هرمس من نمیدونم. یا یه ظرف سالاد وردار بیار، یا یه سیگار بگیرون (این بِیتره خب البت)، یا نخون یا هرچی میخوای بگی علیحده بگو یا غر نزن! آفرین خدای خوب و مهربون!
*
داستانِ جیمیویزیونِ عمو شبلی، شل سیلوراستاین، رو یادتونه؟ جیمی، همون پسرکی که از بس تلویزیون تماشا میکرد آخرش مسخ شد و به جای دُم سیم و بهجای شاخ آنتن درآورد و بهشکل تلویزیون دراومد و چسبید به زمین؟ امروز بعد از سه شبانهروز و دقیقن سه شبانهروز، به ضرب و زورِ سیب چیدن تا دمِ در، سانیپیوتر با ریشی انبوه، قوزی عظیم، گرزی گران، پشمی خفن و برگی به بَر از جلوی اون لپتاپ و غارِ گوشهی خونه کشیده شد بیرون! خواب و خوراکِ دُرس-حسابی که نداشت ولی غروب که از دانشگاه برگشتم آثار تبدیل شدنش به یه آدمِ امروزی، در کل خونه مشاهده میشد. کمکش کنیـــــــد!
*
چگونه صبحها در راهِ رفتن به محل درس و کار، نیشی باز و لبخندی به پهنای صورت -سلام خانوم اسلامیه- پیدا میکنیم:
یک. وقتی هوا ملس باشه، انقد که شبها، هم پنجرهی باز داشته باشین هم پتو هم پاهای بیرون از پتو، و شما رو به هوسِ سفید و آبی پوشیدنِ تابستونی بندازه.
دو. وقتی صدای فلوت را به شکلی شدیدن خالتور، نه اقلن تو مایههای ترانههای قدیمی، و عمیقن غمزهدار، انگار کن ویولونهای بیژن مرتضوی با فوووت، از رادیوی تاکسی میشنوید و خوشحالید که کِیسِ سازتان برای بسیاری مردمان قابل شناسایی نیست. البته گربه (که منم لابد) دستش به گوشت نمیرسه و اینا در اینجا هم مصداق پیدا میکنه ها!
سه. وقتی که در حالِ عبور از چهارراه و از جلوی ماشینهای منتظر پشتِ چراغ هستید و سلامِ بلند و انگار بیمخاطبی میشنوید و سر که میگردانید رفیقی خندان و دست-تکان پشتِ رُل، در صفِ اول ماشینها میبینید و در شانزده ثانیهی باقیمانده به سمتش میدوید و از سمتِ راستِ ماشین و از پشتِ شیشه حتا، سلام و ماچ و برسونمت نه مرسی مسیرم بهت نمیخوره و به شوورت بسلامز و در دو ثانیهی باقیمانده خودتون رو پرت میکنید اونورِ چهارراه.
چهار. وقتی انواعِ بیام و های نازنین را با عشوههای گوناگون میبینید.
بسه دیگه تا بخواین برسین صبحتون صبحه، باقیش با خودتون.
*
نه! از آثارِ باقیگذاشتهی سانی نمیتونم همینطوری بگذرم. از حولهی حمومِ یهجایی پهن شده که بگذریم، م م م ... آره، گمونم شیرِ آبِ حموم رو میبنده، ریشتراشِ توی پریزِ دستشویی، افترشیو ادکلونهای روی میز، کشوی بازِ جورابها، درِ باز کمد (نه، رو درِ یخچال حساسیت داره اتفاقن، میبندتش)، چوب-لباسیِ روی میز اتو، لیوانِ خالی چایی کنارِ قندونِ درباز رو کانتر... تا همینجاش هم منتظرِ پاتکتام سانی جون!
*
میتونین مکین و ماکان رو که هیچکدوم، هیچ مشهدی نیستن ولی هر دوشون یه ربطی به مشهدیها دارن، مثلن در دو طرف هالِ طبقهی دوم دانشکده مجسم کنین که سِلا-مِ-لِی-کُم به سمتِ هم ول میکنن؟ یا سر کوچهی دانشگاه به هم میرسن حالْ-تان چطورهشون که ته کشید، لغتدونیِ مشهدیشون رو واسه هم رو میکنن شدیــــــد؟ یا یه چی تو این مایهها که: از بسکه ندویدم، خسته رفتُم. و این یعنی از بس دویدم خسته شدم. سِلامِلیکم مِشدیا!
*
چنوختیه حالِ لینک دادن به رفقا رو ندارم دیدین؟ روم سیاه! الان هم خیلی سعی کردم اسمِ کسی رو نبرم :ي هرمس هم که "کَس" ی نیست (شر به پا نکنین ها! نگفتم "کَسی" نیست).
*
اگه بخواین اون صبح خوبه رو با یه چیزایی مث گیرِ نگهبانِ طفلیِ دمِ در که با کلی شرمندگی میگه گفتهن از این به بعد مقنعه سر کنین، خراب کنین میتونین، ولی میتونین هم اسکارلتوارانه بهش فکر نکنین و به مدلِ عذرخواهیش که میگه ببخشید ها! ما اینجا مثل مردهشور میمونیم (خدایی از عبارتِ حرص درآرِ مأموریم و معذور بهتره ها!) بخندین. ولی... الهی بترکه چشمِ حسود! نتونستین باز یه ترم ما رو رنگ-رنگی ببینین؟ حالا دیگه میتونم شبها مث یه دانشآموز نمونه لباسهامو آماده کنم، مقنعهی مشکی که سِت کردن نمیخواد، لازم نیست بذارم صبح ببینم حسم چه رنگیه بعد لباس انتخاب کنم. باز این ترم-کَفیها (همون سال-پایینیهای زبانِ زمانِ ما) اومدن اینا یادشون افتاد به شال گیر بدن. یه یه یه...
*
... (نه سانسور نیست، گاس که نگهش داشتهم واسه شمارهی بعدیِ هزارتو -ای بابا لینکه رو بگو!- رقص.)
*
آقا ما بالاخره یه روز میفهمیم که والله بالله مرغ همسایه هم مرغه، نه غاز!
*
باز هم حرف گوگل-ریدری داریم، حالشو نداریم.

Comments (6)
- کامنت نوشته شده توسط FarNice در روز دوشنبه، ۶ اسفندماه ۱۳۸۶، ۲:۰۳ صبح
- کامنت نوشته شده توسط iVahid در روز دوشنبه، ۶ اسفندماه ۱۳۸۶، ۲:۲۰ صبح
- کامنت نوشته شده توسط نانی بانو در روز دوشنبه، ۶ اسفندماه ۱۳۸۶، ۳:۰۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مریم صفا در روز دوشنبه، ۶ اسفندماه ۱۳۸۶، ۴:۰۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام در روز پنجشنبه، ۹ اسفندماه ۱۳۸۶، ۰:۴۲ صبح
- کامنت نوشته شده توسط فرناز در روز جمعه، ۱۷ اسفندماه ۱۳۸۶، ۲:۵۱ بعدازظهر