« . | Main | Flight of The Bumblebee »

چهارشنبه ۶ شهریور ماه ۱۳۸۷

ردّ نازکِ محوت

این شب‌ها که تو می‌ری و برق هم می‌ره، از اون حس‌های خیلی‌وقت‌نداشته دارم، یه بغل شمع رو بیارم بچینم رو کانتر مثل سقاخونه‌ها، روشن‌شون کنم، بعد بشینم فکر کنم که خب حالا رو این کاناپه‌هه ولو شم کتاب بخونم یا ولو شم فانتزی ببافم، یا فقط ولو شم هیچ کاری نکنم. یا اصن شمع‌بازی کنم. با شره‌های اشک یکی که ریخته رو سنگ و یه کم سفت شده بازی کنم، اشک‌های جمع شده‌ی اون یکی رو که داره شعله‌ش رو خاموش می‌کنه خالی کنم یه گوشه، با بوی چوب صندل‌شون حال کنم، هی این ته‌مونده‌های وارمرها رو که می‌سوزه و تموم می‌شه و لرزون-لرزون خاموش می‌شه رو نگاه کنم و قاب خالی‌شونو بندازم بره.
بعد تو تاریک-روشن خونه که انگار فضاش بیش‌تر شده هی راه می‌رم، اون شمعدون سیاه پایه بلند رو که شمع بلندِ توش حالا دیگه نصف شده برمی‌دارم می‌رم جلوی آینه، دوست دارم این نور لرزون‌ش رو که می‌افته رو صورتم از پایین، دوست دارم به لب‌هام نگاه کنم تو نورش. می‌ذارمش رو میز توالت، دستامو حلقه می‌کنم بالای سرم، سرمو کج می‌کنم تو حلقه‌ی دست‌هام، موهام می‌ریزه دورش، تاپ کوتاهم می‌ره بالاتر، نگاهم رو همه جام می‌لغزه و پایین میاد، شکممو که می‌بینم می‌خندم، می‌چرخم جلوی آینه، دامن چین‌چینم هم می‌چرخه، دست‌هامو میارم می‌ذارم تو گودی کمرم، می‌لَوَندم واسه خودم. صدای کلیدت که می‌چرخه تو در همون‌جوری لَوَندون و شمع به دست میام تو هال. لوسم می‌کنی ولی نه بیش‌تر، میگی می‌خوام دوباره برم کار دارم، هووم... خود شام بهونه است که کلی، شراب داریم! شاید گول خوردی. تا تو از زیر دوش بیای بیرون پاستاهای روغن‌زیتون-مالی و پنیر-روشون آب شده سک.سی و حاضر واسه خوردن. دیس‌ش رو می‌ذارم رو کانتر، کنار شمع‌ها، گیلاس خالی رو هم می‌ذارم، می‌گم بیا همین‌جا وایسیم غذا بخوریم، شراب رو که میاری، خودت اون‌ور می‌شینی، من اما همین‌ور وایمیسم. اولین جرعه‌ی بزرگش که از گلوم می‌ره پایین خودم هم می‌فهمم که لپ‌هام گل انداخته. می‌خوام که مست باشم با همین یه ذره قلپ‌ها، که ول بشم. دهنم که پُره، با اوم‌اوم والس می‌خونم و می‌رقصم وسط آشپزخونه، می‌خوری و زیرزیرکی نگاهم می‌کنی و سر تکون می‌دی. جای تو بودم شمع و شام و شراب رو ول می‌کردم به‌خاطرم. می‌خورم و خم می‌شم رو کانتر دست‌هامو می‌ذارم زیر چونه‌م، نگاهت می‌کنم، صدای قورت لقمه‌تو می‌شنوم. نه! شراب‌ه افاقه نکرد، پاشدی لباس بپوشی، می‌پلکم دور و برت، می‌چلونی‌م، می‌ری. من می‌مونم و شمع‌ها و مستی، یادِ تن‌هامون و کاناپه...

Comments (19)

عاشق اين دست نوشته هاتم. آدمو مي ي ي ي ي بره يه دنياي ديگه. يهو به خودش مياد مي بينه همين جور دستش زير چونه اش، نگاهش رفته دور ها و همكاراش بفهمي نفهمي با تعجب دارن نگاش مي كنن.
ناتالي:
تا باشه از اين متن‌هاي مكيني ;)
soorena:
manam kheili keif kardam:)
خانم جان ما را ترکاندید. مرسی.
sormeh:
عالی بود .
اومدم اعتراف کنم. ببین ریدرمو باز کردم. از بالا شروع کردم خوندن. اول یکی شِیرِت کرده بود. ندیدم نویسنده شو که تویی. چند خط خوندم. یه نگاهی کردم. ولش کردم. نمیدونم حوصلم نیومد یا چی. بعد اومدم پایین رسیدم به اصلیِِ خودت. و آخ جون مکین که بخونمش. دیدم این همونه . بعد خوندمش دوباره. دوستش داشتم کلی. بعد فکر کردم بیام اعتراف کنم. شاید چون همینجوری فکرم مشغوله که چرا اینو اگه سحر نوشته باشه دوست داشتنیه و غریبه نوشته باشه نخوندنی ِبرام... نمیدونم تویی که به نوشته هات روح میدی یا من بیحوصله شدم فقط. شایدم تقصیر منه که تازگیا حال و حوصله نمونده برام. به هر حال دونقطه بغل. دو نقطه خیلی چاکریم. به خدا.
به به چه حس نزدیکی. کلی همذات پنداری و اینها. البته مربوط به قبل از بچه مچه و این حرفها بود. بعدش نمیگی آدم از فضولی می میره که شوهر مکین چی کاره است که نصف شب میاد شام می خوره دوباره میره؟
ننه مي بينم كه برقاتون ميره واسه خودت لوندي مي كوني؟ اي ول به نظر من يه سري آدما هستن كه در هر صورتي دارن واسه خودشون بالا پايين مي پرن هركي كه مي بنتشون زير لب ميگه نيگا كن چقدر چته! ولي خوب نميدونن كه چتي از خودشونه!! ولي به هر حال خوب نوشتي مشروبتم عالي بود دلم آب انداختي ننه :D
amir:
به این تصویری که تو روایت کردی فکر میکنم بعد قانع میشم که زندگی کردن میصرفه
به قول دوستمون : اوه ، پسر !! چه سک-سی !! من چند بار به شما بگم با روح من بازی نکن ؟ خانوم جون ، نداریم . متوجهی ؟ ما ازین عشقولانه ها نداریم !
الهام خضرایی منش:
من اومده بودم که فقط بگم من آپم اما............. الان چهارده دقیقه است که هی می خونم هی میگم دیگه بعدی رو نمی خونم باید برم برا بقبه هم کامنت بذارم که بدونن من برگشتم اما...........باز نمیشه هی می خونم .......هی می خونم تو چی هستی سحر؟ ....چی هستی؟جنی ؟ فرشته ای ؟
مسعوده:
کلاه برمی‌داریم آن قدر که پرهایش زمین را بنوازد و شما بدانید که ما این متن‌تان را دوست داشته‌ایم. از ظرایف و عجایب سانی-سان‌ها و مکین-سان‌ها
کَر ِتیم، خوش.خیال ِ خوش.نویس ...
من هرچی تصور میکنم میبینم کلی رمانتیک بود بی برقی و شمع و شراب و کاناپه آماده و ...خب بعضی وقتا هرچقدر هم همه چی اوکی باشه تا اون 50درصد بقیه رو مود نباشه نمیشه دیگه!!!
البته سرهرمس لابد سعی می‌کند یادش بماند که دفعه‌ی بعد، به هیات زنی حدودن سی‌ساله به این دنیای فانی شما بیاید، گاس که بچشد لذتِ این‌ زنانه‌گی‌های نازکِ محوِ کیف‌آلود را. ما که از این بالا دیدیم به قدر چند سانتی‌متر تکان خورد وبلاگستان‌تان مکین، با اینی که ساختی و پرداختی و انداختی به جانِ ملت!
هنرستانی چیه خواهر.. زدیم به قلب ِ نوجوانانِ ولِ خاکیِ ِشهر.. هنرستانی‌ها که کلی کلاس دارن و از منوهین هم می‌تونن ایرادِ تکنیکی بگیرن کلنم نه که داستان‌های ما ادامه‌دارن.. هم‌چنان مشتاقم به دیدنِ دخترِ راکر، یا کلن آدمه....، یا هر سبکِ دیگر!.. بالاخره همه چیز باید تصویراً به ثبت برسه جا انداخته بودم، درستش کردم.. سَکس، سکسی‌ترین ِ "مردونه" است (وه که چه سکسیست منم!)، گرچه رو ترومپت/ترومبونم یه مکثی کرده بودم.... اما دخترِ چلیست که در قله‌ی آمالِ من نشسته و ساز می‌زنه.. و وااااااییییی از خانومای فلوتیست، اگر که با شمع بلوندند و باقی ِ قضایا
وووي ننه مكين شوخي تو چيزي از معرفت مهربونيت كم نمي كنه!!! مگه من اين همه شوخي كردم ميونم به هم خورد با همتون؟!!! تو شوخي كردي منم جدي حرف زدم اينا فقط ميتونه فقط يه صفت باشه همين و اگه قراره با شوخي كردن ميونتون به هم بخوره همون بهتر كه ... ;) بي خيال ننه!!!
ننه هر موقع تونستي يه سر به ژكس بزن منتظرت هستم و البته نظر هم بده!!!
نکنید خانم جان نکنید! انقدر پز دارایی‌هاتون رو به ملت ندید!حالا ما هیچی، نمی‌گید ۱۹ ساله‌ها ممکنه افسرده بشند، بعد داروی افسردگی بخورند، بعد مثل اون خانومه بشند تو ۲۴ سالگی؟! :ی