« July 2008 | Main | September 2008 »



August 2008 Archives





دوشنبه، ۱۴ مرداد ۱۳۸۷

کافه پیانو

ناتوردشت نخونده‌ام. کافه‌نشین هم نبوده‌ام. ولی کافه‌پیانو و کافه‌ش و آدم‌هاش رو دوست داشتم. چون می‌دونستم کتابیه که حتمن می‌خونم‌ش، هرجا حرفی ازش نوشته شده بود، بدون خوندن سوت می‌زدم و رد می‌شدم- و البته مبرهن‌ه که غیر از اون نامه‌ی وارده‌ی شما سیمون خان! و گذری از یکی دو تا آشنای دیگه- که خودم با فراغ خاطر کتاب رو بخونم.
من فکر می‌کنم شاید آقای فرهاد جعفری خواسته پدیده‌ی وبلاگ رو و یا حداقل این فرم روایت رو (مخصوصن با اون عنوان‌گذاری‌ها)، با یه‌کم طول و تفصیل، از این حلقه‌ی محدود مجازی‌ش به بیرونِ واقعی بکشونه، یه‌جوری که نه سیخ بسوزه نه کباب، نه عامیانه و مبتذل، نه خیلی روشن‌فکر-تی‌آی‌انه (مثل هاکردن آقای هوشمندزاده). نه با شعار و پیامِ مثلن در مذمتِ طلاق و خیانت، که انگار عادتِ خوندن و دیدنِ مردم شده پیام بیرون کشیدن از چیزی -به خودتون نگاه نکنین- نه واقعن به همون "به تخمم" ایی که هی تو حرفاش به‌تون قالب کرده. دوست دارم بدونم نظرِ جماعتِ     دور و برِ وبلاگ و مجازستان نپلک   و تاحدی کتاب‌خون چی بوده راجع به‌ش، که اگه بازتاب خوبی داشته - و حواس‌مون هست که حرف سر ایرانی بودنِ داستانه و هم‌ذات‌پنداری و جذابیتِ بالقوه‌ای که به هر حال می‌تونه بیشتر از بهترین ترجمه‌ی بهترین داستان‌های خارجی باشه- دیگه نمی‌شه به همین راحتی منکرش شد، که عادتِ ماست وقتی یه‌چیزی یهو گل می‌کنه حتمن اول دنبال سوراخ‌هایی می‌گردیم که می‌شه به‌ش گیرداد.
به آخرای داستان که رسیده بودم داشتم فکر می‌کردم انگار کتاب، برای راوی، خودِ صفوراست. ذره‌ذره از اون پنجره شروع شده و لابه‌لای آدم‌های کافه بوده، سوت‌زنون و انگار که نه بابا خبری نیست، بعد رسیده پایین و همه‌ی شخصیت‌های دیگه رو رونده کنار و فقط او بوده، آخر هم با خطرِ کم‌کم واقعی شدن‌ش - یا روشدنِ واقعی بودن‌ش- باید می‌رفته و باید داستان تموم می‌شده، شاید حتا بدونِ خواستِ از تهِ دلِ نویسنده. انگار برای راوی هیچ چیزی ارزشِ مکدر کردنِ پری‌سیما رو نداشته، حتا این‌که بذاره شما - اون‌جور که دل‌تون می‌خواد- با ته‌مزه‌ی صفورا کتاب رو ببندین و یا این‌که دوباره به فکر آدم‌های دیگه‌ی قصه‌ش بیافته، و باز یادتون انداخته که یه کافه است و من و آدم‌هایی که میان و می‌رن. حواستون هم باشه که اگه دارم دمِ پنجره سیگاری می‌کشم تو فکر درختِ عرعرم، این‌که چرا درختِ به این قشنگی باید اسمش عرعر باشه، و نه فکر دیگه‌ای، حالا تو هی واسه خودت خیال کن توجیه‌ه!- مثل اوایل کتاب.

خب دیگه پاشین برین خونه‌هاتون تا غرغرتون درنیومده، من خیلی حسی راجع به چیزی که می‌خونم و می‌بینم نظر می‌دم خیلی وقت‌ها هم می‌گم خوشم اومد یا نیومد، نمی‌گم خوب بود یا بد بود. خوشم بیاد هم می‌تونم از غیرخوشایندهایی که ممکنه داشته باشه بگذرم. منتقد نیستم که راجع به شخصیت‌پروری کتاب و رعایت کردن یا نکردن علامات سجاوندیش نظر بدم، من می‌گم شاید راوی دلش خواسته همین‌قدر از هرکی رو براتون تعریف کنه که کرده، شاید همون‌جوری اصن شناخته آدم‌هاش رو، با کلی تناقض. من که می‌گم بخونیدش، بیانِ نویسنده شیرینه، هرکسی به نسبتِ خودش می‌تونه با چار تا کلوم توش حال‌کنه، شاید مثال بی‌ربطی باشه (به‌قول شما بزرگان: قیاس مع‌الفارق) ولی عطاران رو یادتون بیارین و شوخی‌های سریال‌هاش رو که براساس درک و آی‌کیوی مردم درجه‌بندی‌شده بود. اصن شده به‌خاطر همون چند تا لبخندی که تو لحظاتی از کتاب که می‌تونسته سانسور بشه و نشده، رو لب‌تون می‌شینه، یا مثلن زیرسیگاری‌ای به شکلِ یه لاستیک مینیاتوری با مارکِ بریجستون که وسط‌ش یه شیشه‌ی گود کارگذاشته شده و شما رو مث من یاد هشت‌سالگی و زیرسیگاری‌های به همین خاصیِ بابابزرگ‌م با مارکِ بی‌اف‌گودریچ می‌ندازه، بخونیدش.
احتمالن کلی حرف دیگه هم داشتم که الان نمی‌دونم چی بوده‌ن و بعدن هی یادم بیاد و بگم کاش این هم می‌گفتم. دِ پاشین دیگه، اصن بقیه‌ی حرفام خصوصیه!
هرمس، از اون تیکه‌هایی از کتاب که وسط قهقهه‌هام بلندبلند برای سانی می‌خوندم و می‌گفتم ببین انگار خود خودِ هرمس (یا حالا ورنوش، سیمون یا ایرما...) اینا رو نوشته هم که بگذریم، یا از اصرارش به گفتنِ آب‌جو به‌جای ماء‌الشعیر، اون "نکبت" گفتن‌هایی که تو کل کتاب موج می‌زد ردخور نداشت تو رو به یاد من آوردن‌ش! من یه‌خورده شرمنده‌ام!

 

پ.ن. جوگیری هم بد دردیه ها! وگرنه این همه سلاخ‌خانه شماره پنج و تنهایی پرهیاهو و موراکامی، اشمیت و سلین، چون فکر می‌کنم که در نون و ماست‌خورونی‌های خودم خونده شده‌ن نه هم‌زمان با بقیه، پس دیگه گفتن ندارن دیگه!

پ.ن.تر. خب دیگه رفتم بابا.

کامنت‌های این مطلب

soorena:
مکین بانو من خیلی دوستش نداشتم راستش :) کاملا میفهمم که حس های خوبی پیدا کردی موقع خوندنش چون منم این حس ها رو داشتم تا فصل بیست و دو که راوی و نویسنده باهم قاطی شدن...و به نظرم لوس ترین بخشش هم همون بخش بود...انصافا نثرش خوب بود و یه جاهایی جمله های خوب و خوشایندی داشت اما احساس میکردم اگه یه چیزایی سانسور نشده و مجوز گرفته برای اینه که قبحش رو خواننده درک کنه...نمیدونم شاید هم زیادی بدبین شده م...صفورا و اغواگری هاش رو نمیفهمیدم پر تناقض بود به نظرم...یه دختری که میشینه پشت پنجره تاپ نارنجی میپوشه و از طرفی یهو میفهمیم دانشجوی هنرهای نمایشیه و تهرانیه و...میدونی یه جوری احساس میکردم این نماز خوندن های پری سیما و اغواگری های هیجان انگیز صفورا رو گذاشته کنار هم مثل شر و نیکی که راوی و البته ما بفهمیم زن خوب همون پری سیماست...این وسط گل گیسو انصافا ناز بود:)
soorena:
حالا کی جو گیره:))) میبینی هنوز پابلیش مطلبت منعقد نشده پریدم نظر های مهم از خودم در کردم:))))) اما با همه این افاضاتی که در کردم به نظرم اون ارتباطه خیلی مهمه که آدم با یه اثر برقرار میکنه حالا هرکی هر چی میخواد بگه:) نخسوزن این آدمهای جو گیر...واه واه خدا بدور:))
مکین:
هووووم می‌دونی سورنا، فکر کنم بزرگ‌ترین ریسک ماجرا اینه که شخصیت‌های کتابش خیلی منطبق با واقعیت‌ان. همین بالا هم گفتم انگار مجبور شده یه جورایی که کتاب رو به نفع همون چیزی که عرف می‌پسنده تموم کنه ولی ته دلش هنوز هم یه صفورایی رو کم نداشته باشه، چه می‌دونم. بعد هم چرا نمی‌شه زن‌ها این تناقض شخصیتی رو داشته باشن؟ مگه دل‌بری کردن و اغواگری با تحصیل‌کرده بودن و دانشجو بودن تناقضی داره؟ (یادش به خیر! یه‌زمانی جوون-موونی‌هامون تو کلیپ‌ها به دخترایی که سکسی‌تر بودن می‌گفتیم تحصیل‌کرده، یادتونه سانی، هرمس؟ سید؟) خودمونو که می‌شناسیم، مگه نمی‌تونیم اگه بخوایم چنان اغواگری‌هایی (حالا تو وجه مثبت‌شو فکر کن :ي) داشته باشیم که هیچ به ظاهر آروم و مودب و غیرخاله‌زنک‌مون نیاد؟ و من به نظرم یه خورده گذشته از وقتی که بخواهیم شر و نیکی رو انقد به این کلیشه‌ای به خواننده حالی کنیم. نه گمونم که قضاوتی درمیون باشه بین این دو زن جز همون چیزی که هستن: متفاوت. به هر حال که من اعتراف کردم که در این زمینه هیچ ادعایی ندارم و با چیزای دیگه‌ای تو کتاب حال کردم. و آره گل‌گیسو و این مدل رابطه‌ی پدر و دختر از اون چیزاییه که من همیشه دوس دارم.
soorena:
نمیدونم مکین بانو. بنده هم هیج ادعایی ندارم:) ببین من با اغواگری مشکلی ندارم:) خیلی هم چیز خوبیه:)) مشکل من اینه که زن های داستان دو دسته بودن سنتی و مدرن و نویسنده به من این حس رو منتقل نکرد که اینا هم مثل همه آدمها خاکسترین...حتی اگه جهت گیری نمیکرد باز انقدر قضیه شور نمیشد...نمیدونم من حداقل این برداشت رو نکردم.. میگم برداشت من از شخصیت پردازی کتاب این بود شایدم زیادی دارم سخت میگیرم...اینکه میگی چون توی عرف شخصیت زن سنتی پذیرفته شده است رو از خیلی ها شنیدم در مورد این کتاب ولی به نظرم یه جورایی توجیهه...دلیلی نداره آدم بره سراغ داستانی که مجبور بشه آخرش رو طبق عرف تموم کنه...راستی برو وبلاگ فرهاد جعفری رو هم ببین گرچه آدم نباید به اثر تحت تاثیر نویسنده اش بپردازه:دی




شنیده‌م رَپ‌خون‌ی، خب منم همین‌طور...

چه‌قدر سرعت زندگی بیشتر و بیشتر از قبل شده، داره مجبورت می‌کنه که پابه‌پاش بری، نمی‌ذاره زندگی کنی، فرصتِ ته‌نشین شدن و مزمزه‌کردن به‌ت نمی‌ده، وقتِ مرور خاطره‌ها رو نداری، خوب یا بدش. ول‌ش کن! بدو باید به بقیه برسی. قبل که می‌گم هم نه خیلی دور ها! تو بگو همین پارسال. زندگی هم که می‌گم نه فقط همین زورچپونِ واقعی‌مون، گیرم که هم شاد هم غمگین، زندگی مجازی و وبلاگستان‌مون هم همین‌طور. قدیما پست‌های طولانی‌ای که داشتیم (داشتید)، کامنت‌بازی‌ها، آرشیوکاوی‌ها. دیگه مجال هیچ‌کدوم نیست انگار و تو هم که می‌خوای به هرقیمتی هست این وَرِ مجازی رو داشته باشی، باید ول بشی تو این جریان، شر کردن و نُت و پست‌های کوتاه و بی‌فراغ دل (شاید خیلی هم بی‌ربط نگفتی مسعوده که همه انگار ناخودآگاه دارن به قصد شِر شدن می‌نویسن)، هیچ هم معلوم نیست سرعتِ دنیای واقعیه که خودشو داره به این‌جا هم تحمیل می‌کنه یا ما بس‌که این‌جا داریم دُوونده می‌شیم، تو زندگی واقعی هم کم میاریم. ای به گورِ پدرت گوگل که همه‌ی این سرعت رو -حداقل تو مجازستان- تو داری ترتیب می‌دی، یا ترتیب همه رو تو داری به‌سرعت می‌دی، چه فرق می‌کنه.
اصن تقصیر خودم بود، یه چیزی رو سرچ می‌کردم که گیر کردم تو آرشیو وبلاگت. دیگه مجال‌ش نیست، مرورکردن، مزمزه‌کردن، خاطره‌کاوی، آرشیوگردی... نه. دیگه از منِ مکین هم برنمیاد. ولش کن بدو که جانمونی!

 

پ.ن. می‌بینی گوگل پدسگ! اگه هوس کنی مثل الان به‌روز شده‌های ملت رو نشون ندی همه‌مونو از هم می‌بُری! بی‌خود نیست گاهی فکر می‌کنم خب همونجوری که ممکنه تمام فون‌بوکِ موبایلم بره هوا و من که هیچ لینک دیگه‌ای به خیلی از آدم‌های اون تو ندارم هیچ خاکی ندارم که تو سرم بریزیم، پس بشینم و دستی (خب گوشی‌م خروجیِ یو‌اس‌بی نداره) همه‌ی شماره و آدرس‌ها رو یه‌جا وارد کنم، همون‌جوری هم ممکنه گودر ننر بشه و به ریش‌مون بخنده پس باید آدرس وبلاگ‌هایی رو که می‌خونم هم یه‌جا غیر از گودر و رولینگ و هارد کامپیوترم حتا، داشته باشم، کور خوندی! همین الان شروع می‌کنم... فقط وای به حال‌ت اگه دوباره گیرِ جدیدتری به بلاگ‌اسپاتی‌ها داشته باشی!

کامنت‌های این مطلب

من بودم که گفته بودم می نویسیم تا شر شویم. شک نکن که من بودم.
lala:
مکین جون آدرس ایمیلت واسم نیومده. مال خودمو می ذارم این جا برات. خوب منم همین طور!
لم دادیم روی شنای ساحل / دریا رو می بینم تو اون چشای زاقت* / میگم اوووو لالا / برم قربون اوووون پاها... همیشه این واسه م سوال بوده که عکس اون بالا پاهای خودته یا نه ؟ اگه هست بگو تا هیزی کنم . میگه چی ؟" چرا میره جلو عقربه هی ؟ متنفرم از ته دل من از اول مهر " تا این مهر کوفتی نرسیده ، در خونه َتو به روی ما حبسی های ملهوب و ملعوب ( برگرفته از لهو و لعب ) باز کن ، بذا بیایم یه توک پا ببینیمت . به مولا دلمون داره تو سینه پرپر میزنه ، نذا این کفترای عاشق بیمیرن بامرام ! عشقی ! خیلی می خوامت . بابا بستنی ، شوکولات ، کافه گلاسه ، دوستت دارم . حتمن باید بیام اینجا جلوی همه اعتراف کنم ؟ هان ؟ * از دیکته ش مطمئن نیستم ، تقصیر مامانمه با اون اما گفتناش ! راستی خواب مازی رو دیدم ، وااااااای ، اگه بدونی ... ( مانولیتا جان ، مادر ، اینجا کامنتدونی وبلاگه . ببخشید مکین جان ، این بچه نمیدونه چیو کجا باید بگه ، با اجازه تون ما رفع زحمت کنیم ... )
ممنون. با فيلتر شکن لاگين کرد :)
امشب که خواستم براي مهربان همسر از چيزايي که طول روز خوندم تعريف کنم، ديدم يکي دوتاش رو بيش تر يادم نيس. يعني مثلا از حدود 50 تا پست وبلاگ. همون موقع يه فحشي دادم به اين گودر و اين بازيا که تند تند به خاطرش عذامون رو مي جويم و اصلا مزه ش رو نمي چشيم
عجب! بله دیگه سرعت رفته بالا شما هم مجبور نیستی سرعتت ببری بالا زندگی کن و از زندگیت لذت ببر اگه مجبور باشی تو یه خونه به مدت مدید کارگری کنی :))
ما مخلصیم آپچی...! هیییی آپ نمیشی هیییییی آپیدنت نمیاد... ما هیییییییییی میاییم این صفحه رو میبینیم و میریم و هیییییییی احوالپرسیه میاد و چیزی نمیگیم ........ بعد خوب آدم دلش تنگیده میشه کمرنگین شما از بس و میاین در میزنین و در میرین و اینا دیگه!!! خوب بعد فارسی چطوریه اونوخ میس یو هوار تا و اینا آخه بابا جان؟ فقط غرض ثبت این لحظه دلتنگی بود وگرنه این کامنت هیچ ارزش قانونی دیگه ای نداشته بیده بید .....چاکککککککککریم




جمعه، ۲۵ مرداد ۱۳۸۷

تو بگو نارسیسه

زن بودن قشنگ‌ترین کار دنیاست! نه، تازه کشف نکرده‌م! خیلی‌ها هم گفته‌ن می‌دونم، این همه هیاهوی دور و بر هم دارم می‌بینم از حق نداشته‌ی زنان و متأثرم. من ولی الان همچین بدون این‌که دستِ خودم باشه داره از زبونم شُره می‌کنه رو انگشتام که بنویسم زن بودن بهترین بودنِ دنیاست.
بعد هم خدا رو شکر کنم که آینه‌ها خلق شده‌ن و هم دیوارهای سفیدی که سایه‌ی شارپ و بی‌حاشیه‌ی آدم رو بندازن رو خودشون- دیدی؟ اون‌جوری که از یه نورِ کمِ مستقیم‌ه، سیاهِ سیاهه؟- وگرنه تو این هیر و ویر چشمه از کجا باید گیر می‌آوردم. گیرم که پیدا کردم، اومدیم و گلِ نرگس بودن به‌م نمی‌اومد... اصن بدجوری داره دلم نمی‌خواد جای هیچ‌کس دیگه‌ای باشم.

کامنت‌های این مطلب

ما که البت نمی‌دونیم شما چی می‌گی اما حکما هست دیگه! مهم هم همینه مکین. خود آدم باید راضی باشه و بس! (قال آی‌وحید)
منم اگه جای مکین بودم این همه دوست داشتنی بودم خوب اینجوری میشدم دیگه!
soorena:
man ham be tarze bimargoonei in ghaziaro ghabool daram:D fekr konam bekhatere Gemini boodan ham bashe:))
ام... خوبه كه اين طوري فكر مي كني. من زياد نمي تونم اين طوري فكر كنم. شايدم اصلن نمي تونم!
Anonymous:
میدونستی نرگس مرد بوده ؟
مکین:
اوووهووم! واس همین گفتم "نارسیسه" با تای تأنیث :ي
amir:
ما اومديم اينجي سر زديم /گرچه خونديم، نخونده پر زديم نوشتن به جا نديديم در اين وبلاگ كه/ بي نوشتن از خواندن همين جور پرپر زديم قصد تمجيد داشتم و عرضه نفهميدنم چون خوابم




چهارشنبه، ۳۰ مرداد ۱۳۸۷

صد و بیست و دو

می‌خوام تمرین کنم که بنویسم،‌ نه از اون تمرین‌های که خانوم پیاده‌رو می‌کنه ها! از همین دست‌گرمی‌هایی که وقتی هیچی ندارم بنویسم یا گاهی هم از شدت همه‌چی داشته‌گی واسه تعریف کردن، کُپ می‌کنم و هیچی نمی‌نویسم. از همون‌ها که ممکنه یه روزمره‌ی ساده باشه، تکرار یه حس تکراری باشه، هرچی دل تنگم می‌خواهد باشه. اصن می‌دونین چقد درفت واسه خودم این‌جا ردیف کرده‌م که نه کاملن نه اونی که دلم می‌خواد واسه همین هیچ حس و حالش پیدا نمی‌شه که بیام بذارم این‌جا (نه لالا خانوم این‌ها غر نیست که وااای حال نوشتن ندارم). اصن می‌خواین آنونس بدم که چه‌ها می‌خوام تعریف کنم براتون و حتا درفت‌شون هم نکرده‌ام؟ شاید اون‌جوری شماها یه گیری دادین که مجبوور شم بیام بنویسم. پس داشته باشید:

- می‌خوام از این دو تا خواهرزاده‌های فسقله که دومی هنوز ده روز هم نیست به دنیا اومده عکس بذارم.
- می‌خوام از مسافرت و پریدن و چریدن با بچه‌های دایی که تین‌ایجر درون‌تون رو (بله آقای وضعیتِ آخر یادش رفته که به غیر از کودک درون تین‌اجر درون هم داریم بد!) بدجوری بیدار می‌کنن بنویسم.
- می‌خوام یه موسیقی خل‌خلانه‌ی باحال براتون بذارم.
- می‌خوام از ... و ...‌ها بنویسم.
- ...
- آهاااا حتا...

دیگه چیزی یادم نمیاد عجالتن. دارم هم سعی می‌کنم هی نوشته‌مو بیس بار نخونم و به جاهای مختلفش و واکنش دیگران و ال و بل فکر نکنم.

اصن هیچ معلومه که آواز در باران مکین هم الکی‌الکی یک‌ساله شد؟! اوووه اون هم چه یک سالی! یادم باشه بیام بنویسم...

کامنت‌های این مطلب

Azin:
مبااااارکه :):*
هاهاها، خوب این که انقدر صغری کبری چیدن نداشت، یک کلمه می‌گفتی تولدمه و دعوت می‌کردی و کیک و اینا. ما هم کادو می‌خریدیم می‌اومدیم بزنی و برقصی و اینا... چرا لقمه رو دور سرت می‌پیچونی؟! :ی انی‌وی مبارکه! ؛)
آخي، منم تبريک ميگم يه عالمه براي ني ني و اينجا که يه ساله شده :*
فکر کنم چون یکساله شده یهو این تصمیم رو گرفتی.نوشتن رو میگم. ولی بعضی اتفاق ها و آدم ها و مکان ها هستن که وقتی زمان از روشون میگذره دیگه نمیشه وصفشون کرد تو نوشته پس اونایی رو که می خوای بنویسی تند تر شروع کن به نوشتنشون.
ئه سرین:
مکین هستند یک ساله از کرج! :-*
فرانکلین:
خانم مکین. یکسالگیتون مبارک
خیلی مبارکه مکین بانو :) بعدشم بالاخره هیشکی به من نگفت این مکِــین که این همه دوسش دارم یعنی چی:(
soorena:
تولد تولد تولدش مبارک:) هر چه ميخواهد دل تنگت بگو :*
یعنی الان داری تمرین میکنی که لقمه رو دور سرت بچرخونی و بخوری حتی آیا؟؟؟ یا نه بلد بودی رو نکرده بودی حتی :دی خوب تولدش مبارکه خیلی خیلیییییی زیاد. ولی حالا نمیخوایی شیرینی بدی چرا میپیچونی خوب :دی منتظر همه اون لیسته هستیما وگرنه خودم میام هر روووووووز گیر میدم چی شد اون آپدیتی که قولشو دادی :-* خوب باشی همیشه گل خانم
تبريك مكين جان! هم براي فسقله و هم آوازت در باران :)
sormeh:
به این زودی ؟؟؟ (:




پنجشنبه، ۳۱ مرداد ۱۳۸۷

حتا هوس کنم که شماره‌دار بنویسم، اشکالی نداره هرمس؟

هوس، چه خوب تک تکِ حروف و آواهاش حق مطلبِ "هوس" رو به‌جا می‌آره. حالا تو هی بگو اسم‌های "  َ  " دار زشتن!

1. بهتره که همه‌تون در زندگانی یک فقره "سانی" داشته باشین، در هر نقشی که می‌خواد باشه، چون می‌تونه تا سرحد آبروتون-به-باد-از-شدت-بروز-هیجان، سورپرایزتون کنه، حتا خودش هم ممکنه سورپرایز بشه! فقط شرطش اینه که هی ازش نپرسین که داریم کجا می‌ریم، می‌خوایم چی کار کنیم،‌ دنبال چی می‌گردی، با کی حرف زدی، ‌چون نه‌تنها جواب‌تون رو نمی‌ده و ضایع می‌شین بلکه بازی رو هم به‌هم می‌زنین و اگه عاشق برنامه‌ها و قرارهای غیرمنتظره‌این مزه‌ش رو از دست می‌دین. (البته این بازی به هیچ عنوان درمورد مهمون به خونه دعوت کردن سورپرایزی صدق نمی‌کنه! مونیکای درونم به جوش میاد اون‌وخ).

2. ... منم صدات رو دوست دارم خیلی. لب‌های همیشه آماده‌ی بوسیدن‌ت رو یادم می‌آره، اصلن انگار دوخته شده این صدا و لب‌ها به هم، که وقتی روبه‌روم نشستی و نگاهم رو لب‌هاته، حرف‌نزده هم صدات می‌پیچه تو گوشم...
این‌ها رو- یا یه چیزی تو همین مایه‌ها رو-  از لابه‌لای پچ‌پچه‌های تلفنی دخترک بغل دستی تو سالن انتظار آموزش‌گاه شنیدم.

3. سانی‌تون می‌تونه حتا در این حد باشه که وقتی همه‌ی بچه‌های ریز و درشتِ دایی‌ها (به‌شوق باهم بودن تا فرودگاه و بدرقه‌ی دختر داییِ "زاده‌ی آمریکا"یی که هرسال تعطیلات تابستونی مدرسه‌ش رو برای همین خل‌خلیت‌های با ما و بچه‌های عموها بودن و بدون هیچ درکی از "جبر جغرافیایی" می‌آد ایران) چپیده‌ن تو یه ماشین! و شما دوتا که دو نصفه‌شبی مثلن به‌خاطر تب و سرماخوردگی تو دارین می‌رین خونه که بخوابین از کنارشون تو خیابون‌های خلوت رد می‌شین و هی ساسی‌مانکنه رو زیاد می‌کنین و اونا هم هی از اون‌ور باهاتون می‌خونن تا شما برسین دم خونه و بقیه هم راهی راهِ فرودگاه بشن، یهو تصمیمش عوض شه و فقط برای آخرین حال دادن‌ها به دخترداییه و دو تا پسردایی‌های از بقیه زرنگ‌تری که در یه لحظه‌ی وایسادن برای بنزین بلافاصله خودشونو می‌دوونن به ماشین شما، حاضر بشه یک ساعت راه تا فرودگاه رو با صدای هواااارِ هیچ‌کس و تتلو و رضایا و ساسی و حتا بلک‌کتز بره و بلافاصله هم برگرده. این هم شرطش اینه که فکر نکنین ممکنه از مریضی بمیرین، به دوپینگِ قرص "تایلنول" و نوازش‌های از سر ِ "آخی آخی خوب می‌شی" ِ هر از چندیِ سانی روی پاتون اعتماد کنین و اون راهِ شبانه‌ی خلوتِ دارایِ قابلیت نوستالژیک شدنِ فرودگاه امام رو برین و برگردین و حالشو ببرین.

3. راستی! اون حکم کذایی ما بالاخره اومد. نفری پنجاه‌هزار تومن جریمه‌ی نقدیِ بدل از شلاق!!! تازه با کسرِ دو روز بازداشت‌مون :ي :ي :ي (انتظار واکنش دیگه‌ای غیر از این همه دونقطه دی دارین؟) و تازه به همون شدتِ قبل بی‌پاکت و آبرو-ریزون. یکی از همسایه‌ها صاااف آورده بودش از زیر در ورودی انداخته بودش تو خونه. هیچ دلم نمی‌خواد از کلمه‌های مزخرفی که توش ردیف شده بود بنویسم و حرص بخوریم. یادتون باشه دیدم‌تون به‌تون نشون بدم باهم بخندیم اقلندکن.

4. بعد شرط دیگه‌ش اینه که انتظار نداشته باشین شما رو از روی وبلاگ‌تون بشناسه. سانی‌تون واسه معاشرت‌های غیرگودری-غیروبلاگی خوبه و البته با قابلیت تی‌آی و حتا آی‌تی.

5. البته همون وقتایی که آقای یک پنجره از ساسی‌مانکن اینا نوشته بودن ما تو نخ‌شون بودیم کمی، ولی حالا دیگه بی‌جنبه‌گی ما به جایی رسیده که با همین بروبچز که می‌گم برای توی ماشین ما بودن سر و دست می‌شکونن و نشسته-ننشسته سی‌دی‌شون رو می‌گیرن زیر دماغ‌تون، نه‌تنها سن و سال و مثلن فرهیختگی‌مون رو می‌ذاریم تو داشبورد و درش هم می‌بندیم بلکه سی‌دی رو به‌شون پس نمی‌دیم و با دادن یه نسخه‌ش به بقیه اونا رو هم از راه به در می‌کنیم (اصلن جریان سی‌دی رد و بدل کردنِ ما تو راه برگشت از عروسی شما همین بود فرنایس) و حتا بدتر، خواهرزاده‌ی چهار سال و نیمه‌ی سانی که از گل نازک‌تر به ذهنش هم حتا نمی‌رسید هم تو همین سه-چهار روز این‌جا بودن شست و شوی مغزی دادیم که تا می‌شست تو ماشین: دایی! پارمیتا بذار!! بعد هم هی با خودش زمزمه که: لب‌هات گیرایی داره... و احتمالن بعدن‌ها صداش درمیاد با الفاظی نظیر پدرسوخته و بی‌شرف و حال‌تو بد می‌گیرم و ... اوخ خاک به گورم! حالا دیگه هیشکی بچه‌ش رو با ما معاشرت نمی‌ده.
بحث جدی راجع به این‌که چرا این نوع موسیقی- رپ- باید قابل توجه باشه هم بماند. عجالتن هم که ناتاشا رفت و تا یه مدتی دوباره هرکسی می‌ره تو لاک خودش و ما هم برمی‌گردیم به فرهیخته‌گی‌های کلاسیک/ساندتِرک/علیزاده/بومی/اسپانیش خودمون و هر از گاهی محسن نامجو - هاه! که وقتی تو  راه یکی از هم‌سفری‌هامون باهاشون فکر کردیم اون دوتا عقب ماشین خوابیده‌ان، یواشکی داشبورد رو باز کردیم و سُر دادیم "ترنج" رو تو فضا بعد که بیدار شد گفت این کی بود؟ چه خوب بود! و ما هم لبخند ِ "بعله خب ما هم می‌تونیم مث شما تأثیرگذار باشیم"!

6. نه خب! هیچ هم دنبال بچه اداپت کردن نیستیم بی‌خود واسه‌مون نقشه نکشین، اونایی هم که قبلن خودشون رو به ما اداپتونده‌ن - چند نفرین خداوکیلی؟!- که دیگه هیچی دیگه چشمون کور بزرگ‌شون می‌کنیم.

7. مرسی از تبریکات‌تون. راستی فرانکلین بانو تو نمی‌خوای درست حسابی پیدات بشه دوباره؟

8. سانی‌تون حتا می‌تونه "کامیار"های دوست‌داشتنی و خوش‌معاشرت و قابل‌توجه (خواهش می‌کنم، اختیار دارین قربان!) رو هم از راه به در کنه بس‌که به‌شون می‌باورونونه که قهر بلد نیست!

9. نه بابا سخته این شماره‌زدن‌ها هرمس! زور بزنم هم به ده تا نمی رسه. سرقفلی‌ش مال خودت. دی دی دیگه تو رو نمی‌خوام، دورتو خط کشیدم!

10. کلن سعی کنین یه فقره سانی‌ه رو داشته باشین، به‌تون باهاش خوش می‌گذره اگه بداخلاق نباشه :ي (سانی دیگه برو خونه‌تون! خیلی به‌ت باج دادم)

کامنت‌های این مطلب

خوب این همه تعریف کردی و کلی حسودی ما رو بر انگیختوندی .. اقلا طرز تهیه شو هم میگفتی :دی ولی جدی کلیییییییییی حسودی به این همه خوشی های خوشرنگتون....... همیشه شاد باشین و خدا برای هم نگهتون داره. ماچ
اِه! من پست پیش نفهمیدم که جدی‌جدی یک‌ساله شدی :دی مبارررررکه. چه فست‌فوروارد شده زندگانی!!!
نه قابلیت شماره دار نویسی رو داری فقط به شرط اینکه حتما یه فقره سانی همیشه حی و حاضر باشه یکی در میون تو شماره هات!
ببین مکین من الان بین سنت و مدرنیته دقیقن معلق موندم.خوب اصلن خوبیت نداره والا. من میگم تو که مشاور اعظم خدا اینایی بشین باهاش یه شور و مشورتی بکن من باب اینکه کلن کامنت دونی ها رو ببندیم در یک اقدام دست جمعی. اخه مثلن ادم میمونه که ایاد باید یه سالگی مکین نامه رو اینجا تبریک بگه یا اونجا یا هر جا یا...اقا جون من به خدا ظرفیت اینهمه تکنولوژی اینا رو ندارم اصن.زوره مگه؟تازه این دعوا رو اصولن با خودم سر هر تولدی دارم که نامه بنویسم ایا با کارت تبریک؟یا زنگ بزنم؟یا اس ام اس بدم؟یا کامنت بدم؟ یا پی ام بدم یا اف بذارم ؟ یا میل بزنم؟ یا جدیدن نوت بنویسم بابا اصن نمیییییییییییییییییییییییخوام ای خدا/هرمس ای مکین/وزیر اعظم خدا مددی
اولن که این سانی تون تا وقتی خوبه که قرار نباشه با فامیلاش قرار داشته باشه وگرنه همچین عیش آدم رو منقص می کنه در حد پنجشنبه شب ساعت 8:30 نیمه مست ول کنه بره!ثانین شما با بچه ما معاشرت کنین اون خودش همه اینا رو بلده.ثالثن کامیار منحنی رو می گی یا کامیار ممدسن؟ رابعاً شیرینی حکمتون یادتون نره! البته صبر کنین ما از همه خارجا برگردیم بعد!خامساًمنم به نوبه خودم ازدواج دختر دایی منصور رو بهتون تبریک می گم و امیدوارم که سالیان سال به خوبی و خوشی باهم زندگی کنن و بچه های زیادی داشته باشن و خب به هر حال دعوا نمک زندگی یه ولی ایشاللا شور نشه زندگیشون و ... صدای زهر مار گفتنت رو شنیدم خیلی بی ادبی منم قهرم و می رم!!!س
شما ساسی مانکن می‌گوشید، ما با خود ِ شخص ِ"آیسان باربی" باااس هنگ اوت کنیم.. تازه در فقرِ سانی‌ هم که به سر می‌بریم و میایم اینجا آروووم حسودی می‌کنیم و می‌گذریم .. انقدرم سرمون شولوغِ کاری که مزاحمِ فامیلای شمام شدیم، راستی دخترِ راکر! نمی‌شناسید شما؟؟ یا هرچیزی جز نجیبِ کلسیکال/سنتی؟
مکین:
اصن فاطمه جان تو هرجا می‌خوای هرچی می‌خوای بنویس. صبور باش دخترم و سخت نگیر که این هم از اون "این نیز بگذرد" هاست. یه‌وقت هم دیدی اصن این گودره یهو گور به گور شد! (الیزه رد نمی‌شه از اینورا ها؟) /// دختر راکر که خیلی کمه یرما منم باید از اون رفیق راک-ساز (!) مون بپرسم چون یکی داشتن واسه کارهاشون، بعد هم کدوم فامیل ما؟ کلن جماعت مطربیون یعنی؟ /// سولماز تلافی می‌کنیم به جونِ تو :ي




شنبه، ۲ شهريور ۱۳۸۷

*

دارم زیادی می‌پرم و بالا می‌رم، دور می‌شم از من انگار. باید گاهی خودم رو پایین بیارم، درِ گوشی با خودم حرف بزنم.

کامنت‌های این مطلب

منم دارم زیادی فرو می رم تو زمین، باید یه کم خودم و بکشم بالا و یه نگاهی به آینه بندازم.




دوشنبه، ۴ شهريور ۱۳۸۷

.

 
هیچی به جان خودم همین‌جوری!
جلد یکی از کتاب‌های "آقای آقایان".

کامنت‌های این مطلب

با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز. بدین وسیله از شما دعوت می شود با عضویت در کمپین سلام خاتمی حمایت خود را از کاندیداتوری سید محمد خاتمی اعلام بفرمایید. بیاید باهم به خاتمی و یارانش سلامی دوباره کنیم. لطفا در صورت تمایل از دوستانتان نیز برای عضویت در این کمپن دعوت کنید. با تشکر
خوبی مکین؟ این آقای لاغر مدتیه نیست راستی. کجاست؟ بعد اسم کتابه چیه؟ آقای آقایان؟
مرسي! مرسي! اما فعلا براي عروسي زوده!! من هنوز آرزو دارم! :D ممنون. 20 ماه از عمرم هو تو تو تو!!!
واقعا هیچی؟؟؟ آخه جدیدن همه یه جوری به این آقای لاغر طفلی گیر میدن!!
ببین عزیزم ، حرفو عوض نکن ! اینا پاهای تو هست یا نه ؟ به خدا ما هر دفه یه نظر نیگا می کنیم که حلال باشه
بالاخره تونستم بلاگت باز كنم كولي خوشحالم ننه آخه اينتر نت خونه قط بود 2 هفته با كافي نت وصل مي شدم فك كنم فقط پي سي خودم مي تونه بلاگت رو باز كنه!




چهارشنبه، ۶ شهريور ۱۳۸۷

ردّ نازکِ محوت

این شب‌ها که تو می‌ری و برق هم می‌ره، از اون حس‌های خیلی‌وقت‌نداشته دارم، یه بغل شمع رو بیارم بچینم رو کانتر مثل سقاخونه‌ها، روشن‌شون کنم، بعد بشینم فکر کنم که خب حالا رو این کاناپه‌هه ولو شم کتاب بخونم یا ولو شم فانتزی ببافم، یا فقط ولو شم هیچ کاری نکنم. یا اصن شمع‌بازی کنم. با شره‌های اشک یکی که ریخته رو سنگ و یه کم سفت شده بازی کنم، اشک‌های جمع شده‌ی اون یکی رو که داره شعله‌ش رو خاموش می‌کنه خالی کنم یه گوشه، با بوی چوب صندل‌شون حال کنم، هی این ته‌مونده‌های وارمرها رو که می‌سوزه و تموم می‌شه و لرزون-لرزون خاموش می‌شه رو نگاه کنم و قاب خالی‌شونو بندازم بره.
بعد تو تاریک-روشن خونه که انگار فضاش بیش‌تر شده هی راه می‌رم، اون شمعدون سیاه پایه بلند رو که شمع بلندِ توش حالا دیگه نصف شده برمی‌دارم می‌رم جلوی آینه، دوست دارم این نور لرزون‌ش رو که می‌افته رو صورتم از پایین، دوست دارم به لب‌هام نگاه کنم تو نورش. می‌ذارمش رو میز توالت، دستامو حلقه می‌کنم بالای سرم، سرمو کج می‌کنم تو حلقه‌ی دست‌هام، موهام می‌ریزه دورش، تاپ کوتاهم می‌ره بالاتر، نگاهم رو همه جام می‌لغزه و پایین میاد، شکممو که می‌بینم می‌خندم، می‌چرخم جلوی آینه، دامن چین‌چینم هم می‌چرخه، دست‌هامو میارم می‌ذارم تو گودی کمرم، می‌لَوَندم واسه خودم. صدای کلیدت که می‌چرخه تو در همون‌جوری لَوَندون و شمع به دست میام تو هال. لوسم می‌کنی ولی نه بیش‌تر، میگی می‌خوام دوباره برم کار دارم، هووم... خود شام بهونه است که کلی، شراب داریم! شاید گول خوردی. تا تو از زیر دوش بیای بیرون پاستاهای روغن‌زیتون-مالی و پنیر-روشون آب شده سک.سی و حاضر واسه خوردن. دیس‌ش رو می‌ذارم رو کانتر، کنار شمع‌ها، گیلاس خالی رو هم می‌ذارم، می‌گم بیا همین‌جا وایسیم غذا بخوریم، شراب رو که میاری، خودت اون‌ور می‌شینی، من اما همین‌ور وایمیسم. اولین جرعه‌ی بزرگش که از گلوم می‌ره پایین خودم هم می‌فهمم که لپ‌هام گل انداخته. می‌خوام که مست باشم با همین یه ذره قلپ‌ها، که ول بشم. دهنم که پُره، با اوم‌اوم والس می‌خونم و می‌رقصم وسط آشپزخونه، می‌خوری و زیرزیرکی نگاهم می‌کنی و سر تکون می‌دی. جای تو بودم شمع و شام و شراب رو ول می‌کردم به‌خاطرم. می‌خورم و خم می‌شم رو کانتر دست‌هامو می‌ذارم زیر چونه‌م، نگاهت می‌کنم، صدای قورت لقمه‌تو می‌شنوم. نه! شراب‌ه افاقه نکرد، پاشدی لباس بپوشی، می‌پلکم دور و برت، می‌چلونی‌م، می‌ری. من می‌مونم و شمع‌ها و مستی، یادِ تن‌هامون و کاناپه...

کامنت‌های این مطلب

عاشق اين دست نوشته هاتم. آدمو مي ي ي ي ي بره يه دنياي ديگه. يهو به خودش مياد مي بينه همين جور دستش زير چونه اش، نگاهش رفته دور ها و همكاراش بفهمي نفهمي با تعجب دارن نگاش مي كنن.
ناتالي:
تا باشه از اين متن‌هاي مكيني ;)
soorena:
manam kheili keif kardam:)
خانم جان ما را ترکاندید. مرسی.
sormeh:
عالی بود .
اومدم اعتراف کنم. ببین ریدرمو باز کردم. از بالا شروع کردم خوندن. اول یکی شِیرِت کرده بود. ندیدم نویسنده شو که تویی. چند خط خوندم. یه نگاهی کردم. ولش کردم. نمیدونم حوصلم نیومد یا چی. بعد اومدم پایین رسیدم به اصلیِِ خودت. و آخ جون مکین که بخونمش. دیدم این همونه . بعد خوندمش دوباره. دوستش داشتم کلی. بعد فکر کردم بیام اعتراف کنم. شاید چون همینجوری فکرم مشغوله که چرا اینو اگه سحر نوشته باشه دوست داشتنیه و غریبه نوشته باشه نخوندنی ِبرام... نمیدونم تویی که به نوشته هات روح میدی یا من بیحوصله شدم فقط. شایدم تقصیر منه که تازگیا حال و حوصله نمونده برام. به هر حال دونقطه بغل. دو نقطه خیلی چاکریم. به خدا.
به به چه حس نزدیکی. کلی همذات پنداری و اینها. البته مربوط به قبل از بچه مچه و این حرفها بود. بعدش نمیگی آدم از فضولی می میره که شوهر مکین چی کاره است که نصف شب میاد شام می خوره دوباره میره؟
ننه مي بينم كه برقاتون ميره واسه خودت لوندي مي كوني؟ اي ول به نظر من يه سري آدما هستن كه در هر صورتي دارن واسه خودشون بالا پايين مي پرن هركي كه مي بنتشون زير لب ميگه نيگا كن چقدر چته! ولي خوب نميدونن كه چتي از خودشونه!! ولي به هر حال خوب نوشتي مشروبتم عالي بود دلم آب انداختي ننه :D
amir:
به این تصویری که تو روایت کردی فکر میکنم بعد قانع میشم که زندگی کردن میصرفه
به قول دوستمون : اوه ، پسر !! چه سک-سی !! من چند بار به شما بگم با روح من بازی نکن ؟ خانوم جون ، نداریم . متوجهی ؟ ما ازین عشقولانه ها نداریم !
الهام خضرایی منش:
من اومده بودم که فقط بگم من آپم اما............. الان چهارده دقیقه است که هی می خونم هی میگم دیگه بعدی رو نمی خونم باید برم برا بقبه هم کامنت بذارم که بدونن من برگشتم اما...........باز نمیشه هی می خونم .......هی می خونم تو چی هستی سحر؟ ....چی هستی؟جنی ؟ فرشته ای ؟
مسعوده:
کلاه برمی‌داریم آن قدر که پرهایش زمین را بنوازد و شما بدانید که ما این متن‌تان را دوست داشته‌ایم. از ظرایف و عجایب سانی-سان‌ها و مکین-سان‌ها
کَر ِتیم، خوش.خیال ِ خوش.نویس ...
من هرچی تصور میکنم میبینم کلی رمانتیک بود بی برقی و شمع و شراب و کاناپه آماده و ...خب بعضی وقتا هرچقدر هم همه چی اوکی باشه تا اون 50درصد بقیه رو مود نباشه نمیشه دیگه!!!
البته سرهرمس لابد سعی می‌کند یادش بماند که دفعه‌ی بعد، به هیات زنی حدودن سی‌ساله به این دنیای فانی شما بیاید، گاس که بچشد لذتِ این‌ زنانه‌گی‌های نازکِ محوِ کیف‌آلود را. ما که از این بالا دیدیم به قدر چند سانتی‌متر تکان خورد وبلاگستان‌تان مکین، با اینی که ساختی و پرداختی و انداختی به جانِ ملت!
هنرستانی چیه خواهر.. زدیم به قلب ِ نوجوانانِ ولِ خاکیِ ِشهر.. هنرستانی‌ها که کلی کلاس دارن و از منوهین هم می‌تونن ایرادِ تکنیکی بگیرن کلنم نه که داستان‌های ما ادامه‌دارن.. هم‌چنان مشتاقم به دیدنِ دخترِ راکر، یا کلن آدمه....، یا هر سبکِ دیگر!.. بالاخره همه چیز باید تصویراً به ثبت برسه جا انداخته بودم، درستش کردم.. سَکس، سکسی‌ترین ِ "مردونه" است (وه که چه سکسیست منم!)، گرچه رو ترومپت/ترومبونم یه مکثی کرده بودم.... اما دخترِ چلیست که در قله‌ی آمالِ من نشسته و ساز می‌زنه.. و وااااااییییی از خانومای فلوتیست، اگر که با شمع بلوندند و باقی ِ قضایا
وووي ننه مكين شوخي تو چيزي از معرفت مهربونيت كم نمي كنه!!! مگه من اين همه شوخي كردم ميونم به هم خورد با همتون؟!!! تو شوخي كردي منم جدي حرف زدم اينا فقط ميتونه فقط يه صفت باشه همين و اگه قراره با شوخي كردن ميونتون به هم بخوره همون بهتر كه ... ;) بي خيال ننه!!!
ننه هر موقع تونستي يه سر به ژكس بزن منتظرت هستم و البته نظر هم بده!!!
نکنید خانم جان نکنید! انقدر پز دارایی‌هاتون رو به ملت ندید!حالا ما هیچی، نمی‌گید ۱۹ ساله‌ها ممکنه افسرده بشند، بعد داروی افسردگی بخورند، بعد مثل اون خانومه بشند تو ۲۴ سالگی؟! :ی




يكشنبه، ۱۰ شهريور ۱۳۸۷

Flight of The Bumblebee

موسیقی "پرواز زنبور عسل" اثر "ریمسکی کورساکوف" رو می‌شناسین؟ اگر نه، شاید یاد خاطره‌ی بدتون از تیتراژ کارتون هاچ زنبور عسل که بیافتید یادتون بیاد. اگه خل‌خلی‌ت توی موسیقی رو دوست دارین، موسیقی جَز/بلوز و کرشمه‌ها/خلیت‌های سازهای بادی برنجی رو دوست دارین (ترومپت، ترومبون، سَکسوفون -سلام یرما- با صداهای فلزی، تیز، نافذ و  شفاف‌شون، و البته شکوِهِ به موقع‌شون در موسیقی‌های کلاسیک) و البته اگه یه موسیقی با تمپو (سرعت) ی بالا و شاد و جیغ الان به مذاق‌تون جور درمیاد، پس حتمنِ حتمن این تنظیم محشر و مدرن از پرواز زنبور عسل رو با اون ترومپت شاهکار گوش کنین و اون خاطره بَده رو از ذهن‌تون برای همیشه بندازین بیرون!
تکراری هم اگه بود به جدیدیِ خودتون می‌بخشین لابد.

کامنت‌های این مطلب

salam dooste aziz...age kalameye MAXIM ro dar internet search koni ba video haye navazandeye pianoee ruberu mishi ke unam ahange haj ro be zibaee navakhte ba piano...vaghean daste honarmandi dare...albate shayadm beshnasish chon baraye ahle music va makhsusan piano marufe...thanks az ahange ghashanget...
هی ،اين همون ساندترک فيلم کيل بيله ، اونجائی که اوما تورمن با موتور دنبال ماشين وکيلس مرسی
مکین:
اوپس وقتی که دیر به یاد سرچ کردن می‌افتین! بعد از این‌که پابلیش کردم گفتم کاش این "گرین هورنت" رو هم سرچ کنم تا اقلن اسم نوازنده رو هم براتون بنویسم. دی‌اس‌ال قطع شد، بی‌خیال شدم! پس الان کلی آدم ِ فیلم‌باز-موسیقی‌بازِ ِ دیگه با خودشون گفتن اینو باش! هیچ یاد کیل‌بیل و سلیقه‌ی محشر و آرشیو محشرتر تارانتینو نبودم. مرسی جناب بریف از یادآوریت./// هراسیتا راستش پیانوی این قطعه خب زیاده این ترومپتش فاز می‌ده لامصب!
ای کسانی که به تارانتينو ايمان آورديد بترسيد ازآن روزی که ايمانتان ضعيف گردد . http://brief-encounter.blogspot.com/2008/09/scenes3.html
خوب.