خانوم ناشناسه که اصولن ناشناس نبوده و الان دیگه اصلن ناشناس نیست لطف کردهن و در ادامهی ماجراهای کتابهای لبپریده قلابشون به ما هم گیر کرده! راستش من هم مثل خیلی از دوستهای دیگهای که یادم نیست الان کدومهاشون، کِرمِ تموم کردن دارم. اگه خودم خواسته باشم کتابی رو بخونم یا فیلمی رو ببینم، باید حتمن تموم شه، یا همون وقت یا یه روزی در باقیموندهی عمرم!
از ناتمام ماندنهای همیشگیِ جزوههای کپیشده از کتابهای انگلیسیِ کامپایلر و هوش مصنوعی و زبان ماشین و غیره و غیرهی دورانِ جوانی که بگذریم که روتینِ دورانِ دانشجوییِ همه است:
شاهنامهی فردوسی؛ به جونِ خودم راست میگم. از خیلی وقت پیشها واسه خودم هی تصمیم میگرفتم روزی ده صفحه از شاهنامه بخونم، از دیباچه! شروع هم کردم ها ولی نشده دیگه، نمیشه. و بهخاطرِ همین حسِ آشنایی که داشتم از قبل واسه خودم، خیلی خوشحال میشدم اگر اولین کتابی که خانومِ خوابِ زمستانی برای همهخوانیشون (که نمیدونم چی بود لینکش) انتخاب کردند، کتابی میبود که تو کتابخونه میداشتم و نمیخواستم دنبالِ پیداکردنش باشم (حرفِ دان-لود و ای-بوک هم نزنین لطفن!). ولی عوضش "کلیدر" خوندهم.
بینوایان؛ باور کنین اگه همون فیلمِ اُپرا رو از این داستان ندیده بودم، بینوایانِ ذهنم محدود به همون کارتونِ بچگیهامون مونده بود و عروسکِ کُزت. حتا نه فیلم دیدم ازش و نه اون تئاترِ ده-دوازده سال پیشهاش رو (آهای سانی! تنهایی رفتی ها! تقصیرِ خودم بود؟ دیروقتِ شب میشد؟ خانواده؟ ها؟!! ... من نمیدونم خلاصه یادم باشه دوباره بهت غر بزنم). ها! عوضِ این هم "جانِ شیفته" خوندهم.
نان و شراب (اینیاتسیو سیلونه)؛ فکر کنم دو-سه باری شروع کردم و در همون مرحلهی پارتیزانبازیهاش موندم. هیچ یادم نیست.
دن کیشوتِ بینوا هم فدای دونستنِ داستان شده و فونتِ ریزش، شرمنده بامداد جان! تمومش میکنم یه روزی.
دِکامرونِ بوکاچیو هم سخته که هی ولش کردم ولی اون رو هم خواهم خوند!
و شاهکارِ ماجرا داستان کوتاههای "کافهی زیر دریا"ی استفانو بنّی است که هر بار بهطرز خندهداری وقتی به داستانِ اون نهنگه که عاشقِ کاپیتانه شده میرسه، نصفه میمونه. یا کتابم رو همینجوری هدیه میدم به کسی، یا مالِ کسی دستمه که بهش پس میدم (کتابِ تو هنوز اینجا است ولی مرجان!) یا اگه بخریم سانی هم هوس میکنه حتمن همزمان با من کتاب رو بخونه، یا دوباره میدیمش به کسی... الان هم یه قطعِ رقعی (قبلیه جیبی بود) رو خریده که عجالتن با اندازهاش حال نکردهم که بخوام دوباره شروع کنم (هر دفعه هم باید از داستانِ اول شروع کنم).
چه دلِ پُری داشتم! از اونجایی هم که همه به این بازیهای وبلاگی غر میزنن (حالا این یکی رو نمیدونم چرا انقد همه غر نزدن) بذارین ما فقط فک و فامیلمون رو دعوت کنیم که ملت تو رودرواسی نمونن، دعوتِ ما هم نخوره تو دیوار یا اگه خورد بتونیم بهشون فُش بدیم :ي دلِ کسی هم نشکنه ها؟! سانی و هرمس و کوکا و فرانکلین و الهام و زهره و بارانه و مانولیتا و جونور و آرام و مهدی و رها و نانی! همینا! (خودم از همین الان میدونم کی خواهد نوشت و کی نخواهد! گفته باشم).

Comments (5)
- کامنت نوشته شده توسط araam در روز دوشنبه، ۲۲ بهمنماه ۱۳۸۶، ۳:۵۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز دوشنبه، ۲۲ بهمنماه ۱۳۸۶، ۲:۱۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام در روز چهارشنبه، ۲۴ بهمنماه ۱۳۸۶، ۹:۲۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط الهام در روز چهارشنبه، ۲۴ بهمنماه ۱۳۸۶، ۹:۳۰ صبح
- کامنت نوشته شده توسط kaveh در روز شنبه، ۲۷ بهمنماه ۱۳۸۶، ۱۱:۰۴ بعدازظهر