« هشتاد و هفت | Main | ما و هرشب ساعتِ یازده، انیگما... »

جمعه ۱۶ فروردین ماه ۱۳۸۷

The Show Must Go On

والله از شما چه پنهون که ما برگشته‌ایم، شبِ سیزِّه به‌در هم برگشتیم، منتها انقد هنوز مستِ رخوتِ مسافرت‌ها و خوشی‌هاش‌ایم که هنوز به زندگی عادی برنگشتیم. کلی آدم و جنگل و عرق و ورق و کوه و مه و جوجه و دریا دست‌به‌دستِ هم دادن تا به ما خوش بگذرونونن. از خونواده و فامیل شوور بگیر تـــــا ماراناهای عزیز خودمون و دوست‌های وبلاگیِ اهلِ حال و دوست‌های وبلاگیِ باصفای دزدیده شده از دوستان ( :ي آیدا جون چه‌طوری؟ چقد جات خالی بود به جان خودم)، اینی که تا الان ننوشتم هم واسه همینه که نمی‌دونم از کجا بنویسم و اصن از کجا شروع کنم که هم همه چی رو گفته باشم هم زیاد ننویسم که حوصله سر ببرم.

شبِ آخرِ سفرهای مشهدِ ما (اگه هر شب‌ش نباشه البته!) مث یه سنت دیرینه‌ی ناگفته و نانوشته بین من و امیر بامداد، یه جغدیتِ به تمام معنا است با کلی وراجی و غیبت و درددل تا خودِ صبح، اون بالا تو اون اتاقِ ساکت و انگار جدا از کلِ خونه- اتاقِ بامداد-... تا حالا کسی به‌تون گفته "خوشگل غر می‌نویسی"؟!

از زبل‌خان بودنِ ما همین بس که تو یک و نیم-دو روزی که بعد از سفر مشهد و قبل از شمال بند شدیم تو دیار خودمون، چار-پنج تا عیددیدنی رفتیم و یه شام مهمونی بودیم یه قرار جانانه هم با کلی بروبچزِ وبلاگیِ باحال داشتیم. بچه‌ها مچکککریم!

کوکا خانومِ مارانا که همیشه مهمون‌نواز و باحال و خوش‌سفر و خوش‌مشرب بوده و هستن با هرمسِ خودمون و جوجوشون هم که باشن که دیگه هیچی (اصن مگه نیستن همیشه؟ چی گفتم ها!)، تو سفر شمال هم که با یه هف-هش تا زوجِ دیگه مهمونِ خانه‌دریاشون بودیم حالی دادن اساسی. دریا که زیاد ندیدیم بس‌که بادِ سرد داشت و ما چسبیده بودیم تو ویلا یا شب‌ها می‌پلکیدیم پای ساحل، ولی ادریس خانِ دوست‌داشتنیِ یحیا با مهمون‌نوازی بی‌نظیرشون و دست‌پخت بی‌نظیرترشون ما و ماراناها رو (باز هم دل(؟)تون بسوزه تنبل‌هایی که برگشتین ویلا و با ما نیومدین، مرمر تو چون حامله‌ای اشکالی نداره حالا) بردن، شما بگیرین، بامِ مازندران و ما جنگل‌ها و مه‌ها و کوه‌ها دیدیم و مدهوشِ سکوتِ شیرینِ اون بالا (بالا که می‌گم یعنی بالا ها!) شدیم (کاش عکس‌هاش رو داشتم الان هرمس، ااااه یعنی ما بازم باید شماها رو به زودی ببینیم که عکس‌ها رو بگیریم و ماشین‌تون رو پس بدیم؟ ایش!). آقا، ادریس خان دَسشوما درد نکنه، خیلی چاکریم! دیدی آخر هم یادمون رفت به‌تون بگیم مکین یعنی چی! ای بابا!

این صفاها بعد از برگشتن‌مون، با سیزده به درِ خونوادگی و تا همین امشب هم با دو تا زوج دوس‌داشتنیِ دیگه ادامه داشته خدا فردا رو به خیر کنه!

این‌ها که مث خلاصه‌ی اخباره، بذارین این همه شیرینی یه‌نمه تو خودم ته‌نشین شه و مزمزه‌شون کنم (اشکالی نداره هرمس؟) تا بعد سر فرصت مشروحش رو براتون بگم. شاید هم نشد. شاید همین چکیده‌ی خوشی‌ها اون همه انرژی رو به شما هم منتقل کرده باشه و شاید وقتی می‌گذره از وقتش دیگه نتونم بنویسم.

 

پ.ن. دارت بازی کنید که حالی می‌ده به ولای علی!

پ.ن.تر. بشتابید که الان پذیرایِ هرگونه غر و نق و نِک و ناله هستم، غر ندارید هم که خدای را صدهزارمرتبه شکر که حال شما هم مث ما خوبه. حالِ چشم‌هاتون هم اگه مث حالِ چشم‌های ما خوب بوده این چن وخ که زئوس و دیونیسوس‌ش رو هم شکر!

Comments (12)

الهام خضرایی منش:
ایول خوش گذرونی.....ایول خوش گذرونا.... ایول باد زدن و بو کشیدن....ایول دارت بازی.من چهار بار زدم وسط وسط به خدا ....باور نمی کنی از عاطفه بپرس دوستت داریم بهترین عروس کهکشان راه شیری و حومه
الهام خضرایی منش:
یادم رفت ....ایول جغدا .... اصلا" فکرشو می کردی یکی الان برات کامنت بذاره؟منم فکرشو نمی کردم تو الان پستیده باشی...بوس بوس بوس
نا مردي بود ديگه مكين حالا ياهو ي گور به گور شده ي حسود يه چي ولي گوگل ديگه چرا؟يعني اينقد خسيسيش اومد كه يه ساعت آواز در باران شنيدنو با ما شر نكنه؟ ،تف تو روي دنيا من يه عالمه برا خودم قصه نوشته بودم راجع به اينكه شال سر تو چه رنگيست
آيدا:
می‌گم حالا اگه دوستامو همين‌جوری دست‌نخورده مثه روز اولشون بهم پس بدين بازم شيرشون می‌کنم، قابلی نداره!!
!يكي از دو زوج دوس داشتني:
(;مرسي از مهون نوازيه عيد ديدنيه دوست داشتنيت قهرمان پرتاب دارت
راست مي گه اين خواهر ما قهرمانه بابا خفنه استواري قهرماني پهلواني ديم ديريم ديم! هركي گفت اين شعر بالا سروده ي كيه؟
والا همين جوري فشرده هم كلي انرژي منتقل كردي مكين جان ولي مبسوطش يه حال ديگه ايه. راستش من از نوشته هاي تو لذت بردن از لحظه ها رو ياد مي گيرم.
ای خواهر ! ما دیگه کارمون از غر هم گذشت . دیگه نه غر نه قر ... مستی َم درد منو دیگه دوا نمی کنه . یکشنبه خراب میشیم سرت با بچه ها . چه خوب که خوش گذشته بهت . ما که از اول عید فقط نحسی سیزده گرفت اخلاقمونو ، جای دشمنتون خالی ! اخلاق و روحیه ای پیدا کردم مامان ! خب ، حالا خوشحالی غر زدم مث سَ...سیر و سرکه ؟
ادریس یحیی:
چاکریم خانم مکین از بابت مکینیت هم خیالتان آسوده از مشیر الدوله( همونی که شیر! مان کرد) پرسیدیم و کله جنبان شدیم که : آهاااا!
مرسی مکین جان! و چه خوب که خوش گذشت. خوش گذشتن تو دنیای واقعی رو عشقه و اینا! :) :*
سلام نه نه! بسي خوشحالم كه از زندگيتون لذت برديد... هه من و بر بكس 1 شنبه قراره بيام عيد ديدني! فكر پيچوندن نباشيا!!! :))
به روزم ومنتظر...خوندمت...