دستم را عمود بر پنجرهی باز ماشین میگذارم، باد خنک کف دستم میچرخد و رد اشک را روی صورتم خنکتر میکند. تو چی هستی بشر؟ این همه اشک را امشب از کجای دل من بیرون کشیدی؟ من که تنها سمپاتیام با زنهای داستانت فقط در همین زن بودن بود. ولی... فکر که میکنم انگار همیشه همین بوده، اشکهایی که نمیدانی برای چه میریزند یا هم میدانی و میخواهی که بریزند. اصلن شما همیشه انگار خودتان را در فیلمهایتان جاری میکنید. اصلن میدانید بگذارید پیشتر بروم، هرکس هرچه میخواهد بگوید، مثل این رفیقمان محسن میمانید برایم که هیچوقت نفهمیدم درد موسیقیاش را درد میکشم یا درد خودِ خودش را و چشمهایش، که وقتی برمیگردیم بیحرف از «دعوت» تان، آه از دلت آهِ او روی چهرهی شما مینشیند. خوب یادم است که کسی این اطراف گفته بود این چشمها نمیتوانند فیلم بد بسازند. حالا هم که درجا، به همان بیخبر و بی-پیشزمینهای که رفتیم فیلمتان را دیدیم، به همان بیتأثیری از حرف و حدیث دیگران، دارم مینویسم. احساساتی هم شد بشود. من هنوز هم میتوانم با دیدن فیلمهایتان اشک بریزم و هنوز هم یاد آن تنها باری که حاضر شدم از کسی امضا بگیرم بیفتم و هیچ باکیام از پوزخندی و پچپچی و نقد و انتقادی نباشد.
زنده باشید آقای حاتمیکیا، دمتان گرم!

Comments (1)
- کامنت نوشته شده توسط مانولیتا در روز جمعه، ۵ مهرماه ۱۳۸۷، ۲:۴۶ بعدازظهر