« The Show Must Go On | Main | دِلا دَن‌گُم، دلا دَنگُم »

شنبه ۱۷ فروردین ماه ۱۳۸۷

ما و هرشب ساعتِ یازده، انیگما...

من و آتیشِ شومینه، جرق‌جرقِ کُنده‌های هیزم و گُلِ آتیش به هرجایی می‌تونه ببردت، به هرجا دلم خواسته رفته‌ام که مرمر از اون‌ور صدام می‌زنه که کجایی بابا بیا بیرون.

من و جوجه مارانا، می‌دویم دور درختِ کاجِ وسطِ حیاط، سه‌چرخه‌ی کوچولوی سبزش اون‌ طرف‌تر. گل‌های بنفشه رو بو می‌کنیم، قد کشیده، بنفشه‌ها هم که کوتاه، خم که می‌شه صورت‌ش به گل‌ها نمی‌رسه، نمی‌تونه هم بشینه و راحت بوشون کنه، ‌من ول شده‌م رو زمین، بغل‌ش می‌کنم و سرش رو به گل‌ها نزدیک می‌کنم، ‌می‌خنده. [این برای کامنت گذاشتنِ توئه ها سولماز!]

من و آقای بال‌افشان ایستاده کنارِ کانترِ آش‌پزخونه، او جوجه‌ها رو به سیخ می‌کشه و از یه دوستِ مشترک حرف می‌زنه، هم می‌خواد بگه هم نمی‌خواد، من نگاه می‌کنم و هم فضولانه و منتظر، هم مثلن فرهیخته و بی‌توجه گوش می‌کنم.

من و مرمر، آخرِ شب، درازکشیده دوطرف اتاق روی رختخوابی که وسطش به‌اندازه‌ی سید و سانی خالی‌ه، از حس‌های جدیدش می‌گه، نگرانه، نیمه مادر. باورم نمی‌شه هنوز که یه پسرکوچولوی دیگه تا آخرِ تابستون داریم.

من و سانی و هرمس کنارِ باربیکیو و گرمای دل‌چسبِ آتیش و بوی الکل و دودِ سیگار و زغال، یه‌جوری راجع به من حرف می‌زنن باهم که انگار نه انگار اون وسط وایساده‌ام، من حرف نمی‌زنم، با آتیش بازی می‌کنم و لبخندِ سرخوشانه می‌زنم و گوش می‌کنم فقط. مستی و راستی‌شون رو مزمزه می‌کنم.

من و سولماز لایت، قهقهان، نیمه‌شب، در حال رفتن کنار ساحل و پیوستن به بقیه‌ی بچه‌ها. چنان می‌خندیم که اگه اون ماشین بزرگه‌ی سبز که اون‌ورها هرشب می‌پلکید و پر می‌کرد و می‌رفت، می‌بُردمون لابد حق‌مون بود!

من و بامداد، توی شولوغ‌ترین و سنتی‌ترین مراسمِ عیددیدنی، خیلی ریلکس و البته پچ‌پچ، از سِک سی‌‌یَتِ رنگِ قرمز و مشکی حرف می‌زنیم.

من و نانی نشسته دوطرف میزِ ناهارخوری، پایینِ پامون سانی و مهدی پــــهن پای تخته نرد، ملافه انداخته‌ایم روی میز، ماتیک‌های قررررمز زده‌ایم، با ژست سیگار دود می‌کنیم و ردِ قرمزِ ماتیک روی فیلترش می‌ندازیم و ورق بازی می‌کنیم، حکم، و با خنده تأکید می‌کنیم که داریم نیمه‌ی تاریکِ وجودمون رو بازی می‌کنیم، اون خانوم مسن شیتان‌ه که هرشب پای میز قماره!

من و مامان و خواهره، ریز-ریز حرف می‌زنیم از خوشی‌های سفر، از آرزوها. دست می‌ذارم روی وول‌خوردن‌های تازگیِ شکمِ خیلی قلمبه‌شده‌ی خواهره، دلم ضعف می‌ره.

من و امیر، فوتبال دستی و ذوق‌های پسرونه‌‌م. می‌بازم قطعن!

من و خواهرزاده‌هه، تو خاک و سبزه و خار قدم می‌زنیم، دورِ دور شدیم از همه، برام با زبونِ شیرینِ دوساله‌ش از شیرین‌کاری‌هاش می‌گه، من به گزال گفتم پیشووو...

من و نگار، روی کاناپه، چایی ریخته برای هر دومون، روی لپ‌تاپ عکس می‌بینیم و خاطره می‌خندیم.

من و منسور، توی ماشین، جاده‌ی خلوت و تاریکِ شب، انگار فقط مالِ ما، نگاه‌ش می‌کنم، محسن می‌خونه، عشق همیشه در مراجعه است... و من هاهای‌اش رو باهاش می‌خونم. بعدش هم باخ و باخ تــــا دم‌دم‌های رودهن.

من و هرمس، سعی در هواکردن! کایتِ صورتی مالِ آیدا کوچولو، آبی مالِ مازیار، اون‌طرف‌تر کنارِ مامانِ آیدا، دو تا کوچولوها محوِِ هر بازی‌گوشیِ دیگه‌ای غیر از کایت. کایت صورتی‌ه دستِ هرمس تو آسمون یه نقطه شده، من هنوز آبی‌ه رو سه متر هم نپروندم. می‌گم  این خرابه خب! می‌گه تو بلد نیستی هوا کنی! راست هم می‌گه خب، بادبادک‌هامون رو که عوض می‌کنیم حالا آبی‌ه است که شده یه نقطه اون دورها. بچه‌ها نق‌های بی‌حوصلگی می زنن و می‌خوان برگردن تو خونه. [نباید اینو می‌گفتم نه؟ :ي]

من و سید، من تو رخت‌خواب کنارِ سانیِ خواب، مرمر هم در تلاش برای دوباره خوابیدن، کل‌کل‌های صبح‌گاهی، سید برگشته از دویدن، می‌گه صدتا شنای سوئدی رفتم مکین پاشو بریم بدویم. من بدون چشم ‌باز کردن، باشششششه الان میام!

من و دخترها، سمانه و سارا و تُکتم، آخر شبِ آخر، خداحافظیِ دل‌گیرِ آخر، صبحِ زودِ فرداش قراره برگردن مشهد.

من و لپ‌تاپِ هرمس، عکس‌هایی رو که از مدت‌ها پیش می‌خواستم و نداشتم سلکت می‌کنم، روی عکس‌های مازیار وسط گل‌ها و در حال گل چیدن و بوکردن می مونم. یادِ عکس‌هایی از خودم می‌افتم تو همین سن و سال، شاید هم کوچیک‌تر، یک و نیم-دو ساله. پیرهن کتونِ سفیدِ کوتاه، موهای خرمایی صاف و کوتاه، توی سه تا عکسِ پشتِ سر هم، گلی رو می‌چینم، بو می‌کنم و به موهام می‌زنم. حتمن بابا اون عکس‌ها رو گرفته بوده، با حسِ طولانیِ انتظار از لحظه‌ی گرفتنِ عکس تا تموم شدن حلقه‌ی نگاتیو و چاپ عکس‌ها. چه زود داره تجربه‌ی بعضی حس‌ها به تاریخ می‌پیونده. چه بزرگ شدیم.

من و سولماز از ساحل برمی‌گردیم، کم‌قهقهان‌تر. تو یکی از ماشین‌های پارک‌شده هیکل مردی خوابیده پیداست، با بی‌قیدی درباره‌ش قصه‌پردازی می‌کنیم و پای پلیس و شاهد و مارپل‌بازی‌مون رو وسط می‌کشیم و می‌گذریم. رد که می‌شیم می‌گم اصن حالا ماشینه چی بود؟ می‌گه پراید. می‌گم آها راس می‌گی پراید سفید، می‌گه نه بابا، یشمی.

من و سینا کوچولو و مازیار مارانا توی باغ دنبالِ گلِ‌ قاصدک. سینا پیداشون نمی‌کنه، به‌ش گِرا می‌دم، وسطِ گل‌های زرد. ذوق می‌کنه و می‌چیندش و محکم فوت‌ش می‌کنه.

من و هاجر، او توی آش‌پزخونه، من برعکس نشسته روی مبلِ روبه‌روش، از زود ازدواج کردن و زود بچه‌دار شدن‌ش می‌گه و هیچی از زندگی‌ش نفهمیدن، آخرش ولی با شیطنت می‌گه سالِ دیگه اگه بچه نداشته باشین راه‌تون نمی‌دم ها! دیدی آخر هم وقتی ما رفتیم نبودی که آب بپاشی پشتِ سرمون.

من و مزدک، سعی در شوراندنِ من علیه سانی، ببین اون دفعه هم همه‌مون داشتیم می‌رفتیم تو هم دلت می‌خواست برگردین سانی می‌گفت بمونیم دیرتر بریم، حالا هم داره زور می‌گه تو می‌خوای بمونی اون می‌گه بریم! اصن بمون با ما برگرد. می‌گم بالاخره این لحظه‌ی مزخرفِ آخر یه وقتی هست دیگه، چه الان چه دو روز دیگه که شماها هم برمی‌گردین.

من و خودم، کوه‌های روبه‌رو، خونه‌های دور، رنگ و رنگ، خش‌خش و نسیمِ خنک و قوز کردن تو خودم. کلیکِ دوربینِ سانی خودم رو می‌پرونه از من...

Comments (19)

این پست رو که خوندم، بعد از مدت‌ها سیگاری برداشتم و رفتم تو فکر! اشتباه کردم که به مغزم بیشتر از دلم اعتماد کردم؟ به این که چند ساله دیگه این چیزا رو حس نکردم و حتی الآن موقع سرزدن به ایران هم دیگه اون حس‌های قدیم نمی‌آد. به این که روزگار چقدر ماها رو از هم دور می‌کنه، به این که تقصیر منه یا ... ولش کن اصلا! کی می‌دونه حق با کیه! خوش باشی جوون!
واي مكين چه همه خوش گذشته بهت ولي نامردي بودش بازم،خوب چي ميشد مثلا يه دونه منو فاطمه و شيشليك ارم ميذاشتي اون وسط مسطا به انضمام يه عالمه جونور بازي(دو نقطه دي گنده )تازه شم اي دي اس ال ما هم پريده خوب...مرتيكه ميگه همه ي ده گيگو دانلود كردي من با نيش باز بهش ميگم كجا اونوقت؟كف دستم ديگه نه؟توطئه اس والا،توطئه ي شوم سايبرنتيك عليه ادميت
فرانکلین:
سلام بر مکین عزیز. می بینم که حسابی خوش گذشته. همیشه خوش و خندون باشین مادر. دیشب ییهو اون حس انسان دوستانه ام قلنبه شد و به ف. جان گفتم دیگه واقعن دلم برای مکین یه ذره شده. اومدم بهت زنگ بزنم که نمی دونم چی شد نزدم. ایشالله تو سال جدید دیدارها تازه بشه.
سيد:
پس دارت چي شد؟
هیات داوران شمارا به مقام اولی در رشته "هر کی بیشتر خوش بگذرونه" نائل می نماید.
عجب سکانس های «زندگی» ای مکین! چی می‌شه دیکه اسمش رو گذاست؟ پلان 1/ پلان 2/ ... حالا این که کجا کات می شه مهم نیست ما نیستیم که لحظه های بعد از کات رو ببینیم. یه جایی که ازون همه هیا‌هو خالی می شه و کسی که راه میره و همه چیز همون طوریه که قبل ازون بوده. ساکت!‌بی خنده! حسرت نه ولی حسی حالا دراد وول می خورد همین جا توی گذرگاه پشتی ِ چشمانم که چه خوب که شماها آنجا بودید و خنده هایتان به هوا بود. به هر حال سه-چارتا آدمم خوش باشن خودش کلیه بعد میان تقسیم عراضی و اینا ما هم خوشمون می شه.
اون برگیسویتم آره!‌هه هه! می خواستم خوندنش درست از آب دربیاد!‌ولی خب به قول تو برگیسوی‌ت هم بد نیستا!‌چیرا به فیکر خودم نرسیده بود؟
ما خواستیم یه‌چی بگیم، بعد این کامنت خانم مسعوده این‌قدر خدا بود که دیگه هیچی نمی‌گیم، همه‌ی همونا که مسعوده گفته :دی
نه انصافن حیفه مزمزه نکنی اینها رو مکین. منم که ضدمزمزه ام، حالم خیلی جا اومد. دیگه سید هم که کامنت بزاره یعنی واویلا
من اگر اشتب نزنم خواب دیدم باهات با تلفن حرف زدم اگر می دونستم پیش امیری ... حیف شد
سرجوخه:
دل‌مان گرفت. تعجب می‌کنید این همه خوش‌گذراندن چه ربطی به دل‌گیری دارد؟ همین‌طور که می‌خواندیم به نظرمان آمد چه‌چقدر خوب زندگی می‌کنید. چه‌قدر راحت لذت می‌برید. حالا چه از حرف‌های ساده چه فوتبال‌دستی معمولی چه هواکردن! چه‌قدر شاد زندگی‌می‌کنید. با زندگی خودمان مقایسه کردیم. دل‌مان گرفت...
niaz:
!چه خبر بوده ها
ئه‌سرین:
اصن همه اینا یه ور اینی که می گم یه ور دیگه: مکین مگه قرار نبود این بامداد رو از ÷ای اینترنت جمعش کنی؟ چیه هی فرت و فرت شیر کرده آخه؟ ها بامداد؟ کیانا و اینا و اونا بمانند بهدا دهوا کنیم!
nani banoo:
mesle inke jahate charkhesh e sibe emsal dorost shod :)
وحید، من هم که همیشه این دلِ وامونده‌م به عقل‌م می‌چربه نمی‌دونم درست‌م یا نه! این‌که انقد از رفتن و کَندن از همین دل‌خوشی‌های ساده و به‌ظاهر کوچیک می‌ترسم، رفتنِ دیگران هم بیش‌تر دل‌گیرم می‌کنه تا خوش‌حال. قرار نبود من با این پست دل‌گیر کنم اونایی رو که این‌جا نیستن،‌ شما رو هم جنابِ سرجوخه که نمی‌دونم کجایی //// د آخه سید! بندَنِ خدا! آبروتو خریدم که از دارت‌بازی ننوشتم خب! اصن ما همین دیشب از مهتا خانوم‌مون، یه دارت‌بوردِ خیلی خوشگل با دارت‌های جیگر سوغاتی گرفتیم. باورتون می‌شه؟ آدم یاد بشقاب ماکارونیِ تو می‌افته آیدا! خلاصه حریف می‌طلبیـــــم! /// مَسی‌نایسِ خودمونه دیگه بامداد جان!/// آقا ما دیگه از خیر دهوا-مهوا گذشته‌یم ئه‌سرین. داریم کلنجار می‌ریم از دیروز که این هشتصد و خورده‌ایِ گودرمون رو به پونصد برسونیم اقلن، شَخته لامشَششب نمــــی‌شه./// ایشالللللاه نانی جان!/// حالا من چه گیری داده‌م به کامنت‌ها ها! این همه کامنت قبلن‌ها بوده دلم می‌خواسته جواب بدم ندادم، دیر شده بیات شده این‌جوری تلافی می‌کنن آخه؟!
چه دوست داشتم پستتو. چه میچسبه حتی مزه مزه کردنت به من هم ... راستی. مرسی. پارسال نمیدونم عددش بود یا من پررنگ تر بودم از در و دیوار تولد میریخت سرم. امسال انگار خیلی از یاد رفتم. ولی الان کلی از تبریکت در ذوقم خوبیش اینه که تولد آدم انگار کش میاد با تبریکات دیر تر :)
خانم مکین. امیدوارم به کمک این همه شیرینی و ترشی، زهر حبس شامگاه رحلت از کامتان رفته باشد. امیدوارم میانه ی این خوشی ها و سرکشی ها، هیچ همه یاد دقیقه های تحقیر و نفرت آن یکی دو شب نیفتاده باشید. امیدوارم یادآوری یک لحظه اش، چند دقیقه غرق سرورتان را به لجن نکشیده باشد. بعد هم. کامنت های ما برای این و آن، نه که کمی بی ادبیم، مقادیر ملموسی بی ناموسی دارد - قافیه را که سیاحت می فرمایید؟ -این است که رویمان نمی شود اینجا را آلوده کنیم.
به قول یارو وبلاگ بنویسیم یا خجالت... (قار قار قار... بی‌مزه)
الهام خضرایی منش:
من گریه کردم................چرا؟ گریه دار که نبود .زیبا ...با توصیف بهترین لحظات و اینکه تو در همه صحنه ها بودی و مثل یک فیلم که بدیعها رو به تصویر می کشونه قشنگی های یک سفر و بودن با آدمهای جدید و خوب یا قدیمی و دوست داشتنی رو به چشم ما آوردی پس من چرا گریه کردم؟