« چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟ | Main | این یک شعر نمی‌باشد! »

شنبه ۲۰ مهر ماه ۱۳۸۷

بی‌ربطیات

ویروس نامرد به فال دادن آخر هفته‌مون بس‌اش نبود، روز اول هفته‌ای و کلاس دل‌چسب دکتر خیام رو هم ازم گرفت، حتا ناهار خوردن با آقای بال‌افشانِ هرمس اینا که قرنی یه‌بار با بصیر میاد یه‌سر دانش‌گاه. ازت متنفرم ویروس طولانی! (بر وزن ازت متنفرم سوراخ فوریِ مورچه‌خوار)، ولی عوض‌ش باعث شدی کلی ببینم و بخونم و بخوابم و لوسِ مامانم بشم که برام سوپ بپزه و همراه با یه ناهار مفصل برای سانی بده به‌ش بیاره خونه (غصه نخور سانی جون! سوپ تو هم خوب بود به خدا!).

مانده‌ام اگر روزگار قرار است زخم‌ی بزندم تا بزرگ شوم، چرا هر بار همان زخم؟ چرا بزرگ نمی‌شوم پس؟

اصلن می‌دونی چیه، یک‌روز... که باشم مست، لایعقل و تُرد و  سست، ترد و سست، ترد و سست... همینم الان، هوشیار ولی ترد و سست... ای بابا نه! می‌خواستم بگم یک روز که نوشتن خوب یادگرفتم برات می‌نویسم مامان. می‌نویسم جدا از تمام خوبی‌های بی‌مرزی که می‌شه برای یک مامان («مادر» هیچ اون حسِ «مامان» رو نداره برام) متصور بود، تو برام امن‌ترینی. که می‌تونم مطمئن باشم اگه برای دوست‌داشتن‌ت کاری نکنم، اگه باشم برات یا نباشم، کم یا زیاد، هیچ نگران از دست دادن محبت‌ات نیستم -آره انگار این نگرانی دایمی منه، از دست دادن محبت دیگران- این‌که همیشه آدم رو می‌دونی، بلدی. از روی نگاه، صدا. یادته چند ماه خودم رو کشته بودم که بهت نگم که دارم دوباره برای کنکور درس می‌خونم، که هـــی نخوای نگران باشی، که اگه قبول نشدم غصه نخوری؟ اون‌وقت دقیقن بعد از امتحان وقتی سبک و آروم تو تاکسی از کنکور برمی‌گشتم، زنگ زدی که امتحان خوب دادم یا نه! اگه فقط یه دلیل باشه تو دنیا که ممکنه باعث حسرت خوردن‌م بشه از این‌که بچه نداشتن رو انتخاب کرده‌ام، لذت همین آگاهی‌ه است، همین که تو یه نفر ِ عزیزی رو خوب بلدی بدون این‌که سعی کرده باشی که یادش گرفته باشی، بعد هم جرأت کرده باشی که رهاش کنی تو زندگی خودش. چقدر تو دلت به دروغ‌هایی که می‌گیم و خیال می‌کنیم باور می‌کنی می‌خندی ها نه؟ همیشه فکر می‌کنم تو بیش‌تر از بیست و چهار ساعت در شبانه‌روز وقت داری، فکر می‌کنم بیش‌تر از دو تا دست داری، بیش‌تر از یه قلب، تو اصلن دو نفر بوده‌ای برامون. نه که بار اولی باشه که پرستار مریضی‌م شدی از راه دور، که اگه نگرانی مریض شدن اون دو تا جوجه‌ی خواهره نبود حتمن مجبورم می‌کردی که بیام کنارت، ولی شاید اولین باره که این‌قدر دلم خواسته این‌جا بنویسم‌ت. انگار تو هم شامل این قانون مزخرفِ آدم‌ها شده‌ای که وقتی زیاد باشی براشون عادی می‌شی. ولی نه تو هرچقدر هم که باشی، تکراری نمی‌شی. فقط تویی که مامان‌ای. پراکنده نوشتم، حرف زیاد دارم مامان. یک روزی که دیرتر از الان نشده باشه می‌نویسم‌ت.

Comments (9)

اين يک پست آواز در باران ی بود واقعا.
چقدر حسودیم شد به نزدیک بودن مامانت مکین ! اصلا تازگیها دقت کردی من به همه چیه تو حسودیم میشه ... :ح والله به خدا... ایشالله که ویروست هم زودتر شکست بخوره و خوبه خوب خوبببببببب باشی و خودتو یه جور دیگه لوس کنی واسه بقیه :*
ديدم نيومدي دانشگاه! ا پس اين هرمس مشهور همون آقاهس كه با بصير اومد! عجب!!! اوميدوارم كه زودي خوب بشي ننه
مکین:
نه جونور جان دلبندم! اون داآشش بود.
خیلی از مامانا ظاهرا" دوتان مامان شما واقعا" دوتان.
الهام خضرایی منش:
ضمنا" خدا بد نده.....البته خدا بد نمیده بندهِ خدا بد می بینه!
نسيم:
من اين نوشته ت رو دوست ،مكين
وسط سايت دانشگاه اشكمو در آوردي دختر ! خيلي خوب بود . يادته كه همون روزاي اول كه اومدم تو اين خونه ي مجازيت بهت گفتم آدم با نوشته هات حس مي كنه توي خونه ست و داره چاي مي خوره ‏ يه دور همي ِ خوب . درست مثل خونه ي واقعي ت.
برمی خیزم و سلامی می فرستم بلندبالا برای شما. نمی تونم پنهون کنم که حسودی کردم به این سه کلمه لایعقل و ترد و سستی که پشت هم نوشتی... و بقیه رو هم اون طور ادامه دادی