« سلام شیــــرازیا! | Main | شنیده‌م رَپ‌خون‌ی، خب منم همین‌طور... »

یکشنبه ۱۳ مرداد ماه ۱۳۸۷

کافه پیانو

ناتوردشت نخونده‌ام. کافه‌نشین هم نبوده‌ام. ولی کافه‌پیانو و کافه‌ش و آدم‌هاش رو دوست داشتم. چون می‌دونستم کتابیه که حتمن می‌خونم‌ش، هرجا حرفی ازش نوشته شده بود، بدون خوندن سوت می‌زدم و رد می‌شدم- و البته مبرهن‌ه که غیر از اون نامه‌ی وارده‌ی شما سیمون خان! و گذری از یکی دو تا آشنای دیگه- که خودم با فراغ خاطر کتاب رو بخونم.
من فکر می‌کنم شاید آقای فرهاد جعفری خواسته پدیده‌ی وبلاگ رو و یا حداقل این فرم روایت رو (مخصوصن با اون عنوان‌گذاری‌ها)، با یه‌کم طول و تفصیل، از این حلقه‌ی محدود مجازی‌ش به بیرونِ واقعی بکشونه، یه‌جوری که نه سیخ بسوزه نه کباب، نه عامیانه و مبتذل، نه خیلی روشن‌فکر-تی‌آی‌انه (مثل هاکردن آقای هوشمندزاده). نه با شعار و پیامِ مثلن در مذمتِ طلاق و خیانت، که انگار عادتِ خوندن و دیدنِ مردم شده پیام بیرون کشیدن از چیزی -به خودتون نگاه نکنین- نه واقعن به همون "به تخمم" ایی که هی تو حرفاش به‌تون قالب کرده. دوست دارم بدونم نظرِ جماعتِ     دور و برِ وبلاگ و مجازستان نپلک   و تاحدی کتاب‌خون چی بوده راجع به‌ش، که اگه بازتاب خوبی داشته - و حواس‌مون هست که حرف سر ایرانی بودنِ داستانه و هم‌ذات‌پنداری و جذابیتِ بالقوه‌ای که به هر حال می‌تونه بیشتر از بهترین ترجمه‌ی بهترین داستان‌های خارجی باشه- دیگه نمی‌شه به همین راحتی منکرش شد، که عادتِ ماست وقتی یه‌چیزی یهو گل می‌کنه حتمن اول دنبال سوراخ‌هایی می‌گردیم که می‌شه به‌ش گیرداد.
به آخرای داستان که رسیده بودم داشتم فکر می‌کردم انگار کتاب، برای راوی، خودِ صفوراست. ذره‌ذره از اون پنجره شروع شده و لابه‌لای آدم‌های کافه بوده، سوت‌زنون و انگار که نه بابا خبری نیست، بعد رسیده پایین و همه‌ی شخصیت‌های دیگه رو رونده کنار و فقط او بوده، آخر هم با خطرِ کم‌کم واقعی شدن‌ش - یا روشدنِ واقعی بودن‌ش- باید می‌رفته و باید داستان تموم می‌شده، شاید حتا بدونِ خواستِ از تهِ دلِ نویسنده. انگار برای راوی هیچ چیزی ارزشِ مکدر کردنِ پری‌سیما رو نداشته، حتا این‌که بذاره شما - اون‌جور که دل‌تون می‌خواد- با ته‌مزه‌ی صفورا کتاب رو ببندین و یا این‌که دوباره به فکر آدم‌های دیگه‌ی قصه‌ش بیافته، و باز یادتون انداخته که یه کافه است و من و آدم‌هایی که میان و می‌رن. حواستون هم باشه که اگه دارم دمِ پنجره سیگاری می‌کشم تو فکر درختِ عرعرم، این‌که چرا درختِ به این قشنگی باید اسمش عرعر باشه، و نه فکر دیگه‌ای، حالا تو هی واسه خودت خیال کن توجیه‌ه!- مثل اوایل کتاب.

خب دیگه پاشین برین خونه‌هاتون تا غرغرتون درنیومده، من خیلی حسی راجع به چیزی که می‌خونم و می‌بینم نظر می‌دم خیلی وقت‌ها هم می‌گم خوشم اومد یا نیومد، نمی‌گم خوب بود یا بد بود. خوشم بیاد هم می‌تونم از غیرخوشایندهایی که ممکنه داشته باشه بگذرم. منتقد نیستم که راجع به شخصیت‌پروری کتاب و رعایت کردن یا نکردن علامات سجاوندیش نظر بدم، من می‌گم شاید راوی دلش خواسته همین‌قدر از هرکی رو براتون تعریف کنه که کرده، شاید همون‌جوری اصن شناخته آدم‌هاش رو، با کلی تناقض. من که می‌گم بخونیدش، بیانِ نویسنده شیرینه، هرکسی به نسبتِ خودش می‌تونه با چار تا کلوم توش حال‌کنه، شاید مثال بی‌ربطی باشه (به‌قول شما بزرگان: قیاس مع‌الفارق) ولی عطاران رو یادتون بیارین و شوخی‌های سریال‌هاش رو که براساس درک و آی‌کیوی مردم درجه‌بندی‌شده بود. اصن شده به‌خاطر همون چند تا لبخندی که تو لحظاتی از کتاب که می‌تونسته سانسور بشه و نشده، رو لب‌تون می‌شینه، یا مثلن زیرسیگاری‌ای به شکلِ یه لاستیک مینیاتوری با مارکِ بریجستون که وسط‌ش یه شیشه‌ی گود کارگذاشته شده و شما رو مث من یاد هشت‌سالگی و زیرسیگاری‌های به همین خاصیِ بابابزرگ‌م با مارکِ بی‌اف‌گودریچ می‌ندازه، بخونیدش.
احتمالن کلی حرف دیگه هم داشتم که الان نمی‌دونم چی بوده‌ن و بعدن هی یادم بیاد و بگم کاش این هم می‌گفتم. دِ پاشین دیگه، اصن بقیه‌ی حرفام خصوصیه!
هرمس، از اون تیکه‌هایی از کتاب که وسط قهقهه‌هام بلندبلند برای سانی می‌خوندم و می‌گفتم ببین انگار خود خودِ هرمس (یا حالا ورنوش، سیمون یا ایرما...) اینا رو نوشته هم که بگذریم، یا از اصرارش به گفتنِ آب‌جو به‌جای ماء‌الشعیر، اون "نکبت" گفتن‌هایی که تو کل کتاب موج می‌زد ردخور نداشت تو رو به یاد من آوردن‌ش! من یه‌خورده شرمنده‌ام!

 

پ.ن. جوگیری هم بد دردیه ها! وگرنه این همه سلاخ‌خانه شماره پنج و تنهایی پرهیاهو و موراکامی، اشمیت و سلین، چون فکر می‌کنم که در نون و ماست‌خورونی‌های خودم خونده شده‌ن نه هم‌زمان با بقیه، پس دیگه گفتن ندارن دیگه!

پ.ن.تر. خب دیگه رفتم بابا.

Comments (4)

soorena:
مکین بانو من خیلی دوستش نداشتم راستش :) کاملا میفهمم که حس های خوبی پیدا کردی موقع خوندنش چون منم این حس ها رو داشتم تا فصل بیست و دو که راوی و نویسنده باهم قاطی شدن...و به نظرم لوس ترین بخشش هم همون بخش بود...انصافا نثرش خوب بود و یه جاهایی جمله های خوب و خوشایندی داشت اما احساس میکردم اگه یه چیزایی سانسور نشده و مجوز گرفته برای اینه که قبحش رو خواننده درک کنه...نمیدونم شاید هم زیادی بدبین شده م...صفورا و اغواگری هاش رو نمیفهمیدم پر تناقض بود به نظرم...یه دختری که میشینه پشت پنجره تاپ نارنجی میپوشه و از طرفی یهو میفهمیم دانشجوی هنرهای نمایشیه و تهرانیه و...میدونی یه جوری احساس میکردم این نماز خوندن های پری سیما و اغواگری های هیجان انگیز صفورا رو گذاشته کنار هم مثل شر و نیکی که راوی و البته ما بفهمیم زن خوب همون پری سیماست...این وسط گل گیسو انصافا ناز بود:)
soorena:
حالا کی جو گیره:))) میبینی هنوز پابلیش مطلبت منعقد نشده پریدم نظر های مهم از خودم در کردم:))))) اما با همه این افاضاتی که در کردم به نظرم اون ارتباطه خیلی مهمه که آدم با یه اثر برقرار میکنه حالا هرکی هر چی میخواد بگه:) نخسوزن این آدمهای جو گیر...واه واه خدا بدور:))
مکین:
هووووم می‌دونی سورنا، فکر کنم بزرگ‌ترین ریسک ماجرا اینه که شخصیت‌های کتابش خیلی منطبق با واقعیت‌ان. همین بالا هم گفتم انگار مجبور شده یه جورایی که کتاب رو به نفع همون چیزی که عرف می‌پسنده تموم کنه ولی ته دلش هنوز هم یه صفورایی رو کم نداشته باشه، چه می‌دونم. بعد هم چرا نمی‌شه زن‌ها این تناقض شخصیتی رو داشته باشن؟ مگه دل‌بری کردن و اغواگری با تحصیل‌کرده بودن و دانشجو بودن تناقضی داره؟ (یادش به خیر! یه‌زمانی جوون-موونی‌هامون تو کلیپ‌ها به دخترایی که سکسی‌تر بودن می‌گفتیم تحصیل‌کرده، یادتونه سانی، هرمس؟ سید؟) خودمونو که می‌شناسیم، مگه نمی‌تونیم اگه بخوایم چنان اغواگری‌هایی (حالا تو وجه مثبت‌شو فکر کن :ي) داشته باشیم که هیچ به ظاهر آروم و مودب و غیرخاله‌زنک‌مون نیاد؟ و من به نظرم یه خورده گذشته از وقتی که بخواهیم شر و نیکی رو انقد به این کلیشه‌ای به خواننده حالی کنیم. نه گمونم که قضاوتی درمیون باشه بین این دو زن جز همون چیزی که هستن: متفاوت. به هر حال که من اعتراف کردم که در این زمینه هیچ ادعایی ندارم و با چیزای دیگه‌ای تو کتاب حال کردم. و آره گل‌گیسو و این مدل رابطه‌ی پدر و دختر از اون چیزاییه که من همیشه دوس دارم.
soorena:
نمیدونم مکین بانو. بنده هم هیج ادعایی ندارم:) ببین من با اغواگری مشکلی ندارم:) خیلی هم چیز خوبیه:)) مشکل من اینه که زن های داستان دو دسته بودن سنتی و مدرن و نویسنده به من این حس رو منتقل نکرد که اینا هم مثل همه آدمها خاکسترین...حتی اگه جهت گیری نمیکرد باز انقدر قضیه شور نمیشد...نمیدونم من حداقل این برداشت رو نکردم.. میگم برداشت من از شخصیت پردازی کتاب این بود شایدم زیادی دارم سخت میگیرم...اینکه میگی چون توی عرف شخصیت زن سنتی پذیرفته شده است رو از خیلی ها شنیدم در مورد این کتاب ولی به نظرم یه جورایی توجیهه...دلیلی نداره آدم بره سراغ داستانی که مجبور بشه آخرش رو طبق عرف تموم کنه...راستی برو وبلاگ فرهاد جعفری رو هم ببین گرچه آدم نباید به اثر تحت تاثیر نویسنده اش بپردازه:دی