« قربتن الی الله | Main | همه عمر برندارم سر از این خمار مستی »

سه شنبه ۲۶ شهریور ماه ۱۳۸۷

لابد معاشرت می‌کنیم

تلفن زنگ می‌زنه، سانی همون‌جوری که نشسته رو صندلی گوشی رو پاس می‌ده به من که اون پایین ولو شدم رو زمین مجله ورق می زنم:
- بله؟
- (صدای صمیمی دختر) سلام
- (با صدایی که هم می‌خوام صمیمی و راحت باشه و هم می‌دونم که طرف رو نمی‌شناسم) سلام
- اون‌جا چی کار می‌کنی؟!
- جانم؟! (تقریبن حدس زده‌م که اشتباه گرفته) کار بدی نمی‌کنم.
- خوبی؟
- مرسی خوبم.
- خیله خب، گوشی رو می‌دی پریسا؟
- (تردید‌هام به لبخند تبدیل می‌شه) هاها حدس می‌زدم، اشتباه گرفته‌ی.
- ببین اذیت نکن، گوشی رو بده به پریسا.
- ببین! ما پریسا نداریم به جان خودم، اشنباه گرفته‌ی. برو شماره‌هه رو نیگا کن. چه شماره‌ای رو گرفتی؟
- (شماره رو که می‌گه، دو تا رقم وسطش جابه‌جاست)
- خب دیگه اشتباه گرفتی.
- صدات مثل مریم نیست ها!
- (هر هر هر) خب چون مریم نیستم.
- خب کی هستی پس؟
- جااان؟! مریم نیستم به هرحال.
- خب حالا اشتباه گرفتم قبول، تو کی هستی؟  آشنا می‌شیم خب.
- (قهقه‌های به آسمان من، رو به سانی) اینو! داره مخ می‌زنه!!
- نه بابا! مخ چیه؟ برادر ندارم که.
- نداشته باشی، دوره زمونه عوض شده. (سعی می‌کنم این وضعیت ولوی هرهرونِ خودم و اون نیشِ بازمو جمع و جور کنم) ببین پولت مگه زیادی کرده؟ تاحالا کسی انقد بی‌خودی کِرکِر نکرده بود وقتی اشتباه گرفته بودی‌ش؟ بی‌خیال شو برو شماره‌ی خودتو بگیر.
- (بی‌توجه به حرفای من) توی همون مجتمع می‌شینین؟
- (آخه کدوم مجتمع بچه؟!) آره تو مجتمع می‌شینیم.
- پس چرا پریسا رو نمی‌شناسی!! ... خیله خب... فعلن... م م م... ببخشین. خدافظ
- خدا-فز
(چشم‌های گرد سانی، قاه قاه من و تعریف کردن واو-به-واو همینا که خوندین بی‌خودی!)

Comments (8)

=)))) خوب بچه میخواست دوست شه باهاتون از بس خوبین و با حالین و اینا .... تو یه مجمتع هم که بودین .. چرا میزنی تو ذوق بچه مردم آخه :دی
اِ اِ مکین جان بچه رو چرا ضایع کردی؟ گناه داشت خب.. حرف میزدی باهاش، حالا شایدم با هم دوست میشدین چه اشکالی داره :D
هوم! آره واسه منم هم چين چيزايي پيش اومده.. :))
خیلی حال کردم با این پستت.نمی دونم چرا!
فرانکلین:
ای شیطونک. ولی کلن عادت داری بعضی وقتا آدمارو بذاری سرکار. چند وقت پیش یادته طی رد و بدل شدن چندین پیامک چه جوری منو سرکار گذاشتی؟؟؟
هاهاها!!! اماااان از این مزاحمای گیر! اون روز زنگ زدم به موبایل خانم ق. نامی: - الو، خانم ق.؟ - (صدای یه آقایی) نه خیر، اشتباه گرفتید. شما؟!؟ - ×!@#$%^&*)(_+ اگه اشتباه گرفتم که "شما؟" نداره دیگه!!! خلاصه که معااااشرت میکنیم با نیش باااز :D
هاهاها پس نفهمیدی که من بودم؟ می خواستم تمرین وبلاگ نویسی کنم ا زروی مشقای تو فکر کردم بذارمت سر کار بعد تو بیای تو وبت بنویسی ببینم چه جوری می نویسی!!!:)))
کتایون:
مکین : از بلاگ سر هرمس به اینجا سر زدم و تا آخر همه رو خوندم.من خیلی خیلی خوشحالم که یک زن داره بی سانسور- خود سانسوری- دنیاش رو توصیف میکنه:خودت رو بیان کن تا کاری که مادران ما نکردند ما جا بندازیم.اما اما اما بهتر بود اگه دنیات فلسفی تر بود ...