« * | Main | لابد معاشرت می‌کنیم »

شنبه ۲۳ شهریور ماه ۱۳۸۷

قربتن الی الله

وبلاگ نوشتن برای من، بعد از هنوز یه روز نگذشته از خوندنِ پُست‌های تو احمقانه‌ترین کار دنیاست، بس‌که احساسِ خود-کم-لغت-بینی و اصلن خود-کم-حرف-بینی می‌کنم. کلمه‌هات یه کاری با آدم می‌کنن که خودت نمی‌کنی! اصن تا دو روز مریض می‌شم از نوشته‌هات، تنها راه خلاصی‌م هم اینه که هی بخونم‌شون هی بخونم تا انگار رسوب کنن تو ذهن و زبون و جونم اصلن، تا تازگی‌شون کم -که نه البته، عادی‌تر- بشه برام. تا اون غمی که نمی‌فهمی از کجا ریخته تو وجودت بذاره بره، تا شاید، شاااید همون رد محو بمونه فقط. اصن انگار همون بهتر که تازگی‌ها نمی‌رسی زیاد بپلکی تو بارگاهت سر هرمس مارانای ونیزی!
یا هم شاید این منم خب و باید اینا رو یه روزی یه جوری یه جایی به خودت می‌گفتم نه این‌جا، ها؟ اصن قبلن مگه نگفته بودم هی همه‌جا؟ ای بابا!

بدرقه که خیلی مزخرفه، گفتن نداره. ولی همیشه دوست دارم تا لحظه‌ی آخرِ رفتن مسافر عزیزی، باشم و نگاهش کنم و بدرقه‌ش کنم، انگار باید با چشم‌های خودم باورم بشه که رفته. دختره! فکر کنم خودت هم می‌دونی که اون گپِ یکی دو ساعتِ نصفه شبی تو کافی‌شاپ فرودگاه، چار-پنج نفری و میز گرد کوچیک، قاطی طعمِ اون تارت‌ها و کافه‌لاته‌ها، یه مزه‌ی دیگه‌ای داشت، بهتر از همه‌ی قرارهامون. نمی‌دونم چی باعث می‌شه که فحش‌تون ندم که هی هربار با این اومدن و رفتن‌هاتون دل‌مونو می‌چلونین و لابد یه تیکه‌ش هم می‌کَنین و می‌برین. شاید هم همین‌ها فحش بود اصن.

عمق فاجعه‌ی این گندِ کنکورِ سراسری برای من وقتی معلوم شد که شیدا - با اون همه استعدادی که در کم‌تر کسی دیده‌م- قبول نشد. با رتبه‌ی نُهِ کارشناسی ارشدِ موسیقی با نمره‌ی صدِ ساز و هشتاد و پنجِ سلفژ/تئوری موسیقی، توی امتحان عملی! چون شیرازی بود. آها و فقط هم دانش‌گاه هنر و هنرهای زیبای دانش‌گاه تهران رشته‌ی موسیقی دارن تو کل این مملکت هنرپرور. خوبه دیگه نه؟

 

خیلی دل‌چسبه که رفقا بیان خونه‌تون و بدونی و به‌ت اطمینان بدن که به‌شون خوش گذشته، حتا اگه بار اول‌شون باشه، و حتا اگه بار اول‌شون نباشه!

و خیـــلی شیرینه خیلی که رفقای دیگه‌ای وسط تعطیلات و مسافرت و شادخواری‌شون به یاد شما بیافتن و به‌تون زنگ بزنن، حتا اگه سه نصفه‌شب باشه و حتا اگه شما از فرودگاه بوده‌گی‌تون خونه نباشین که جواب‌شونو بدین!

Comments (3)

آخ جون مي بينم كه مث جغد بودن واسه من شد يه بركت! چون ساعت 1.30 تونستم واسه ننه مكين كانت بزارم! دم اون دوستان گرم كه هميشه به يادتونن و اميد وارم سيدا هم بتونه قبول شه چون دوباره اين انتخاب رشته رو تمديد كردن پناه بر خدا تو اين مملكت چيزايي آدم مي بينه كه هيچ احد الناسي هم به مغزش خطور نمي كنه! وقتي وزير مملكت خالي بند باشه بگه دكترم از بقيه چه انتظاري مي شه داشت!؟ معلومه كه آدمايي مث شيدا تو اين مملكت جايي نداشته باشن چون مث اينا نيستن و تنها فكر اين آدم درسش و مي شينه كار ميكنه... اوميدوارم هر چه زود تر از اين مملكت فرار كنه... البته گويا احمدي نژاد اعلام كرده كه زندگي در ايران مث زندگي در بهشته... خدايا زود تر من تو يه جهنم از نوع خيلي داغش بنداز باور كن ديگه بهشت حال نمي ده! :))
امان از اين مسافرها و رفتن ها و بدرقه ها!
الهام خضرایی منش:
من رفتم یه سر به این سر هرمس بزنم گیر کردم الان تقریبا" چهل دقیقه است که دارم می خونمش البته از شما چه پنهان چون دیال ارزون ندارم مجبورم دیسکانکت بشم بعد هی بخونم هی بخونم و الان که خواستم فتو بلاگش رو ببینم قطع شدم دوباره که وصل شدم صفحه پریده بود و اومدم که دوباره برم که گفتم اول شما را بکامنتیم ...........فهمیدی چی شد؟