« April 2008 | Main | June 2008 »



May 2008 Archives





شنبه، ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۷

!seksyjack

دختره لم داده بود روی صندلی و خیره به مونیتور لبخند محوی داشت و با سر کج کرده چونه‌ش رو می‌خاروند. نگاه متعجب منو که دید گفت: خیلی دارم حال می‌کنم، تازگیا یه دفعه بدون خداحافظی غیبش می‌زنه، انگار نه انگار که اون آخرین کلمه‌هایی که دارم می‌بینم رو خودش تایپ کرده. بعدن هم هیچ حرفی راجع به‌ش نمی‌زنه، حال می‌کنم چون می‌تونم هر دلیلی که خودم  می‌خوام تصور کنم واسه این غیب‌شدن‌ش!

تی‌آی مخفی

- تو چرا به من توجه نمی‌کنی؟

- تو خودت به من اهمیت نمی‌دی!

کامنت‌های این مطلب

ناتالی:
به اين مي‌گن چشم در برابر چشم!




ناین مانث

بچه اگه بود تا حالا به دنیا اومده بود به قران!

 

پ.ن. کی بود حال کرده بود با متر کردنِ عمر با آرشیوِ این بغل؟

کامنت‌های این مطلب

اولا که به قول اون جوکه از ایده‌ات خوشم اومد! دوما شوما چرا ۳ هفته نیستی بعدش یک روز ۳ تا پست می‌نویسی؟!
رو کردن نداره که. معلومه. نگاه.
چی شده سری حامله شدین شما ها...به روزم ومنتظر...سلام هم نمی کنم..... به قران...
Azin:
مکییییین جونم من که معلم نیستم که، نیمچه معلمم. مرسی اما از تبریک. چسبیییید :*
قسم نخور ها! فیل یه سال حامله است.شاید بچه فیل داره دنیا میاد مکین؟یه چنتا سوال دارم. تو با کی نسبت داری؟یعنی همسرت بلاگ نویسه؟ بعدشم گاس یعنی چی؟ اخه اینجاها همه میگن گاس گاس؟بگوها. تو که میدونی کودکم کنجکاوم نادانم فضولم طالبم
دخترک کولی:
خب من خودم فهمیدم
فرانکلین:
چی شد؟ چی شد؟ کی حامله اس؟؟؟ کی می خواد بزاد؟؟؟ بچه دختره یا پسر؟
تازه اگرم سابقه بسيج داشت، 3 ماه کسري مي آورد و 6 ماهه ;)ميومد
دخترک کولی:
رفته بودم بلاگ فرانکلین دیدم نوشته این خانم این اقا لینکم داده بعد فهمیدم مستر سانسور چی ایز یور هازبند! ولی هنوز قضیه گاس رو نمیدونم اصلن
عاطفه:
سلام تولدش مبارک داشتم فکر می کردم چقدر هدیه خریدن برای آقایون سخته. اما تا دلت بخواد راحت می شه برای خانومها کادو خرید. پس چرا آقایون اینهمه در این کار تعلل می ورزند؟ چرا اغلب فراموش مس کنند؟
دخترک کولی:
مکین مرسی. من چقدر از این گاس خوشم اومد . گاس که هنوز کولی باشم پنهان کنمش
بله بله! كاملا درسته




شنبه، ۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۷

این اعترافاتِ غُرانه هیچ ربطی به سانی، آقای سانسورشده‌مون، نداره***

دیروزا آقای مکینِ درون‌م رو نشوندم روی یه صندلی کنار یه تختِ روان‌کاوی از این وودی‌آلن‌ی‌ها، خانوم مکین هم کفش‌هاشو درآورد و خوابید روی تخت و شروع کرد به وراجی:

ذاتن مهربونم و خیلی وقتا فداکار. اگه کسی رو دوست داشته باشم و بخوام لوس‌ش کنم شورشو درمی‌آرم. بعد اگه اون آدمه این‌جوری تربیت بشه که خب مدل‌م همینه دیگه، لابد خودم دوست دارم این کارها رو براش بکنم و بعد دیگه یادش بره که گاهی یه قدرشناسی هم لازمه، یا اصن آقا من یه روی دیگه هم غیر از خوبی دارم گاهی و اون نتونه بپذیره، شاکی می‌شم! حالا شما بگیر که مامانِ یه بچه باشم که لابد لوس‌ترین موجود زندگی‌مه. بس‌که از بچگی‌ش نمی‌ذارم هیچ کاری بکنه و ته دلم ذوق می‌کنم که ایول من چه مامانِ نمونه‌ای‌ام و دارم براش همه کاری می‌کنم، کم‌کم منو فقط با همون ریخت می‌شناسه و وظیفه‌ی مادری‌م می‌دونه و تنبل و تنبل‌تر می‌شه... حالا هیژده-بیست ساله شده (اوه اوه! اون موقع دیگه حتا از دهه شصتی‌ها هم فاجعه‌تره لابد :ي :ي :ي ئه‌سرین بیا ناخن بزن!) تنبله، پرتوقعه، اورد می‌ده، قدرشناسی هم بلد نیست. لابد الان که دیگه نمی‌تونم تربیت‌ش کنم که! درنتیجه دوبار می‌گم هی ظرف کثیف نکن، جمع کن، وردار، بشور! دفعه‌ی سوم خودم می‌شورم، غر می‌زنم و می‌شورم. نق می‌زنم و جمع می‌کنم، فحش می‌دم (!) و پاک می‌کنم... خلاصه که آخر هم ممکنه یا بچه‌هه رو از خونه بندازم بیرون، یا خودم بذارم برم، یا سکته کنم بمیرم. چون مطمئنن تا الان اگه نتونستم تا اون موقع هم نخواهم تونست که بی‌خودی ژستِ فداکاریِ بدونِ انتظار‌ِ قدرشناسی نگیرم ولی آخرش کم بیارم. می‌بینی با این دورنمای وحشت‌ناک، من و سانی چه شیک و قشنگ تصمیم درستی گرفته‌ایم که بچه در زندگی ما بی‌بچه! و من یه نَه می‌گم، نُه ماه هم به دل نمی‌کشم.

آقای مکین سیگارش رو که خاموش می‌کرد نگاهِ مستأصلی کرد که تو که نذاشتی من یه کَلوم حرف بزنم خودت بریدی و دوختی و پوشیدی و رفتی. خانوم مکین هم لبخندِ رضایت‌مندی زد و درحال پوشیدن کفش‌هاش گفت عزیزم چایی می‌خوری بیارم برات؟

 

 

*** آخه اون بچه‌م تازه امروز متولد شده، آزاری نداره طفل معصوم.

کامنت‌های این مطلب

من عاشق اين تصميم از طرف هر كسي هستم و شديدن حمايتش مي كنم.
به نظر من این عاقلانه ترین تصمیم زندگیه یه نفره و تبریک داره مکین جان حمایتت میکنیم : دی
بابا روانشناس بابا وودی آلن باباااااااااا :ی
sepp:
تولد سانی تون امروزه واقعا یا من دارم خنگ بازی در می آرم؟یعنی یه روز به قل من محسوب می شن؟ حالا چند سال این ور و اون ور فرقی نداره!!
آره سپی جان! اصن این همه غر بهونه‌ی همون نیم‌خطِ آخر بود و تولد سانی.
فرانکلین:
هی هی هی مکین جون حرف دل منو زدی. اون نه ماه به دل نکشیدنت منو کشته. واقعن خوب گفتی. راستی تولد سانی مبارک. دیگه تولد دونفره نمی گیرین؟؟؟
ای ول ، یعنی سانی فقط چند روز از بامداد کوچیکتره ... ای ول ... چه باحال ؛ سانی تولدت مبارک
sepp:
در راستای حرکت خانوادگی ما در خوردن کلمات کامنت قبلی من به طور کامل باید این می بوده: یعنی تو یه روز به دنیا اومدیم ما؟ یعنی قل من محسوب می شن؟ حالا یه کوچولو کلمه ها رو خورده بودم از شادی دیگه.خلاصه که تولد قُل‌ام کلی کلی مبارک!
sepp:
تو آرشیو منو می خونی؟؟؟؟؟؟؟؟ چشم هام کلی گرد شد از فهمیدنش و برق خوشحالی درخشید توش!!!(نه اینکه تو خودت استاد کامنت گذاری هستی آدم اینجا هی کامنتش می آد!)
فرشاد:
سلام میگم مکین جون تو آخر کچل کردی یا نه؟؟؟ حتما بهم جواب بده واسم مهمه!
آخی‌ی‌ی‌ی، چه مکین ِ نازی‌ی‌ی‌ی !
يعني اين پست خيلي زير پوستي بود :)
نه کچل نکردم جناب فرشاد، برو با خیال راحت به زندگی‌ت برس
ننه!!! (اين ننه رو با تعجب بخون) باشه ديگه حالا دهه شصتي ها تنبلن، پرتوقعن، اورد می‌دن، قدرشناسی هم بلد نیستن؟! آخه ما دهه شصتي ها چه بدي به تو و رفقاي بلاگت كرديم كه اين همه ريچار بارمون مي كني؟!
عجب ! پس یکی دیگه هم هست توی این دنیای عجیب و غریب که مثل و آقای همسر فکر کنه ؟ ما هم ده ساله تقریبا با همین دلایل ، حالا یه کم متفاوت تر، تن به بچه دار شدن ندادیم . و البته یکبار خطر یک دو قلو رو از سر گذروندیم !!! بعد هم ، تو هم متوجه شدی این دهه شصتی ها یه جورائین ؟ :)))
الهام خضرایی منش:
البته که بچه عزیزه و تربیتش عزیز تر ولی عزیزم خودموون کردیم که صلوات و درود بر خودمون باد! حالا این بچه تون چند تا شمع فوت کردن؟ 51 روز کوچیکتره!




دوشنبه، ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۷

گوگل ِ راقص

آقا به جای این همه چیزهای عجیب-غریبی که از گوگل‌تون می‌خواین، به‌ش بگین بتونه واسه‌م یه آهنگ شیش-هشتِ ترکی پیداکنه با ریتمِ دی دادا دی-دام، را دادا دی-دام. با آکسان روی دی و را.

یعنی: یک دو سه چا-هار، یک دو سه چا-هار. با آکسان روی یک‌ها.

یعنی: سه تا نتِ چنگ روی دی دادا (یا همون یک دو سه) بعد یه نتِ چنگ و یه سیاه روی دی-دام (یا همون چا-هار) و دوباره همین الگو روی را دادا دی-دام.

ها؟ می‌شه به نظرتون یا بی‌خیال شم و فردا از بچه‌ها بگیرم؟

 

پ.ن. سلام یرما! واس خاطر کپی‌رایتِ راقص تو تبریکِ تولدت به سانی و سپی و دیگران.

کامنت‌های این مطلب

Rombol هم توش باشه؟
ئه‌سرین:
عين بچه خوب زنگ بزن ريتم رو برام بخون (اين سوسول بازيا چيه نوشتي؟) تا بهت بگم دنبال كدوم آهنگ بگردي!
نه صرفا دختر زینب خانوم دختر کوچیکه کبری خانوم کوچه پشتی هم اگه بیاد خوبه اما نه اون یه داداش گنده داره نه اون نه ..همون دختر زینب خانوم بعضی ها خوب حال تایپ کامنت ندارن دیگه
AydA:
فک نکنم گودر از بلاگر سفارش قبول کنه.. حالا بازم خود دانی.
ببینم همون آهنگ جولی جولی تومانی سکینه دای قیزی نای نای رو میخوای؟
بهــــــــله مکین بانو! جای شما هم بس بسیار زیاد خالی :) ایشالا یه قرار تو کویر! :>
نه آقا رومبول چیه؟! باید این گوگل یاد بگیره خب یه چیزایی تو عمرش ئه‌سرین. ما هم که بلاگری نیستیم آیدا جون. نه دای‌گیزی جواب نمی‌ده گلمریم جان. حالا دیگه خود دانید! گوگل هم منو خورد دوباره تف کرد هرمس!
ننه! اين ريتماي پيچيده چيه مي نويسي!? هي گفتم ننه از اين سازاي بادي انتخاب نكن به مخ فشار مياره بيا مث من ويول بزن حالا بكششششش!!! :)))))
می‌بینی مکين؟ خدا به سر شاهده شونصدتا کتاب از اون وقت تا حالا خوندم، این هنوز تموم نشده... تا یه صفحه می خونم یه اتفاقی میفته و بعدش یه هفته ولش می کنم... الان به خودم قول دادم هیچ کتاب دیگه ای رو قبل از تموم شدن این یکی شروع نکنم، اگه شد که شد و گرنه پا می شم یه چند روز میام خونه‌تون، تو منو تو اتاقی، پستویی، جایی زندانی کن تا وقتی نخوندمش نذار بیرون بیام! فک کنم این جوری دیگه موثر باشه :D




چهارشنبه، ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۷

عمه لیلا

نه. فایده نداره، لذت این درس خوندن تو این دانش‌گاه برای من عادی و تکراری نمی‌شه. حالا شماها هرچی هم که بگین "بابا بی‌خیال! هرمیون! (که البته مؤدبانه‌ی همون خَرخونِ خودمونه) کلاسا رو بپیچون". یا اصن تو دل‌تون بگین باز این بی‌جنبه پُز دانش‌گاه‌شون رو داد. خب تا حالا که توی یه کلاس سی نفریِ آواز جمعی نبوده‌این که. که از پنجره‌های سرتاسر باز ِ پشت سرتون هم حتا شارپیِ لبه‌های کوه‌ها تو آبی تمیز آسمون و نمِ زمین چمن فوتبال رو -که الانا توش پُرِ گل شبدر شده- حس کنین.‌ غرقِ آوازخوندن و حل‌شدن تو هارمونیِ چهار گروه صدای مختلف نبوده‌این که. که بعد یهو یه صدای پنجمی فورته‌تر و بلندتر از بقیه مثل یه خواننده‌ی سولیست بیاد بشینه رو همه‌ی صداها، که چی؟ که کارش دیگه از باریدن و شُرشُریدن گذشته، اسمش بارون که نیست دیگه لامصب. صد و هشتاد درجه می‌چرخوندتون تا خوندن‌ش رو ببینین و کم بیارین. خب معلومه که دوز ِ توی چمن ولو شدن‌های بچه‌ها می‌ره بالا، دوز چایی-سیگزهاشون.

اصن اینا همه هیچ. هفته‌ای یکی دو بار اجرای موسیقی خوب از بچه‌ها دیدن و شنیدن تو سالن هم‌کفِ دانش‌کده چی؟ که به قولِ رئیس دانش‌کده مثل ایست‌گاهِ مترو می‌مونه و با اون نیمکت‌های فلزی کوبیده شده به دیوار دورش و عین همونا دور بالکن بالا جون می‌ده واسه اجراهای غیر رسمی و غیرپاپیونی.

نه؟ نگرفت؟

صبح‌ها که سرویس‌ها (ی دختر-پسر جدا) همه رو باهم میاره، گرسنه ول می‌کنه تو غذاخوری (که فقط توی دو ساعت تایم ناهار، دخترونه-پسرونه می‌شه!) چی؟ که رخوت صبحِ زود از خواب بیدار شدن‌ها و خستگیِ دو ساعت لِک و لِک کردن اتوبوس‌ها تو اتوبان رو با صبحونه‌های خوش‌گپ و حالا شاید هم فقط با یه سیگار و چایی در کنن.

خب اصن شما بذار به حساب سن و سال ندید-بدیدِ ما اینا همه رو، ولی صبحونه‌های لیلا این روزها ردخور نداره...

ساندویچ‌های کره-عسل و پنیر-گردو با نون‌های تازه‌ی سنگک و لواش و بربری- بسته به این‌که پنجِ صبحی که پاشده تو صف کدوم نونوایی وایساده. پُرملات، تر و تمیز و کاغذپیچ، دویست تومن! نجات داده بچه‌ها رو از کیک‌ها و عمله خفه کن‌ها. امروز یه پسری به‌ش می‌گفت شما جاتون تو بهشته! گاهی ساندویچ‌ها کم میان و لیلا همون‌جا روی میزِ بساط‌ش پهنه و تند تند داره لقمه می‌گیره ولی اگه نجنبین تا هشت و نیم دیگه تمومه. اصن این روزها صمیمیتِ صبحونه‌های غذاخوری دل‌چسب‌تره. لیلا هم خوش‌حال‌تره. به هوس نمی‌ندازدتون؟ حالا هی بگین تو بی‌جنبه‌ای که چند روزی‌ه صبح‌ها زودتر پامی‌شی و می‌ری که تا قبل از هشت و نیم دانش‌گاه باشی.

کامنت‌های این مطلب

ئه‌سرین:
کوفتت نشه بچه! کی منو می بری پس؟
تو بی‌جنبه‌ای که چند روزی‌ه صبح‌ها زودتر پامی‌شی و می‌ری که تا قبل از هشت و نیم دانش‌گاه باشی. تو بی‌جنبه‌ای که چند روزی‌ه صبح‌ها زودتر پامی‌شی و می‌ری که تا قبل از هشت و نیم دانش‌گاه باشی. تو بی‌جنبه‌ای که چند روزی‌ه صبح‌ها زودتر پامی‌شی و می‌ری که تا قبل از هشت و نیم دانش‌گاه باشی. بسه؟! :ی آقاجان حالت‌رو ببر. چی‌کار داری ما چی می‌گیم!!! اصلا خودشو به من چکار دورو؟!
حسودیم شد اخه:(!
میشه بی زحمت به لیلا بگین سر راش یه نون هم دم خونه ما بده ؟ چرا؟ خب لااقل ساندویچ هاشو بیاره دم خونمون گرون تر می خریما ؟ می گما ما با مرجان برسی کردیم اصلا نمی صرفه خواب صبح و بزنی جاش نون پنیر واسه اونم کی؟ شماها (البته این حرف خودمه)درست کنه؟ باز لااقل اگه آدم بخوری بودید مثل من یه چیزی من اصلا نمی تونم بپذیرم که صبح زود پاشم اونم الان که باید صبح زود پاشم
من که آخر نفهمیدم این دانشکده کجا هست. بعد ببینم تو از این آدم مغرق ها (اغراق بیش از حد کن ها) نیستی تصادفا؟ حالا نکوبیم بیایم اونجا ببینیم اصلا سنگک نبوده و لواش مونده بیات بوده و گردو هم نداشته باشه و اینها؟
sepp:
ببین من همیشه دلم می خواسته آخر همه ی این درس خوندن هام ختم شه به اون دانشگاه، دیوانه نکن ما را با این پست ها!!!کیه که دلش نخواد آخه؟
بنفشه د:
خيلي حال كردم با پستت.داداشم برام لينك گذاشت كه اين احتمالا براي يكي از بچه هاي دانشگاه شماس.درست حدس زده بود.منم دلم خواست.تا 3 ماه پيش كه من فارغ شدم عمه ليلا نبود. حالا ديگه واجب شد 1 روز پا شم بيام اونجا.به گلمريم قول ميدم كه اين دوست موزيسين مون هغراغ كن نيست.
مگه شما عينکي شدي؟ بعد هم يک عکسي مثل ساني بگير از دانشگاهتون (ماهواره اي البته - فعل با ضمير نمي خواند) بذاريد خلق الله ببينند :) پيشنهاده البته
آخه این رفیق‌مون لیلا یه دو-سه هفته‌ای این کار باحال رو راه انداخته بنفشه جان! می‌گم نمی‌شه تو یواشکی در گوشم خودتو معرفی‌تر کنی؟ آدمه دیگه گاهی فضوله :D /// من عینکی بووووودم حامد! قرن‌هاست.
هي مكين اين دفعه كه اومدم تهران خيلي نامردي اگه منم با خودت نبري پيش عمه ليلا گفته باشم




جمعه، ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۷

*

یه سَری به  ئه‌سرین بانو  و "آدم‌های خوب شهر" ش بزنین. من بیش‌تر از اون چیزی که خودش گفته حرفی ندارم.

کامنت‌های این مطلب

 




شنبه، ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۷

شده‌ام بت‌پرستِ تو، قسم به چشمون مست تو...

نامردی بود ها! برده بودن، سه-دو، تو سه دقیقه‌ی آخر پنالتی دادن، مساوی شدن.

ها؟ نه بابا! قهرمانیِ اون آقای جِنتل‌فَنگ مهندس الکترونیک UCLA * که به کنار- به‌جای این جمله‌ی معترضه صدای جیـــــغِ شادمانی به گوش می‌رسد- فینال فوتسالِ "موسیقی" و "منتخب دانش‌گاه" رو می‌گم.

باحال بود ها! حالا گیرم که فوتبال و استادیوم نبود و با یه‌کم اغراق (واقعن فقط یه‌کم اغراق گل‌مریم!) اشلِ خیلی کوچیک‌ش بود، فقط فکر کنم پسرها خیلی خودشونو کنترل می‌کردن بی‌چاره‌ها که "شیرِ سماور" گفتن‌هاشون به ادامه‌اش نرسه! این بچه‌ها تشویق‌هاشون هم غریبه، با ترومپت و کلارینت و فلوت! با ملودی‌های باباکرم و دی‌ری‌ری‌دیریمِ عروسی و انواع خال‌تور! با پاکوبیدن رو سکوهای فلزی جای‌گاهِ تماشاچی‌ها. نمی‌دونم یا بچه‌ها خیلی آشنا نبودن که جوگیر نشدم و با بقیه عربده نکشیدم (به جز لحظه‌ی گلِ برتری البته!) یا دفعه‌ی اول‌م بود خجالت می‌کشیدم! یا تازه فهمیدم که تیریپ تماشاچیِ تنیس‌ام اصن کلن. عوض‌ش تو خونه جبران کردم و  دااااادهایی زدیم با سانی دااااد زدنی!

به وقت اضافه که رسید برق رفت، ‌بازی نصفه موند! حالا یعنی دفعه‌ی بعد می‌خوان بقیه‌ی فینال رو برگزار کنن با دو تا پنج دقیقه و احتمالن پنالتی‌جات؟ قدرت خدا!

 

این بود گزارش و شادمانی ما در جام قهرمانی ملت‌های جَو-زده.       هـــر-مـــــــس!

 

* واقعن یعنی بگم کی؟! سید جان شما توضیح می‌دی که امروز سیزدهم شدین؟ شام هم ندادی :ي

پ.ن.  عنوان هیچ هم بی‌ربط نیست، آهنگ قهرمانیِ قرمزته‌های امروز بود حالا با یه‌کم تفاوت در لیریک!

کامنت‌های این مطلب

Viva PersPolis/ce
ویوا جنتل‌فنگ
اییییییییییییییییینه مکین قرمز یعنی خون،عشق،زندگی
Azin:
ویییوا خود مکین اصنشم :))
هوم تولد که نمیشویم اما داریم پوست می اندازیم ناجور...سخت است به خدا ...اصلا یک جورهایی انگار یک چیزی توی این وجود صاحب مرده ی ماست که هر از چند گاهی مثلا شما بگیر با پریود های زمانی 4 ساله ویرش میگیرد که همه چیز را بریزد روی دایره و هی الک کند و بریزد و بپاشد مثل مهشید هامون که عاشقانه دوستش داشتیم .خلاصه که روزهای عجیبی میگذرانیم از سر و معلوم نیست اینبار که آردها را بیختیم و الک ها را اویختیم چه جانوری از کیسه ی پاپانوئل خودش را فاطمه معرفی کند...عاالمی داریم با این دیوانگی ها مان مکین بانو بعدش هم اینکه مگر خبر نداده اند شما را که ما امسال قرار است با چند روزی تعجیل زمانی انهم بدلیل برگشتن رفیق جون جونیمان به بلاد کفر تولدمان را در تهران برگزار کنیم و لابد که شما و اهل وعیالتان از مدعوین درجه یک هم باشید؟ ما بی صبرانه امدن او و زیارت شما را میپاییم مکین الممالک:D
به شیرینی عسل
الهام خضرایی منش:
دلم برات تنگ شده
عکس اون حياطتون قشنگه! :)
=)) انقد پیشنهاد عکس دادی و من گوش نکردم خودت رفتی سرچ کردی آقای حامد!؟/// اوپس فاطمه! چرا منتها نمی‌دونم چرا من یه جور دیگه فهمیده بودم‌ش!
خب، کامنت مربوط اینکه درست دوزاری‌م نیفتاد، اما خب باز، آخرین باری که فوتبال سالنی با جوراب گولّه‌ای تو هال خونه بازی کردم، همین چند هفته پیش بود که ساعت 3 نیمه‌شب وقتی دو تا گل جلو بود تیم ما همساده‌ةا اومدن دم در! بعد اینکه کلی ممنون. من یه چیزایی تو حافظه‌م مونده یادم نیست درسته یا نه، اما گمونم یعنی تا حالا شد هنری بودن وو اردیبهشتی بودن دیگه؟ یه چیز دیگه هم با تگ مکین (!) تو ذهن من مونده که این یکی رو واقعا یادم نیست قبلا هم گفتم، یا اینکه اصلا چرا باید بگم، اما به‌هرحال، اون صحنه‌ی باران ماهی تو شهر، مال فیلم «آخرین نبرد»ه که برادر بسون ساخته. می‌گن ظاهرا فیلم پایان‌نامه‌ش و اینا هم بوده. حالا نمدونم اونا هم پایان‌نامه دارن یا نه تو خارجه این‌شکلی که اینجا ملت می‌دن بقیه بنویسن! بازم خیلی ممنون :D
Kiana:
شیرینی هم چشم :ی هر وقت شما بفرمایین :ی
sepp:
استاده سردار هم اونجا بود یعنی؟! :ی




جمعه، ۳ خرداد ۱۳۸۷

بعد دیدی؟ این‌جور وقت‌ها همه‌چی هم یهو با-هم تـَه می‌کشه!

کامنت‌های این مطلب

AydA:
uhum uhum
UHUM , shadidan!
ته مي‌كشه كه مي‌كشه (بر وزن وايسادم كه وايسادم...) چرا فونت مونت‌ها رو به هم مي‌ريزي؟!
Azin:
اوهوم بعدش باس بهش کم محلی کنی، به همه اون چیزایی که ته کشیدن. یه کم هویجوری زندگی کنی، بعد همونجوری یهو که رفتن، یهو هم برمی گردن.
مکین:
می‌ریزم که می‌ریزم :ي :ي آایِ آی‌وحید! فونت مونت عوض نکرده‌م داداچ! متن ندارم اصن، عنوان‌ها هم که بی‌چاره‌ها همیشه همین بوده فونت‌شون.
ها... دیدم دیدم! بعد دیدی هی میان بت می گن تنبل تنبل! بعد تو هم که ته کشیدی چی بگی خب؟ بعد مزه اش اینه که بگی تنبل هستم که هستم!
اولن که اصولن تو رسمن کلن هيچی نبفهمی! :ی اولا که اصولا تو رسما کلا هيچی نبفهمی! :ی (خداییش تو رو به همی سوی چراغ کدومش قشنگ‌تره؟!) دوما که نمی‌خوای بگی تو جمله‌ی دومی رو avvala osoola rasma... می‌خونی؟! دیدی حالا؟ نه خداییش دیدی؟! سوما که ای مطلب برارشوور شوما رو هم ما داغ داغ از تنور بیرون اومده بود، صرف کردیم! (پشه نیز نجنبد بی‌اذن ما، آبژی!) چارما که فونتات قبلن تو گودرن درستن بودن. الآن تیترن به هم خوردن و من اعصاب معصاب نداشتن تیترهای کج‌و‌کولن خوندن! ولی الله‌وکیلی، تو رو به همین قبله، وقتی داشتی توضیح می‌دادی که متن نداری، یک لحظه، فقط یک لحظه، با خودت فکر نکردی که این داداچ کیه؟! واقعن فکر کردی من آی‌کیوم انننننقدر پایینه که توضیح می‌دی اینو؟! نه! جدن! (به کسر ج! خوب دختر خوب بنویس "جدا"، خیال رو راحت کن دیگه!) یکی با خودت این‌جور برخورد کنه خوشت می‌آد؟!!!
۱- من سمپادی نبودم، نیستم، نخواهم بود! چه برسه به هم‌سمپادی! :ی ۲- با تنوین نوشتن سخت نیست. اما ما اینجوری فارسیش می‌کنیم! مگه ما تو فارسی َ ِ ُ رو می‌نویسیم که ّ رو بنویسیم؟! ۳- من اگه زن‌بگیر بودم تا حالا چهارتا گرفته بودم! :ح حالا اگه دوستی چیزی داری که می‌خواب به همین هوا معرفیش کنی، یه بحث دیگه‌ست! :ی ۴- اینا غر نیست، شرط بلاغه! اما تو هم اگر پندبگیر بودی که... :ح ۵- حالا بالاخره نفت دارین یا نه؟! :ی
می‌دونم بابا! منم اگه دیدی ادامه می‌دادم به علت بهانه‌ی درس نخوندن شب امتحان بود! کلن! :ی ولی خودمونیم اگه می‌خواستی حرفت رو به کرسی بشونی هم کرسی ما جا نداشت! :ح خوش باشی جوون! دور هم گفتیم و خندیدیم و شما هم البته کلی چیزی یاد گرفتی! (به کسی نمی‌گم حالا من! :ی)
موسیقی آب گرم:
نه ندیدم :D
آره دیگه.از امروز همه میریزن اینجا هی برات تولد تولد میخونن.هی تو شمعا رو فوت میکنی هزار سال زنده باشی.هی من با خودم میگم اه دلم یه جشن تولد درست و درمون میخواد مثلا حتی پیش عمه لیلا.بعدنش با خودم میگم یه تیکه کیک تولد طلب من یه کادوی بوس مامان طلب مکین...بالاخره که میام حالا هم تفلد عید شما مبارک
ضمنن هیچم نامردی و جر زنی نیستش که ادم یه روز زودتر بیاد دست بزنه شادی کنه برقصه بگه "عزیزم جشن میلادت مبارک"و این حرفا خوب تازه همه باید بفهمن وقتی یکی یه هو میفهمه همه چی یه هو باهم ته میکشه یعنی حتمن تولدش داره میاد.من اسم اینو گذاشتم دیپرشن پری برث دی خودم رسمن یه روز مونده به تولدم میشم دوست جون سگ حاجی فرج اینا.بعد هی با خودم فکر میکنم ااااااااااااایه سال دیگه هم رفت...ااااااااچه زود...ااااااااااپس چرا من اینجام هنوز و از این حرفا...تازه یه وقتایی بدترم میشم هی با خودم میگم یعنی چی؟من اینهمه همه رو دوست دارم...یعنی کجان اون اینهمه پس؟یعنی مثلا یه اس ام اسم قاطی گرفتاریاشون سهم من نبودش؟بعدن با خودم میگم هی دختره یه ریزه ادم باش..توقع نداشته باش از ملت.مگه تو تاجری که میگی چون همیشه همه چیت سهم بقیه بوده حالا باید مثلا بقیه حتی یه اپسیلون برات جا بذارن،بعد باز چشام میسوزه و دماغم تیر میکشه که یعنی خوب چی کار کنم یه وقتایی آدم دلش میخوااااد،همین!و خلاصه این دعواها و جنگای داخلی اونقدر کش میان که یه هو من یه روز مونده به تولدم اصولن رسمن سرمو میکنم تو بالش و...باقیشم که میدونی خاله!بعد خوب که برا مصائب مسیح عزاداری فرمودیم از جام ÷امیشم میرم صورتمو میشورم و میگم گور بابای دنیا و اساسن تا اینو میگم گوشیم شروع میکنه پشتک و وارو زدن که یعنی هی اس ام اس داری و بعدنش یه هو میبینم اااااااااااافلانی که دقیقا یه ساله ازش خبر ندارم درست بعد یه سال دوباره برام نوشته؛عزیزم جشن میلادت مبارک/منو اون سوی جشن دل نذاری و خلاصه اینجوری میشه که به قول آذین همه ی اون چیزایی که یهویی خودشون رفته بودن و ته کشیده بودن در اقدامی خودجوش و مردمی باهم بر میگردن تازه دست پر تر حالا بازم تفلد عید شما مبارک خاله بووووووووووووووووووس هوار و شونصد تا
اهان یه چی دیگه هم بگم:خوب دلم میخواد کامنت شونصد خطی بنویسم!بخیلید مگه:D :D تازه شم تولد خاله مکین خودمه...مگه چیه؟ تولدتم مبارک مگه چیه؟نفت بیگیرم؟:D
اجازه بدید.اجازه بدید.باور کنید من سه بار اون کامنت بالا رو پست نکردم اما خوب به هرحال مگیه چیه تولد خاله مکین خودمه.مگه چیه؟تفلدتم مبارک.دوستم داره.مگه چیه؟نفت بیگیرم؟ دو نقطه دی+پی +هر چی
آخ گفتـــی...
الهام خضرایی منش:
مگه تولدت چندمه؟
آی ما به دانشگاه و عمه لیلاتون حسودی کردیم آقا... آی حسودی کردیم آقا...آی!
نیوشا:
تولدتون مفارک فاشه
چندگانه:
تولدت مبارک :)
چندگانه:
؟؟؟؟ ها تولدت مبارک باز
مکين جونم تولدت مبارک يه عالمه :*:* کيک ما هم يادت نره در ضمن :P




دوشنبه، ۶ خرداد ۱۳۸۷

امروز، من، انسان ِ ثلث قرنی

نه مهندس شدم. نه نوازنده. نه مامان!

گاس که ثلث بعد جبران کنم. هنوز هم البته تا رسیدن به شروع ثلث بعدی چهار ماه وقت دارم می‌رسم چیزی بشم؟

 

 

پ.ن. آقا این پست قرار بود راسِ دوازده بامداد پابلیش شه که به خودم حال داده باشم، عنترنوت نداشتیم، نشد. (الان هم دایال آپِ نسیه‌ایم!)

پ.ن.تر. بعد چه حااااالی می‌ده هنوز هیچی نگفته کلی دوست و آشنا و رفیق، همین‌جوری از دیروز، مجازی و حقیقی دارن می‌نبریکن و شرمنده می‌کنن. چااااکریم همگی!

پ.ن.فاجعه. یعنی واقعن سی و سه سال؟!

پ.ن.فاجعه‌تر. واااای یک سوم ِ یک قرن!

کامنت‌های این مطلب

بازم مبارکه :*
سهيل:
شرمنده، ولي 33 ضربدر 3 تازه ميشه 99. كو تا قرن؟! :دي
سی و سه که چیزی نیست. سی و چهار ساله هم بشوید نه نوازنده می شوید و نه مامان و نه مهندس. ما اما هنوز تبریک صمیمانه مان را از دور نثارتان می کنیم.
lala:
به به دوست جون. تولدت مبارک چهل و چهار تا
تولدت مبارک ، ایشالله که به حق پنش تن - سلام مکین ، راستی تولدت مبارک ، ایشالله که به حق پنش تن - سلام مکین ، راستی تولدت مبارک ، ایشالله که به حق پنش تن - سلام مکین ، راستی تولدت مبارک ، ایشالله که به حق پنش تن - سلام مکین ، راستی تولدت مبارک ، ایشالله که به حق پنش تن - سلام مکین ، راستی تولدت مبارک ، ایشالله که به حق پنش تن - سلام مکین ، راستی تولدت مبارک ، ایشالله که به حق پنش تن - سلام مکین ، راستی تولدت مبارک ، ایشالله که به حق پنش تن - سلام مکین ، راستی تولدت مبارک ، ایشالله که به حق پنش تن - سلام مکین ، راستی تولدت مبارک ، ایشالله که به حق پنش تن - سلام مکین ، راستی تولدت مبارک ، ایشالله که به حق پنش تن - سلام مکین ، راستی تولدت مبارک ، ایشالله که به حق پنش تن - سلام مکین ، راستی تولدت مبارک ، ایشالله که به حق پنش تن - سلام مکین ، راستی تولدت مبارک ، ایشالله که به حق پنش تن - سلام مکین ، راستی تولدت مبارک ، .... بازم می تونم ادامه بدم ها :دی
شكيبا:
تولدت خيلي مبارك باشه.ايشالا تو ثلث بعدي به همه آرزوهاي ريز و درشتت برسي.
به جمع ثلث قرنی ها خوش اومدی ;) تولدت مبارک یه عالمه تازه سی و سه سالگی اونققققققققققققققققققققد خوبه ! حتی بهتر از سی سالگی
تولدت مبارک، سحر عزیز ِ عزیز ِ عزیزم. حال کردم دیدم هم ماه‌ایم که :پی
چه مي‌كنه اين بازيكن سی‌و‌سه‌ساله! :ي تولدت واقعن و شديدن مبارك! ببين احتمال قوي اگه مهندس مي‌شدي يا مامان يا هرچي، مکين خوبی نمی‌شدی! حالا نه که یعنی الآن خیلی خوبی ها! کلن گفتم! :ح تولدت خیلی مبارک. ایشاللا صد سال به از این سال‌ها! :ی
ووواــــــــــــــــی!!! تولدت مباراااااااااااااااااارک کلی هوارهوارتااااا مکین بانو محبوب قلبها جان! یعنی تو هم 6 خردادی؟!؟ واقعاً؟!؟ یعنی من از روی دوستای قبلیم -تا حالا- دقیقاً میتونم حدس بزنم با متولدین چه روزهایی از سال حال می کنم! باحال نیست؟!؟.. بازم تولد ثلث قرنیت مبارک: گرچه سه ماه و یه روز و یه چند ساعتی دیگه مونده به ثلث واقعی، خوشحال باش ;-)
عاطفه:
تولدت مبارک. هنوز 4 ماه وقت داری تا یک سوم یک قرن. نگران نباش. تو این 4 ماه هر 3تاش می شی. ممکنه مامان شدنت آدمیزاد نشه!
نشیمن گاه ِ نامیزان ِ مهندس و نوازنده و مامان ! تو سحری ! پ.ن : سعی کردم مودب باشم ولی خیلی دیگه "لاست این ترَنسلِیشِن" شد . منظور اینکه "کون لقّش!"
ای بالا ، والله من سی و هشت سالم شد ، نه مهندس شدم ، نه مامان ، اینقدر هم احساس فاجعه ای نداشتم!! تولدت مبارک سی و سه ساله جان :*




پ.ن.ترین

گلابتون جان جان، ای خواهرک!  (کاف‌ش خیلی تحبیبه ها!) بابا تو که شرمنده کردی. گفتن خبرگزاری گلابتون ها من فکر کردم خصوصی بوده خبرگزاری‌ت، بس‌که هول بودم اول زود خودم پابلیش کنم. بعد رفتم دیدم برام چه تبریکاتِ باحالی گذاشتی.  خیلی مچکککرم عزیزم :*

فاطمه تو که ترکوندی بابا! من حتا از پس دو ذره از این همه کلمه‌های محبتت برنمیام! یعنی بلد نیستم. خیلی خیلی مرسی عزیییزم :* بیای این‌جا واسه تولدت جبران کنیم ;)

کامنت‌های این مطلب

فرانکلین:
سلام مکین جون تولدت مبارک. اونروز خواستیم حضوری خدمت برسیم برای تبریک پشت درهای بسته موندیم.
تولدت خيلي خيلي مبارك مكين جون :*
نازلی:
مبارکه همراه با کلی ماچ و بغل.
عرض کنم که قرار بود ما زنگ بزنیم حضور انورتان که کلن موبایلمونو نمیدوینم کجا گذاشتیم و چون خاموشه هر چی میگردیم دنبالش از صب نیستش خوب اینم یه جورشه دیگه جنبه ی تکنولوژی اینا نداریم بعدنش مجددا عرض کنم که مانیتورمون هم علی الظاهر از صب که ما رفته بودیم دنبال یه لقمه نون حلال به لقاالله پیوسته و الان در شرایط بسیار توپسی داریم از آخرین لحظات حیاتش استفاده میکنیم و احتمالن تا یکی دو ساعت دیگه ما را از دنیای مجازی و مافیها پرت میکنند بیرون. مجددا تر هم عرض کنیم که خواهش میکنیم و ما را بسیار ذوق مرگ نمودید مکین بانو ما خاطر شما را بسیار تر میخواهیم دوستتان هم داریم به انضمام مقادیر معتنابهی بوس و بغل و این حرفها تولدتان هم شدیدا مبارک و فرخنده به اقای سانی هم از همین تیریبون میلاد خجسته ی تان را تبریک عرض نموده مراتب خوشنودی مان را از حسن سلیقه ی شان ابراز میداریم
sepp:
خیلی خیلی خیلی مبارکه.(آهنگ تولد مبارک می زنیم در سرمان برایتان، با جیغ و سوت و دست و مخلفات!!!)
MaRaL:
mobarak bashe. :)
ای بابا، دیر رسیدیم ما که!! ولی مبارکه خیلی زیات!! :* بعدم که مک(!) خیلی خوب موندیا!! اصن اصن ثلث قرنگی بهت نمیاد! من نهایتن تصورم 26-7 بود!
مستحضرید که این فعل‌های جمع ِ خواهره یعنی من هم.. آخ که امیدوار می‌کنید آدم را، که من هم که نه سال ِ دیگر مهندس نه و نوازنده هم نه و یکهو دیدی همسر ِ آقای فلانی هم نه ولی بلکه مامان بلی، را که یعنی انقدر خوشحالی دارم و انرژی و جوان‌مانی ِ مکینی
البته که خودتو می گم خانوم جان! وبلاگت که حدودای 18-20 ئه که آخه! :ی
عذر تقصیر، بابت تاخیر. همراه با تبریک .یعنی چی 33؟ یعنی دو سال بزرگتر؟ علی‌الحساب اینو قبول کنین بابت هدیه تولد ( از نوع وب‌گون) باشد که به نوعی دیگر از خجالتتان درآییم./ آيا به نزد خداوند تخت و خاتم و تاج//// هميشه بوده زشايستگي عزيز و مکين
خيلی مبارکه!!با تاخير البته که از من بیشتر از این هم انتظار نمی ره.
تولللللدددت مبارک مکین :* خرداد ماهیا چه ماهن پس :دی
s.:
مکین جان،عمرت به اندازه شادیهای زندگیت بلند و پایدار باشه.تولدت مبارک
sepp:
به مناسبت تولدتان به یک بازی دعوت می شوید!!(در وبلاگ خودمان شرحش را داده ایم) و به سهیل کامنت گذار پست قبلی:واقعا گمون می کنی قرن مکینی باید با قرن بقیه ی آدم ها یکی باشه؟ واقعا فکر می کنی قرن مکینی هم باید 100 سال باشه؟!
ای بابا؛ منظورم دل جوون بودگی بود که آخه؛ مخصوصن با توجه به اون دم پایی اون بالا! :ی :ی
Azin:
خانم به این ماهی که تولدشه تازه تلخی می خواد چی کار؟ چه معنی داره؟ بعد هم تولدت مبارکی ما رسید دستتون آیا؟
سلام و عرض و ادب و تبريک و هورا هورا! نه!! مماخم رو عمل کردم!! :D
اخ جون مک جون تولدا خیلی دوس دارم که میش خجالت رو گذاشت کنار و کسی رو که دوس داری محکم بوسید و اینا خلاصه درسته که دیر رسیدم ولی من پر رو ام و حالا بووووس مبارکه!
الهام خضرایی منش:
با تاخیر.....با پوزش......با احترام......با ارادت.....با بوسهای متوالی.....تولدت مبارک مکین!( من از این ویروس جدیدا گرفتم چپه ام فعلا")
گلمریم:
تولدت مبارک عزیزم. خودت که واجب الشامپاینی که مادر. حالا ایشالا اومدی خونمون یه دونه به هردو مناسبت باز می کنیم. پ.ن : فرانک سگی نمیشه به جاش؟
ما بیششششتررر :* به امید دیدار ;)
sepp:
تو تهران نیستی؟؟؟؟!؟
sepp:
خواهره گفت که تهران نیستی یعنی چی!! من خنگ شدم فکر کردم که تهران نیستم یعنی یه جای خیلی دور هستم و تازه بعد از کامنت تو فهمیدم نازلی ی ی رو هم دعوت کردم به بازی!!! فکر کن چه خندیدن به من با این سوتی! راستی در نهایت که هرازگاهی می آی تهران قرار وبلاگی،اون موقع بازی کن :ی
ُُShaqayeq:
من خیلی دیر رسیدم طبق معمول :(...تولدت مبارک
آقا!من اعتراض دارم،این چه وضعیه؟به وبلاگم که سر نمی زنی ، کامنت که نمیذاری ، اینجا هم که با من معاشرت نمی کنی . من دارم به زباله دان تاریخ وبلاگ نویسان ِ فراموش شده ی عزلت نشین ِ نه-بستنی شوت میشم. پ.ن : نه-بستنی همون پست مدرن دوست نداشتنیه !
goli:
eee,che ba namak, tavalode manam 6 e khordade ke:D
اصن یکی نی به تو بگه که تو خودت معلوم هس کجا رفتی گم و گور شدی دختره؟ یعنی چی اونوقت؟ مثلا ما بریم اگهی بدیم یه فقره مکین ثلث قرنی لای کودوم شعر و قصه ای جا مونده؟ بعدشم از کجا که این مکینی که بارا ئه سرین اگهی وانتد میئده همون مکین ما باشه؟>اصن از کجا معلوم که تو کی باشی؟ یا من کی باشم اقا من گمونم خیلی هامون گم شدیم یه ادمهای جعلی دارن هی به جامون حرف میزنن و میخندن و مینویسن و اینا که هیشکی نفهمه دقیقا ما گم شدیم و خیلی وقته پیدامون نیست حواست که هست مکین؟
یاح یاح کامنتتو باز دادم برا ئه سرین =))