تلفن زنگ میزنه، سانی همونجوری که نشسته رو صندلی گوشی رو پاس میده به من که اون پایین ولو شدم رو زمین مجله ورق می زنم:
- بله؟
- (صدای صمیمی دختر) سلام
- (با صدایی که هم میخوام صمیمی و راحت باشه و هم میدونم که طرف رو نمیشناسم) سلام
- اونجا چی کار میکنی؟!
- جانم؟! (تقریبن حدس زدهم که اشتباه گرفته) کار بدی نمیکنم.
- خوبی؟
- مرسی خوبم.
- خیله خب، گوشی رو میدی پریسا؟
- (تردیدهام به لبخند تبدیل میشه) هاها حدس میزدم، اشتباه گرفتهی.
- ببین اذیت نکن، گوشی رو بده به پریسا.
- ببین! ما پریسا نداریم به جان خودم، اشنباه گرفتهی. برو شمارههه رو نیگا کن. چه شمارهای رو گرفتی؟
- (شماره رو که میگه، دو تا رقم وسطش جابهجاست)
- خب دیگه اشتباه گرفتی.
- صدات مثل مریم نیست ها!
- (هر هر هر) خب چون مریم نیستم.
- خب کی هستی پس؟
- جااان؟! مریم نیستم به هرحال.
- خب حالا اشتباه گرفتم قبول، تو کی هستی؟ آشنا میشیم خب.
- (قهقههای به آسمان من، رو به سانی) اینو! داره مخ میزنه!!
- نه بابا! مخ چیه؟ برادر ندارم که.
- نداشته باشی، دوره زمونه عوض شده. (سعی میکنم این وضعیت ولوی هرهرونِ خودم و اون نیشِ بازمو جمع و جور کنم) ببین پولت مگه زیادی کرده؟ تاحالا کسی انقد بیخودی کِرکِر نکرده بود وقتی اشتباه گرفته بودیش؟ بیخیال شو برو شمارهی خودتو بگیر.
- (بیتوجه به حرفای من) توی همون مجتمع میشینین؟
- (آخه کدوم مجتمع بچه؟!) آره تو مجتمع میشینیم.
- پس چرا پریسا رو نمیشناسی!! ... خیله خب... فعلن... م م م... ببخشین. خدافظ
- خدا-فز
(چشمهای گرد سانی، قاه قاه من و تعریف کردن واو-به-واو همینا که خوندین بیخودی!)

Comments (8)
- کامنت نوشته شده توسط تنهاترین در روز سه شنبه، ۲۶ شهریورماه ۱۳۸۷، ۶:۴۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط جودی در روز سه شنبه، ۲۶ شهریورماه ۱۳۸۷، ۸:۵۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز سه شنبه، ۲۶ شهریورماه ۱۳۸۷، ۹:۳۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مانولیتا در روز چهارشنبه، ۲۷ شهریورماه ۱۳۸۷، ۰:۰۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز چهارشنبه، ۲۷ شهریورماه ۱۳۸۷، ۱۰:۳۰ صبح
- کامنت نوشته شده توسط المیرا در روز چهارشنبه، ۲۷ شهریورماه ۱۳۸۷، ۱۱:۲۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز چهارشنبه، ۲۷ شهریورماه ۱۳۸۷، ۱:۰۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط کتایون در روز چهارشنبه، ۲۷ شهریورماه ۱۳۸۷، ۱۱:۱۰ بعدازظهر