ویروس نامرد به فال دادن آخر هفتهمون بساش نبود، روز اول هفتهای و کلاس دلچسب دکتر خیام رو هم ازم گرفت، حتا ناهار خوردن با آقای بالافشانِ هرمس اینا که قرنی یهبار با بصیر میاد یهسر دانشگاه. ازت متنفرم ویروس طولانی! (بر وزن ازت متنفرم سوراخ فوریِ مورچهخوار)، ولی عوضش باعث شدی کلی ببینم و بخونم و بخوابم و لوسِ مامانم بشم که برام سوپ بپزه و همراه با یه ناهار مفصل برای سانی بده بهش بیاره خونه (غصه نخور سانی جون! سوپ تو هم خوب بود به خدا!).
ماندهام اگر روزگار قرار است زخمی بزندم تا بزرگ شوم، چرا هر بار همان زخم؟ چرا بزرگ نمیشوم پس؟
اصلن میدونی چیه، یکروز... که باشم مست، لایعقل و تُرد و سست، ترد و سست، ترد و سست... همینم الان، هوشیار ولی ترد و سست... ای بابا نه! میخواستم بگم یک روز که نوشتن خوب یادگرفتم برات مینویسم مامان. مینویسم جدا از تمام خوبیهای بیمرزی که میشه برای یک مامان («مادر» هیچ اون حسِ «مامان» رو نداره برام) متصور بود، تو برام امنترینی. که میتونم مطمئن باشم اگه برای دوستداشتنت کاری نکنم، اگه باشم برات یا نباشم، کم یا زیاد، هیچ نگران از دست دادن محبتات نیستم -آره انگار این نگرانی دایمی منه، از دست دادن محبت دیگران- اینکه همیشه آدم رو میدونی، بلدی. از روی نگاه، صدا. یادته چند ماه خودم رو کشته بودم که بهت نگم که دارم دوباره برای کنکور درس میخونم، که هـــی نخوای نگران باشی، که اگه قبول نشدم غصه نخوری؟ اونوقت دقیقن بعد از امتحان وقتی سبک و آروم تو تاکسی از کنکور برمیگشتم، زنگ زدی که امتحان خوب دادم یا نه! اگه فقط یه دلیل باشه تو دنیا که ممکنه باعث حسرت خوردنم بشه از اینکه بچه نداشتن رو انتخاب کردهام، لذت همین آگاهیه است، همین که تو یه نفر ِ عزیزی رو خوب بلدی بدون اینکه سعی کرده باشی که یادش گرفته باشی، بعد هم جرأت کرده باشی که رهاش کنی تو زندگی خودش. چقدر تو دلت به دروغهایی که میگیم و خیال میکنیم باور میکنی میخندی ها نه؟ همیشه فکر میکنم تو بیشتر از بیست و چهار ساعت در شبانهروز وقت داری، فکر میکنم بیشتر از دو تا دست داری، بیشتر از یه قلب، تو اصلن دو نفر بودهای برامون. نه که بار اولی باشه که پرستار مریضیم شدی از راه دور، که اگه نگرانی مریض شدن اون دو تا جوجهی خواهره نبود حتمن مجبورم میکردی که بیام کنارت، ولی شاید اولین باره که اینقدر دلم خواسته اینجا بنویسمت. انگار تو هم شامل این قانون مزخرفِ آدمها شدهای که وقتی زیاد باشی براشون عادی میشی. ولی نه تو هرچقدر هم که باشی، تکراری نمیشی. فقط تویی که مامانای. پراکنده نوشتم، حرف زیاد دارم مامان. یک روزی که دیرتر از الان نشده باشه مینویسمت.

Comments (9)
- کامنت نوشته شده توسط brief-encounter در روز شنبه، ۲۰ مهرماه ۱۳۸۷، ۴:۰۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط تنهاترین در روز شنبه، ۲۰ مهرماه ۱۳۸۷، ۵:۴۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز شنبه، ۲۰ مهرماه ۱۳۸۷، ۷:۴۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز شنبه، ۲۰ مهرماه ۱۳۸۷، ۹:۴۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز شنبه، ۲۰ مهرماه ۱۳۸۷، ۱۱:۲۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز شنبه، ۲۰ مهرماه ۱۳۸۷، ۱۱:۳۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط نسيم در روز یکشنبه، ۲۱ مهرماه ۱۳۸۷، ۰:۳۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مانوليتا در روز یکشنبه، ۲۱ مهرماه ۱۳۸۷، ۲:۲۱ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط حورا در روز چهارشنبه، ۸ آبانماه ۱۳۸۷، ۸:۴۳ بعدازظهر