« August 2008 | Main | October 2008 »



September 2008 Archives





سه شنبه، ۱۲ شهريور ۱۳۸۷

نکنید آقاجان! نکنید. یا، سلام رفقا!

نکنید آقا جان! هی تجربه‌های خوب (یا بد) ِ خودتون از یه چیزی رو به دیگران به‌زرو توصیه (یا ازش منع) نکنید! شما فقط حق دارید که برای بقیه تعریف کنید که تجربه و انجام دادنِ فلان کار برای خودتون خوب بود یا بد، دیگه نمی‌خواد بگی یکی دیگه هم بکنه یا نکنه!
اگه شوور کردی و خوش‌بخت شدی هی نشین زیر پای هر دختری که وااا مگه می‌شه شوهر نکرد؟ شوور عسله! شکست عشقی خوردی درِ گوش دختره نخون ول کن بابا! مردا همه سر و ته یه کرباسن. بچه اگه داری و بزرگ‌ترین لذت دنیا رو چشیدی (یا هم دهنت سرویس شده، چه می‌دونم که!) هی نشین واسه یکی دیگه نسخه بپیچ که بچه گُله! بچه نداشته باشی پیر که بشی دچار خلأ عاطفی می‌شی، اصن به تکامل روحی نمی‌رسی، سن‌ت که بالا بره دیگه بچه‌دار نمی‌شی و تازه بشی هم، فاصله‌ی سنی‌ت زیاد می‌شه با بچه و هیچ خوب نیست، و بعد هم باید وقت داشته باشی که دومی رو هم بیاری و بچه گناه داره تنها بمونه و بلاه بلاه بلاه بلاه...

نکنید لامصصصبا! نکنید!

کامنت‌های این مطلب

دهه! آخه نمیشه که ......خدا اصلا" مارو ( مارو نه ! مارو) برای سرک کشیدن تو زندگی همدیگه آفریده !!!!!!!!!! اول باید شوور کنی .....بعد هم بچه دار بشی بعدشم دومیش این یه نسخه پیچیده شده برای همهِ ابناء بشره و حالت دیگه ای هم وجود نداره....یا مرگ یا زندگی!!!!؟چوب معلم خله هرکی هر کاری غیر از اینی که مامیگیم بکنه (مُن) گله!
فرانکلین:
وای ی ی ی مکین مکین به جون خودم حرف دل منو زدی. همیشه می خواستم یه پست دز این مورد بتویسم.
مگه می فهمند؟ :(
نکنید لامصصصبا! نکنید! عاشششششششقتم !
دهه مگه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه همه اینکارا رو نکنیم پس چیکار کنیم اونوخ؟؟؟ اصن چطوری ثابت کنیم ایرونی ساقه و برگ و ریشه و اینا حتی آیا؟؟؟؟؟ :ی راستی الوووووووو بک برگشته شده گانم حتی :D!
يه شانگول پسري اومده فاميلمون شده! داره واسمون تريپ ور مي داره ننه! همش مي گه اين كار كن اين كار نكن! به جون ننه خوب مي دوني كه من چقدر پر رو ام! يه دفعه يه چي بهش مي گم كه تا 100 سال هم نتونه جواب بده ها!!!چاكريم! اين ننه راس ميگه ديگه د لامصبا گير ندين !
واللا به قراان! حالا قضیه این سیروس مقدم چیه؟ کارگردانه؟ سریال داره؟ مون اعصاب ندارماااا!
مرجان:
آآآآآآآی گل گفتی . خصوصاً اون قسمت بچه دار شدنش رو !!! ما که والله مردیم اینقدر به کسانی که بهمون توصیه بچه دار شدن میکنن لبخند ملیح زدیم و توی دلمون حرص خوردیم :)
hamed:
اصلا انگار گوگل نداره چرا؟!
بهله . همینه که میگید شما .
bahare:
ye sokhan az madare aros/




يكشنبه، ۱۰ شهريور ۱۳۸۷

*

به‌ت حسودیم می‌شه که می‌تونی هروقت که کار داری، حوصله نداری، حوصله‌مو نداری، به‌م توجه نکنی و فقط روی کارت تمرکز کنی. حسودیم می‌شه که ذهن‌ت انقدر ساده طبقه‌بندی شده و هر طبقه‌ش رو فقط وقتی بخوای و "وقت"ش باشه و حال‌ت مناسب‌ش باشه باز کنی، که حتا ساده هم نتیجه‌گیری می‌کنی. حسودیم می‌شه که برای هرچیزی انگار فلسفه‌ی چیدن و خوردن‌ش رو تو چنته‌ت داری نه مثل من انقدر بی‌فلسفه و بی‌دانش. حسودیم می‌شه که گاهی انقدر بی‌دقتی، که جزئیات رو نمی‌بینی و برات مهم نیست و گاهی که می‌خوای از من هم ریزبین‌تری. م م م... حسودیم می‌شه که به چهل سالگی که برسی تازه اولش‌ی...
صداشو درنیار ولی گاهی به‌ت حسودیم می‌شه که مَردی.

کامنت‌های این مطلب

soorena:
vaghean hasoodi ham dare :) manam nesbatan darket mikonam:D
بیا!حالا فهمیدی؟؟؟حالا منو درک کردی؟حالا دیدی چرا خودمو می کشم میگم کاش مرد بودم؟؟ ولی حالا که نیستیم،نباید خودمونو از تک و تا بندازیم.در عوض ما هم یه زنونگیایی داریم که اونا از حسودی می ترکن به خاطرش.مگه نه؟مگه نه؟؟؟هان؟چی؟....نه؟؟خداییش نه؟خب....لابد نه دیگه...
الهام خضرایی منش:
من تازه به یه دلایل خیلی خصوصی تری هم حسودیم میشه به مردا ولی اینجا که نمیشه بگم یادم بنداز دیدیمت یا زنگ زدم بهت بگم الان زنگ بزنم؟ بیداری ؟ بهترین جغد کهکشان را ه شیری و حومه؟هستی؟
خوب حسودی هم داره دیگه به خدا.... والله با این نوناشون :دی ضمنا من خوب دوباره قالب عوض کردم مکین بانو چی کنیم آبچی! آدم است دیگر گاهی به سرش میزنه قالب عوض کنه بعد پشیمون میشه حتی خیلی زود :دی
آخ جون اينجا چقدر به مرد ا حسادت مي شه! هوم به به! بيايد نيگا كنيد من مردم! نه نيگا نكنين!!! خوب منم واسه اين كه از اين دوستان مونث عقب نيوفتم: هوم كاش منم مرد بودم واي كاش منم انقدر ساده ذهنم طبقه بندي شده بود كاش سي پي يو يه 8 هسته تو اين كلم بود (چه ربطي داشت؟)
آپاچی:
حالا جالبی قضیه اینجاست که من در کلیه مدارج تحصیلات عالیه بلاخره با یکی از تیر و طایفه شما همکلاس میشم حالا مرجان نشد، مریم...الان کنجکاوم بدونم دکترا کدومتون به پستم می خوره!
مکین:
همین‌جا بگو الهام غریبه نداریم که :ي بقیه‌ی کامنتم هم نخوون :ي/// فامیل شوورن دیگه آپاچی جان چیکارش می‌شه کرد!
راستشو بخوای منم گاهی همین!
مکین:
دیدی وحید؟ من اون‌جا اون پُشت-مشت‌ها بودم داشتم به این آقا مایکه تقلب می‌رسوندم اصن.
ببین مکین جان،من یا نمیام یا اگه بیام تمام و کمال می نویسم.مطمئنم کلی خواننده پیدا می کنه ماجرای اون اتاق ;)




شنبه، ۲۳ شهريور ۱۳۸۷

قربتن الی الله

وبلاگ نوشتن برای من، بعد از هنوز یه روز نگذشته از خوندنِ پُست‌های تو احمقانه‌ترین کار دنیاست، بس‌که احساسِ خود-کم-لغت-بینی و اصلن خود-کم-حرف-بینی می‌کنم. کلمه‌هات یه کاری با آدم می‌کنن که خودت نمی‌کنی! اصن تا دو روز مریض می‌شم از نوشته‌هات، تنها راه خلاصی‌م هم اینه که هی بخونم‌شون هی بخونم تا انگار رسوب کنن تو ذهن و زبون و جونم اصلن، تا تازگی‌شون کم -که نه البته، عادی‌تر- بشه برام. تا اون غمی که نمی‌فهمی از کجا ریخته تو وجودت بذاره بره، تا شاید، شاااید همون رد محو بمونه فقط. اصن انگار همون بهتر که تازگی‌ها نمی‌رسی زیاد بپلکی تو بارگاهت سر هرمس مارانای ونیزی!
یا هم شاید این منم خب و باید اینا رو یه روزی یه جوری یه جایی به خودت می‌گفتم نه این‌جا، ها؟ اصن قبلن مگه نگفته بودم هی همه‌جا؟ ای بابا!

بدرقه که خیلی مزخرفه، گفتن نداره. ولی همیشه دوست دارم تا لحظه‌ی آخرِ رفتن مسافر عزیزی، باشم و نگاهش کنم و بدرقه‌ش کنم، انگار باید با چشم‌های خودم باورم بشه که رفته. دختره! فکر کنم خودت هم می‌دونی که اون گپِ یکی دو ساعتِ نصفه شبی تو کافی‌شاپ فرودگاه، چار-پنج نفری و میز گرد کوچیک، قاطی طعمِ اون تارت‌ها و کافه‌لاته‌ها، یه مزه‌ی دیگه‌ای داشت، بهتر از همه‌ی قرارهامون. نمی‌دونم چی باعث می‌شه که فحش‌تون ندم که هی هربار با این اومدن و رفتن‌هاتون دل‌مونو می‌چلونین و لابد یه تیکه‌ش هم می‌کَنین و می‌برین. شاید هم همین‌ها فحش بود اصن.

عمق فاجعه‌ی این گندِ کنکورِ سراسری برای من وقتی معلوم شد که شیدا - با اون همه استعدادی که در کم‌تر کسی دیده‌م- قبول نشد. با رتبه‌ی نُهِ کارشناسی ارشدِ موسیقی با نمره‌ی صدِ ساز و هشتاد و پنجِ سلفژ/تئوری موسیقی، توی امتحان عملی! چون شیرازی بود. آها و فقط هم دانش‌گاه هنر و هنرهای زیبای دانش‌گاه تهران رشته‌ی موسیقی دارن تو کل این مملکت هنرپرور. خوبه دیگه نه؟

 

خیلی دل‌چسبه که رفقا بیان خونه‌تون و بدونی و به‌ت اطمینان بدن که به‌شون خوش گذشته، حتا اگه بار اول‌شون باشه، و حتا اگه بار اول‌شون نباشه!

و خیـــلی شیرینه خیلی که رفقای دیگه‌ای وسط تعطیلات و مسافرت و شادخواری‌شون به یاد شما بیافتن و به‌تون زنگ بزنن، حتا اگه سه نصفه‌شب باشه و حتا اگه شما از فرودگاه بوده‌گی‌تون خونه نباشین که جواب‌شونو بدین!

کامنت‌های این مطلب

آخ جون مي بينم كه مث جغد بودن واسه من شد يه بركت! چون ساعت 1.30 تونستم واسه ننه مكين كانت بزارم! دم اون دوستان گرم كه هميشه به يادتونن و اميد وارم سيدا هم بتونه قبول شه چون دوباره اين انتخاب رشته رو تمديد كردن پناه بر خدا تو اين مملكت چيزايي آدم مي بينه كه هيچ احد الناسي هم به مغزش خطور نمي كنه! وقتي وزير مملكت خالي بند باشه بگه دكترم از بقيه چه انتظاري مي شه داشت!؟ معلومه كه آدمايي مث شيدا تو اين مملكت جايي نداشته باشن چون مث اينا نيستن و تنها فكر اين آدم درسش و مي شينه كار ميكنه... اوميدوارم هر چه زود تر از اين مملكت فرار كنه... البته گويا احمدي نژاد اعلام كرده كه زندگي در ايران مث زندگي در بهشته... خدايا زود تر من تو يه جهنم از نوع خيلي داغش بنداز باور كن ديگه بهشت حال نمي ده! :))
امان از اين مسافرها و رفتن ها و بدرقه ها!
الهام خضرایی منش:
من رفتم یه سر به این سر هرمس بزنم گیر کردم الان تقریبا" چهل دقیقه است که دارم می خونمش البته از شما چه پنهان چون دیال ارزون ندارم مجبورم دیسکانکت بشم بعد هی بخونم هی بخونم و الان که خواستم فتو بلاگش رو ببینم قطع شدم دوباره که وصل شدم صفحه پریده بود و اومدم که دوباره برم که گفتم اول شما را بکامنتیم ...........فهمیدی چی شد؟




سه شنبه، ۲۶ شهريور ۱۳۸۷

لابد معاشرت می‌کنیم

تلفن زنگ می‌زنه، سانی همون‌جوری که نشسته رو صندلی گوشی رو پاس می‌ده به من که اون پایین ولو شدم رو زمین مجله ورق می زنم:
- بله؟
- (صدای صمیمی دختر) سلام
- (با صدایی که هم می‌خوام صمیمی و راحت باشه و هم می‌دونم که طرف رو نمی‌شناسم) سلام
- اون‌جا چی کار می‌کنی؟!
- جانم؟! (تقریبن حدس زده‌م که اشتباه گرفته) کار بدی نمی‌کنم.
- خوبی؟
- مرسی خوبم.
- خیله خب، گوشی رو می‌دی پریسا؟
- (تردید‌هام به لبخند تبدیل می‌شه) هاها حدس می‌زدم، اشتباه گرفته‌ی.
- ببین اذیت نکن، گوشی رو بده به پریسا.
- ببین! ما پریسا نداریم به جان خودم، اشنباه گرفته‌ی. برو شماره‌هه رو نیگا کن. چه شماره‌ای رو گرفتی؟
- (شماره رو که می‌گه، دو تا رقم وسطش جابه‌جاست)
- خب دیگه اشتباه گرفتی.
- صدات مثل مریم نیست ها!
- (هر هر هر) خب چون مریم نیستم.
- خب کی هستی پس؟
- جااان؟! مریم نیستم به هرحال.
- خب حالا اشتباه گرفتم قبول، تو کی هستی؟  آشنا می‌شیم خب.
- (قهقه‌های به آسمان من، رو به سانی) اینو! داره مخ می‌زنه!!
- نه بابا! مخ چیه؟ برادر ندارم که.
- نداشته باشی، دوره زمونه عوض شده. (سعی می‌کنم این وضعیت ولوی هرهرونِ خودم و اون نیشِ بازمو جمع و جور کنم) ببین پولت مگه زیادی کرده؟ تاحالا کسی انقد بی‌خودی کِرکِر نکرده بود وقتی اشتباه گرفته بودی‌ش؟ بی‌خیال شو برو شماره‌ی خودتو بگیر.
- (بی‌توجه به حرفای من) توی همون مجتمع می‌شینین؟
- (آخه کدوم مجتمع بچه؟!) آره تو مجتمع می‌شینیم.
- پس چرا پریسا رو نمی‌شناسی!! ... خیله خب... فعلن... م م م... ببخشین. خدافظ
- خدا-فز
(چشم‌های گرد سانی، قاه قاه من و تعریف کردن واو-به-واو همینا که خوندین بی‌خودی!)

کامنت‌های این مطلب

=)))) خوب بچه میخواست دوست شه باهاتون از بس خوبین و با حالین و اینا .... تو یه مجمتع هم که بودین .. چرا میزنی تو ذوق بچه مردم آخه :دی
اِ اِ مکین جان بچه رو چرا ضایع کردی؟ گناه داشت خب.. حرف میزدی باهاش، حالا شایدم با هم دوست میشدین چه اشکالی داره :D
هوم! آره واسه منم هم چين چيزايي پيش اومده.. :))
خیلی حال کردم با این پستت.نمی دونم چرا!
فرانکلین:
ای شیطونک. ولی کلن عادت داری بعضی وقتا آدمارو بذاری سرکار. چند وقت پیش یادته طی رد و بدل شدن چندین پیامک چه جوری منو سرکار گذاشتی؟؟؟
هاهاها!!! اماااان از این مزاحمای گیر! اون روز زنگ زدم به موبایل خانم ق. نامی: - الو، خانم ق.؟ - (صدای یه آقایی) نه خیر، اشتباه گرفتید. شما؟!؟ - ×!@#$%^&*)(_+ اگه اشتباه گرفتم که "شما؟" نداره دیگه!!! خلاصه که معااااشرت میکنیم با نیش باااز :D
هاهاها پس نفهمیدی که من بودم؟ می خواستم تمرین وبلاگ نویسی کنم ا زروی مشقای تو فکر کردم بذارمت سر کار بعد تو بیای تو وبت بنویسی ببینم چه جوری می نویسی!!!:)))
کتایون:
مکین : از بلاگ سر هرمس به اینجا سر زدم و تا آخر همه رو خوندم.من خیلی خیلی خوشحالم که یک زن داره بی سانسور- خود سانسوری- دنیاش رو توصیف میکنه:خودت رو بیان کن تا کاری که مادران ما نکردند ما جا بندازیم.اما اما اما بهتر بود اگه دنیات فلسفی تر بود ...




پنجشنبه، ۲۸ شهريور ۱۳۸۷

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

از این همه دل‌تنگی‌ای که دور و برم - دور و بر مجازی‌م بیش‌تر- دارم می‌بینم دلم می‌گیره، تو وبلاگ‌ها، تو شِرهای گودرستونی‌ها. از این‌که هم‌ذات پنداری می‌کنم ولی نمی‌تونم کاری کنم حرصم می‌گیره، دل خوش می‌کنم به این‌که خب من هم دغدغه و دل‌تنگی زیاد دارم، فقط انقدر راحت نمی ریزم‌شون بیرون، شاید چون انتظار همراهی دیگران رو ندارم، که دل‌تنگی‌های من از جنسی نیست که لزومن هم‌ذات‌پنداربَردار و هم‌دردپذیر باشه، یا گیرم هم که بود، جنس وابسته بودنِ من به این دنیای مجازی با خیلیای دیگه‌تون - که گاهی فکر می‌کنم از سرِ تنهاییه- فرق داره، اصولن هم که انگار عادت کرده‌ایم به این‌که با درد دیگران هم‌دردتر می‌شیم تا با شادی‌شون شاد. واسه همین فکری می‌شم که برش‌هایی که من از زندگی‌م انتخاب می‌کنم برای این‌جا غلطه؟ چرا گاهی انقدر تردید دارم برای نوشتن چیزی؟ چرا انقدر نگرانم از حسی که در دیگران برانگیخته می‌شه؟ که لابد ناشی از این نگرانیه که همه تنهان، همه درد دارن، فقط این منم که دارم خوش‌خوشان از زندگی و اصن از زنده بودن لذت می‌برم.
نه هرمس! اون تاب اولیه‌هه رو ندارم که نوشتن مسوولیت می‌آره، چه برسه به وبلاگ، و اصن چه برسه به من، (وگرنه که تو خودت مسوول‌ترین بودی حداقل دربرابر من!) فقط انگار من هم دارم به اون سندرومِ «خیلی از دوستان این‌جا رو می‌خونن، پس همه چی رو نمی‌تونم بنویسم» دچار می‌شم، دوستانی که از همین‌جا کم‌کم به دنیای واقعی‌م هم راه پیدا کردن. بعله می‌دونم که شاید دارم «وبلاگ» رو زیادی جدی می‌گیرم ولی خب انقدر هم یادگرفته‌ام که کی داره به شراب‌ش آب اضافه می‌کنه، کی نمی‌کنه... یا هم همینا خودش کلی تابه، کلی نگرانیه. کی گفته که من از اول نگران قضاوت‌ها نبودم و بی‌سانسور می‌نوشتم! الان هم نمی‌نویسم. و البته راستش رو بخواین گاهی هم با خودم می‌گم با این همه دل‌تنگی دور و بر، اقلن تو دو تا لذت لحظه‌ای رو بنویس، شاااید دل کسی بازشد. و می‌دونم که خودم هم، هم روزهای خوبم رو نوشتم این‌جا هم بد.
پس آخه چی باعث می‌شه که دیروز، وقتی که هنوز غرق اون دوازده-سیزده ساعتِ خُلانه‌مون‌ام، میام و این پایینی‌ها رو می‌نویسم، بعدش هی بذارم-نذارم‌ام می‌گیره و تا این توضیح‌نامه رو بالاش ننویسم، خیالم راحت نمی‌شه؟ ها چرا؟
می‌دونم یه حسی اون ته‌مه‌ها هست که اصل جوابِ این چرائه است، باید شاخ و برگ‌ها رو بزنم تا به‌ش برسم. گرچه که می‌دونم اصل ماجرا همون ترس از دل‌گیریِ اون‌هاییه که موقعیتِ -حالا نه همچین خاص- منو ندارن، وگرنه که اگه همه مرفه بی‌درد بودن- تو روابط و آدم‌های زندگی‌شون- که من کم می‌آوردم و اون‌وقت لابد این خودم بودم که باید کلی آب قاطی شرابم می‌کردم!
انی‌وی، هم غرهامو زدم و خودشیرینی کردم هم به هر حال دارم پُز-نامه‌ی دیروز رو به خوردتون می‌دم! نامردین بیایین کامنت بذارین نق بزنین. سانی تو که برات تکراری بود این بالایی‌ها کاش نمی‌خوندی :ي

 

 

گاهی آدم راه قرض داره که بره چایی ساعت سه‌ی بوقی از سگ گذشته‌ش رو رشت بخوره؛
به وظیفه‌ی روتین و مفرحِ سین-جیم‌ها و سجلّ نشون دادن‌ها به برادران زحمت‌"کش" نیروی ان-تظامی، ساعت پنج صبح در ساحل انزلی عمل‌کنه؛
لاس‌ش رو با موج و ماسه و ابر تا ساعت شیش و چرت نیم-یه ساعته‌ش رو تا هفت، رو به دریا روی ماسه‌های انزلی بزنه- طلوع خورشید رو هم از شدت ابر ندید، ندیده؛
جیش‌ش رو ساعت هفت و نیم توی بی‌بی ربابه بکنه؛
نون-پنیر-چایی شیرین‌ش رو ساعت هشت برگرده پهن شه تو همون ساحل با مرغای دریایی بخوره؛ عکس-مکس‌هاش هم همون‌جا بگیره؛
زیتون پرورده‌ش رو ساعت ده از رودبار بخره؛
ماشین‌ش رو که از یه اتفاق عجیب توی جاده‌ بوی گند گرفته، ساعت دو بعدازظهر توی کارواش شهرش بشوره؛
دو و نیم بعدازظهر خونه‌ش، دوش بگیره؛
سه ناهار بخوره؛
بخوابه.

کامنت‌های این مطلب

عجب نوشته عجيبي! ننه مكين فقط مي تونم بگم: عجب!
Try to stop worrying & just sing in the rain.
soorena:
مکین بانو فقط اینو میدونم که وبلاگ رو باید توش هر چه میخواهد دل تنگت بنویسی هر چی بیشتر فکر کنی که چطور بنویسی که یه سری ناراحت بشن یا نشن بیشتر دور شدی ازش...قانون نداره وبلاگ نویسی قانونش دلیه کاملا :) این متن آخرت هم کلی خوشحالمان کرد :)
همین که جیشت رو تو بی بی ربابه کردی کلی حاله دیگه:)اگه گفتی این چیه؟:)))این شماییدبعد از جیش کردن و راحت شدن خوب اینقد نگهش ندار که از نبودنش اینقده خوشحال بشی اگه گفتی ای چیه؟:( ............................ بی بی ربابه است دیگه ! اون نقطه هاهم جیشه! حالا اگه گفتی این چیه؟:ا بی بی ربابه است دیگه !خوب قبل از جیش شماست هنوز ناراحت نیست
یکی می نالید از درد نمی دونم چی چی،اون یکی می گفت "یارو!نمیدونم چی چی" واللا!با این نوناش ;) من اینجا کنج اتاقم،در مستطیل محدود تختم کپک می زنم،اون وخ مردم چای شونو یه جا می خورن،جیششونو یه جا دیگه می کنن.به خدا این عادلانه نیست.دتس نات فر لاکردار!
خوب من جرات ندارم غر بزنم هر چند تو گودره غرمو زدم :دی ولی غر ما از خوشی شماست کلی هم حسودی اصلا حتی که این همه راحت میتونین برین تو شهر نوستالژی های ما و بعدش دست ما کوتاه و خرما بر نخیل و بابا جان اقلا نایب الزیاره .... :ی بعدشم اصلا هم خودسانسوری چرا آیا؟؟؟؟؟ بابا جان من بذار دلمون خوش باشه یکی اون سر دنیا خوشه ( هر چند میدونیم مرفه بی درد نیستی و عادت کردی فقط نیمه پره لیوانرو بنویسی ) بعد ما هم برای دلخوشی هاش و همه چیزای خوب اصلا بهش حسودیمون بشه خوب حتی گاهیی چی میشه مگه :دی
katayun:
آه از این روزگار مضحک.تازه تو اولین کامنتم بعد از اولین دیدارم از وبلاگت گفتم آفرین بر تو که بی خود سانسوری اما دریغا که حالا حکایت آب در شراب کردنه و ...
ال:
........مادر شوهرم تا منو می بینه میگه :" باز این جنده رو با خودت آوردی؟مگه نگفتم من از قیافهء این خوشم نمیاد ." به نظرتان نیازمندم....
شاید واسه همینه که من میترسم ادمهای دوست داشتنی اینجا رو قاطی دنیای واقعیم کنم... واقعی؟؟؟ چی گفتم ؟
منم خوندم !
سلام دوست خوبم امیدوارم که حالتون خوب باشه بابت وبلاگتون خسته نباشید میگم امیدوارم موفق و موید باشید




شنبه، ۳۰ شهريور ۱۳۸۷

polyvore

image  آقا اصن ول‌ل‌ل کنین این خم ساغری! من که می‌خوام پاییز و مدرسه و اول مهرمو با اینا شروع کنم و باهاشون برم دانش‌گاه، موردی که نداره ها؟ سلیقه‌ی خوشگلِ نیوشای عزیزه. بازم مرسی دختره :*

کامنت‌های این مطلب

ننه! پس از اين دفعه بايد لسكورتت كنم! جون خودم خيلي خوش تيپي! به دايي هم ميگم تازه :))
اسكورت بايد مي نوشتم نوشتم لسكورت اشتباه است ديگر ميشود آخر :))
فرانکلین:
اوه اوه هیچی نشده لباس زمستونی ها رو کشیدی بیرون؟؟؟
amir:
نرو نرو تو هم نمی تونی دووم بیاری نرو نرو منم با موی بلند رفتم بیرون دمم و قیچی کردن به نظرم یه چادر به این مجموعه اضافه کن که هم گرم تر باشه هم امن تر :( ولی اگه رفتی بیرون منم میاما خب؟
با اینا می خواین برین دانشگاه. کدوم دانشگاه درس می خونین؟
خوش لباس من کلی با این قبلیه حال کردم...مزه داد یعنی...




دوشنبه، ۱ مهر ۱۳۸۷

*

دلم می‌خواهد نباشم، انقدری که دلت برایم تنگ شود.

کامنت‌های این مطلب

اوه.کاملن می فهمم.
اوه جمله بسيار خوبيه
حق امتیازش گرونه. فقط بهش بگید اجازه بده من یک شعبه دیگه بزنم :D - به آقاتون سانی بگیدها :) :p
:|لطفا همیشه باش و بدون وقتی هستی هم دل خیلی ها برات تنگ میشه مکین جونم . هوارتا ماچ
واسه خاطر ÷اییزه حتمی که همه می خوان نباشن....
Mandana:
سلام دختر جون، خوبی؟ از اونجاییکه من اصولا یه کم دیرم، کامنتی که مالِ چند تا پست پیشتره رو دارم اینجا می گذارم... اون شب فرودگاه خیلی خوب بود، خیلی حال داد، مرسی که این همه راه اومدین و اون گپ ساعت 4 صبحی حسابی چسبید. مااااااااچ
وا! یه وخ از این خبطا نکنی ها مادر. به مرد جماعت اعتمادی نیست. دیدی دلش تنگ نشد اون وخ چی؟ چقدر می خوای نباشی؟ بعد که خواستی باشی چیکار کنی؟ یه صلوات بفرست مستی از سرت بپره.
مسعوده:
آمدیم معاشرت کنیم مثلنی! من باشی هم دلم تنگت می‌شود، زیاد هم حتی
Raha:
اگر نبودی، کی نون روی زیر دیگی، برای ما داغ می‌کرد. :p




جمعه، ۵ مهر ۱۳۸۷

درد می‌پیچد در دل‌مان...

دستم را عمود بر پنجره‌ی باز ماشین می‌گذارم، باد خنک کف دستم می‌چرخد و رد اشک را روی صورتم خنک‌تر می‌کند. تو چی هستی بشر؟ این همه اشک را امشب از کجای دل من بیرون کشیدی؟ من که تنها سمپاتی‌ام با زن‌های داستانت فقط در همین زن بودن بود. ولی... فکر که می‌کنم انگار همیشه همین بوده، اشک‌هایی که نمی‌دانی برای چه می‌ریزند یا هم می‌دانی و می‌خواهی که بریزند. اصلن شما همیشه انگار خودتان را در فیلم‌هایتان جاری می‌کنید. اصلن می‌دانید بگذارید پیش‌تر بروم، هرکس هرچه می‌خواهد بگوید، مثل این رفیق‌مان محسن می‌مانید برایم که هیچ‌وقت نفهمیدم درد موسیقی‌اش را درد می‌کشم یا درد خودِ خودش را و چشم‌هایش، که وقتی برمی‌گردیم بی‌حرف از «دعوت» تان، آه از دلت آهِ او روی چهره‌ی شما می‌نشیند. خوب یادم است که کسی این اطراف گفته بود این چشم‌ها نمی‌توانند فیلم بد بسازند. حالا هم که درجا، به همان بی‌خبر و بی-پیش‌زمینه‌ای که رفتیم فیلم‌تان را دیدیم، به همان بی‌تأثیری از حرف و حدیث دیگران، دارم می‌نویسم. احساساتی هم شد بشود. من هنوز هم می‌توانم با دیدن فیلم‌هایتان اشک بریزم و هنوز هم یاد آن تنها باری که حاضر شدم از کسی امضا بگیرم بیفتم و هیچ باکی‌ام از پوزخندی و پچ‌پچی و نقد و انتقادی نباشد.
زنده باشید آقای حاتمی‌کیا‍، دم‌تان گرم!

کامنت‌های این مطلب

کدوم فیلمش رو پرده است مگه ؟ عزیزم . حستو کاملن می فهمم . اصلن این ابی جون آتیش می زنه به روح آدم!!




سلامانه

دیشب که داغ‌داغ می‌نوشتم- و این World of Us مون باهام راه نیومد که بعد از پابلیش ببینمش اقلندکن که نیومد، حالا هی بگین مرفهِ بی‌دردی- هیچ یادم نبود که ناخودآگاه دارم به زبان شما می‌نویسم خانوم سولماز هفتاد و شیش تا رایتِ کپی‌تون رو رعایت کنم. صبح- حالا- یادم افتاد، شرمنده. مزه داد ولی این مدلی نوشتن.
هه! همه که لابد یادشونه واسه خودِ بی‌حافظه‌ت دارم توضیح می‌دم هرمس، جهنم و ضرر- من؟ تلافی؟ هاه چه حرف‌ها!- که اون جمله‌ی بولدشده‌ی پست پایین هم مال تو بود. هیچ ولی دیگه یادم نیست کی و کجا گفته بودی. ببین حالا ها! یه بار ما خواستیم اسم تو رو نیاریم و هی سر نکنیم تو سوراخ بارگاهت،‌ نشد که.
مکینه دیگه! گاهی که نه، همیشه وجدان‌درد داره.

کامنت‌های این مطلب

سورنا:
ببین من فک کنم این عذاب وجدانه ه به جمینی بودنه مربوط باشه...جان خودم :دی
نه جون آبجی نمیشه. تو برو من خودم سنگرو دارم. تازه یه چلو گوشت توپی هم درست کردم و زدیم تو رگ که یه وقت از مهمونی نرفتن خجل نشیم جلو سر و همسر. بعد هم ما امروز یک عد سولماز 76 در منزلمان رویت کردیم. وقت نشد که درخصوص این فیلم آخری باهاش اختلاط کنیم. ببین دیگه چه خبربود.




الو الو 1 2 3 امتحان می‌کنیم

این نوشته تنها جهت اطمینان از صحت عمل‌کرد یک امکان بر روی این وبلاگ قرار گرفته، ارزش دیگری ندارد.

 

Picture 042_resize

 Picture 047_resize

Picture 034_resize

کامنت‌های این مطلب

مکین:
سااانی می‌کشمـــــــــت! شام می‌خواستی دیگه ها؟
به!این که خودتی جیگر!!وای.میگم سحر " تهلشقثفخ ذش شذمهئخخ رش دشئشن دشلاخمش" =))
خوب دستشون درد نکنه با این همه با حالیشون ... یعنی الان آقای سانیتون این لطف بزرگو در حق ماکردن و اینا؟؟ از همین جا آقای سانیشون مچکریم و چاکریم خیلی ! بعدش الان من یه چی بگم نمیگی غر زدی؟؟؟ :دی
من فكر كردم مانوليتا نوشته [d'vj, fh Hfgdl, , kl; khrgh گفتم ساني غيرتيه الان خون به پا ميشه.
solmaz76:
فکر کنم حاتمی کیا اگه پستت رو می خوند خیلی خوشحال می شد چون قبله عالم میگفت چند روز پیش ناراحت بوده از نقد هایی که تو وبلاگستان از فیلمش نوشته بودند
عکساتون خیلی قشنگ بود یعنی اینا کار سانی بود؟ پست رو میگما!
هی سانی حالا من رفتم همه جا شر به توان هزار اینا کردم که تو خیلی بوسی و غول چراغ جادویی دلیل نمیشه که بخوایی الان گیر پروفیشنالیتی بدی و ویندوز عوض نکنی که ما اینهمه بی مکین بشیم...دهه.بیام ویندوز عوض کنم جون فاطی؟حرفه ایما هر دو هفته یه مدت این کاره بودم...مکین میخوام سانی ،هوی اخوی