« دو نقطه شرم‌گینون از الطاف‌تون | Main | تنها که نمانده‌ایم به در »

چهارشنبه ۲۲ اسفند ماه ۱۳۸۶

به جای پستِ خالیِ آقای سانسورشده

از چی می‌ترسم که روزهاست خفقان گرفته‌م و نمی‌نویسم؟ هی می‌گویید بنویس، مفصل بنویس، در پوسته بنویس و هی من دست-دست می‌کنم. از کدام بی آبرویی فرار می‌کنم؟ نکنه خودم هم باورم شده که جرمی داشتیم؟ که شادی جرمه، جرمی سنگین؟ تو بیداری که بال‌های خیال‌م چیده‌شده و تنها خاطره‌ای که این روزها در سرم می‌چرخند صدای سنگین درهای آهنی و ضجه‌های "نگهبـــــــان! نگهبان" ِ دخترکِ معتاده، توی خواب هم که ناخودآگاه‌م رویایی جز کابوسِ دست‌بند و راه‌روهای سنگی و دیوارهای سیمانی و ترس و توهین و تحقیر برام نداره. گفته بودم سیب‌مون داره خیلی می‌چرخه تا برسه زمین و این روزهای آخر سال‌ به خیر بگذره، نمی‌دونستم هنوز چه چرخ‌ها ممکنه تو سرش داشته باشه. گفته بودم خوبیم و هنوز دل‌تنگ‌تر و در-بند-تر نشده‌ایم، نمی‌دونستم چنان به بند کشیده می‌شیم که روزِ شنبه، هشتم مارس، هه! روز جهانی زن!، حق‌ی رو که همیشه به اشتباه فکر کرده‌ایم طبیعی‌ه به عنوانِ هدیه خواهیم گرفت: آزادی!

بله. در-بند بودیم. به جرم شادی، به جرمِ بی‌وقت دور هم جمع شدن، به جرمِ خنده در روزِ عزا. جمعی که خیلی‌شون باهم قوم و خویش‌ند و خیلیِ دیگه زن و شوهر (اصلن مگه فرقی هم می‌کنه؟!)، جمعی که کودکی چهار ساله در میان‌شان هست که فریادهای بی‌پروای سربازها و حمله‌ی پوتین‌های‌شان را نمی‌فهمد و دل‌خراشانه می‌گرید و اعتراض مادرش زبانِ افسر ارشد را به دنبال دارد: اسلحه‌ی کمریِ افسر بر شقیقه‌ی مادر و تهدیدِ "می‌خوای یه گولّه حرومت کنم؟". انگار کن قهرمان فیلم که نه یک مهمانیِ معمولی که خلاف‌کارهایی فراری و سابقه‌دار را بالاخره گرفته! به همین راحتی همه را گرفتند و بردند و حبس کردند، دو شب! و تو پوزخندهای پیروزمندانه‌ی آن افسر دیوانه را می‌دیدی که "می‌بینید چه بلایی می‌تونم سرتون بیارم" و راست می‌گفت، قانون، همان بود که او می‌خواست و می‌کرد. کجای قانون، پلیس که وجودش برای امنیتِ توئه حق داره امنیتِ خونه‌ت رو به هم بریزه و بر اعتراضِ مادرانه‌ی تو اسلحه بکشه؟ کجای قانون سازی رو که از خونه‌ت (مثل هر وسیله‌ی شخصیِ دیگه‌ای که حتا منعِ قانونی هم نداره) به عنوانِ آلت لهو و لعب (نمی‌دونم کدوم سازی می‌تونه از توی کیسِ بسته هم صداش دربیاد و لهو و لعب کنه!) می‌برن و ضبط می‌کنن و تو برای گرفتن‌ش باید پله‌ها و راه‌روها رو بری و بیای و به غلط کردن بیفتی تا حال‌ت جا بیاد و یادت بمونه باید برای رسول خدا عزاداری می‌کردی و حتا سازت هم به‌عنوانِ وسیله‌ی درس همراه‌ت نباشه؟ (بله خب! جناب ستوانه، یا هر چیزِ دیگه‌ای که بود، راست می‌گفت، باید در انتخابِ رشته‌ی دانشگاه‌ت بیش‌تر دقت می‌کردی!) اون جوکِ معروف رو یادتونه که دزده می‌ره خونه‌ی طرف و از بس چیزِ دندون‌گیری برای دزدیدن گیر نمیاره از حرص‌ش مشق‌های بچه‌هه رو خط‌خطی می‌کنه و می‌ره؟ بس‌که چیزی برای گیر دادن پیدا نکردن و توی غلطی که کرده بودن مونده بودن تا آخرش سینه‌خیز رفتن و دو شب بازداشت‌مون کردن و تا دو روز بعدترش هم موبایل‌هامون رو پس ندادن، تا همین امشب رویاهامون رو خط‌خطی کرده‌ن و تا فرداها معلوم نیست چه ردی در عمقِ وجودمون باقی خواهند گذاشت.

بازداشت، سلول، متهم، دست‌بند، دادسرا، دفاعیه، فعل حرام، وزرا، قاضیِ کشیک، وظیفه، تفهیم اتهام، دردِ مشترک، مجلس لهو و لعب، امنیت... مفاهیمی که از پنج‌شنبه شب تا پریروز دیدم و یادگرفتم و فهمیدم!

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.worldof.us/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1799

Comments (15)

:( من یه بار تجربه این رو دارم ، تو یه مهمونی دستگیر شدیمو انقدر رفتیم و امدیم که اون ترم مشروط شدم رفت هنوز هم وقتی یاد اون روزا،می ا، ،فتم ، یاد اون مامور اماکن که با مشت میکوبید تو کله ام ناخوداگاه مشتام گره میشه و دندونام بهم فشرده ...
مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،/ مي گذشتم از تراز خاك سرد پست .../ جرم اين است !/ جرم اين است !/
ای بابا! غصه مون شد ...
نسیم:
:(
نسیم:
:( خیلی کمه آخه...بهتم شد!
تلخ بود. نوشته-تو نمیگم, که بود. واقعیت رو میگم. وقتی دوره, وقتی میشنویم خیلی فرقشه تا وقتی برا نزدیکانمون اتفاق میافته. تا وقتی مجسم میکنم سحرو با اون لبخندش , بعد بیاد بنویسه از کابوس همه مون که لمسش کرده تو واقعیت و بغض گیر کنه تو گلوم ... سخته سحر, وقتی این سر دنیا باشی و دست و دلت بلرزه برا عزیزایی که اونجا داری. اینجور موقعها میترسم, نگرانم, اصلن خوب نیستم...
:|
خدای من...
برای این تجربه ناخوشایند واقعا متاسفم
الهام:
وقتي كه از فراز عطش باز مي رسي وقتي به اوج آبي پرواز مي رسي از اين پرندهء قفس و بند ياد كن يك بوسه از نگاه رهايي تا بند بند من همراه باد كن......
vaghean ke ! :|
phoenix:
بله! رسم روزگار متاسفانه چنین است.
hamed:
شب سردي است و من افسرده / راه دوري است و پايي خسته / تيرگي هست و چراغي مرده / مي كنم تنها از جاده عبور / دور ماندند ز من آدمها / سايه اي از سر ديوار گذشت / غمي افزود مرا بر غم ها / فكر تاريكي و اين ويراني / بي خبر آمد تا به دل من / قصه ها ساز كند پنهاني / نيست رنگي كه بگويد با من / اندكي صبر سحر نزديك است / هر دم اين بانگ برآرم از دل / واي اين شب چه قدر تاريك است / خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟ / قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟ / صخره اي كو كه بدان آويزم ؟ / مثل اين است كه شب نمناك است / ديگران را هم غم هست به دل / غم من ليك غمي غمناك است ------------------- :( :(
یه قسمت از فیلم پرسپولیس هست که پاسدار به مادر مرجان تذکر میده و وقتی اون اهمیت نمیده، جلوی دختر کوچیکش ناسزاهای بدی بهش میده...چند لحظه بعد تو ماشین ان و مادر مرجان با خشم فقط اشک هاش رو پاک میکنه...ماشین پشت سری بوق میزنه، مادر مرجان سرش و میاره بیرون آنچنان به راننده اون ماشین می پره که مرد مبهوت می مونه... همین اه...سیکل معیوب انتقال خشونت و عقده ها توی جامعه ی معیوب ما. می فهممت عزیز.
:‍‍‍(