« * | Main | بعد دیدی؟ این‌جور وقت‌ها همه‌چی هم یهو با-هم تـَه می‌کشه! »

شنبه ۲۸ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷

شده‌ام بت‌پرستِ تو، قسم به چشمون مست تو...

نامردی بود ها! برده بودن، سه-دو، تو سه دقیقه‌ی آخر پنالتی دادن، مساوی شدن.

ها؟ نه بابا! قهرمانیِ اون آقای جِنتل‌فَنگ مهندس الکترونیک UCLA * که به کنار- به‌جای این جمله‌ی معترضه صدای جیـــــغِ شادمانی به گوش می‌رسد- فینال فوتسالِ "موسیقی" و "منتخب دانش‌گاه" رو می‌گم.

باحال بود ها! حالا گیرم که فوتبال و استادیوم نبود و با یه‌کم اغراق (واقعن فقط یه‌کم اغراق گل‌مریم!) اشلِ خیلی کوچیک‌ش بود، فقط فکر کنم پسرها خیلی خودشونو کنترل می‌کردن بی‌چاره‌ها که "شیرِ سماور" گفتن‌هاشون به ادامه‌اش نرسه! این بچه‌ها تشویق‌هاشون هم غریبه، با ترومپت و کلارینت و فلوت! با ملودی‌های باباکرم و دی‌ری‌ری‌دیریمِ عروسی و انواع خال‌تور! با پاکوبیدن رو سکوهای فلزی جای‌گاهِ تماشاچی‌ها. نمی‌دونم یا بچه‌ها خیلی آشنا نبودن که جوگیر نشدم و با بقیه عربده نکشیدم (به جز لحظه‌ی گلِ برتری البته!) یا دفعه‌ی اول‌م بود خجالت می‌کشیدم! یا تازه فهمیدم که تیریپ تماشاچیِ تنیس‌ام اصن کلن. عوض‌ش تو خونه جبران کردم و  دااااادهایی زدیم با سانی دااااد زدنی!

به وقت اضافه که رسید برق رفت، ‌بازی نصفه موند! حالا یعنی دفعه‌ی بعد می‌خوان بقیه‌ی فینال رو برگزار کنن با دو تا پنج دقیقه و احتمالن پنالتی‌جات؟ قدرت خدا!

 

این بود گزارش و شادمانی ما در جام قهرمانی ملت‌های جَو-زده.       هـــر-مـــــــس!

 

* واقعن یعنی بگم کی؟! سید جان شما توضیح می‌دی که امروز سیزدهم شدین؟ شام هم ندادی :ي

پ.ن.  عنوان هیچ هم بی‌ربط نیست، آهنگ قهرمانیِ قرمزته‌های امروز بود حالا با یه‌کم تفاوت در لیریک!

Comments (13)

Viva PersPolis/ce
ویوا جنتل‌فنگ
اییییییییییییییییینه مکین قرمز یعنی خون،عشق،زندگی
Azin:
ویییوا خود مکین اصنشم :))
هوم تولد که نمیشویم اما داریم پوست می اندازیم ناجور...سخت است به خدا ...اصلا یک جورهایی انگار یک چیزی توی این وجود صاحب مرده ی ماست که هر از چند گاهی مثلا شما بگیر با پریود های زمانی 4 ساله ویرش میگیرد که همه چیز را بریزد روی دایره و هی الک کند و بریزد و بپاشد مثل مهشید هامون که عاشقانه دوستش داشتیم .خلاصه که روزهای عجیبی میگذرانیم از سر و معلوم نیست اینبار که آردها را بیختیم و الک ها را اویختیم چه جانوری از کیسه ی پاپانوئل خودش را فاطمه معرفی کند...عاالمی داریم با این دیوانگی ها مان مکین بانو بعدش هم اینکه مگر خبر نداده اند شما را که ما امسال قرار است با چند روزی تعجیل زمانی انهم بدلیل برگشتن رفیق جون جونیمان به بلاد کفر تولدمان را در تهران برگزار کنیم و لابد که شما و اهل وعیالتان از مدعوین درجه یک هم باشید؟ ما بی صبرانه امدن او و زیارت شما را میپاییم مکین الممالک:D
به شیرینی عسل
الهام خضرایی منش:
دلم برات تنگ شده
عکس اون حياطتون قشنگه! :)
=)) انقد پیشنهاد عکس دادی و من گوش نکردم خودت رفتی سرچ کردی آقای حامد!؟/// اوپس فاطمه! چرا منتها نمی‌دونم چرا من یه جور دیگه فهمیده بودم‌ش!
خب، کامنت مربوط اینکه درست دوزاری‌م نیفتاد، اما خب باز، آخرین باری که فوتبال سالنی با جوراب گولّه‌ای تو هال خونه بازی کردم، همین چند هفته پیش بود که ساعت 3 نیمه‌شب وقتی دو تا گل جلو بود تیم ما همساده‌ةا اومدن دم در! بعد اینکه کلی ممنون. من یه چیزایی تو حافظه‌م مونده یادم نیست درسته یا نه، اما گمونم یعنی تا حالا شد هنری بودن وو اردیبهشتی بودن دیگه؟ یه چیز دیگه هم با تگ مکین (!) تو ذهن من مونده که این یکی رو واقعا یادم نیست قبلا هم گفتم، یا اینکه اصلا چرا باید بگم، اما به‌هرحال، اون صحنه‌ی باران ماهی تو شهر، مال فیلم «آخرین نبرد»ه که برادر بسون ساخته. می‌گن ظاهرا فیلم پایان‌نامه‌ش و اینا هم بوده. حالا نمدونم اونا هم پایان‌نامه دارن یا نه تو خارجه این‌شکلی که اینجا ملت می‌دن بقیه بنویسن! بازم خیلی ممنون :D
Kiana:
شیرینی هم چشم :ی هر وقت شما بفرمایین :ی
sepp:
استاده سردار هم اونجا بود یعنی؟! :ی