من و آتیشِ شومینه، جرقجرقِ کُندههای هیزم و گُلِ آتیش به هرجایی میتونه ببردت، به هرجا دلم خواسته رفتهام که مرمر از اونور صدام میزنه که کجایی بابا بیا بیرون.
من و جوجه مارانا، میدویم دور درختِ کاجِ وسطِ حیاط، سهچرخهی کوچولوی سبزش اون طرفتر. گلهای بنفشه رو بو میکنیم، قد کشیده، بنفشهها هم که کوتاه، خم که میشه صورتش به گلها نمیرسه، نمیتونه هم بشینه و راحت بوشون کنه، من ول شدهم رو زمین، بغلش میکنم و سرش رو به گلها نزدیک میکنم، میخنده. [این برای کامنت گذاشتنِ توئه ها سولماز!]
من و آقای بالافشان ایستاده کنارِ کانترِ آشپزخونه، او جوجهها رو به سیخ میکشه و از یه دوستِ مشترک حرف میزنه، هم میخواد بگه هم نمیخواد، من نگاه میکنم و هم فضولانه و منتظر، هم مثلن فرهیخته و بیتوجه گوش میکنم.
من و مرمر، آخرِ شب، درازکشیده دوطرف اتاق روی رختخوابی که وسطش بهاندازهی سید و سانی خالیه، از حسهای جدیدش میگه، نگرانه، نیمه مادر. باورم نمیشه هنوز که یه پسرکوچولوی دیگه تا آخرِ تابستون داریم.
من و سانی و هرمس کنارِ باربیکیو و گرمای دلچسبِ آتیش و بوی الکل و دودِ سیگار و زغال، یهجوری راجع به من حرف میزنن باهم که انگار نه انگار اون وسط وایسادهام، من حرف نمیزنم، با آتیش بازی میکنم و لبخندِ سرخوشانه میزنم و گوش میکنم فقط. مستی و راستیشون رو مزمزه میکنم.
من و سولماز لایت، قهقهان، نیمهشب، در حال رفتن کنار ساحل و پیوستن به بقیهی بچهها. چنان میخندیم که اگه اون ماشین بزرگهی سبز که اونورها هرشب میپلکید و پر میکرد و میرفت، میبُردمون لابد حقمون بود!
من و بامداد، توی شولوغترین و سنتیترین مراسمِ عیددیدنی، خیلی ریلکس و البته پچپچ، از سِک سییَتِ رنگِ قرمز و مشکی حرف میزنیم.
من و نانی نشسته دوطرف میزِ ناهارخوری، پایینِ پامون سانی و مهدی پــــهن پای تخته نرد، ملافه انداختهایم روی میز، ماتیکهای قررررمز زدهایم، با ژست سیگار دود میکنیم و ردِ قرمزِ ماتیک روی فیلترش میندازیم و ورق بازی میکنیم، حکم، و با خنده تأکید میکنیم که داریم نیمهی تاریکِ وجودمون رو بازی میکنیم، اون خانوم مسن شیتانه که هرشب پای میز قماره!
من و مامان و خواهره، ریز-ریز حرف میزنیم از خوشیهای سفر، از آرزوها. دست میذارم روی وولخوردنهای تازگیِ شکمِ خیلی قلمبهشدهی خواهره، دلم ضعف میره.
من و امیر، فوتبال دستی و ذوقهای پسرونهم. میبازم قطعن!
من و خواهرزادههه، تو خاک و سبزه و خار قدم میزنیم، دورِ دور شدیم از همه، برام با زبونِ شیرینِ دوسالهش از شیرینکاریهاش میگه، من به گزال گفتم پیشووو...
من و نگار، روی کاناپه، چایی ریخته برای هر دومون، روی لپتاپ عکس میبینیم و خاطره میخندیم.
من و منسور، توی ماشین، جادهی خلوت و تاریکِ شب، انگار فقط مالِ ما، نگاهش میکنم، محسن میخونه، عشق همیشه در مراجعه است... و من هاهایاش رو باهاش میخونم. بعدش هم باخ و باخ تــــا دمدمهای رودهن.
من و هرمس، سعی در هواکردن! کایتِ صورتی مالِ آیدا کوچولو، آبی مالِ مازیار، اونطرفتر کنارِ مامانِ آیدا، دو تا کوچولوها محوِِ هر بازیگوشیِ دیگهای غیر از کایت. کایت صورتیه دستِ هرمس تو آسمون یه نقطه شده، من هنوز آبیه رو سه متر هم نپروندم. میگم این خرابه خب! میگه تو بلد نیستی هوا کنی! راست هم میگه خب، بادبادکهامون رو که عوض میکنیم حالا آبیه است که شده یه نقطه اون دورها. بچهها نقهای بیحوصلگی می زنن و میخوان برگردن تو خونه. [نباید اینو میگفتم نه؟ :ي]
من و سید، من تو رختخواب کنارِ سانیِ خواب، مرمر هم در تلاش برای دوباره خوابیدن، کلکلهای صبحگاهی، سید برگشته از دویدن، میگه صدتا شنای سوئدی رفتم مکین پاشو بریم بدویم. من بدون چشم باز کردن، باشششششه الان میام!
من و دخترها، سمانه و سارا و تُکتم، آخر شبِ آخر، خداحافظیِ دلگیرِ آخر، صبحِ زودِ فرداش قراره برگردن مشهد.
من و لپتاپِ هرمس، عکسهایی رو که از مدتها پیش میخواستم و نداشتم سلکت میکنم، روی عکسهای مازیار وسط گلها و در حال گل چیدن و بوکردن می مونم. یادِ عکسهایی از خودم میافتم تو همین سن و سال، شاید هم کوچیکتر، یک و نیم-دو ساله. پیرهن کتونِ سفیدِ کوتاه، موهای خرمایی صاف و کوتاه، توی سه تا عکسِ پشتِ سر هم، گلی رو میچینم، بو میکنم و به موهام میزنم. حتمن بابا اون عکسها رو گرفته بوده، با حسِ طولانیِ انتظار از لحظهی گرفتنِ عکس تا تموم شدن حلقهی نگاتیو و چاپ عکسها. چه زود داره تجربهی بعضی حسها به تاریخ میپیونده. چه بزرگ شدیم.
من و سولماز از ساحل برمیگردیم، کمقهقهانتر. تو یکی از ماشینهای پارکشده هیکل مردی خوابیده پیداست، با بیقیدی دربارهش قصهپردازی میکنیم و پای پلیس و شاهد و مارپلبازیمون رو وسط میکشیم و میگذریم. رد که میشیم میگم اصن حالا ماشینه چی بود؟ میگه پراید. میگم آها راس میگی پراید سفید، میگه نه بابا، یشمی.
من و سینا کوچولو و مازیار مارانا توی باغ دنبالِ گلِ قاصدک. سینا پیداشون نمیکنه، بهش گِرا میدم، وسطِ گلهای زرد. ذوق میکنه و میچیندش و محکم فوتش میکنه.
من و هاجر، او توی آشپزخونه، من برعکس نشسته روی مبلِ روبهروش، از زود ازدواج کردن و زود بچهدار شدنش میگه و هیچی از زندگیش نفهمیدن، آخرش ولی با شیطنت میگه سالِ دیگه اگه بچه نداشته باشین راهتون نمیدم ها! دیدی آخر هم وقتی ما رفتیم نبودی که آب بپاشی پشتِ سرمون.
من و مزدک، سعی در شوراندنِ من علیه سانی، ببین اون دفعه هم همهمون داشتیم میرفتیم تو هم دلت میخواست برگردین سانی میگفت بمونیم دیرتر بریم، حالا هم داره زور میگه تو میخوای بمونی اون میگه بریم! اصن بمون با ما برگرد. میگم بالاخره این لحظهی مزخرفِ آخر یه وقتی هست دیگه، چه الان چه دو روز دیگه که شماها هم برمیگردین.
من و خودم، کوههای روبهرو، خونههای دور، رنگ و رنگ، خشخش و نسیمِ خنک و قوز کردن تو خودم. کلیکِ دوربینِ سانی خودم رو میپرونه از من...

Comments (19)
- کامنت نوشته شده توسط iVahid در روز شنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۸۷، ۶:۰۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط فاطمه در روز شنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۸۷، ۶:۱۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز شنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۸۷، ۱۰:۰۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط سيد در روز شنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۸۷، ۱۰:۲۱ صبح
- کامنت نوشته شده توسط دختر در روز شنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۸۷، ۱۱:۵۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مسعوده در روز شنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۸۷، ۰:۱۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مسعوده در روز شنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۸۷، ۰:۲۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط بامداد در روز شنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۸۷، ۱:۴۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط سر هرمس مارانا در روز شنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۸۷، ۲:۰۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط امیر در روز شنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۸۷، ۴:۱۱ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط سرجوخه در روز شنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۸۷، ۵:۴۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط niaz در روز یکشنبه، ۱۸ فروردینماه ۱۳۸۷، ۳:۳۲ صبح
- کامنت نوشته شده توسط ئهسرین در روز یکشنبه، ۱۸ فروردینماه ۱۳۸۷، ۱۰:۳۳ صبح
- کامنت نوشته شده توسط nani banoo در روز یکشنبه، ۱۸ فروردینماه ۱۳۸۷، ۰:۲۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز یکشنبه، ۱۸ فروردینماه ۱۳۸۷، ۳:۰۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط FarNice در روز یکشنبه، ۱۸ فروردینماه ۱۳۸۷، ۳:۲۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط alibi در روز یکشنبه، ۱۸ فروردینماه ۱۳۸۷، ۴:۲۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط Farbud در روز یکشنبه، ۱۸ فروردینماه ۱۳۸۷، ۴:۵۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز پنجشنبه، ۲۲ فروردینماه ۱۳۸۷، ۱:۲۶ صبح