« June 2008 | Main | August 2008 »
شاهد باشید که اگر انواع رفقای باب و ناباب با انواع سیگارهای رنگبهرنگشون باعث نشدن که من سیگاری بشم، همانا این کِنتِ سیلور فور با اون جعبه و خودِ خوشگلش یهتنه جورِ همه رو خواهدکشید. ببین سانی! انقد شبا ول نکن برو بیرون منو با این گوگلِ بیحیا تنها بذار. نگی نگفتی ها!
اون روزی که برات مینوشتم، هیچ فکر نمیکردم که دارم اشتباه میکنم، اصلن انقدر مطمئن بودم به حرفهام که دوباره نخونده و ادیت نشده برات نامه رو فرستادم. فکر میکردم خیلی دارم دوستانه رفتار میکنم که عیبی رو که لابد آدمهای دیگه تو رودرواسی بهت نمیگن دارم میگم. چه بیجا فکر میکردم که لحن نامهربونِ تندم اذیتت نمیکنه و لابد با شناختی که ازم داری، میخونی و حداقل از خودت دفاع میکنی. این نقطه ضعف منو میکشه، اینکه هی نگران نقطههای سیاهِ رابطههامام. اینکه باید مطمئن شم پاکشون کردم. کاش اقلن تو هم حرف زده بودی. اونجوری که سنگِ آدما تو حرف زدن باهم واکنده میشه، دوستیه صیقل میخوره، یا یه چیزی بهش اضافه میشه یا تکلیفش معلوم میشه، خیلی بهتره تا این تحویل نگرفتن (دیگه حتا دلم نمیخواد بگم قهر). اشتباه کردم. من آدمِ بیخیال شدن رابطههام نیستم. آدمِ ول کردن رفاقتها به امونِ خدا. اشتباه کردم برات اون نامه رو نوشتم. بیخود این همه ناراحت شده بودم و ازت ایراد گرفته بودم. بیخود ادعا میکنم که دارم سعی میکنم آدما رو همونجوری که هستن بپذیرم نه اونجوری که میخوام و گاهی کم میارم. اشتباه کردم حرفهای ناگهانیِ غیظدار برات نوشتم. معذرت میخوام.
شما خوبین؟ منزل خوبن؟ (اینجا آق سانیِ طفلی میشه منزل!)
زندگیهایمان به پتوی چهل-تکه میماند، تکههای ناقصِ بههم دوخته شده -حرفهای نگفته، راههای نیمه ولکرده، لذتهای ناتمام. پتوی چهلتکه، رنگرنگ، سرهمبندیشده، هیجانانگیز، گرم.
همین پایین مایینها. با رنگِ خر و خاکی.
این تبلیغها بودن اونوختا تو مجلهی "دانستنیها"، انگلیسی رو در خواب یادبگیرید! خبری دارین ازشون؟ آپتو دیت نشدهن اصولن؟ میخوام ببینم یه وسیلهی نساختهن که با یه سیمی میمی چیزی وصل شه به مخ آدم وقتِ خواب، که همینجوری که مثلن داری سعی میکنی بخوابی و هی این مغزت بیشتر باهات لج میکنه و هی ایده فوران میکنه و راجع به همهی موضوعات عالم پُست می نویسه برات یا برای همهی رفقایی که میخوای خبری بگیری ازشون نامه مینویسه و ... همه رو درفت کنه یهجایی اقلن که تو فقط زحمتِ ادیت و پابلیش داشته باشی بعدش؟ آخه صبح که پامیشی یا قیف نیست یا قیر یا مأمورش.
کامنتهای این مطلب
- کامنت نوشته شده توسط مانولیتا در روز دوشنبه، ۱۷ تیرماه ۱۳۸۷، ۶:۲۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط iVahid در روز دوشنبه، ۱۷ تیرماه ۱۳۸۷، ۹:۱۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط hamed در روز سه شنبه، ۱۸ تیرماه ۱۳۸۷، ۱۰:۳۳ صبح
- کامنت نوشته شده توسط تنهاترین در روز چهارشنبه، ۱۹ تیرماه ۱۳۸۷، ۵:۲۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز چهارشنبه، ۱۹ تیرماه ۱۳۸۷، ۰:۰۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط golmaryam در روز چهارشنبه، ۱۹ تیرماه ۱۳۸۷، ۲:۰۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط sepp در روز چهارشنبه، ۱۹ تیرماه ۱۳۸۷، ۴:۵۱ بعدازظهر