نه. فایده نداره، لذت این درس خوندن تو این دانشگاه برای من عادی و تکراری نمیشه. حالا شماها هرچی هم که بگین "بابا بیخیال! هرمیون! (که البته مؤدبانهی همون خَرخونِ خودمونه) کلاسا رو بپیچون". یا اصن تو دلتون بگین باز این بیجنبه پُز دانشگاهشون رو داد. خب تا حالا که توی یه کلاس سی نفریِ آواز جمعی نبودهاین که. که از پنجرههای سرتاسر باز ِ پشت سرتون هم حتا شارپیِ لبههای کوهها تو آبی تمیز آسمون و نمِ زمین چمن فوتبال رو -که الانا توش پُرِ گل شبدر شده- حس کنین. غرقِ آوازخوندن و حلشدن تو هارمونیِ چهار گروه صدای مختلف نبودهاین که. که بعد یهو یه صدای پنجمی فورتهتر و بلندتر از بقیه مثل یه خوانندهی سولیست بیاد بشینه رو همهی صداها، که چی؟ که کارش دیگه از باریدن و شُرشُریدن گذشته، اسمش بارون که نیست دیگه لامصب. صد و هشتاد درجه میچرخوندتون تا خوندنش رو ببینین و کم بیارین. خب معلومه که دوز ِ توی چمن ولو شدنهای بچهها میره بالا، دوز چایی-سیگزهاشون.
اصن اینا همه هیچ. هفتهای یکی دو بار اجرای موسیقی خوب از بچهها دیدن و شنیدن تو سالن همکفِ دانشکده چی؟ که به قولِ رئیس دانشکده مثل ایستگاهِ مترو میمونه و با اون نیمکتهای فلزی کوبیده شده به دیوار دورش و عین همونا دور بالکن بالا جون میده واسه اجراهای غیر رسمی و غیرپاپیونی.
نه؟ نگرفت؟
صبحها که سرویسها (ی دختر-پسر جدا) همه رو باهم میاره، گرسنه ول میکنه تو غذاخوری (که فقط توی دو ساعت تایم ناهار، دخترونه-پسرونه میشه!) چی؟ که رخوت صبحِ زود از خواب بیدار شدنها و خستگیِ دو ساعت لِک و لِک کردن اتوبوسها تو اتوبان رو با صبحونههای خوشگپ و حالا شاید هم فقط با یه سیگار و چایی در کنن.
خب اصن شما بذار به حساب سن و سال ندید-بدیدِ ما اینا همه رو، ولی صبحونههای لیلا این روزها ردخور نداره...
ساندویچهای کره-عسل و پنیر-گردو با نونهای تازهی سنگک و لواش و بربری- بسته به اینکه پنجِ صبحی که پاشده تو صف کدوم نونوایی وایساده. پُرملات، تر و تمیز و کاغذپیچ، دویست تومن! نجات داده بچهها رو از کیکها و عمله خفه کنها. امروز یه پسری بهش میگفت شما جاتون تو بهشته! گاهی ساندویچها کم میان و لیلا همونجا روی میزِ بساطش پهنه و تند تند داره لقمه میگیره ولی اگه نجنبین تا هشت و نیم دیگه تمومه. اصن این روزها صمیمیتِ صبحونههای غذاخوری دلچسبتره. لیلا هم خوشحالتره. به هوس نمیندازدتون؟ حالا هی بگین تو بیجنبهای که چند روزیه صبحها زودتر پامیشی و میری که تا قبل از هشت و نیم دانشگاه باشی.

Comments (10)
- کامنت نوشته شده توسط ئهسرین در روز چهارشنبه، ۲۵ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱۰:۴۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط iVahid در روز چهارشنبه، ۲۵ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱۰:۵۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط صورتک خیالی در روز چهارشنبه، ۲۵ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱۱:۵۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط امیر در روز پنجشنبه، ۲۶ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۲:۵۰ صبح
- کامنت نوشته شده توسط گلمریم در روز پنجشنبه، ۲۶ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۸:۳۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط sepp در روز پنجشنبه، ۲۶ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۶:۴۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط بنفشه د در روز پنجشنبه، ۲۶ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۷:۱۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط hamed در روز پنجشنبه، ۲۶ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱۱:۳۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز جمعه، ۲۷ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۲:۱۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط فاطمه در روز جمعه، ۲۷ اردیبهشتماه ۱۳۸۷، ۱:۳۵ بعدازظهر