آخرِ پریشب: انقدر خسته و کمخواب بودم که حاضر نشدم بشینم فوتبال ببینم و برای اینکه گولمو نخورم قبل از شروع شدن فوتبال خوابیدم. حاضر نبودم ریسک کنم و برای امتحانِ فردا کمخوابی هم داشته باشم. رویاپردازی؟ جیم ثانیه. و خواب.
دیروز: وسط شلوغی هال دانشکده که یهسری آدم مضطرب و منتظر امتحان، یه کلاسِ خالی یا نیمکتِ عرشه یا صندلیای گوشهی هال رو گیر آوردهان یا مثل من پهنِ کفِ زمین شدهان و دارن آخرین ساز-گرمیها رو میکنن و یا با بقیه چونه میزنن که نفر بعدی برن تو اتاق زایمان -علی جوونور! به زبون تو لابد اتاق امتحانِ ساز با اون ژوریش، مخصوووصن ژوریِ ما سازهای بادی، میشه اتاق زایمان دیگه. یا حالا بهترش میشه آمپول زدن. باید بزنی. چه جرات داشته باشی و نفر اول بری تو چه هی لفت بدی و بذاری آخر- وایمیسم و میپرسم بچهها کی دیشب فوتبال دید؟ حواسها از سازها و چشمها از نتها بلند میشه: عجببازیای بودها! روسیه چه میکرد. من: روسیه؟ آره بابا سه تا گل زدن. هلندو بگو! من: هلند؟!!... (ها ها بله یک مدعیِ فنِ فون، به همین شدت شوت!) پووووف! من رفتم امتحان پیانو بدم بابا. و امتحان ملس پیانوی عمومی و استادِ عزیزِ بسیاااار استاد و عزیزِ این درس- نه مانولیتتتتا! حسادت مال دنیای واقعیه. اینجا فقط یک مکان مجازی است.
بعد از ظهرش: رخوت بعد از استرسِ جلوی ژوری شیش نفرهی امتحانِ جونکَنون ساز تخصصی. تازه یادم میافته که گشنمه و ساعت چهاره. حالا میشه ناهار خورد.
دیشب: ور ور ورای من از اولین لحظات دانشگاه تا آخرین لحظهی قبل از ورود سانی به خونه برای سانی زیر دوش! چشاتونو درپیش کنین این بهترین موقعیت برای حرف زدن باهاشه، اصن از لحظات مورد علاقهی منه. از راه رسیده و نرسیده، خرت و پرتهایی که خریده و همیشه دیدنشون هیجان داره رو کف اتاق ول کرده، بپره زیر دوش. بشینی کف زمین روبهروی در حموم، به چارچوب در ِ اتاق تکیه بدی، زانوهاتو بغل کنی و هرچی دلت خواست حرف بزنی و تمام و کمال حواساش بهت باشه! بعله. بله؟ نخیر. حواس من هم به حرف زدنهامه. بعد هم تنبلیهای تا اون موقعمو جمع و جور کنم و حالا که نقشههای شام نپختن نقش برآب شده بپرم یه شام سریع و خوشمزه و مَشتی درست کنم.
آخرشبش: آخرین نبردهای اسپانیا و ایتالیا مثلن دیده شد! دراز کشیده و خواب و بیدار که نگاه کنی همین میشه. جنازهم خودشو به تخت کشوند. اسپانیا برد ها؟ فقط میفهمیدم که کاسیاس حقش بود- نزن فاطمه تو را به ابلفرض! من گاهی عضو حزب باد میشم! اصن دست خودم نیست طرفدار حقام به مولا! و البته بدون مالدینی طاقت ایتالیا ندارم :ي :ي
امروز صبح: بیدار که شدم. نمیتونستم فکرمو مرتب کنم که اصن چی کار کنم. سبکی بعد از امتحان دیروز. هنوز تموم نشدن کامل امتحانا. صبح تو خونه بودن. و تازه فهمیدنِ اینکه هه هه! انگار برق ما هم میره. پس کامپیوتر که نداریم. فیلم ببی... ها چیز نه، یه چایی تو مایکرو... ای بابا! خب گاز رو که میشه روشن کرد چایی درست کرد، روزمرهها رو انجام داد. پهن شد زیر پنجرهی باز این اتاق پر از نور روز، تو سکوتی که چار تا جیکجیک و بق بقو توش داره و هر از گاهی یه بوق ماشین، کتاب خوند. با صدای سرنا و دهلی که هی از دور میاد و انقدر نزدیک میشه که میکشوندت پای پنجره. میبینی دو تا پیرمرد نوازنده رو. باهم صداکردنِ بوق انواع برقیجاتِ تو خونه میفهموندت که برق اومد. ولو میشی اینجا و سعی میکنی برای گردگیری کردن هم که شده یه روزمره بنویسی. و فکر میکنی به اینکه میخوای از سختیها و مهجوریت رشتهی موسیقی بنویسی. پایاننامههامون. حتا بعضی شباهتها به فوتبال! بیکاری بچهها و تصمیماتشون. از در زدنهای شانس بنویسی. از تجربهها. تجربهها که هنوز هم هستن و خوشحالی که هنوز هم جا داری برای لذت بردن از زندگیت. و آخرش فکر میکنی به اینکه چه انگار داری مثل مجریهای صدا-سیمایی آخر حرفاتو جمع میکنی... میذاری میری لابد.

Comments (6)
- کامنت نوشته شده توسط AydA در روز دوشنبه، ۳ تیرماه ۱۳۸۷، ۳:۱۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز دوشنبه، ۳ تیرماه ۱۳۸۷، ۳:۲۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط کنج قفس در روز دوشنبه، ۳ تیرماه ۱۳۸۷، ۷:۲۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط golmaryam در روز سه شنبه، ۴ تیرماه ۱۳۸۷، ۱:۲۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز سه شنبه، ۴ تیرماه ۱۳۸۷، ۶:۱۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط فاطمه در روز شنبه، ۸ تیرماه ۱۳۸۷، ۱:۱۱ بعدازظهر