاپیتانه شده می‌رسه، نصفه می‌مونه. یا کتابم رو همین‌جوری هدیه می‌دم به کسی، یا مالِ کسی دستمه که به‌ش پس می‌دم (کتابِ تو هنوز این‌جا است ولی مرجان!) یا اگه بخریم سانی هم هوس می‌کنه حتمن هم‌زمان با من کتاب رو بخونه، یا دوباره می‌دیم‌ش به کسی... الان هم یه قطعِ رقعی (قبلی‌ه جیبی بود) رو خریده که عجالتن با اندازه‌اش حال نکرده‌م که بخوام دوباره شروع کنم (هر دفعه هم باید از داستانِ اول شروع کنم).

چه دلِ پُری داشتم! از اون‌جایی هم که همه به این بازی‌های وبلاگی غر می‌زنن (حالا این یکی رو نمی‌دونم چرا انقد همه غر نزدن) بذارین ما فقط فک و فامیل‌مون رو دعوت کنیم که ملت تو رودرواسی نمونن، دعوتِ ما هم نخوره تو دیوار یا اگه خورد بتونیم به‌شون فُش بدیم :ي دلِ کسی هم نشکنه ها؟! سانی و هرمس و کوکا و فرانکلین و الهام و زهره و بارانه و مانولیتا و جونور و آرام و مهدی و رها و نانی! همینا! (خودم از همین الان می‌دونم کی خواهد نوشت و کی نخواهد! گفته باشم).

Comments (5)

فکر نمیکردم یادت باشه منم میکامنتیدم . تا دیدم اسمم تو این اسامی کامنتگرها.کامنتیا.کامنترها(اصن چه میدوونم بابا!( هست.به وجد اومدم بکامنتم.اما حالا که وقت کامنتیدنه.چه کامنتی میشه کامنتید مکییییییییییییییییییین؟؟؟؟!
هه! این هه معنی داره!! ننه واقعا انتظار داری من اسم تمام کتاب هایی که نصفه ول کردم بنویسم؟! این طوری که تا ابد باید بنویسم!!!
بابا !من دیروز اینجا بودم هیچ خبری نبود نکنه شما به ساعت مریخ زنده اید؟چرا زمانتون با من فرق می کنه؟ یا من گیجم؟ من که گیج هستم ! یه جورایی یه چیزایی شده که منو گیجیده ! پیچیده! کتاب نخونده هم زیاد دارم در این مقال نمی گنجد از اینایی هم که تو نوشتی فقط بینوایان و نان و شراب ( که سانی سر تلفظ اسم نویسندش کلی به من خندید) خوندم که البته چیز زیادی از هیچکدومشون بجز موهای فروخته شده فانتین یادم نیست فقط نفهمیدم کله شپشمال اونو کی خریده بود؟ اصولا" من کار نصفه کاره زیاد دارم چه برسد به کتاب مثلا" همین سبد لباسای اتو نکرده من خودش یک کلیدر (آهان اینم نصفه خوندم) مکین "بارانه" کیه؟
الهام:
ضمنا" قهوه های نیمه خورده اسم مناسبی نیست چون اون یه جور کلاسه بخصوص تو یه کافی شاپ با کلاس ولی کتاب نیمه خونده بلا نسبت شما خیلی بی کلاسه بخصوص وقتی دلت بخواد بری بجاش یه کتاب از مودب پور قرض کنی و بخونی
kaveh:
با اینکه منو از قلم انداختی ولی بازم مرام من :(