« * | Main | پیشاپیش از عزیزانی که تحمل به خرج می‌دهند سپاس‌گزارم. »

پنجشنبه ۲۹ فروردین ماه ۱۳۸۷

سانی سانی سانی، سانی سانی

قبلن هم گفته بودم- قبل از این‌که پرنده‌ای این‌ورا پر بزنه یا خودت بخونی- که تو خودِ خودش‌ی. حالا هم نمی‌دونم چی منو کشوند این‌جا که بنویسم، همین دیشبا که بی‌خیالِ اومدنِ مهمون پریدم و درازکشیدم کنارت رو عرضِ تخت، دستمو دورت حلقه کردم و شروع کردم به تعریف کردن از استاد سازشناسی‌مون و تو بدون کلمه‌ای گوش کردی و انگار دارم قصه می‌گم انقد تو چشام نگاه کردی که هی پلک‌هات سنگین‌تر شدن تا رو هم افتادن و صدای من هی دورتر شد تـــــا نیم‌ساعت بعدش با صدای زنگِ در، چشم‌تو چشمِ هم، نیمه‌بیدار و گیج، کل‌کل می‌کردیم که کی بره درو باز کنه؟

یا گرمی‌ِ خسته و هم‌دردِ بغلِ محکم‌ت، اون روز کذایی توی دادسرا، مرزِ بینِ خانوم‌ها و آقایون، سرِ راه‌پله‌ها، بعد از دو شب دوریِ اجباری از هم و فقط یکی دو بار رد و بدل کردنِ لبخند و نگاه‌های پر از حرف‌مون از دور؟

یا اصن شبِ قبل‌ش که دل‌تنگی‌م رو نمی‌تونستم هیچ‌جوری ترجمه کنم اون شب، یعنی انقــــد سخت بود یه شب خبر از حالِ‌ت نداشتن؟ نه، دوری‌ه که نبود درده بود که هنوز به‌مون فرصت نداده بودن باهم قسمت‌ش کنیم. هیچ به‌ت گفته بودم که پسرها جمله‌ی تو به افسرنگهبان رو کرده‌ن بهونه‌ی خوش‌خاطره‌گی از اون دوشب؟ "آقا من ده ساله (با تأکید روی ده) از خانوم‌م جدانشدم، شما امشب ما رو از هم جداکردین" و تأیید دخترا که هاه! مکین هم که اون‌ور همینو می‌گفت! و خودمون هم می‌دونستیم که بی‌ دور-از-هم‌ی نبوده شب‌های زندگی‌مون.

یا اون شب‌هایی که می‌خوابم و تو بیداری و هنوز خوابم نبرده (یا شاید هم برده واقعن) تا می‌فهمم دور و برم‌ی به یه بهونه‌ای خودمو از خواب می‌پرونم و هراسون می‌شم تا نوازش‌م کنی تا دوباره بخوابم؟ ولی به ابلفرض بعضی وقتا واقعن از خواب می‌پرم.

یا حرصی که می‌خورم از بی‌خیالیِ دارت پرت کردن‌ت و هزار امنیاز از من جلو افتادن‌ت یا غنجی که می‌زنم از وقتایی که تو گندمی‌زنی و من هزار امتیاز جلو می‌افتم؟ خب یه بار هم یه باره دیگه واسه خودش.

یا صبحونه‌هامون، وعده‌ی موردعلاقه‌ت که خوردن‌ش در هر ساعتی از شبانه‌روز رو باب‌کردی؟

یا هنوز ادای بچه‌مثبت درآوردن‌ها و گردشدن چشم‌هات از فُش دادن‌های من به‌جای قربون صدقه؟ یا به‌جای کلمه با "اوم" حرف‌زدن‌مون؟

یا اصن همین طعمِ خوش‌تلخی که از اَفترشیوت مونده هنوز رو لب‌هام از سرِ شب و بوش که با بدجنسی دل نمی‌کنه از هوای خونه لابد تـــا دو شب دیگه که برگردی خونه؟

هرچی هست بد سمج‌ه! که حاضر شدم بیام ول کنم حرفامو  این‌جا. انگار نه انگار که همین منم که بعضی وقت‌ها پاااک سر می‌دم به این حرف: زن و شوهرها را می‌بینی و هیچ رازی برای کشف کردن وجود ندارد. یک قانون بی نهایت ساده‌ی معامله برای امنیت،‌ امنیت‌ ِ اتکا، امنیت احساس و بدن. معامله‌ای در قبال از دست رفتن چالش‌های بزرگ،‌ از دست رفتن ِ عمده‌ی هیجان. می‌شود امنیت در برابر چالش آزادی. و می‌خوام که خاطره‌های شیطنت‌های دخترکان رو در اِزای بخشیدنِ کمی از این امنیت به‌شون، ازشون بخرم و گاهی وقت‌های دیگه با کشفِ یه خُلیتِ دیگه تو خودمون، ایمان میارم به همین امنیتِ نه چندان بدون چالشِ پُر رمز و راز.

 

 

پ.ن. عنوان رو با آهنگِ فاطی فاطی فاطی بخونین :ي

پ.ن.تر. اون پستِ‌ سانی که ازش نوشته بودم این شده بود بالاخره‌ش.

Comments (32)

باز می‌گن چرا آدم حسود می‌شه؟ شما باشید حسودی‌تون نمی‌گیره؟---------- تا مکان است و مکين و تا زمان است و زمين////// تا شهور است و سنين و تا خزان است و بهار... اميرمعزي-------- تکراری نیست؟
:)) نه تکراری نیست. منظومه‌ی مکین‌نامه داری؟
اولا كه پست قديمی معرفی نكن! :ی دوما كه آن سفرکرده هم صدقافله دل همره اوست و هم خدا ایشالا به سلامت می‌داردش! سومندش رو هم چون تو نامحرمی این‌جا نمی‌گم! :ح
خب حسودیش که می‌شه آدم، یه‌قدریم می‌ترسه من، که فکر می‌کنم سال، ده، ده سال و دیگه پیش‌تر نمی‌ره راستی "یزش گفتن" حدودای همین پست شماست، به زبان ِ اوستایی(و زبان ِروزمره‌ی خانه‌ی دوست ِ من)، به نیکی یاد کردن و ستایش و اینها عکس(ها) ِ(ی) آقاتون چه جالب شده و من چه ذوق می‌کنم که چهار،پنج تا ازین چشما رو می‌تونم بذارم روی اسماشون
آه ننه مكين! اشك در چشمانم حلقه زد... آري در هيچ زماني آن جمله كه در آن يك 10 وجود داشت را فراموش نخواهم كرد آه آه!!! ننه جون چه لاوي اينجا تركوندي اي بابا! تا باشه از اين لاوا باشه! ميخواهم واست يه موزيكه لاوي بخونم! بام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بومبام بو بوم بوم !!!!!!!!!!! حال كارديا!!!
niaz:
مکین خانوم.. پریشب داشتم به حسین لاغر می گفتم وای من صمیمیت این مکین بانو رو خیلی دوست دارم. آخه مکین جان متولدین دهه شصت قربونشون برم اکثراً از نظر خودشون از دماغ فیل افتادن یا به قول لاله دائم دارن میفتن!! نه خانم من پست هرمس آقا راجع به موضوعی که گفتی رو نخوندم من شاید تنها کسی که آرشیو شو کلاً خوندم آقای موزماهی باشه که خب بی نطیر هم بود. و تولد سانی هم مبارک باشه
خیلی با این احساسات مکینانه ت حال کردم:):*
خب مکین من چی بگم رو این. ازون عشقای بی سر و تهه که اصلنشم با امنیت و غیر امنیت جور در نمیاد. من خب اگه بخوام رک باشم باید بگم که اون امنیته اصلن اون امنیته نیست که توی اصطلاح عموم جریان داره. یه جور کدوئینه که اصن معتادت می کنه ناجور. بعد خب اینا خیلی خوب بود خب ولی چون من الان زیاد تو خوب بودنم نیستم فقط به احترام عشقتون و بیشتر تاکید روی دو طرفه بودنش و اینا کلامو برمی دارم و براتون آرزو می کنم عشقتون تازه بمونه فور اور!
دیشب هدفم از کامنتیدن این بود که بگم چه‌قدر این "دیشبا که بی‌خیالِ اومدنِ مهمون پریدم و درازکشیدم کنارت" یاد ِ جذابیت پنهان بورژوازی انداختم و چه‌قدرم که من اون سکانس رو دوست دارم.. اما یادم رفت
راستش! من که همسر جان خان رو زیارت نکردم. اما در آموزشی که بودیم و بعد هویت و شخصیت هرمس را ملاقات کردیم، برگشتیم و برای مارانا جونیور بیرغدار گفتیم که الهی از بابات هیچ وقت جدا نشی! بعد هرمس گفت که با همسر دوست دوران های دور هستند. غلط نکنم دم در دژبانی موقعی که موبایل گرفته بودیم گفت. اتفاقان شما اون موقع پشت خط بودی و به من هم سلام رسوندی (حالا شایدم نرسوندی. اما هرمس گفت رسوندی! رسوندی؟ خلاصه اینکه همان آرزویی که بر طفل هرمس کردیم برای شما طفل معصوم می کنیم. خداییش خدا را خوش نمی آید. چطور دلشان می آید. آموزشی که نرفتند؟ حسابی کردم غر و غاطي! فاطي بي پدرم کووووون! فاطي يک ماچ از لبم؟؟؟؟؟ بگيد!!! کوون!
هی مکین! مکین نفرین نکن! مکین دیکته! مکین شوخی کرده بودم! مکین خدا بگم چکارت نکنه! دیشب تا صبح مارانا جونیور پدر من رو درآورد! مکین مغفرت! اما خدایی همتون یک طرف جونیور یک‌طرف! :ی حالا باز بهت برنخوره یک نفرین دیگه بکنی ها! :ح
گُرخیدم اونم از نوع اساسیش ! خداوندا در زندگی بعدی من را شوهر مکین بانو بفرما ، الهی آمین ! من همیشه گفتم که عاشق خودت و نوشته هاتم ( این دفعه نبودی ، داشتم توی سلف تبلیغ هوموسکچوالیتی می کردم ) ولی خداییش عاااا چچچچقتم . ولی دیگه تو که از اوضاع من خبر داری چرا میای از این حرفای به قول مهرگان "اوه پسر !چه س ک سی ! " می زنی ؟ نمی گی آدم یاد نداشته هاش می افته ؟ آخه این انصافه ؟ راستی ، حسرت هیچی رو نخور ، بچسب به زندگیت ! حالا من که تو سن شیطونی َم چه غلطی می خورم مثلا ؟
مرسی که بهم یاد آوری کردی که بنویسم. نوشتم.
من چادر سر کردم اومدم محض خاطر آی‌وحید. یرما جون یعنی می‌گی من الان "یزش"ِ سانی‌مونو گفتم؟ شاید هم واقعن رسوندم حامد خان! مرسی نیاز جان الان شَرِ پنجولی/ شصتی که نمی‌خوای به پا شه ها؟ تحریمم نکنن رفیق دهه شصتی‌ها؟ بعد هم من نفهمیدم تو از کجا گفتی تولد سانیه؟ پیش‌واز می‌ری نکنه! آهان اون لینک هم هرمس خودش پیدا می‌کنه مگه نه هرمس :ي؟ مانولیتا من یک‌شنبه تو سلف با تو صحبت می‌کنم :D جونور آشاکانتی! تو هم شعر قشنگ‌ها رو می‌ذاری رو وبلاگت بوم‌بوم‌تو میاری واسه ما! ترین جان خواهش می‌کنم مسی و سورنای عزیز ممنونم./// ببین سانی! تنها می‌مونم مؤدب می‌شم می‌بینی چه ترگل-ورگل همه‌ی کامنت‌ها رو جواب دادم هیچ تضمینی نیست این‌جوری مؤدب بمونم ها!
ما میخواستیم برا آق سانی-تون بکامنتیم. نشد. خب خیلی خوب بود دیگه عکسه دیگه. یعنی خیلی! خوبترش هم این بود کشف کردن آدمها از رو چشما. کلی لذت بردیم. ابلاغ بفرمایید لطفن بی زحمت. این هم برای خودت : بزرگتر-دونقطه-دی-کوچکتر برای همه-ی احساساتت. کلی لطیف بود پستت
نسیم:
من هم چنان عاشق شما می باشم!
cannibal:
salam bemirin haha
ای وای! چه بامزه. منم که این پست های جوون های خامو می خونم همین حسا بهم دست میده! همین که لینکیدی. چه خوب گفتی مکین جان. تو این روزهای سرخوش بهاری فک کنم خیلی ها باهات هم نوا باشن عزیزم. خیلی خوشم..
فرانکلین:
سلام مکین جان. شما به گیرنده های خود دست نزنید. یه دست کاری تو تنظیمات وبلاگم کردم کل سیستم بهم ریخت. حالا هرکاری می کنم خیلی چیزها به حالت سابق برنمی گرده. گرییییییییییییییییییییییییییییییه
آخي! خيلي مكيني بود ها! :))
delphica:
بوی ورلد آف آس رو از این پست میشه کاملا حس کرد...
به روزم عزیز...
مکین بانو، ما بر وزن مانی مانی مانی، مانی مانی خوندیم، بعد رسیدیم به هشدارتون در مورد وزن، امیدواریم ایرادی نداشته باشه! بعدشم، خب، بی هیچ ربطی، آدم دلش میخواد، خب!!!
CHERA INGADR LOOOOOOOS?! ROOZHA FAK MIZANID SHABHA HAM MIAYIN NET ... VAGEAN KE... EVA KHAHAR BYE BYE...
گلمریم:
نه خواهر این حرفا چیه. چشم و اینا نبوده. یه ویروسی همینجوری داشته ول می گشته تو هوا، من مست و اونم مست خوردیم به هم. حل میشه ملالی نیست.
نبینم دلتنگیتو.....کجاس مگه؟ مرغ عشق نازک دل شبنم نواز
بابا دلفیکا چه توجهی! زدی تو خال ها! می‌گم المیرابانو تو همون مانی مانی رو بخون بلکم کارساز شد ;)
فعلاً که سر این عکس و این قالب کلی اختلافه.. اکثراً پیشنهاد دادند عوض کنم
nanibanoo:
sallam jojo , ino ke khondam fekri shodam .... khodet midooni dar che moredi . shayad delo zadam bedarya :)eyyy doost e NA BAB
بله جدی بود.
lala:
ببین رفیق: اولن که پ.ن که عنوان پست رو چه جوری باید بخونیم، خیلی با نمکه! دومن که من زنانگی نرم و مودب و ملو و خوبی توی این نوشته می بینم. سومن که خوب باشه! هر کار می خوان بکنن و هر چی می خوان دوست داشته باشن مردم! منم مردمم دیگه!:( می خوام نق بزنم خوب! اگه بنویسم از دیدن چه صحنه های موحشی من رسیدم به نوشتن این پست، شاید یه خرده موافقت تر بشی با من! به قول خودت به حرزت عباس چارشاخ مونده بودم که چرا!؟ واقعا چرا!؟ سر چی آخه!؟
دو نقطه یوهاها نانی‌بانوی خودمون! نه لالاجون! من هیچ مخالفتی ;) باهات نکرده بودم