والله از شما چه پنهون که ما برگشتهایم، شبِ سیزِّه بهدر هم برگشتیم، منتها انقد هنوز مستِ رخوتِ مسافرتها و خوشیهاشایم که هنوز به زندگی عادی برنگشتیم. کلی آدم و جنگل و عرق و ورق و کوه و مه و جوجه و دریا دستبهدستِ هم دادن تا به ما خوش بگذرونونن. از خونواده و فامیل شوور بگیر تـــــا ماراناهای عزیز خودمون و دوستهای وبلاگیِ اهلِ حال و دوستهای وبلاگیِ باصفای دزدیده شده از دوستان ( :ي آیدا جون چهطوری؟ چقد جات خالی بود به جان خودم)، اینی که تا الان ننوشتم هم واسه همینه که نمیدونم از کجا بنویسم و اصن از کجا شروع کنم که هم همه چی رو گفته باشم هم زیاد ننویسم که حوصله سر ببرم.
شبِ آخرِ سفرهای مشهدِ ما (اگه هر شبش نباشه البته!) مث یه سنت دیرینهی ناگفته و نانوشته بین من و امیر بامداد، یه جغدیتِ به تمام معنا است با کلی وراجی و غیبت و درددل تا خودِ صبح، اون بالا تو اون اتاقِ ساکت و انگار جدا از کلِ خونه- اتاقِ بامداد-... تا حالا کسی بهتون گفته "خوشگل غر مینویسی"؟!
از زبلخان بودنِ ما همین بس که تو یک و نیم-دو روزی که بعد از سفر مشهد و قبل از شمال بند شدیم تو دیار خودمون، چار-پنج تا عیددیدنی رفتیم و یه شام مهمونی بودیم یه قرار جانانه هم با کلی بروبچزِ وبلاگیِ باحال داشتیم. بچهها مچکککریم!
کوکا خانومِ مارانا که همیشه مهموننواز و باحال و خوشسفر و خوشمشرب بوده و هستن با هرمسِ خودمون و جوجوشون هم که باشن که دیگه هیچی (اصن مگه نیستن همیشه؟ چی گفتم ها!)، تو سفر شمال هم که با یه هف-هش تا زوجِ دیگه مهمونِ خانهدریاشون بودیم حالی دادن اساسی. دریا که زیاد ندیدیم بسکه بادِ سرد داشت و ما چسبیده بودیم تو ویلا یا شبها میپلکیدیم پای ساحل، ولی ادریس خانِ دوستداشتنیِ یحیا با مهموننوازی بینظیرشون و دستپخت بینظیرترشون ما و ماراناها رو (باز هم دل(؟)تون بسوزه تنبلهایی که برگشتین ویلا و با ما نیومدین، مرمر تو چون حاملهای اشکالی نداره حالا) بردن، شما بگیرین، بامِ مازندران و ما جنگلها و مهها و کوهها دیدیم و مدهوشِ سکوتِ شیرینِ اون بالا (بالا که میگم یعنی بالا ها!) شدیم (کاش عکسهاش رو داشتم الان هرمس، ااااه یعنی ما بازم باید شماها رو به زودی ببینیم که عکسها رو بگیریم و ماشینتون رو پس بدیم؟ ایش!). آقا، ادریس خان دَسشوما درد نکنه، خیلی چاکریم! دیدی آخر هم یادمون رفت بهتون بگیم مکین یعنی چی! ای بابا!
این صفاها بعد از برگشتنمون، با سیزده به درِ خونوادگی و تا همین امشب هم با دو تا زوج دوسداشتنیِ دیگه ادامه داشته خدا فردا رو به خیر کنه!
اینها که مث خلاصهی اخباره، بذارین این همه شیرینی یهنمه تو خودم تهنشین شه و مزمزهشون کنم (اشکالی نداره هرمس؟) تا بعد سر فرصت مشروحش رو براتون بگم. شاید هم نشد. شاید همین چکیدهی خوشیها اون همه انرژی رو به شما هم منتقل کرده باشه و شاید وقتی میگذره از وقتش دیگه نتونم بنویسم.
پ.ن. دارت بازی کنید که حالی میده به ولای علی!
پ.ن.تر. بشتابید که الان پذیرایِ هرگونه غر و نق و نِک و ناله هستم، غر ندارید هم که خدای را صدهزارمرتبه شکر که حال شما هم مث ما خوبه. حالِ چشمهاتون هم اگه مث حالِ چشمهای ما خوب بوده این چن وخ که زئوس و دیونیسوسش رو هم شکر!

Comments (12)
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز جمعه، ۱۶ فروردینماه ۱۳۸۷، ۲:۲۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز جمعه، ۱۶ فروردینماه ۱۳۸۷، ۲:۲۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط فاطمه در روز جمعه، ۱۶ فروردینماه ۱۳۸۷، ۷:۵۵ صبح
- کامنت نوشته شده توسط آيدا در روز جمعه، ۱۶ فروردینماه ۱۳۸۷، ۱۱:۲۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط !يكي از دو زوج دوس داشتني در روز جمعه، ۱۶ فروردینماه ۱۳۸۷، ۱:۱۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط زهره در روز جمعه، ۱۶ فروردینماه ۱۳۸۷، ۲:۱۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط زهره در روز جمعه، ۱۶ فروردینماه ۱۳۸۷، ۲:۱۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مانولیتا در روز جمعه، ۱۶ فروردینماه ۱۳۸۷، ۴:۴۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط ادریس یحیی در روز جمعه، ۱۶ فروردینماه ۱۳۸۷، ۵:۲۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط آذین در روز جمعه، ۱۶ فروردینماه ۱۳۸۷، ۶:۳۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط jounevarr در روز شنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۸۷، ۱:۲۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط سلام نمی کند در روز شنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۸۷، ۹:۴۶ بعدازظهر