« کامنتم که دیگه اصلن نمیاد | Main | دو نقطه شرم‌گینون از الطاف‌تون »

سه شنبه ۱۴ اسفند ماه ۱۳۸۶

نامه‌ی اسکاتلندی به خودم

می‌دونم چیه، از قهر بدم میاد. اگه دل‌تون می‌خواد تمام وجنات و سکنات‌تون در لحظه‌ای نزدِ من زایل بشه و چیزی غیر از عیب‌هاتون نبینم، و می‌خواین تمام افسردگی‌های عالم رو بریزین تو جون‌م و بعد خودتون رو عزیز کنین و آبروی سکنات‌تون رو دوباره بخرین، باهام قهر کنین و هروقت عشق‌تون کشید و احساس کردید که آخی خب دیگه بس‌شه آشتی کنید! بسسس‌که من از قهر بدم میاد.

خودم می‌دونم چه‌مه. سکوت این شب‌های خونه، که تو زود خیلی زود می‌خوابی، برای من هم حتا زیاده، سنگین‌ه. نمی‌خوام بی‌صدا ساز بزنم. نمی‌خوام با هدفون موسیقی گوش بدم، که نمی‌دم هم! فکرکنم آخر هم کامران باورش نشد (نیستی که این‌ورا که رو-در-رو به خودت بگم دوباره) که گپ تلفنی‌مون چقد مزه داد. حرف‌هایی که خودشون میان و از چطوری؟ چه خبرها؟ می‌گذرن، از سردرگمی در‌می‌آن و گرم می‌شن و تکلیف خودشون رو می‌دونن ولی باز هم نمی‌تونن نگرانیِ نکنه دارم زیادی حرف می‌زنم و بد‌موقع است و لابد کار داره و اینا رو تو خودشون نداشته باشن.

خودم دردمو می‌دونم. داداشه چندین شبه پیداش نیست، از وقتی از ولایتِ کابوی‌ها رفته ایالتِ آرنولد اینا، سرش گرمِ این جابه‌جایی است و دانش‌گاه، خونه، کار جدید و حال و حولِ جای جدیدتر و به‌تر، دنیای مجازی کیلو چنده! دلم برای چت‌هامون تنگ شده.

خودم که می‌دونم چه خُلیت‌مه. خیلی وقته محسن گوش نکردم. هوم م م... می‌دونم هم چرا. محسن! محسن نامجو! (این نامجوشو فقط واسه این نوشتم که اگه بر فرض محال پای این مجازستان پیدات شد و اسمت رو سرچ کردی، توی دوهزارمین صفحه اقلن به این‌جا برسی) خیلی بی‌معرفتی! عمق فاجعه رو درک کن ها! من به همین سادگیا به کسی نمی‌گم بی‌معرفت، انقـــد توجیهاتی رو که قراره از طرف بشنوم خودم تو ذهنم می‌سازم و انقد تو همون ذهنم به‌ش حق می‌دم که به سادگی به‌ش نمی‌گم بی‌معرفت. ولی تولدت مبارک! گیرم که امروز نه ولی یکی از همین روزهای شروعِ بهار میلادی و قبل از بهارِ خودمون. اصن تو بگو من دقیقن می‌دونم کی! نمی‌خوام بگم بقیه هم بدونن :ي    اصن به من چه که روز درخت‌کاری‌ه، تو تولدت مبارک!

می‌شناسم خودمو. به‌تون حسودیم می‌شه که کارهاتون تو محل کار ِتون تعریفِ مشخص داره، که خستگی‌هاتون معقول و منطقی‌ه. که لم‌دادن‌های بعد از به خونه برگشتن‌تون حق‌تونه...

نه! اصن اینا همه بهونه است، من می‌دونم اون ته‌مه‌ها چه‌مه، نمی‌تونم بنویسم‌ش نمی‌تونم.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.worldof.us/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1797

Comments (10)

این نامه فوقِ فوقش از ایرلند بوده، نامه ی اسکاتلندی رو چه به این همه ناخوشی و بی احوالی و بدقلقی روزگار. بِدهیم کل وبلاگستان برات نامه ی اسکاتلندی بنویسند مکین؟
نمی‌دونم... الان احساس گناه بگم یا چی، بازم نمی‌دونم، ولی آره شاید احساس گناه می‌کنم. همون احساسی که که انگار حس‌های خوبی رو که ازت گرفتم به‌ت برنگردوندم. داشتم فکر می‌کردم چه‌قدر خودتی تو این پسته، بیش‌تر از همه‌ی پستای دیگه‌ت. واژه‌ها و جمله‌هات خودتو اسیر نکرده. خودِ خودتی. همونی که پشت اون میز کوچیک آشپزخونه می‌نشستم و باهاش حرف می‌زدم. خیلی وقته پشت اون میزه ننشستم...
خب یه گوشه‌موشه‌هایی تو اسکاتلند هست، آدما وقتی که "رضایت‌مندی‌شان از روزگار کاهش پیدا می‌کنه" و واسه خودشون نامه می‌نویسن نمی‌گن چرا دوستم دارم که می‌گن چرا چه‌تمه، خب اون‌وخ حال‌شون خوب می‌شه لابد از کشف‌شون! شما سخت نگیر دیگه سر هرمس! همه دیگه لابد می‌دونن رسمِ خوشایندی رو که شما از نامه‌های اهالی اسکاتلند گفتی. بامداد! :)))) یعنی واقعن من این همه نق‌م که تو این پست شبیه‌ترین‌م به خودم؟!!
مکین بانو جان، یه جوری نوشتی که حتی منم فهمیدم! حق با هرمس بود .فکر نکنم از اسکاتلند باشه. اون چیزی که شما گفتی خوب لابد رسم یک قریه دیگه ایه. بعدشم هووووه شما از سال 78 با هم زندگی می کنید؟ دست مریزاد. لابد از چند سال قبل ترش هم همدیگه رو می شناختید و فال این لاو و این حرفا بودید دیگه؟ امیدوارم وقتی داری این کامنتو می خونی ، سکوت کذایی سر اومده باشه. من هم از قهر بیزارم. صفر و یکه. یا میتونی کسی رو تحمل کنی یا نمیتونی. اصلا قهر یعنی چی؟ والا به خدا.
الهام:
اولا" که در پاسخ به کامنتت : الهی بمیرم برای دل تنگت که بی وفایی دور گردون دوری داداش رو برات سخت تر کرده بود و پست من هم بر آن افزود البته من هم اگر دوری داداشم اینقدر براش مفید فایده بود حاضر بودم تحمل کنم می دونی که بچه های اول رو برای اینجور چیزا آفریدن! و در مورد مطلبت اون آخرش که گفتی " کار هاتون تو محل کارتون و ....لمیدنها و خلاصه یک شرح وظیفه مشخص و یک زمان استراحت معین و خلوتهای اختصاصی... آی گفتی گل گفتی حرف دل ما رو گفتی
الهام:
بله همون همایش بود که البته همین هم که در اسفند ماه بر گزار شد و کله نشد با پررو بازی زهره و من بمیرم ( شما بخوانید بمونم) تو بمیری و پارتی بازی و پول سلفیدن و (پ پ پ)ب سر انجام رسید و چه سر انجامی!!!!!! یعنی این ته تغاری ما یک جونوریه که نگو نپرس بابامونم چار شاخ مونده بود.
Nani:
bazam sellam , mibini ?! ye jooraie ghor zadan inja kheili michasbe . delam barat tangide kheili ziad . nakone nabinamet ta oonvare sal ! ahay mehraboon , ba hameye ghoraye to delet yadet bashe kheilia ( kheilia ke migam yani KHEILI ha ) dooset daran . khodam yekishoon :) dadasha ham oosoolan pashoon ke be velayate arnold mirese bi marefat mishan , sakht nagir
NaNi:
Hal kardi time e commento !
فرانکلین:
هی هی هی مکین جان. امان از اون موقع که آدم خودش می دونه چشه اما همش خودش رو به این راه و اون راه میزنه. اینجوری می نویسی دلم پر از غم میشه. آخه تو برای من تندیس خوش خلقی و انرژی مثبت هستی. زیاد سخت نگیر همه ما آدما بعضی وقتا می ریم تو مود بد.
سلام بر ننه بزرگ... اي بابا اين دل تنگي ها مگه دست بر دار آدم ميشه ؟ تو هم خسته گي هات تريف شدس ولي دوست نداري باورشون كني!!! اين سيستم من هم فعلا تعطيله به زودي مي نويسم... الان با سيتم دانشگاه دارم واست كامنت مي زارم .ميبيني به چه روزي اوفتادم؟!!!! :))