« ناین مانث | Main | گوگل ِ راقص »

شنبه ۲۱ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷

این اعترافاتِ غُرانه هیچ ربطی به سانی، آقای سانسورشده‌مون، نداره***

دیروزا آقای مکینِ درون‌م رو نشوندم روی یه صندلی کنار یه تختِ روان‌کاوی از این وودی‌آلن‌ی‌ها، خانوم مکین هم کفش‌هاشو درآورد و خوابید روی تخت و شروع کرد به وراجی:

ذاتن مهربونم و خیلی وقتا فداکار. اگه کسی رو دوست داشته باشم و بخوام لوس‌ش کنم شورشو درمی‌آرم. بعد اگه اون آدمه این‌جوری تربیت بشه که خب مدل‌م همینه دیگه، لابد خودم دوست دارم این کارها رو براش بکنم و بعد دیگه یادش بره که گاهی یه قدرشناسی هم لازمه، یا اصن آقا من یه روی دیگه هم غیر از خوبی دارم گاهی و اون نتونه بپذیره، شاکی می‌شم! حالا شما بگیر که مامانِ یه بچه باشم که لابد لوس‌ترین موجود زندگی‌مه. بس‌که از بچگی‌ش نمی‌ذارم هیچ کاری بکنه و ته دلم ذوق می‌کنم که ایول من چه مامانِ نمونه‌ای‌ام و دارم براش همه کاری می‌کنم، کم‌کم منو فقط با همون ریخت می‌شناسه و وظیفه‌ی مادری‌م می‌دونه و تنبل و تنبل‌تر می‌شه... حالا هیژده-بیست ساله شده (اوه اوه! اون موقع دیگه حتا از دهه شصتی‌ها هم فاجعه‌تره لابد :ي :ي :ي ئه‌سرین بیا ناخن بزن!) تنبله، پرتوقعه، اورد می‌ده، قدرشناسی هم بلد نیست. لابد الان که دیگه نمی‌تونم تربیت‌ش کنم که! درنتیجه دوبار می‌گم هی ظرف کثیف نکن، جمع کن، وردار، بشور! دفعه‌ی سوم خودم می‌شورم، غر می‌زنم و می‌شورم. نق می‌زنم و جمع می‌کنم، فحش می‌دم (!) و پاک می‌کنم... خلاصه که آخر هم ممکنه یا بچه‌هه رو از خونه بندازم بیرون، یا خودم بذارم برم، یا سکته کنم بمیرم. چون مطمئنن تا الان اگه نتونستم تا اون موقع هم نخواهم تونست که بی‌خودی ژستِ فداکاریِ بدونِ انتظار‌ِ قدرشناسی نگیرم ولی آخرش کم بیارم. می‌بینی با این دورنمای وحشت‌ناک، من و سانی چه شیک و قشنگ تصمیم درستی گرفته‌ایم که بچه در زندگی ما بی‌بچه! و من یه نَه می‌گم، نُه ماه هم به دل نمی‌کشم.

آقای مکین سیگارش رو که خاموش می‌کرد نگاهِ مستأصلی کرد که تو که نذاشتی من یه کَلوم حرف بزنم خودت بریدی و دوختی و پوشیدی و رفتی. خانوم مکین هم لبخندِ رضایت‌مندی زد و درحال پوشیدن کفش‌هاش گفت عزیزم چایی می‌خوری بیارم برات؟

 

 

*** آخه اون بچه‌م تازه امروز متولد شده، آزاری نداره طفل معصوم.

Comments (16)

من عاشق اين تصميم از طرف هر كسي هستم و شديدن حمايتش مي كنم.
به نظر من این عاقلانه ترین تصمیم زندگیه یه نفره و تبریک داره مکین جان حمایتت میکنیم : دی
بابا روانشناس بابا وودی آلن باباااااااااا :ی
sepp:
تولد سانی تون امروزه واقعا یا من دارم خنگ بازی در می آرم؟یعنی یه روز به قل من محسوب می شن؟ حالا چند سال این ور و اون ور فرقی نداره!!
آره سپی جان! اصن این همه غر بهونه‌ی همون نیم‌خطِ آخر بود و تولد سانی.
فرانکلین:
هی هی هی مکین جون حرف دل منو زدی. اون نه ماه به دل نکشیدنت منو کشته. واقعن خوب گفتی. راستی تولد سانی مبارک. دیگه تولد دونفره نمی گیرین؟؟؟
ای ول ، یعنی سانی فقط چند روز از بامداد کوچیکتره ... ای ول ... چه باحال ؛ سانی تولدت مبارک
sepp:
در راستای حرکت خانوادگی ما در خوردن کلمات کامنت قبلی من به طور کامل باید این می بوده: یعنی تو یه روز به دنیا اومدیم ما؟ یعنی قل من محسوب می شن؟ حالا یه کوچولو کلمه ها رو خورده بودم از شادی دیگه.خلاصه که تولد قُل‌ام کلی کلی مبارک!
sepp:
تو آرشیو منو می خونی؟؟؟؟؟؟؟؟ چشم هام کلی گرد شد از فهمیدنش و برق خوشحالی درخشید توش!!!(نه اینکه تو خودت استاد کامنت گذاری هستی آدم اینجا هی کامنتش می آد!)
فرشاد:
سلام میگم مکین جون تو آخر کچل کردی یا نه؟؟؟ حتما بهم جواب بده واسم مهمه!
آخی‌ی‌ی‌ی، چه مکین ِ نازی‌ی‌ی‌ی !
يعني اين پست خيلي زير پوستي بود :)
نه کچل نکردم جناب فرشاد، برو با خیال راحت به زندگی‌ت برس
ننه!!! (اين ننه رو با تعجب بخون) باشه ديگه حالا دهه شصتي ها تنبلن، پرتوقعن، اورد می‌دن، قدرشناسی هم بلد نیستن؟! آخه ما دهه شصتي ها چه بدي به تو و رفقاي بلاگت كرديم كه اين همه ريچار بارمون مي كني؟!
عجب ! پس یکی دیگه هم هست توی این دنیای عجیب و غریب که مثل و آقای همسر فکر کنه ؟ ما هم ده ساله تقریبا با همین دلایل ، حالا یه کم متفاوت تر، تن به بچه دار شدن ندادیم . و البته یکبار خطر یک دو قلو رو از سر گذروندیم !!! بعد هم ، تو هم متوجه شدی این دهه شصتی ها یه جورائین ؟ :)))
الهام خضرایی منش:
البته که بچه عزیزه و تربیتش عزیز تر ولی عزیزم خودموون کردیم که صلوات و درود بر خودمون باد! حالا این بچه تون چند تا شمع فوت کردن؟ 51 روز کوچیکتره!