این شبها که تو میری و برق هم میره، از اون حسهای خیلیوقتنداشته دارم، یه بغل شمع رو بیارم بچینم رو کانتر مثل سقاخونهها، روشنشون کنم، بعد بشینم فکر کنم که خب حالا رو این کاناپههه ولو شم کتاب بخونم یا ولو شم فانتزی ببافم، یا فقط ولو شم هیچ کاری نکنم. یا اصن شمعبازی کنم. با شرههای اشک یکی که ریخته رو سنگ و یه کم سفت شده بازی کنم، اشکهای جمع شدهی اون یکی رو که داره شعلهش رو خاموش میکنه خالی کنم یه گوشه، با بوی چوب صندلشون حال کنم، هی این تهموندههای وارمرها رو که میسوزه و تموم میشه و لرزون-لرزون خاموش میشه رو نگاه کنم و قاب خالیشونو بندازم بره.
بعد تو تاریک-روشن خونه که انگار فضاش بیشتر شده هی راه میرم، اون شمعدون سیاه پایه بلند رو که شمع بلندِ توش حالا دیگه نصف شده برمیدارم میرم جلوی آینه، دوست دارم این نور لرزونش رو که میافته رو صورتم از پایین، دوست دارم به لبهام نگاه کنم تو نورش. میذارمش رو میز توالت، دستامو حلقه میکنم بالای سرم، سرمو کج میکنم تو حلقهی دستهام، موهام میریزه دورش، تاپ کوتاهم میره بالاتر، نگاهم رو همه جام میلغزه و پایین میاد، شکممو که میبینم میخندم، میچرخم جلوی آینه، دامن چینچینم هم میچرخه، دستهامو میارم میذارم تو گودی کمرم، میلَوَندم واسه خودم. صدای کلیدت که میچرخه تو در همونجوری لَوَندون و شمع به دست میام تو هال. لوسم میکنی ولی نه بیشتر، میگی میخوام دوباره برم کار دارم، هووم... خود شام بهونه است که کلی، شراب داریم! شاید گول خوردی. تا تو از زیر دوش بیای بیرون پاستاهای روغنزیتون-مالی و پنیر-روشون آب شده سک.سی و حاضر واسه خوردن. دیسش رو میذارم رو کانتر، کنار شمعها، گیلاس خالی رو هم میذارم، میگم بیا همینجا وایسیم غذا بخوریم، شراب رو که میاری، خودت اونور میشینی، من اما همینور وایمیسم. اولین جرعهی بزرگش که از گلوم میره پایین خودم هم میفهمم که لپهام گل انداخته. میخوام که مست باشم با همین یه ذره قلپها، که ول بشم. دهنم که پُره، با اوماوم والس میخونم و میرقصم وسط آشپزخونه، میخوری و زیرزیرکی نگاهم میکنی و سر تکون میدی. جای تو بودم شمع و شام و شراب رو ول میکردم بهخاطرم. میخورم و خم میشم رو کانتر دستهامو میذارم زیر چونهم، نگاهت میکنم، صدای قورت لقمهتو میشنوم. نه! شرابه افاقه نکرد، پاشدی لباس بپوشی، میپلکم دور و برت، میچلونیم، میری. من میمونم و شمعها و مستی، یادِ تنهامون و کاناپه...

Comments (19)
- کامنت نوشته شده توسط مريم صفا در روز چهارشنبه، ۶ شهریورماه ۱۳۸۷، ۳:۳۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط ناتالي در روز چهارشنبه، ۶ شهریورماه ۱۳۸۷، ۳:۳۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط soorena در روز چهارشنبه، ۶ شهریورماه ۱۳۸۷، ۷:۲۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط وهم سبز در روز چهارشنبه، ۶ شهریورماه ۱۳۸۷، ۷:۴۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط sormeh در روز چهارشنبه، ۶ شهریورماه ۱۳۸۷، ۹:۰۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط FarNice در روز چهارشنبه، ۶ شهریورماه ۱۳۸۷، ۹:۰۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط golmaryam در روز چهارشنبه، ۶ شهریورماه ۱۳۸۷، ۱۱:۱۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز پنجشنبه، ۷ شهریورماه ۱۳۸۷، ۳:۴۵ صبح
- کامنت نوشته شده توسط amir در روز پنجشنبه، ۷ شهریورماه ۱۳۸۷، ۰:۰۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مانولیتا در روز پنجشنبه، ۷ شهریورماه ۱۳۸۷، ۶:۵۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز پنجشنبه، ۷ شهریورماه ۱۳۸۷، ۸:۰۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مسعوده در روز جمعه، ۸ شهریورماه ۱۳۸۷، ۱۱:۰۰ صبح
- کامنت نوشته شده توسط المیرا در روز جمعه، ۸ شهریورماه ۱۳۸۷، ۳:۲۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط savijhe در روز جمعه، ۸ شهریورماه ۱۳۸۷، ۱۰:۵۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط سرهرمس مارانا در روز جمعه، ۸ شهریورماه ۱۳۸۷، ۱۱:۴۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط yerma در روز شنبه، ۹ شهریورماه ۱۳۸۷، ۷:۳۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز یکشنبه، ۱۰ شهریورماه ۱۳۸۷، ۱۰:۳۰ صبح
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز یکشنبه، ۱۰ شهریورماه ۱۳۸۷، ۳:۲۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط iVahid در روز شنبه، ۱۶ شهریورماه ۱۳۸۷، ۸:۳۶ بعدازظهر