« گوگل ِ راقص | Main | * »

چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷

عمه لیلا

نه. فایده نداره، لذت این درس خوندن تو این دانش‌گاه برای من عادی و تکراری نمی‌شه. حالا شماها هرچی هم که بگین "بابا بی‌خیال! هرمیون! (که البته مؤدبانه‌ی همون خَرخونِ خودمونه) کلاسا رو بپیچون". یا اصن تو دل‌تون بگین باز این بی‌جنبه پُز دانش‌گاه‌شون رو داد. خب تا حالا که توی یه کلاس سی نفریِ آواز جمعی نبوده‌این که. که از پنجره‌های سرتاسر باز ِ پشت سرتون هم حتا شارپیِ لبه‌های کوه‌ها تو آبی تمیز آسمون و نمِ زمین چمن فوتبال رو -که الانا توش پُرِ گل شبدر شده- حس کنین.‌ غرقِ آوازخوندن و حل‌شدن تو هارمونیِ چهار گروه صدای مختلف نبوده‌این که. که بعد یهو یه صدای پنجمی فورته‌تر و بلندتر از بقیه مثل یه خواننده‌ی سولیست بیاد بشینه رو همه‌ی صداها، که چی؟ که کارش دیگه از باریدن و شُرشُریدن گذشته، اسمش بارون که نیست دیگه لامصب. صد و هشتاد درجه می‌چرخوندتون تا خوندن‌ش رو ببینین و کم بیارین. خب معلومه که دوز ِ توی چمن ولو شدن‌های بچه‌ها می‌ره بالا، دوز چایی-سیگزهاشون.

اصن اینا همه هیچ. هفته‌ای یکی دو بار اجرای موسیقی خوب از بچه‌ها دیدن و شنیدن تو سالن هم‌کفِ دانش‌کده چی؟ که به قولِ رئیس دانش‌کده مثل ایست‌گاهِ مترو می‌مونه و با اون نیمکت‌های فلزی کوبیده شده به دیوار دورش و عین همونا دور بالکن بالا جون می‌ده واسه اجراهای غیر رسمی و غیرپاپیونی.

نه؟ نگرفت؟

صبح‌ها که سرویس‌ها (ی دختر-پسر جدا) همه رو باهم میاره، گرسنه ول می‌کنه تو غذاخوری (که فقط توی دو ساعت تایم ناهار، دخترونه-پسرونه می‌شه!) چی؟ که رخوت صبحِ زود از خواب بیدار شدن‌ها و خستگیِ دو ساعت لِک و لِک کردن اتوبوس‌ها تو اتوبان رو با صبحونه‌های خوش‌گپ و حالا شاید هم فقط با یه سیگار و چایی در کنن.

خب اصن شما بذار به حساب سن و سال ندید-بدیدِ ما اینا همه رو، ولی صبحونه‌های لیلا این روزها ردخور نداره...

ساندویچ‌های کره-عسل و پنیر-گردو با نون‌های تازه‌ی سنگک و لواش و بربری- بسته به این‌که پنجِ صبحی که پاشده تو صف کدوم نونوایی وایساده. پُرملات، تر و تمیز و کاغذپیچ، دویست تومن! نجات داده بچه‌ها رو از کیک‌ها و عمله خفه کن‌ها. امروز یه پسری به‌ش می‌گفت شما جاتون تو بهشته! گاهی ساندویچ‌ها کم میان و لیلا همون‌جا روی میزِ بساط‌ش پهنه و تند تند داره لقمه می‌گیره ولی اگه نجنبین تا هشت و نیم دیگه تمومه. اصن این روزها صمیمیتِ صبحونه‌های غذاخوری دل‌چسب‌تره. لیلا هم خوش‌حال‌تره. به هوس نمی‌ندازدتون؟ حالا هی بگین تو بی‌جنبه‌ای که چند روزی‌ه صبح‌ها زودتر پامی‌شی و می‌ری که تا قبل از هشت و نیم دانش‌گاه باشی.

Comments (10)

ئه‌سرین:
کوفتت نشه بچه! کی منو می بری پس؟
تو بی‌جنبه‌ای که چند روزی‌ه صبح‌ها زودتر پامی‌شی و می‌ری که تا قبل از هشت و نیم دانش‌گاه باشی. تو بی‌جنبه‌ای که چند روزی‌ه صبح‌ها زودتر پامی‌شی و می‌ری که تا قبل از هشت و نیم دانش‌گاه باشی. تو بی‌جنبه‌ای که چند روزی‌ه صبح‌ها زودتر پامی‌شی و می‌ری که تا قبل از هشت و نیم دانش‌گاه باشی. بسه؟! :ی آقاجان حالت‌رو ببر. چی‌کار داری ما چی می‌گیم!!! اصلا خودشو به من چکار دورو؟!
میشه بی زحمت به لیلا بگین سر راش یه نون هم دم خونه ما بده ؟ چرا؟ خب لااقل ساندویچ هاشو بیاره دم خونمون گرون تر می خریما ؟ می گما ما با مرجان برسی کردیم اصلا نمی صرفه خواب صبح و بزنی جاش نون پنیر واسه اونم کی؟ شماها (البته این حرف خودمه)درست کنه؟ باز لااقل اگه آدم بخوری بودید مثل من یه چیزی من اصلا نمی تونم بپذیرم که صبح زود پاشم اونم الان که باید صبح زود پاشم
من که آخر نفهمیدم این دانشکده کجا هست. بعد ببینم تو از این آدم مغرق ها (اغراق بیش از حد کن ها) نیستی تصادفا؟ حالا نکوبیم بیایم اونجا ببینیم اصلا سنگک نبوده و لواش مونده بیات بوده و گردو هم نداشته باشه و اینها؟
sepp:
ببین من همیشه دلم می خواسته آخر همه ی این درس خوندن هام ختم شه به اون دانشگاه، دیوانه نکن ما را با این پست ها!!!کیه که دلش نخواد آخه؟
بنفشه د:
خيلي حال كردم با پستت.داداشم برام لينك گذاشت كه اين احتمالا براي يكي از بچه هاي دانشگاه شماس.درست حدس زده بود.منم دلم خواست.تا 3 ماه پيش كه من فارغ شدم عمه ليلا نبود. حالا ديگه واجب شد 1 روز پا شم بيام اونجا.به گلمريم قول ميدم كه اين دوست موزيسين مون هغراغ كن نيست.
مگه شما عينکي شدي؟ بعد هم يک عکسي مثل ساني بگير از دانشگاهتون (ماهواره اي البته - فعل با ضمير نمي خواند) بذاريد خلق الله ببينند :) پيشنهاده البته
آخه این رفیق‌مون لیلا یه دو-سه هفته‌ای این کار باحال رو راه انداخته بنفشه جان! می‌گم نمی‌شه تو یواشکی در گوشم خودتو معرفی‌تر کنی؟ آدمه دیگه گاهی فضوله :D /// من عینکی بووووودم حامد! قرن‌هاست.
هي مكين اين دفعه كه اومدم تهران خيلي نامردي اگه منم با خودت نبري پيش عمه ليلا گفته باشم