دیروزا آقای مکینِ درونم رو نشوندم روی یه صندلی کنار یه تختِ روانکاوی از این وودیآلنیها، خانوم مکین هم کفشهاشو درآورد و خوابید روی تخت و شروع کرد به وراجی:
ذاتن مهربونم و خیلی وقتا فداکار. اگه کسی رو دوست داشته باشم و بخوام لوسش کنم شورشو درمیآرم. بعد اگه اون آدمه اینجوری تربیت بشه که خب مدلم همینه دیگه، لابد خودم دوست دارم این کارها رو براش بکنم و بعد دیگه یادش بره که گاهی یه قدرشناسی هم لازمه، یا اصن آقا من یه روی دیگه هم غیر از خوبی دارم گاهی و اون نتونه بپذیره، شاکی میشم! حالا شما بگیر که مامانِ یه بچه باشم که لابد لوسترین موجود زندگیمه. بسکه از بچگیش نمیذارم هیچ کاری بکنه و ته دلم ذوق میکنم که ایول من چه مامانِ نمونهایام و دارم براش همه کاری میکنم، کمکم منو فقط با همون ریخت میشناسه و وظیفهی مادریم میدونه و تنبل و تنبلتر میشه... حالا هیژده-بیست ساله شده (اوه اوه! اون موقع دیگه حتا از دهه شصتیها هم فاجعهتره لابد :ي :ي :ي ئهسرین بیا ناخن بزن!) تنبله، پرتوقعه، اورد میده، قدرشناسی هم بلد نیست. لابد الان که دیگه نمیتونم تربیتش کنم که! درنتیجه دوبار میگم هی ظرف کثیف نکن، جمع کن، وردار، بشور! دفعهی سوم خودم میشورم، غر میزنم و میشورم. نق میزنم و جمع میکنم، فحش میدم (!) و پاک میکنم... خلاصه که آخر هم ممکنه یا بچههه رو از خونه بندازم بیرون، یا خودم بذارم برم، یا سکته کنم بمیرم. چون مطمئنن تا الان اگه نتونستم تا اون موقع هم نخواهم تونست که بیخودی ژستِ فداکاریِ بدونِ انتظارِ قدرشناسی نگیرم ولی آخرش کم بیارم. میبینی با این دورنمای وحشتناک، من و سانی چه شیک و قشنگ تصمیم درستی گرفتهایم که بچه در زندگی ما بیبچه! و من یه نَه میگم، نُه ماه هم به دل نمیکشم.
آقای مکین سیگارش رو که خاموش میکرد نگاهِ مستأصلی کرد که تو که نذاشتی من یه کَلوم حرف بزنم خودت بریدی و دوختی و پوشیدی و رفتی. خانوم مکین هم لبخندِ رضایتمندی زد و درحال پوشیدن کفشهاش گفت عزیزم چایی میخوری بیارم برات؟
*** آخه اون بچهم تازه امروز متولد شده، آزاری نداره طفل معصوم.

Comments (16)
- کامنت نوشته شده توسط مريم صفا در روز شنبه، ۲۱ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۸:۲۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط تنهاترین در روز شنبه، ۲۱ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱۱:۰۱ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط iVahid در روز یکشنبه، ۲۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۰:۱۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط sepp در روز یکشنبه، ۲۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۰:۳۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز یکشنبه، ۲۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱:۳۲ صبح
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز یکشنبه، ۲۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۸:۴۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط لاغر در روز یکشنبه، ۲۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱:۵۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط sepp در روز یکشنبه، ۲۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۷:۴۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط sepp در روز یکشنبه، ۲۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۷:۴۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط فرشاد در روز دوشنبه، ۲۳ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۷:۴۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط کنج قفس در روز دوشنبه، ۲۳ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱۰:۳۵ صبح
- کامنت نوشته شده توسط hamed در روز دوشنبه، ۲۳ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۸:۴۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز دوشنبه، ۲۳ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱۱:۰۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز سه شنبه، ۲۴ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱۰:۳۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مرجان در روز چهارشنبه، ۲۵ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱۱:۰۷ صبح
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز چهارشنبه، ۲۵ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۶:۳۱ بعدازظهر