مکین جان دلت خوشه ها! اون خانوم همسایه بیاد دم در خونه و تا تو میری دنبال قبض تلفنه و برمیگردی، سرک نکشه تا فیها خالدونِ خونه!! مگه میشه؟ خب براش توضیح میدادی که اون تخته نرد اون وسط از بازی دیشبِ کسرا و سانی مونده، با اون چوبهای جِنگا تو و مینا و محمود بازی میکردهاین، بالشه وقت بازی زیر دست و بال سانی بوده، اون سفرهی خالی روی میز رو نانآور خونه که کله سحر رفته نون خریده و تیکهتیکه و فریز کرده باقی گذاشته رو میز تا وقتی بیدار میشی بفهمی که بــَـــه نون تازه داریم، سیم و آچار و کابل و سهراهی و فیش میشِ وَک و ولو هم از نمکهای همیشگیِ زندگیتونه. اونوخ با خیال راحت میرفت نمیخواست دیگه واسه خودش خیالپردازی کنه.

Comments (3)
- کامنت نوشته شده توسط تنهاترین در روز سه شنبه، ۴ تیرماه ۱۳۸۷، ۷:۱۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط کنج قفس در روز سه شنبه، ۴ تیرماه ۱۳۸۷، ۱۰:۱۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز چهارشنبه، ۵ تیرماه ۱۳۸۷، ۲:۲۱ بعدازظهر