« قهوه‌هایِ نيمه‌خورده | Main | عجالتن... »

دوشنبه ۲۲ بهمن ماه ۱۳۸۶

از باده‌ی دوشين قدحي بيش نماند...

گیتار که می‌زنی، کلاسیک، حرکتِ پوستِ دستت روی سیم‌های فلزپیچ شده‌ی باس، قیژ-قیژِِ خیلی قشنگی داره، قشنگ‌تر از قیژ، نمی‌دونم چی، انگار دستت نه روی سیم‌ها که روی دل‌ت سُر می‌خوره، خوب که گوش کنی، می‌فهمی چی می‌گم، می‌شنوی‌ش. تخفیف اگه بخوام بدم و نوازنده‌ی زنده دمِ دستت نباشه می‌گم به یه صدای درست-درمونِ استودیویی گوش کن که هام نداشته باشه. عینِ همین قیژِ قشنگ، ریزتر و تندتر و لرزان‌تر، از تماسِ زخمه‌ی فلزی با سیم‌های نازک و فلزیِ تار بلند می‌شه که اگه دل ندی به‌ش غیر از نت‌های واضح و قاطع‌ی که باید شنیده بشه، نمی‌شنوی. تق-تقِ ناخن روی چوبِ کاسه‌ی سه‌تار، نفس‌کشیدن‌های نوازنده‌ی ویولن سرِ جمله‌ای تازه، سکوتِ انگشت‌های پیانیست، نفس‌گرفتن‌های نوازنده‌ی فلوت برای شروعِ دوباره...  کلن، آن‌م آرزوست...

Comments (5)

هوممممممممممم! رقصی چنین میانه‌ی میدان آرزوست. حواست که هست ما را برده‌ای در این قیژ و سکوت ویالون و انگشت‌های پیانیست و نفس‌گرفتن نوازنده‌ي‌فلوت و هنوز پس نیاورده‌ای دختره! یک دست جام باده و یک دست زلف یار...
آن میدانم است ها! رقصی چونین میانه‌ی میدانم آرزوست! بعضی حرف‌ها اساسی‌ان. کم که بشود همه‌چیز از دست می‌رود مثل همین میدان که با م چقدر قشنگ و بصری می‌شود و بی م می‌شود صحنه‌ی نبرد گلادیاتورها! آقا ول کن این‌حرف‌ها را... بدجوری خوشمان آمده ازین تکه‌! کاری دست خودمان ندهیم خوبست تا شب.
پيك هم بگيري دستت كلاس داره ها!‌ آدم خيال مي كنه صداش تيزتر ميشه!‌ قيژ قيژ!
دلم خواااااااااااااااااااست منم!
وای سحر من میخوام بنویسم ولی ن م ی ش ه! نمیشه.نمیشه!پسوردمو گم کردهام نمیتونم بیام توwordpresss