صبحی توی راه هیچ تو فاز سهیل نفیسی و آآآی آدمها... یک نفر دارد دست و پای دائم میزند... نبودم، ردش کردم، میتراود مهتاب... ای بابا نه! به کل که آلبوم رو عوض کردم صداش دراومد که: دِ خب چیکار داری؟ گفتم ندیدی مگه خشخش میکرد. صدای رویاییِ دولچه پونتس که پیچید و نوستالژیای سینما پارادیزو، نفس آروم کشیدم و تکیه دادم، باهاش خوندن مزه میداد کلهی صبحی، پس چرا یهو یاد جریمههای حکم دادگاه افتادم؟ نفس گرفتم که بهش بگم بیا زودتر تکلیف اینا رو معلوم کنیم، یهو دیدی مأمور فرستادن در خونه، اونوقت خر بیار باقالی بار کن! ولی دوباره بیحرف نفسمو دادم بیرون... بیخیال! حیفِ فضا بود.
خانوم معلم آواز جمعیمون رو راضی کردیم از بین قطعههای مذهبی و باز هم باخ و تیکهاپراهای ساده و Carmina Burana، کارمنا رو بخونیم. ذوقزدهام ولی عجالتن اولشه، شاید پشیمون شد. شاید هم اصن صدایی به اون ابهت از گروه ما درنیومد.
چهارشنبه خوب است. همیشه.

Comments (4)
- کامنت نوشته شده توسط مانولیتا در روز پنجشنبه، ۱۸ مهرماه ۱۳۸۷، ۰:۰۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط جونور در روز پنجشنبه، ۱۸ مهرماه ۱۳۸۷، ۸:۱۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز پنجشنبه، ۱۸ مهرماه ۱۳۸۷، ۱۰:۵۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط golmaryam در روز پنجشنبه، ۱۸ مهرماه ۱۳۸۷، ۴:۲۹ بعدازظهر