« به جای پستِ خالیِ آقای سانسورشده | Main | پس‌لرزه‌های حبس »

پنجشنبه ۲۳ اسفند ماه ۱۳۸۶

تنها که نمانده‌ایم به در

حالا که یکی دو روزی از ماجرا گذشته خوبیم، این روزهای دمِ عید و شوق مسافرت و اصولن پوستِ کلفت هم -الهام جان- نمی‌ذاره که با این‌چیزا دل‌تنگ بمونیم و دل‌تنگ‌تون کنیم. همه که می‌دونستیم، عادت داشتیم، فقط از نزدیک‌تر لمس کردیم. تلخ بود، سخت بود ولی همین که تنها نبودیم تحمل سختی و بلاتکلیفی رو آسون‌تر می‌کرد. به زودی‌ها فقط شیرینی‌هایی که تو اون دو شب برای خودمون از ماجرا می‌ساختیم و بهونه‌هایی که برای لودگی و خندیدن پیدا می‌کردیم باقی می‌مونه. مرسی از دل‌داری‌ها و هم‌دردی‌ها و عذر بابتِ نگرانی‌ها و یادآوری خاطراتِ تلخ.

Comments (10)

فرانکلین:
وای مکین الان پست دیروزت رو دیدم. واقعن متاسفم. ببخشید نمی تونم چیزی بگم. حالم خیلی بد شد.
مکین جان، خوندم و متاثر شدم. می فهمم که این بازی های خشونت بار چه تاثیری رو روان آدم می تونه بذاره.مثل یک حشره موذی که گوشه ای از خونه ات پنهان شده و تو بدترین مواقع، وقتی شادی، وقتی اصلا حواست بهش نیست یکهو شروع به وزوز می کنه. من دیگه باورم شده که اونا این کارو می کنن که همه کسانی رو که باهاشون نیستن وادار به مهاجرت کنن. دلسرد بشی و پیش خودت فکر کنی موندم برای چی؟ باز خوبه که چند نفر بودید و به قول خودت می تونید بعدها قصه های خنده داری ازش بسازید. مثلا مثل همونایی که مرجانه ساتراپی ساخت که درعین خنده داری غم پنهان یک نسل رو تو خودش داره.
مکین من همه اش یه روز تاخیر داشتم...خوب همینه دیگه از اولا صبح که استثنائا خوش باشی و بعد دو روز شلوغی وحشتناک بخواهی بیایی یه دل سیر اواز در باران گوش کنی دنیای بخیل با جونورای هرزه اش با قوانین گند گرفته اش سعی میکنه همه ی شادی تو رو یه جا به لجن بکشه،مچاله ات کنه تو خودت و یادت بیاره که مدتهاست از دیدن هر ماشین سبز رنگی حالت بد میشه و خیلی شبه که با وحشت الگانسی که خیال میکرد داره رل اول جیمز باند بازی میکنه و دنبالت افتاده بود و آژیر میکشید و ویراژ میداد مبادا تو به جرم نشستن و حرف زدن تو ماشین کنار یه اقای محترم در ملا عام اونهم با چادر مشکی سرت و با رعایت همه فاصله ها و شئون و مکتب دروغ من دراوردی حضرات گند گرفته ی ن ا ج ا از دستش در بری و لکه ی ننگ بشی برای جامعه ی اسلامی با جیغ از خواب بیدار میشی...مکین همدردی هیچ فایده ای نداره باهات...همون پوست کلفت و مسافرت تنها چاره ی زهریه که اون نگاههای کثیف اون صدا های نحس ریختن تو سلول سلول تنت...مکین دوباره دست راستم تیر میکشه...دردی که از اوایل تیر امسال اون افسر دروغگوی بی شرف برام یادگاری گذاشت...سحر جان هیچ جای دنیا نه غرور میفروشن نه امنیت...این زخمه برا همیشه میمونه رو تنت...اصلا میدونی مرهمی بود زمان به سال صفر...همین
سلام...منم همینطور...نمیدونم چی باید بگم فقط خوشحالم که الان اومدی و در موردش نوشتی
اي بابا ننه اصلا گور باباي اون دو شب نمي دونم چرا اين سرما خوردگي دست از سرمون ور نمي داره؟ :)))))
Nani:
Doost Midaram in omidvarit ro , bavar kon ke daghighan hamoonie ke gofti ! sakhtiash yadet mire , khande ha o lodegiash yadet mimoone .
پس بیخود نبود این همه نگرانت بودم.هیچی نگم بهتره!
شكيبا:
اميدوارم زودتر اعصاب خردي و خستگي اين ماجرا از تنت در بره. همه خونواده ها يه جور بالاخره صابون اين بيشرفا به تنشون خورده. آخرين بارش در مورد ما وقتي بود كه دو سال پيش شوهر خواهرم رو تو تولد بچه دوستش گرفته بودن. خواهرم و بچه هاش هم كه ايران نيستن در نتيجه من و مامانم دو روز آزگار تو دادگاه و زندان دنبال كارش ميدويديم و حرص مي خورديم كه چطور يه مرد محترم 50 ساله رو با دستبند مي بردن زندان قصر تو مملكتي كه همه آدمكشا و دزداي سر گردنه با افتخار اينور و اونور مي رن.
الهام:
سحر.... سحر.... سحر سحر نماد شادي و سر زندگي نماد بانمكي هاي ملوس و شيطنتهاي نجيب سحر براي مهربان بودن و خنديدن و خنداندن سحر براي زنگي و زندگان و نه زندان سحر براي تولد سحر و سحر تولد خورشيد براي اينكه همه باور كنيد از صميم قلب نوشتم: به جان بارانم كه از نظر من سحر همه اينهاييست كه نوشتم براي چنين موجودي اين ضربه فقط تلنگر است من منتظر همانم كه بودي بهترين عروس كهكشان راه شيري و حومه
زهره:
سرو شكسته نقش دل ما بر آب زد/ اين ماجرا به آينه ي دل شكن بگو... غير سكوت چي مي مونه وقتي اينطور آزرده نماد قدرت لطيف... وقتي سرو سرزنده ي شاداب پريشان از دستبندش مي گه... نمي دونم چرا خدا نشسته به نگاه! شكيباجان دزدا و جنايتكارا رو اگه بگيرن ببرن كه مملكت رو كي بچرخونه؟