« نمی‌شه عنوان نداشت؟ | Main | هلند-ایتالیا »

دوشنبه ۲۰ خرداد ماه ۱۳۸۷

تعزیرات

نمی‌دونم از استرس فرداست یا "به درک" گفتن‌های این روزها به استاده یا بدبیاریِ آخر تعطیلات تا همین امروز، که انگار با خودم لج می‌کنم، که همین که از دانش‌گاه برمی‌گردم ول می‌کنم همه چیو. پهن می‌شم پای ناپایانِ این مجازستان یا کتاب می‌خونم یا الان دلم می‌خواد برم فیلم ببینم بدون ذره‌ای شوق درس و تمرین... آره تقصیر استادِ منفی‌بافِ هیچ-کاریزمای-استادی-نداشته‌مه. دیروز که گفت صدای سازت ضعیفه، بهتره فردا دوئت‌تون رو اجرا نکنین چون جلوی جمع دل‌سرد می‌شین و بذارین همون روز امتحان بزنین، همون لحظه‌ای که تو چشمای یخ‌ش نگاه می‌کردم و می‌گفتم پس چرا دوئت فلوت دادین به‌مون که ناکوک‌تر و سخت‌تر از هم‌نوازی‌های دیگه است، همون لحظه "به درک"ه رو داشتم می‌پروروندم تو دلم... نه! خب هرچی می‌خواد بگه بگه، تو که باید جری‌تر بشی و بیش‌تر تمرین کنی، می‌ندازم‌ش تقصیر فردا، انگار منتظرم یه طلسمی فردا تو دادگاه بشکنه، اصن از همون یک ماه پیش که آقای همسایه- که از بختِ بد، سلاملیک‌های راه‌رویی‌مون بیشتره باهاش نسبت به بقیه و رودرواسی‌ه هم بیش‌تر- اون دو تا برگه‌ی کذایی‌ه دادسرا رو که در کمال نامردی هیچ پاکتی نداشت، سه طبقه آورد بالا و حتمن در تمام اون مدت هم زل زده بوده به اسم‌هامون و اون لوگوی بی‌ریختِ قوه‌قضاییه گوشه‌ی راستِ بالاش و اون "برگ احضار متهم" و "محل حضور: خ شهید یهشتی ..." و " اگر وکیل انتخاب نموده‌اید..."اش، که وقتی درو باز کردم با تعجب دادشون دست‌م و گفت: خیره ایشالله! که با این‌که می‌دونستم با یه همچین شکل و شمایلی قراره این نامه‌ها برسه (و اصولن هم لطف کرده‌ن و جُرم رو ننوشته‌ن توش تا تخیلات ملت رو بپرورن) ولی باز همه‌ی انرژی‌مو جمع کردم که بتونم لب‌خند مبسوطی مبنی بر بی‌اهمیتی ماجرا و ای بابا یکی از همین مشکل‌هایی‌ه که واسه همه پیش میاد تحویل‌ش بدم و بگم: بعله خیره! از همون روز هرچی هم بخوام گول‌ش بزنم این ناخودآگاه‌م خر نمی‌شه و انگار یه نگرانیِ دائم توی همه چی دارم. یعنی واقعن فردا به خیر می‌گذره؟ اصن می‌گذره؟ آره این یله‌شده‌گی از همین استرسه. کاش اقلن ماشین داشتیم فردا. چه خیال خامی که هنوز عادت نکرده‌ایم به این کاغذبازیای پدر درآر این مملکت و فکر می‌کردیم حالا به درک که از پنج‌شنبه مونده‌یم بی‌ماشین و اون پی‌جیِ طفلکِ تازه دنیا اومده هم تو پارکینگ بابایی داره از تنهایی دق می‌کنه، یک‌شنبه تحویل‌ش می‌گیریم و خلاص، نگو تازه اولِ من بدو-آهو بدوئه (آقا به جون مادرم من این جوکه رو نشنیدم، هی از بچه‌گی‌مون فقط می‌شنیدم که این تیکه آخر یه جوک زشته! به جای گیردادن ما رو از تقلید کورکورانه به‌کار بردن این اصطلاح نجات دهید!) الاهی همین بلا سر خودت بیاد پلیس نامحسوس زانتیا! آخه الاغ! ماشینی رو که هنوز نه سند داره نه کارت، می‌خوابونن؟ کی می خواد از پارکینگ درش بیاره نامرد! ذلیل شده! دیگه یه انحراف به راست بدون راهنما این همه زد و بند نداره. کاش اقلن یه خلاف سنگین‌تر بود، هه! اصن نفهمیدیم اون کُدی که تو برگ جریمه‌ش نوشت که چهارتومن جریمه‌ش بود چه تخلفی بود! کاش انقد که خرج آژانس برگشت‌مون و جریمه و برو بیا و پن-شیش روز پول پارکینگ دادیم و قراره بدیم، تو رشوه گرفته بودی ول می‌کردی آخه! اعصاب‌خُردی‌ها و معطلی‌های مزخرف بانک پیش‌کشِ خودمون اصن.

پاشو برو بچه! سانی که خواب خوش‌ه، ای کاش منم می‌تونستم مث دیشب مرغ بشم و ساعت نُه بخوابم (یعنی یه ساعت پیش!)، ‌لج‌ه هم که بدجوری نشسته ور دلت و نمی‌ری سراغ درس، دی‌اس‌ال هم که خدا رو شکر، سپلشت آید و زن زاید و اینترنت جان‌ش به در آید ه و حتا نمی‌تونی غرهاتو پست کنی، پاشو برو اقلن یا با ونه‌گوت حال کن و "سلاخ‌خونه..." رو تموم کن یا بیشین بعد مدت‌ها یه فیلم دبش ببین و منتظر زنگ رفقای هم‌بندی باش که ببینی فردا چه‌جوری برین بالاخره...

هااا جانِ اینترنت به بر آمد و سانی هم از رخت‌خواب به پای "روزگار قریب" به در آمد و منم پُستیدم. قافیه‌ام هم که تنگ آمد و مادرِ نثر مسجع به... ای بابا... به جفنگ آمد.

Comments (8)

Azin:
به خیر می گذره سحری جان گور بابای همه ی دنیا هم کرده دل قوی دار و اینا :*
گرچه شب تاریک است، دل قوی دار سحر نزدیک است. چقدر ایهام داشت این شعر. چون اولا حالا که من دارم اینو می نویسم واقعا سحر نزدیک است. ثانیا سحر که خود تویی و همین نزدیکا تو کرجی. خوب بهشتی و اینام که راهی نیست. شاید وقتی داری این کامنتو می خونی همه این اتفاقا اومده و رفته. عوضش ببین چقدر سوژه داری که سی سال بعد واسه نوه نتیجه ات تعریف کنی که : آره مادر سنه 1387 بود که..
خیره ایشالله سحر جوون نازنینم ... دل قوی دار و اینا ... بعدشم الکی تنبلی و بی حوصلگی و غر غراتو ننداز تقصیر همه چی ... خوب رک و راست بگو دلم تنبلی و اینا میخواد مگه چی میشه : ی... حالا دمپایی پرت نکنی طرفم که این چه وضعشه تو باز حالت خوش نیس چرا کامنتدونیه مارو خط خطی میکنی... ما چاکریم دربست ایشالله که همه چی خوب پیش میره عزیز دل و اصلن هم نگران نباش :-*
هی مکین نازنین ، اینقدر نگران نباش . بعیده واقعا حکم جدی براتون ببرن . ما هم پارسال شهریور ماه درگیر چنین مشکلی شدیم و خوشبختانه زیاد درگیرمون نکرد . هرچند که از مدتها قبل و مدتها بعدش تلفنهای مشکوک بهمون می شد با پیش شماره 113 !! بعد هم اصلا معلومه خلاف کارین ها ! حتی ماشینتون هم هیچی نشده توقیف شد ؟؟ خبر یادت نره
می‌گم تو چرا وقتی درگیری نثرت مسجع می‌شه؟! ؛) اما جدا ایشالله که چیزی نیست! اینا اگه قرار باشه واسه هر گروهی که اینجوری اذیت می‌کنن، خودشون رو خیلی درگیر کنن که همش باید بشینن سر این کارا. مطمئن باش زهر چشم رو که گرفتن، بقیش حله. همین چند وقت پیش هم واسه خانواده‌ی من این مشکل رو به وجود آوردن! البته شما سنی ازت گذشته و مثل جوونا دل شیر نداری! :ح اما نترس، هیچی نیست. در ضمن به قوانین راهنمایی رانندگی هم احترام بذار!
عاطفه:
خیلی قشنگ نوشتی قربونت برم. از قدیم گفتم!: اگه یه خر بهت لگد بزنه تو هم بهش لگد می زنی؟ اگه یکی مریض باشه روت بالا بیاره تو هم روش بالا میاری؟ اگه یه سگ هار گازت بگیره تو هم گازش می گیری؟ البته در اینجا قبول ندارم که نیش عقرب نه از ره کین است! ولی قصه خوردن ما هم علاجی نداره. مریض ان عزیزم . نیش عقرب که از ره کین است مرض بی درمونش این است! اِهههم!
والله عاطفه جون با این نوناشون!
che ghoraye be jaii boodhaa!bade modatha hess kardam delam vase ghorzadanetam tang shode.shayad!