فصلهای زندگی من واسه خودشونان، هیچ ربطی به فصلهای سال ندارن. نشستهام واسه خودم به مرور کردنشون از مثلن پارسال تا حالا: وسطهای مرداد تا یهکم گذشته از آذر یه تابستونِ ملس و خوشخوشان؛ از همون موقعها تا دمدمهای دی یه بهار هوسانگیز؛ از اون دیماهِ یخ تا یهکمی بعد از عید یه زمستونِ تلخ و سیاهسرد؛ یه پاییز آروم و سر-به-کارِ خود هم از آخرهای فروردین تا خودِ خودِ اول تیر و شروع مثلن تابستون. تابستون؟ خودش از همون اول تا یه نمه مونده به پاییزِ شماها یه فصل تازه، یه چیزی بهارتر از بهار، شیرینتر از تابستون، به خوشغمیِ پاییز و سفیدی دلچسب زمستون.
این وسطها ولی بودهان یه روزها و هفتههای بیفصل، بلاتکلیف، که تو هیچ تقویم فصلی و حالیای نمیگنجن اصلن. نمیدونی هم که اصن میخوان یه رنگی به خودشون بگیرن و به فصلی دربیان یا نه. ترتیب این فصلها رو که نمیدونم لامصب. ترتیب نداره که هیچ. پس میشینم منتظر، نه نمیشینم، همینجوری باهاشون رد میشم تا یه نسیمی بیاد، یا قاصدکی بگذره، یا تگرگی بزنه تو روزهام یا هم یه یاکریم کوکو کنه تا من بفهمم که بالاخره باید عاشق باشم یا غمگین، بچه بمونم یا به پیری برسم، سر به لاکم بذارم یا بپرم وسط میدون؛ که ببینم بالاخره دارم پرت میشم تو چه فصلیم، تا کِی.

Comments (6)
- کامنت نوشته شده توسط مانولیتا در روز چهارشنبه، ۱۷ مهرماه ۱۳۸۷، ۱:۱۲ صبح
- کامنت نوشته شده توسط رها در روز چهارشنبه، ۱۷ مهرماه ۱۳۸۷، ۲:۳۰ صبح
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز چهارشنبه، ۱۷ مهرماه ۱۳۸۷، ۸:۳۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز چهارشنبه، ۱۷ مهرماه ۱۳۸۷، ۳:۴۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط brief-encounter در روز چهارشنبه، ۱۷ مهرماه ۱۳۸۷، ۶:۱۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز پنجشنبه، ۱۸ مهرماه ۱۳۸۷، ۱۰:۵۱ صبح