حالا که یکی دو روزی از ماجرا گذشته خوبیم، این روزهای دمِ عید و شوق مسافرت و اصولن پوستِ کلفت هم -الهام جان- نمیذاره که با اینچیزا دلتنگ بمونیم و دلتنگتون کنیم. همه که میدونستیم، عادت داشتیم، فقط از نزدیکتر لمس کردیم. تلخ بود، سخت بود ولی همین که تنها نبودیم تحمل سختی و بلاتکلیفی رو آسونتر میکرد. به زودیها فقط شیرینیهایی که تو اون دو شب برای خودمون از ماجرا میساختیم و بهونههایی که برای لودگی و خندیدن پیدا میکردیم باقی میمونه. مرسی از دلداریها و همدردیها و عذر بابتِ نگرانیها و یادآوری خاطراتِ تلخ.

Comments (10)
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۸:۵۵ صبح
- کامنت نوشته شده توسط گلمریم در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۹:۰۱ صبح
- کامنت نوشته شده توسط فاطمه در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۹:۴۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط سورنا در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۱۱:۲۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۰:۰۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط Nani در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۰:۱۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مریم صفا در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۳:۲۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط شكيبا در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۳:۴۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۱۱:۰۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط زهره در روز پنجشنبه، ۲۳ اسفندماه ۱۳۸۶، ۱۱:۳۳ بعدازظهر