« September 2008 | Main | November 2008 »



October 2008 Archives





جمعه، ۱۲ مهر ۱۳۸۷

نیم-فاصله ندارم فعلن، گیر ندین. مچکرم!

این روزها موسیقیهای بی نام و نشون زندگیم زیاد شده ن، میشنومشون از یه جایی و نمیدونم قبلن کجا شنیده بودم و هیچ چیزی ازشون نمیدونم و فکرم به هیچ جا نمیرسه و دیوونه میشم! یا هم نام و نشونش رو میدونم، ولی به درد نمیخوره که چون هیچ یادم نمیاد قبلن کجا شنیده بودمش، نمونه ش همین ساند ترک فیلم Once، اونی که دختره تو خیابون واسه خودش راه میره و میخونه:
...iiiif youuuu waaant meeee, saaaa tiiis fyyy meee
گمونم کار تو بوده یه جایی یه زمانی نازلی‌ی‌ی!

روز به روز هم به تعداد فیلم و کتاب و موسیقیهایی که فقط بنا به دلایل شخصی دوستشون دارم ولاغیر و هیشکی دیگه این اطراف عددی حسابشون نمیکنه اضافه میشه، نمونه که زیاد دارم ولی لابد همین فیلم یک ساعت و نیمه و بی هیاهو و صاف و ساده ی Once و موسیقی‌هاش هم جزوشونه. یا چه میدونم مثلن همین قصه ی قدیمیِ محمود دولت آبادی، آهوی بختِ من گزل، که میشه خوراک یه شب سر به رختخواب تا خوابم.

این بند غر هم عجالتن حذف کردم! گاس که بعدن زدمش.

آقا اصن خدا هم خودش تو قرآن به زبون خودمونی گفته « فاکــــــهةٌ کثیرة» به جان خودم، گوش کن دیگه خب!

همین جوریه، ذهنم هم الان همین جوریه، بی ربط و نامرتب و مغشوش و مخدوش. خوب نیستم به گمونم. هیچ ربطی هم به پاییز نداره. یا هم خوبم ها؟ یه خوبِ بی همه چیز. باز هم به پاییز ربطی نداره ولی.

خدایا هیچ تنابنده ای رو دچار 1000+ نکن، حالا میکنی بکن ولی دلیلش به فال فنا دادن کلهم کامپیوترش نباشه، میدی هم بده ولی لابد آچارفرانسه ش- یه سانیِ برون، چون سانیِ درون در اینجا عمل نمیکنه- رو هم بیافرین، دسسست درد نکنه!

اون جمع سیاه پوش رو که یازده و نیم شب ول کردیم و زدیم بیرون از خونه شون، چرخیدیم بیخودی تو سیزده درجه خنکای خیابونها، پنجره های چارتاق باز کردیم و یخ زدیم، بخاری روشن کردیم ولرم شدیم، غیبت کردیم و با موسیقیهای تهِ بی ربط ِ فرانسه و کوبایی و اسپانیش و عبری حال کردیم بیخودی.

شنبه هی از اون دور تهِ دانشکده دست تکون ندی بعد بیای جلو نق بزنی که چرا بهم توجه نکردی ها، عینکم شیکسته، چش و چار و اعتماد به نفس و اعصاب معصاب هم ندارم.

همین به نقدن.

کامنت‌های این مطلب

آره موافقم ، کار خودشه:ی
گوش كن ننه! چيز اي خوبي هستن اگه لذت مي بري ولي اين دليل نمي شه كه چون عينك نداري فلمثل در دانشكده ي كذايي ما رو تحويل نگيري.تازه فك كردي كه چي؟
soorena:
این مچکرم رو اگه گفتی کی میگه:دی خب معلومه فقط و فقط خسرو خسروشاهی اینجوری میگه مچکرم:D
الهام خضرایی منش:
وای چه با حال ! تا آپ کردم اومدی کامنت گذاشتی مرسی عزیز!




سه شنبه، ۱۶ مهر ۱۳۸۷

مبدأ تاریخ من

فصل‌های زندگی من واسه خودشون‌ان، هیچ ربطی به فصل‌های سال ندارن. نشسته‌ام واسه خودم به مرور کردن‌شون از مثلن پارسال تا حالا: وسط‌های مرداد تا یه‌کم گذشته از آذر یه تابستونِ ملس و خوش‌خوشان؛ از همون موقع‌ها تا دم‌دم‌های دی یه بهار هوس‌انگیز؛ از اون دی‌ماهِ یخ تا یه‌کمی بعد از عید یه زمستونِ تلخ و سیاه‌سرد؛ یه پاییز آروم و سر-به-کارِ خود هم از آخرهای فروردین تا خودِ خودِ اول تیر و شروع مثلن تابستون. تابستون؟ خودش از همون اول تا یه نمه مونده به پاییزِ شماها یه فصل تازه، یه چیزی بهارتر از بهار، شیرین‌تر از تابستون، به خوش‌غمیِ پاییز و سفیدی دل‌چسب زمستون.
این وسط‌ها ولی بوده‌ان یه روزها و هفته‌های بی‌فصل، بلاتکلیف، که تو هیچ تقویم فصلی و حالی‌ای نمی‌گنجن اصلن. نمی‌دونی هم که اصن می‌خوان یه رنگ‌ی به خودشون بگیرن و به فصل‌ی دربیان یا نه. ترتیب این فصل‌ها رو که نمی‌دونم لامصب. ترتیب نداره که هیچ. پس می‌شینم منتظر، نه نمی‌شینم، همین‌جوری باهاشون رد می‌شم تا یه نسیمی بیاد، یا قاصدکی بگذره، یا تگرگی بزنه تو روزهام یا هم یه یاکریم کوکو کنه تا من بفهمم که بالاخره باید عاشق باشم یا غم‌گین، بچه بمونم یا به پیری برسم، سر به لاک‌م بذارم یا بپرم وسط میدون؛ که ببینم بالاخره دارم پرت می‌شم تو چه فصلی‌م، تا کِی.

کامنت‌های این مطلب

همه جورتو عشقههههه:*
رها:
دلمان تنگ شده بود، گفتیم بیایم اینجا کامنتی برای شما بگذاریم. برای شما و سانی فصلی خوش آرزومندیم. :)
فرانکلین:
الان دقیقن تو چه فصلی هستی؟؟؟
مکین:
بی‌فصلی
Keep hanging in there, that's my philosophy "Its a hard world" Supertramp
خیلی خوبه که فصلات با دیگران یکی نیست.....طبیعیه البته چون تو خیلی چیزات با دیگران یکی نیست همینطور متفاوت بمون....خوب؟باشه؟




سه شنبه، ۹ مهر ۱۳۸۷

Primo Vere

صبحی توی راه هیچ تو فاز سهیل نفیسی و آآآی آدم‌ها... یک نفر دارد دست و پای دائم می‌زند... نبودم، ردش کردم، می‌تراود مهتاب... ای بابا نه! به کل که آلبوم رو عوض کردم صداش دراومد که: دِ خب چی‌کار داری؟ گفتم ندیدی مگه خش‌خش می‌کرد. صدای رویاییِ دولچه پونتس که پیچید و نوستالژیای سینما پارادیزو، نفس آروم کشیدم و تکیه دادم، باهاش خوندن مزه می‌داد کله‌ی صبحی، پس چرا یهو یاد جریمه‌های حکم دادگاه افتادم؟ نفس گرفتم که به‌ش بگم بیا زودتر تکلیف اینا رو معلوم کنیم، یهو دیدی مأمور فرستادن در خونه، اون‌وقت خر بیار باقالی بار کن! ولی دوباره بی‌حرف نفسمو دادم بیرون... بی‌خیال! حیفِ فضا بود.

خانوم معلم آواز جمعی‌مون رو راضی کردیم از بین قطعه‌های مذهبی و باز هم باخ و تیکه‌اپراهای ساده و Carmina Burana، کارمنا رو بخونیم. ذوق‌زده‌ام ولی عجالتن اولشه، شاید پشیمون شد. شاید هم اصن صدایی به اون ابهت از گروه ما درنیومد.

چهارشنبه خوب است. همیشه.

کامنت‌های این مطلب

حالا اومدی پز هرمیون درونتو بدی که چی ؟ هان ؟ بیا بشنو از جوئی درون من که چه غلطا که نمی کنه ! پاشو خانوم جون ، پاشو شال و کلاه کن بیا. تولد بهترین دوستته مثلا. آهای وبلاگستانی ها ! بیاین ببینین که من و مکین چه دوستای جون جونی ای هستیم . هه!(توروخدا ضایعم نکن) راستی خاله شهلا دیگه آهنگای "محلی ایتالیایی" نداد بخونیم ؟ :))
به به! دم شما گرم كه كارمينا بورانا مي خونيد شما بچه هاي موزيك كلا خيلي خفنيد فقط من نمي دنم چرا ديگه حوئصله دانشگاه ندارم خيلي عجيبه ها ننه!
الهام خضرایی منش:
خوش به حالتون
مکین جان چطوره یک اجرای خانگی راه بندازیم؟ بلیط هم بفروشیم. من هم پول میدم به خدا. بعد سواپ و خیریه و آش و اینا هم باشه؟ هان؟ خوب نیست؟ بی کلاسه؟ ای بابا. حالا هی من بیام پیشنهاد بدم.




جمعه، ۱۹ مهر ۱۳۸۷

چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟

امشب از اون شب‌هاست که دلم می‌خواست سیگاری می‌بودم، یکی می‌گیروندم، می‌رفتم توی بالکن کوچیک و کم-ویوی خونه‌مون می‌نشستم، یا شاید هم همین بغل، پنجره رو باز می‌کردم و با دست‌های زیر چونه، بی‌خودی به پنجره‌های روشنِ بی‌آدم و گه‌گداری هم به آسمون بی‌ماه نگاه می‌کردم و شاید گاهی دو تا قطره اشک هم می‌ریختم و حق‌به‌جانب آه می‌کشیدم که بگم الان مثلن غم‌گینم ولی سیگار و بالکن و پنجره حالم رو بهتر می‌کنه، خب ولی انگار هیچ کدوم اینا بی‌سیگار دست به دست هم نمی‌ده. پس همین‌جا می‌شینم بی آه و اشک و سیگار فیلمم رو می‌بینم و شاد می‌شم  :ي

کامنت‌های این مطلب

اين از اون حرفا بودا ننه مكين! پس ما هميشه در حال حال كردنيم ديگه :))
soorena:
macin banoo manam kheili vaghta havase sigari boodan mikonam...daghighan daghighan hamin hess hayi ro ke gofti:) bia sigari beshim :D
فرانکلین:
ببین مکین جون حتمن که نباید سیگاری بود و یک پک بخ سیگار زد. همینطوری عشقکیش رو بچسب. در مورد اون سریال هم راستش منم تا چند قسمت اولش زیر بار نرفتم که ببینم اما یه بار که نشستم پاش دیدم عجب چیزیه لامصب
فرانکلین:
پک
من الان يه مانول متمدنم . چون از سايت دانشگاه با شما در تماسم . اهم اهم . خانوم جون ‏ اين پست ها چيه كه ميذاري ؟ خب ما غصه مي خوريم . اينا همه ش واسه اينه كه نيومدي تولد نوزاد درون. امروزم كه نيومدي . برات يه تيكه از كيك تولدم آورده بودم ( آخه خودم و دوستم پخونده بوديم ) ازونجايي كه خوشمزه بود و همش خوردونده شد ‏ فقط يه تيكه ي فسقلي موند كه آوردمش واسه تو . اگه فردا هم بخواي نياي ديگه كپك ميزنه . راستي فحشم نده كه اينا رو دارم اينجا مي نويسم . آخه اين كامپيوترا خيلي باكلاسن ‏ مسنجر ندارن ! بووووووووووس دشلاخمش




شنبه، ۲۰ مهر ۱۳۸۷

بی‌ربطیات

ویروس نامرد به فال دادن آخر هفته‌مون بس‌اش نبود، روز اول هفته‌ای و کلاس دل‌چسب دکتر خیام رو هم ازم گرفت، حتا ناهار خوردن با آقای بال‌افشانِ هرمس اینا که قرنی یه‌بار با بصیر میاد یه‌سر دانش‌گاه. ازت متنفرم ویروس طولانی! (بر وزن ازت متنفرم سوراخ فوریِ مورچه‌خوار)، ولی عوض‌ش باعث شدی کلی ببینم و بخونم و بخوابم و لوسِ مامانم بشم که برام سوپ بپزه و همراه با یه ناهار مفصل برای سانی بده به‌ش بیاره خونه (غصه نخور سانی جون! سوپ تو هم خوب بود به خدا!).

مانده‌ام اگر روزگار قرار است زخم‌ی بزندم تا بزرگ شوم، چرا هر بار همان زخم؟ چرا بزرگ نمی‌شوم پس؟

اصلن می‌دونی چیه، یک‌روز... که باشم مست، لایعقل و تُرد و  سست، ترد و سست، ترد و سست... همینم الان، هوشیار ولی ترد و سست... ای بابا نه! می‌خواستم بگم یک روز که نوشتن خوب یادگرفتم برات می‌نویسم مامان. می‌نویسم جدا از تمام خوبی‌های بی‌مرزی که می‌شه برای یک مامان («مادر» هیچ اون حسِ «مامان» رو نداره برام) متصور بود، تو برام امن‌ترینی. که می‌تونم مطمئن باشم اگه برای دوست‌داشتن‌ت کاری نکنم، اگه باشم برات یا نباشم، کم یا زیاد، هیچ نگران از دست دادن محبت‌ات نیستم -آره انگار این نگرانی دایمی منه، از دست دادن محبت دیگران- این‌که همیشه آدم رو می‌دونی، بلدی. از روی نگاه، صدا. یادته چند ماه خودم رو کشته بودم که بهت نگم که دارم دوباره برای کنکور درس می‌خونم، که هـــی نخوای نگران باشی، که اگه قبول نشدم غصه نخوری؟ اون‌وقت دقیقن بعد از امتحان وقتی سبک و آروم تو تاکسی از کنکور برمی‌گشتم، زنگ زدی که امتحان خوب دادم یا نه! اگه فقط یه دلیل باشه تو دنیا که ممکنه باعث حسرت خوردن‌م بشه از این‌که بچه نداشتن رو انتخاب کرده‌ام، لذت همین آگاهی‌ه است، همین که تو یه نفر ِ عزیزی رو خوب بلدی بدون این‌که سعی کرده باشی که یادش گرفته باشی، بعد هم جرأت کرده باشی که رهاش کنی تو زندگی خودش. چقدر تو دلت به دروغ‌هایی که می‌گیم و خیال می‌کنیم باور می‌کنی می‌خندی ها نه؟ همیشه فکر می‌کنم تو بیش‌تر از بیست و چهار ساعت در شبانه‌روز وقت داری، فکر می‌کنم بیش‌تر از دو تا دست داری، بیش‌تر از یه قلب، تو اصلن دو نفر بوده‌ای برامون. نه که بار اولی باشه که پرستار مریضی‌م شدی از راه دور، که اگه نگرانی مریض شدن اون دو تا جوجه‌ی خواهره نبود حتمن مجبورم می‌کردی که بیام کنارت، ولی شاید اولین باره که این‌قدر دلم خواسته این‌جا بنویسم‌ت. انگار تو هم شامل این قانون مزخرفِ آدم‌ها شده‌ای که وقتی زیاد باشی براشون عادی می‌شی. ولی نه تو هرچقدر هم که باشی، تکراری نمی‌شی. فقط تویی که مامان‌ای. پراکنده نوشتم، حرف زیاد دارم مامان. یک روزی که دیرتر از الان نشده باشه می‌نویسم‌ت.

کامنت‌های این مطلب

اين يک پست آواز در باران ی بود واقعا.
چقدر حسودیم شد به نزدیک بودن مامانت مکین ! اصلا تازگیها دقت کردی من به همه چیه تو حسودیم میشه ... :ح والله به خدا... ایشالله که ویروست هم زودتر شکست بخوره و خوبه خوب خوبببببببب باشی و خودتو یه جور دیگه لوس کنی واسه بقیه :*
ديدم نيومدي دانشگاه! ا پس اين هرمس مشهور همون آقاهس كه با بصير اومد! عجب!!! اوميدوارم كه زودي خوب بشي ننه
مکین:
نه جونور جان دلبندم! اون داآشش بود.
خیلی از مامانا ظاهرا" دوتان مامان شما واقعا" دوتان.
الهام خضرایی منش:
ضمنا" خدا بد نده.....البته خدا بد نمیده بندهِ خدا بد می بینه!
نسيم:
من اين نوشته ت رو دوست ،مكين
وسط سايت دانشگاه اشكمو در آوردي دختر ! خيلي خوب بود . يادته كه همون روزاي اول كه اومدم تو اين خونه ي مجازيت بهت گفتم آدم با نوشته هات حس مي كنه توي خونه ست و داره چاي مي خوره ‏ يه دور همي ِ خوب . درست مثل خونه ي واقعي ت.
برمی خیزم و سلامی می فرستم بلندبالا برای شما. نمی تونم پنهون کنم که حسودی کردم به این سه کلمه لایعقل و ترد و سستی که پشت هم نوشتی... و بقیه رو هم اون طور ادامه دادی




این یک شعر نمی‌باشد!

هوووم، حبابِ رویاهای من!
چاره ندارم،
انگار دوباره باید رهایت کنم
به حالِ خودت؛
تا کِی دوباره هوس کنی
پوستِ نازکِ رنگارنگ‌ت را بترکانی
و بر سرم هوار شوی!

حالا آرام‌ترم،
بهانه‌ها را کنار می‌گذارم،
می‌روم کمی ساز بزنم.

کامنت‌های این مطلب

خيلي باحاله ننه! :))
سورنا:
عجب شعر نبوده خوبی بود :دی
الهام خضرایی منش:
این یک شعر می باشد
فرانکلین:
مکین!!!!!!! تو شاعر هم بودی و من نمی دونستم؟؟؟ بابا خیلی کلکی تو.
سلام بانو، ویروس ناخونده راهشو کشید بره پی کارش یا بیایم چاقوکشی؟! ضمناً بسی هستمت با این پست پایینت. مشتاق چیزی که از این بهتر بخوای راجع به «مامان» بنویسی! خوب باش.
solmaz76:
مگه واقعا رها هم میکنه هیچوقت؟
با سلام چنانچه مایل به تبادل لینک هستید لینک ما را با عنوان طراحی وب سایت و آدرس http://www.takdesign.biz در سایتتان قرار دهید و به ما اطلاع دهید تا لینک شما را قرار دهیم




شنبه، ۲۷ مهر ۱۳۸۷

*

پیر اگر بشوم و با ذهن‌ی پُر از خاطره، پر از پلان‌های کوتاهِ صامت و خش‌دار و سیاه‌سفید و پرش‌دار، یا رنگی و ناطق و شفاف، پر از عکس‌ها و بوها و صداها و موسیقی‌ها، آلزایمر اگر بگیرم؛ به‌جای پرسه زدن در ایـــن همه و هی حوصله‌ی دیگران را با بارها گفتن ازشان سربردن، ایندکس دارم در ذهن‌م برای هر خاطره، یک تکه عکس، یک اسنپ‌شات کراپ شده.
آن‌وقت کافی است بخواهم یا خاطره‌ای خودش بخواهد، یا اصلن یکی برای سربه‌سر ِ یک پیرزن آلزایمری گذاشتن بخواهد ازم تا یادم بیاید، یادم خواهم آمد... از یک نگاه یا یک لبخند، سر تکان دادن‌ی یا بوسه‌ای، چرخ دامن‌ی و برق هوس‌ی، بغض‌ی و قطره اشک‌ی، خمار-مستی ِ چشم‌ی یا لب‌گـَزیدن‌ی...
من اگر پیر شوم و آلزایمر اگر بگیرم، حوصله‌تان را با زیاده‌گویی سرنخواهم برد همه چیز را در یک کلیکِ کوتاه برای‌تان تعریف خواهم کرد.

کامنت‌های این مطلب

مکین خوب تو که پیر بشی ما هم شدیم دیگه! اونوقت ما هم بازنشته شدیم و تا دلت بخواد وقت داریم! سر فرصت همه‌ش رو تعریف کن! :ی
solmaz76:
راست میگه این وحید .اونوقت حوصله مون سر نمیره منتها چون همه مون پر حرف شدیم احتمالا سر نوبت دعوامون میشه.
اوا ! غم تو دلم اومد . مكين ‏جان با احساسات من بازي نكن . به جاش بيا كه بهت شونه بدم از جنس مرغوب . هركي برده راضي بوده خدا شاهده !
خدا مرگم بده . يادم رفت اسممو بنويسم . اين وبلاگ بي تربيتتم برداشته ميگه : نوشته شده توسط بي نام !!! برو آقا . بروووو ببينم . بي نام خودتي و جد و آبادت ! بامدادم من ( مانوليتا ديگه . حالا چه فرقي داره ؟)
ببینیم و تعریف کنیم خانوم.
الهام خضرایی منش:
بیا مرا بخوان
عجب ننه پير شدي رفت ... از اين دفعه خريدات انجام مي دم و جمعه ها مي برمت پارك تا با هم سن سالاي خودت بشيني غيبت كني حالي كني ولي قول ميدم هيچ وقت آسايش گاه سالمندان نمي برمت :))
بله خانوم!‌عجيب هم زود مي گذره. نمي دونم چرا اما آخرين باري كه اومدم و برات كامنت گذاشتم، ييهو چشمم به آرشيو اين بارگاه افتاد و توي دلم گفتم چه زود گذشت. همين نزديكي ها بود كه مكين شروع به نوشتن كرد. اما غافل از آنكه يك سالگيش هم گذشت. زود مي گذره. نمي دونم چجوري مي گذره. نمي دونم اونطوري كه مي خوام مي گذره. نمي دونم پير ميشم. بايد جايي باشد تا از جنس كليك باشد و ياراي گرفتن هر آنچه هست را يكجا داشت!
خاطره ها ابدی اند.




چهارشنبه، ۱ آبان ۱۳۸۷

گوهردشت یه نفر!

یادته دوازده-سیزده سال پیش‌ها همین‌که هوا اسم پاییز به خودش می‌گرفت من بودم و دست‌های همیشه یخ تا آخر فصل سرد، تو بودی که بخاری‌م می‌شدی (حالا آتروپات که نداشتم هیچ‌وقت وگرنه لابد آتروپات اسم مناسب‌تری بود برات!)، ما بودیم و راهِ یک ساعته‌ی تهران-کرج با تاکسی‌های خطی و بهترین فرصتی که دست‌های کوچیک و همیشه یخ من توی دست‌های بزرگ و همیشه داغ تو گرم بشه؟
خواستم بگم حالاها که خیلی گذشته و خیلی عوض شده و خیلی عوض شده‌ایم، فرصت‌های به هم چسبیدن‌مون هم خیلی بیش‌تر از یه راهِ یک ساعته است، ولی هنوز هم همون‌قدر لوسم. شب‌های فصل‌های سرد، منم و پاهای همیشه یخ که وقت خواب ساعت‌ها باید بگذره تا زیر پتو گرم بشه -گاهی خوابم می‌بره و نمی‌فهمم بالاخره گرم شدن یا نه- تو باید همیشه باشی با پاهای همیشه داغت که پاهام بچسبه به‌شون و به دقیقه نکشیده گرم بشن و خوابم ببره... خب گفتم که هنوز هم لوسم.

 

پ.ن. یادت که نرفته؟ عنوانم رو می‌گم، اسم قبلی وبلاگ خودت.

کامنت‌های این مطلب

Little Angel:
حالا من هر چیییییییییی بگم میگن چقدر تو غر میزنی ولی خوب این عنوانت آخر نوستالژی بود خو!!! آقا گوهر دشت چند اصلا؟ دربستم بری قبوله فقط مارو ببر گوهر دشت :ی بقیه اشم که لازم نیست بگم فکر بچه های مردمو نمیکنی آخه مکین بانو... بابا اینجا این همه عذب( اذب ازب عزب؟ ) اقلی نشسته خوب بعد دلشون یه دست خواست تو این سرماهه که از راه ناغافل رسیده یا یه پا حتی ما جوابشونو چی بدیم ها؟ :ی آخرندش هم چه خوبه که لوسی اصلا بهترین نعمت دنیاست کلی حتی لوسیت پاینده باد :*
خاطرخوای لوسیاتم هستیم . آخه تو اینجوری سحری مکییییییین . آی لاو یو . خوش به حال سانی ! حالا واسه م حرف در نیارین . خوش به حال تو نیز هم ! ;) من عشق می کنم با این عقشولانه ی شما !
آخي ننه من هميشه فك مي كردم ساني به زور اومده خواستگاريت راستش از اين فكرا كه تمام نوه ها مي كنن! نمي دونستم ننه ما هم عقشولانه داشته ... اوه چقدر تحت تكثير قرار گرفتم يكي من خاموش كنه
macin ye komaki be man bekon.man adrese webe yeki az doostat ro mikham ye chizi too maye haye fri30n.com ya ye hamchi chizi.gomesh kardam va alan az lahaze asab kamelan tatil mibasham.
mehdi:
ایولا به این همه احساس بابا ایولا!بعضیا بخونن یاد بگیرن یه کم از این جور خرج کردنارو!آخه داشم خرج کردن که فقط پول جیب نیست که بالاخره حسابی هست کتابی هست مگه نه؟حالت خوبه؟




دوشنبه، ۶ آبان ۱۳۸۷

مثل آب برای شکلات

یادم باشه که  تیتای درونم بدجور فعاله، فقط انگار برعکس عمل می‌کنه. اشک‌های وقت و بی‌وقت امروزم و در حال آشپزی هم، به‌جای این‌که اشک‌های سانی رو هم سر شام، وقت خوردن پلو-خورش قیمه دربیاره، به‌به-چه‌چه و ذوق و شادمانی‌ش رو درآورد فجیع!
یادم باشه که غمگین آشپزی کنم.

اطلاعیه

ظرفیت/حوصله/چینه‌دان ِ
مکین/مِلانی/سحر بوده‌گی‌مان تکمیل است؛
لطفن تا اطلاع ثانوی جهتِ مرام/نوازش/معرفت،
مراجعه نفرمایید.

با تشکر
من

کامنت‌های این مطلب

فرانکلین:
مکین نداشتیما. دارم تصور می کنم وقتی اشک می ریزی چهره ات خیلی معصوم و دوست داشتنی تر میشه. کاشکی می شد تو این روزای پائیزی بشینیم ویه گپ دوتائی با هم بزنیم.
Azin:
ظرفيت بغل و بوس شده گي چي؟ ظرفيت يه يكمي ملاني و مكين سحربوده گي تمرين كردن ما..؟ :*
عزييييزم . حالا اين مرام و معرفت و نوازش بخش دادنيش تعطيله يا گرفتنيش هم ؟يعني حالا نميشه ما بيايم جهت دادن نوازش ؟
Could i have u in Gooder?
ننه من واسه گرفتن نوازش پيشت مي يام! ها گرفتي ننه؟!...ولي خودمونيم ننه سخت نگير
من این شعر رو براتون ایمیل کردم اما گفت اسپم هست و برش گردوند. http://www.snuhfiles.com/sound/baz_luhrmann-everybodys_free-to_wear_sunscreen.mp3 If I could offer you only one tip for the future, sunscreen would be it. The long-term benefits of sunscreen have been proved by scientists, whereas the rest of my advice has no basis more reliable than my own meandering experience. I will dispense this advice now. Enjoy the power and beauty of your youth. Oh, never mind. You will not understand the power and beauty of your youth until they've faded. But trust me, in 20 years, you'll look back at photos of yourself and recall in a way you can't grasp now how much possibility lay before you and how fabulous you really looked. You are not as fat as you imagine. Don't worry about the future. Or worry, but know that worrying is as effective as trying to solve an algebra equation by chewing bubble gum. The real troubles in your life are apt to be things that never crossed your worried mind, the kind that blindside you at 4 p.m. on some idle Tuesday. Do one thing every day that scares you. Sing. Don't be reckless with other people's hearts. Don't put up with people who are reckless with yours. Floss. Don't waste your time on jealousy. Sometimes you're ahead, sometimes you're behind. The race is long and, in the end, it's only with yourself. Remember compliments you receive. Forget the insults. If you succeed in doing this, tell me how. Keep your old love letters. Throw away your old bank statements. Stretch. Don't feel guilty if you don't know what you want to do with your life. The most interesting people I know didn't know at 22 what they wanted to do with their lives. Some of the most interesting 40-year-olds I know still don't. Get plenty of calcium. Be kind to your knees. You'll miss them when they're gone. Maybe you'll marry, maybe you won't. Maybe you'll have children, maybe you won't. Maybe you'll divorce at 40, maybe you'll dance the funky chicken on your 75th wedding anniversary. Whatever you do, don't congratulate yourself too much, or berate yourself either. Your choices are half chance. So are everybody else's. Enjoy your body. Use it every way you can. Don't be afraid of it or of what other people think of it. It's the greatest instrument you'll ever own. Dance, even if you have nowhere to do it but your living room. Read the directions, even if you don't follow them. Do not read beauty magazines. They will only make you feel ugly. Get to know your parents. You never know when they'll be gone for good. Be nice to your siblings. They're your best link to your past and the people most likely to stick with you in the future. Understand that friends come and go, but with a precious few you should hold on. Work hard to bridge the gaps in geography and lifestyle, because the older you get, the more you need the people who knew you when you were young. Live in New York City once, but leave before it makes you hard. Live in Northern California once, but leave before it makes you soft. Travel. Accept certain inalienable truths: Prices will rise. Politicians will philander. You, too, will get old. And when you do, you'll fantasize that when you were young, prices were reasonable, politicians were noble and children respected their elders. Respect your elders. Don't expect anyone else to support you. Maybe you have a trust fund. Maybe you'll have a wealthy spouse. But you never know when either one might run out. Don't mess too much with your hair or by the time you're 40 it will look 85. Be careful whose advice you buy, but be patient with those who supply it. Advice is a form of nostalgia. Dispensing it is a way of fishing the past from the disposal, wiping it off, painting over the ugly parts and recycling it for more than it's worth. But trust me on the sunscreen.
بعلت ريزش باران از شما درخواست می شود هر چه سريعتر نسبت به خواندن آواز خود اقدام فرماييد. با تشکر




پنجشنبه، ۹ آبان ۱۳۸۷

... وگرنه من همان خاک‌ام که هستم!

این روزها توی خلوتِ دمِ غروب و خالی‌تر شده‌ی دانش‌کده از بچه‌ها، بالاترین و گوشه‌ای‌ترین کلاس و پیانوش مالِ من تنهاست، گاهی هم کلاس روبه‌رویی‌ش. به یاد حرف استاد دی‌بی اخلاق حرفه‌ای‌م رو روشن می‌کنم تا هی هرچیزی رو بهونه‌ی فرارکردن از خودم و کارهام نکنم، تنگی‌های دلم رو از پنجره می‌پاشم روی کوه‌های تازگی‌ها مه‌آلودشده‌ی روبه‌روم یا لابه‌لای کاشی‌های رنگیِ حوضِ وسط باغچه یا چمن‌های هنوز سبز و انگار همیشه تازه‌ی زمین فوتبال، تا بتونم ساعتی رو بی‌دغدغه با هارمونی‌های رنگارنگی که از صدای پیانوم توی اتاق می‌پیچه و من هی با مشقت سعی می‌کنم درست-درمون به هم وصل‌شون کنم و بزنم حال کنم. حالا یا سر راه برگشتن، دل‌تنگی‌ها رو از دست گل و کاشی و شمشاد پس می‌گیرم می‌تپونم سرجاشون تا بعدن سر فرصت به‌شون برسم یا هم همون‌جا ول‌شون می‌کنم به امون آسمون که لابد یه دمِ غروبِ دیگه بریزدشون توی ساز یکی دیگه یا دلش نیاد و تو خاک همون باغچه چال‌شون کنه.
دست که از تمرین می‌کشم، نفسم که سرجاش میاد، دوباره صدای سازهای رنگ به رنگ رو که از هر گوشه‌ی ساختمون می‌پیچه توی راهرو می‌شنوم، اون‌وقت دست‌هام رو پشت کمرم قلاب می‌کنم و توی کلاس قدم می‌زنم یا هم از پشت پنجره چشم می‌دم به جاده‌ی باریک و خاکی‌ای که مـــــی‌ره تا پای کوه و یا به بچه‌هایی که تک و توک روی نیمکت‌های سبز جا-جای محوطه‌ی دانش‌گاه مچاله‌ی کلاه و بادگیرهاشون نشسته‌ن و بعد با همراهیِ همین موسیقی متن‌ای که از تمرین بچه‌ها داره می‌ریزه تو فضا با خودم حرف می‌زنم... خب نه، خیلی هم به موسیقی‌ه و ساز-ه ربط نداره، کاملن ممکنه که با صدای تیز و مارش‌گونه‌ی ترومبون به خودم شونه‌ای بدم برای گریه‌های درددلانه، ولی با زخمه‌های تاری که می‌خراشه و جلو میاد و می‌پیچه دور تنم واسه خودم منطق ببافم و خودم رو نصیحت کنم، بعد هم با غمزه‌های ویولن دیگری تشری بزنم‌ام که خستگی‌ت در رفت؟ حرفه‌ای باش! بهونه نگیر، بشین تمرینت رو تموم کن!
نمی‌دونم از کجا به کجا رسونده‌م خودم رو، همین‌قدر می‌دونم که با این کَل‌کل‌ها، تازگی‌هام از اون کوله‌بار سنگین پر از چراها راحت شده و حس می‌کنم انگار دست و دلم دوباره مال خودم شده. تا کِی... نمی‌دونم.

کامنت‌های این مطلب

ننه مكين مي بينم كه داري حرفه اي ميشي ما كه تبديل به يه آماتور شديم رفت ولي خدايش هيچ احد الناسي اين پست غير از من نمي تونه بفهمه چون همه اين كلاس و حرفا رو با هم ور داشتيم و كولي تو سر كله خودمون مي زنيم تو اين كلاسا! هه ميشه من اين پستت ور دارم اينن تو بلاگ خودم كپي پيست كنم؟! -دو نقطه شيطنت-
Amir:
از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او …………..گوته
natalie:
پس اون‌جوري حال مي‌كني كه ظرفيت تكميل مي‌شه مكين جون؟ :)
dobare bekhoonam barat?بر برهوتی می نشینم که منم دل به آواز بارانی می دهم که تویی این بار خاطرم صافی آسمان را نمی طلبد.... khoob sho...yani khoobtar sho saharam
چرا اینقدر غمگین؟
amir:
chon gofte bodi nayaym man nayomade bodam jone to . gofti nayam ke khodet biyay memoni ? h
هی شما پست جديد بی زحمت