نمیدونم از استرس فرداست یا "به درک" گفتنهای این روزها به استاده یا بدبیاریِ آخر تعطیلات تا همین امروز، که انگار با خودم لج میکنم، که همین که از دانشگاه برمیگردم ول میکنم همه چیو. پهن میشم پای ناپایانِ این مجازستان یا کتاب میخونم یا الان دلم میخواد برم فیلم ببینم بدون ذرهای شوق درس و تمرین... آره تقصیر استادِ منفیبافِ هیچ-کاریزمای-استادی-نداشتهمه. دیروز که گفت صدای سازت ضعیفه، بهتره فردا دوئتتون رو اجرا نکنین چون جلوی جمع دلسرد میشین و بذارین همون روز امتحان بزنین، همون لحظهای که تو چشمای یخش نگاه میکردم و میگفتم پس چرا دوئت فلوت دادین بهمون که ناکوکتر و سختتر از همنوازیهای دیگه است، همون لحظه "به درک"ه رو داشتم میپروروندم تو دلم... نه! خب هرچی میخواد بگه بگه، تو که باید جریتر بشی و بیشتر تمرین کنی، میندازمش تقصیر فردا، انگار منتظرم یه طلسمی فردا تو دادگاه بشکنه، اصن از همون یک ماه پیش که آقای همسایه- که از بختِ بد، سلاملیکهای راهروییمون بیشتره باهاش نسبت به بقیه و رودرواسیه هم بیشتر- اون دو تا برگهی کذاییه دادسرا رو که در کمال نامردی هیچ پاکتی نداشت، سه طبقه آورد بالا و حتمن در تمام اون مدت هم زل زده بوده به اسمهامون و اون لوگوی بیریختِ قوهقضاییه گوشهی راستِ بالاش و اون "برگ احضار متهم" و "محل حضور: خ شهید یهشتی ..." و " اگر وکیل انتخاب نمودهاید..."اش، که وقتی درو باز کردم با تعجب دادشون دستم و گفت: خیره ایشالله! که با اینکه میدونستم با یه همچین شکل و شمایلی قراره این نامهها برسه (و اصولن هم لطف کردهن و جُرم رو ننوشتهن توش تا تخیلات ملت رو بپرورن) ولی باز همهی انرژیمو جمع کردم که بتونم لبخند مبسوطی مبنی بر بیاهمیتی ماجرا و ای بابا یکی از همین مشکلهاییه که واسه همه پیش میاد تحویلش بدم و بگم: بعله خیره! از همون روز هرچی هم بخوام گولش بزنم این ناخودآگاهم خر نمیشه و انگار یه نگرانیِ دائم توی همه چی دارم. یعنی واقعن فردا به خیر میگذره؟ اصن میگذره؟ آره این یلهشدهگی از همین استرسه. کاش اقلن ماشین داشتیم فردا. چه خیال خامی که هنوز عادت نکردهایم به این کاغذبازیای پدر درآر این مملکت و فکر میکردیم حالا به درک که از پنجشنبه موندهیم بیماشین و اون پیجیِ طفلکِ تازه دنیا اومده هم تو پارکینگ بابایی داره از تنهایی دق میکنه، یکشنبه تحویلش میگیریم و خلاص، نگو تازه اولِ من بدو-آهو بدوئه (آقا به جون مادرم من این جوکه رو نشنیدم، هی از بچهگیمون فقط میشنیدم که این تیکه آخر یه جوک زشته! به جای گیردادن ما رو از تقلید کورکورانه بهکار بردن این اصطلاح نجات دهید!) الاهی همین بلا سر خودت بیاد پلیس نامحسوس زانتیا! آخه الاغ! ماشینی رو که هنوز نه سند داره نه کارت، میخوابونن؟ کی می خواد از پارکینگ درش بیاره نامرد! ذلیل شده! دیگه یه انحراف به راست بدون راهنما این همه زد و بند نداره. کاش اقلن یه خلاف سنگینتر بود، هه! اصن نفهمیدیم اون کُدی که تو برگ جریمهش نوشت که چهارتومن جریمهش بود چه تخلفی بود! کاش انقد که خرج آژانس برگشتمون و جریمه و برو بیا و پن-شیش روز پول پارکینگ دادیم و قراره بدیم، تو رشوه گرفته بودی ول میکردی آخه! اعصابخُردیها و معطلیهای مزخرف بانک پیشکشِ خودمون اصن.
پاشو برو بچه! سانی که خواب خوشه، ای کاش منم میتونستم مث دیشب مرغ بشم و ساعت نُه بخوابم (یعنی یه ساعت پیش!)، لجه هم که بدجوری نشسته ور دلت و نمیری سراغ درس، دیاسال هم که خدا رو شکر، سپلشت آید و زن زاید و اینترنت جانش به در آید ه و حتا نمیتونی غرهاتو پست کنی، پاشو برو اقلن یا با ونهگوت حال کن و "سلاخخونه..." رو تموم کن یا بیشین بعد مدتها یه فیلم دبش ببین و منتظر زنگ رفقای همبندی باش که ببینی فردا چهجوری برین بالاخره...
هااا جانِ اینترنت به بر آمد و سانی هم از رختخواب به پای "روزگار قریب" به در آمد و منم پُستیدم. قافیهام هم که تنگ آمد و مادرِ نثر مسجع به... ای بابا... به جفنگ آمد.

Comments (8)
- کامنت نوشته شده توسط Azin در روز دوشنبه، ۲۰ خردادماه ۱۳۸۷، ۱۱:۳۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط گلمریم در روز سه شنبه، ۲۱ خردادماه ۱۳۸۷، ۱:۱۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط تنهاترین در روز سه شنبه، ۲۱ خردادماه ۱۳۸۷، ۱:۲۰ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مرجان در روز چهارشنبه، ۲۲ خردادماه ۱۳۸۷، ۹:۴۷ صبح
- کامنت نوشته شده توسط iVahid در روز پنجشنبه، ۲۳ خردادماه ۱۳۸۷، ۱:۳۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط عاطفه در روز شنبه، ۲۵ خردادماه ۱۳۸۷، ۱۱:۰۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز یکشنبه، ۲۶ خردادماه ۱۳۸۷، ۸:۲۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط araam در روز چهارشنبه، ۲۹ خردادماه ۱۳۸۷، ۱۱:۵۷ بعدازظهر