یادته دوازده-سیزده سال پیشها همینکه هوا اسم پاییز به خودش میگرفت من بودم و دستهای همیشه یخ تا آخر فصل سرد، تو بودی که بخاریم میشدی (حالا آتروپات که نداشتم هیچوقت وگرنه لابد آتروپات اسم مناسبتری بود برات!)، ما بودیم و راهِ یک ساعتهی تهران-کرج با تاکسیهای خطی و بهترین فرصتی که دستهای کوچیک و همیشه یخ من توی دستهای بزرگ و همیشه داغ تو گرم بشه؟
خواستم بگم حالاها که خیلی گذشته و خیلی عوض شده و خیلی عوض شدهایم، فرصتهای به هم چسبیدنمون هم خیلی بیشتر از یه راهِ یک ساعته است، ولی هنوز هم همونقدر لوسم. شبهای فصلهای سرد، منم و پاهای همیشه یخ که وقت خواب ساعتها باید بگذره تا زیر پتو گرم بشه -گاهی خوابم میبره و نمیفهمم بالاخره گرم شدن یا نه- تو باید همیشه باشی با پاهای همیشه داغت که پاهام بچسبه بهشون و به دقیقه نکشیده گرم بشن و خوابم ببره... خب گفتم که هنوز هم لوسم.
پ.ن. یادت که نرفته؟ عنوانم رو میگم، اسم قبلی وبلاگ خودت.

Comments (5)
- کامنت نوشته شده توسط Little Angel در روز چهارشنبه، ۱ آبانماه ۱۳۸۷، ۸:۳۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مانولیتا در روز چهارشنبه، ۱ آبانماه ۱۳۸۷، ۱۰:۰۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز چهارشنبه، ۱ آبانماه ۱۳۸۷، ۱۱:۴۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط samaneh در روز جمعه، ۳ آبانماه ۱۳۸۷، ۱:۵۳ صبح
- کامنت نوشته شده توسط mehdi در روز یکشنبه، ۵ آبانماه ۱۳۸۷، ۹:۱۱ بعدازظهر