از چی میترسم که روزهاست خفقان گرفتهم و نمینویسم؟ هی میگویید بنویس، مفصل بنویس، در پوسته بنویس و هی من دست-دست میکنم. از کدام بی آبرویی فرار میکنم؟ نکنه خودم هم باورم شده که جرمی داشتیم؟ که شادی جرمه، جرمی سنگین؟ تو بیداری که بالهای خیالم چیدهشده و تنها خاطرهای که این روزها در سرم میچرخند صدای سنگین درهای آهنی و ضجههای "نگهبـــــــان! نگهبان" ِ دخترکِ معتاده، توی خواب هم که ناخودآگاهم رویایی جز کابوسِ دستبند و راهروهای سنگی و دیوارهای سیمانی و ترس و توهین و تحقیر برام نداره. گفته بودم سیبمون داره خیلی میچرخه تا برسه زمین و این روزهای آخر سال به خیر بگذره، نمیدونستم هنوز چه چرخها ممکنه تو سرش داشته باشه. گفته بودم خوبیم و هنوز دلتنگتر و در-بند-تر نشدهایم، نمیدونستم چنان به بند کشیده میشیم که روزِ شنبه، هشتم مارس، هه! روز جهانی زن!، حقی رو که همیشه به اشتباه فکر کردهایم طبیعیه به عنوانِ هدیه خواهیم گرفت: آزادی!
بله. در-بند بودیم. به جرم شادی، به جرمِ بیوقت دور هم جمع شدن، به جرمِ خنده در روزِ عزا. جمعی که خیلیشون باهم قوم و خویشند و خیلیِ دیگه زن و شوهر (اصلن مگه فرقی هم میکنه؟!)، جمعی که کودکی چهار ساله در میانشان هست که فریادهای بیپروای سربازها و حملهی پوتینهایشان را نمیفهمد و دلخراشانه میگرید و اعتراض مادرش زبانِ افسر ارشد را به دنبال دارد: اسلحهی کمریِ افسر بر شقیقهی مادر و تهدیدِ "میخوای یه گولّه حرومت کنم؟". انگار کن قهرمان فیلم که نه یک مهمانیِ معمولی که خلافکارهایی فراری و سابقهدار را بالاخره گرفته! به همین راحتی همه را گرفتند و بردند و حبس کردند، دو شب! و تو پوزخندهای پیروزمندانهی آن افسر دیوانه را میدیدی که "میبینید چه بلایی میتونم سرتون بیارم" و راست میگفت، قانون، همان بود که او میخواست و میکرد. کجای قانون، پلیس که وجودش برای امنیتِ توئه حق داره امنیتِ خونهت رو به هم بریزه و بر اعتراضِ مادرانهی تو اسلحه بکشه؟ کجای قانون سازی رو که از خونهت (مثل هر وسیلهی شخصیِ دیگهای که حتا منعِ قانونی هم نداره) به عنوانِ آلت لهو و لعب (نمیدونم کدوم سازی میتونه از توی کیسِ بسته هم صداش دربیاد و لهو و لعب کنه!) میبرن و ضبط میکنن و تو برای گرفتنش باید پلهها و راهروها رو بری و بیای و به غلط کردن بیفتی تا حالت جا بیاد و یادت بمونه باید برای رسول خدا عزاداری میکردی و حتا سازت هم بهعنوانِ وسیلهی درس همراهت نباشه؟ (بله خب! جناب ستوانه، یا هر چیزِ دیگهای که بود، راست میگفت، باید در انتخابِ رشتهی دانشگاهت بیشتر دقت میکردی!) اون جوکِ معروف رو یادتونه که دزده میره خونهی طرف و از بس چیزِ دندونگیری برای دزدیدن گیر نمیاره از حرصش مشقهای بچههه رو خطخطی میکنه و میره؟ بسکه چیزی برای گیر دادن پیدا نکردن و توی غلطی که کرده بودن مونده بودن تا آخرش سینهخیز رفتن و دو شب بازداشتمون کردن و تا دو روز بعدترش هم موبایلهامون رو پس ندادن، تا همین امشب رویاهامون رو خطخطی کردهن و تا فرداها معلوم نیست چه ردی در عمقِ وجودمون باقی خواهند گذاشت.
بازداشت، سلول، متهم، دستبند، دادسرا، دفاعیه، فعل حرام، وزرا، قاضیِ کشیک، وظیفه، تفهیم اتهام، دردِ مشترک، مجلس لهو و لعب، امنیت... مفاهیمی که از پنجشنبه شب تا پریروز دیدم و یادگرفتم و فهمیدم!

Comments (15)
- کامنت نوشته شده توسط صورتک خیالی در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۰:۰۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۰:۱۰ صبح
- کامنت نوشته شده توسط لاغر در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۰:۱۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط نسیم در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۰:۲۵ صبح
- کامنت نوشته شده توسط نسیم در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۰:۲۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط FarNice در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۰:۵۷ صبح
- کامنت نوشته شده توسط نازلی در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۱:۳۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط آذین در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۱:۴۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط چندگانه در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۹:۰۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۱۰:۵۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط pooneh در روز جمعه، ۲۴ اسفندماه ۱۳۸۶، ۹:۴۰ صبح
- کامنت نوشته شده توسط phoenix در روز جمعه، ۲۴ اسفندماه ۱۳۸۶، ۱۰:۱۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط hamed در روز شنبه، ۲۵ اسفندماه ۱۳۸۶، ۹:۵۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مهسا در روز سه شنبه، ۲۸ اسفندماه ۱۳۸۶، ۱:۳۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط iVahid در روز دوشنبه، ۵ فروردینماه ۱۳۸۷، ۱۰:۰۶ بعدازظهر