امشب از اون شبهاست که دلم میخواست سیگاری میبودم، یکی میگیروندم، میرفتم توی بالکن کوچیک و کم-ویوی خونهمون مینشستم، یا شاید هم همین بغل، پنجره رو باز میکردم و با دستهای زیر چونه، بیخودی به پنجرههای روشنِ بیآدم و گهگداری هم به آسمون بیماه نگاه میکردم و شاید گاهی دو تا قطره اشک هم میریختم و حقبهجانب آه میکشیدم که بگم الان مثلن غمگینم ولی سیگار و بالکن و پنجره حالم رو بهتر میکنه، خب ولی انگار هیچ کدوم اینا بیسیگار دست به دست هم نمیده. پس همینجا میشینم بی آه و اشک و سیگار فیلمم رو میبینم و شاد میشم :ي

Comments (5)
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز جمعه، ۱۹ مهرماه ۱۳۸۷، ۲:۵۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط soorena در روز جمعه، ۱۹ مهرماه ۱۳۸۷، ۱۰:۵۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز جمعه، ۱۹ مهرماه ۱۳۸۷، ۵:۰۱ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز جمعه، ۱۹ مهرماه ۱۳۸۷، ۵:۰۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مانوليتا در روز شنبه، ۲۰ مهرماه ۱۳۸۷، ۳:۱۳ بعدازظهر